یاد باد یاد عاشقی که سرود:
عشقی بود ار نوحه گر امروز عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی و ایران اینجا
شادباد و فرخنده یاد
آذرباد مهراسپندان چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند
سودابه پس از بازماندن کام گیری از سیاوخش پاک به نزد کی کاوس رفته و زبان به بدگویی می گشاید. شاه را به بدگمانی می اندازد که سیاوش نیست، چنان که هست. شاه بی مغز کیانی سیاوش پاک را فرا می خواند و از وی چند و چون را می پرسد. پس:
زهردوسخن چون بر این گونه گشت بر آتــــــــش بباید یکی را گذشت
چنین است سوگــــــــند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزنـــــــــــد
هیمه ایی کوه وار از هیزم برآورده می شود که شراره های آن سر به آسمان می ساید سیاوخش سفیدپوش بر باره سیاه خویش به میان آتش می رود اما سالم و خندانروی به انجمن بازمی گردد:
چو بخشایش پاک یـــزدان بود دم آتـــش و باد یکسان بود
چو ازکوه آتش بهامون گذشت خروشین آمد ز کوه و ز دشت
واژه "ورنگهه" در اوستا که از ریشه "ور" می باشد به معانی گوناگونی آمده چون باور کردن و برگزیدن این واژه در پهلوی به "واور" و در پارسی کنونی به "باور" دگرگون شده است. مراد از آن آزمایشی است برای نشان دادن بی گناهی یا گناه کاری و نمونه هایی از آن بسیار است. شناخته شده ترین آن ها شاید داستان سیاوش در شاهنامه باشد. همچنین هنگامی که آذرباد، موبد زمان شاپور دوم خرده وستا را گردآوری کرد برای نشان دادن درست بودن آن و از بین بردن دگرگونی های دینی در پیشگاه مردم ور کرد و روی گداخته بر سینه وی ریختند که آسیبی بدو نرسید در کتاب شایست لا شایست می گوید آزمایش فلز گداخته این است که روی دل (سینه) به عمل می آید دل باید به اندازه ایی پاک و بی آلایش باشد که نسوزد چون آذرباد مهراسپندان که چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند. ابوریحان در آثار الباقیه می گوید زمانی که زرتشت به دربار گشتاسب رفت برای نشان دادن راستی خویش مس گداخته بر روی سینه وی ریختند و زمانی که گزندی ندید گشتاسب و جاماسب به دین بهی گرویدند آن مس ها را گردآوردند و در خزانه شاهی نگاه می داشتند. بنابر نوشته های کتاب هشتم دینکرد در سکاتوم نسک از اوستای ساسانی که هجدهمین بخش آن بوده و اینک در دسترس نیست از گونه های گوناگون ور سخن رفته بود و بنا به نوشته های دینی ۳۳ گونه بوده است. امروزه در رشن یشت از چند گونه ورهای گرم "گرمو ورنگهه" نام برده شده است لازم به گفت است که ور به دوگونه گرم و سرد بخش می شده است اما از نام ها و چگونگی انجام آن خبر چندانی در دست نیست. همچنین گاهی در اوستا از ور آزمایش روز پسین منظور بوده است که به پاکان و اشوان آسیبی نمی رساند.
آزمایش و سوگند برای نشان دادن پاکی با آتش و فلز گداخته از کارهای رایج در باستان بوده است. این آزمایش حتی در قرون وسطی در اروپا به گونه های گوناگون انجام می شده است و در فرانسه به نام "اوردالی" خوانده می شود. همچنین گذر بیگزند ابراهیم از آتش نمرود را باید نشانی از این باور در میان سامیان دانست که آتش به بی گناه آسیب نمی رساند. امروزه روز نیز در روزهای نخستین ماه آپریل در هند جشنی برپا می شود که جوانان با لباس سپید و پای برهنه از روی آتش و ذغال های گداخته می گذرند با توجه به برادری فرهنگی بین ایران و هند که در روزگاری دور از هم جدا شده و گروهی هند را برای زندگی برگزیدند و گروهی ایران را این جشن شاید بازمانده ایی برای یاد سیاوش یا نشان دادن ور باشد.
مرا گوید که بر آتش گذر کن جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهـتر و مهتر بدانند کجا در ویس و رامین بدگمانند
ویس و رامین/ فخرالدین اسعد گرگانی
پای در زنجیر با دوستــــان
به که با بیگانگان در بوستان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
(دهخدا)
از دیرباز تمام مردم جهان به ارزش و جایگاه خنده و طنز پی برده بودند و در بین تمام ملت ها ما شاهد طنزگوییهای بسار شیرینی هستیم. اگر نگاهی به تاریخ پرفراز و نشیب ایران هم بیاندازیم می بینیم گاهی ملیجک های دربار چنان قدرت و نفوذی می یافتند که خود شاهان بدان رشک می بردند!!! گروهی بر این باور هستند که طنز اجتماعی زاده خفقان و سرکوب است و ازین روی است که برای گفتن سخن باید به جامه بهلول درآمد تا سخن راست را بر زبان راند. یکی از رایج ترین نمایش ها در سالهای نه چندان دور نمایش های روحوضی بود که سیاه با گستاخی تمام با زمان و زمین سخن می راند و شاه و شیخ را به سخره می گرفت و چون از دردهای مردم می گفت چهره ی سیاهش چهره ی دوست داشتنی مردم بود. به هر روی یادی می کنیم از بزرگان طنز در ایران از عبید زاکانی تا داستان سرای دوران کودکیم منوچهر احترامی که سال گذشته از بین ما رفت. به خواندن سه چکامه از ابولقاسم حالت طنزگوی چیره دست که دوتای آنها در توفیق (نخستین مجله طنز ایران) سال های دهه ۲۰ منتشر شده است می نشینیم.
(سیاستمداران ما ۱۹/۵/۴۴)
هر که در کشور ایران به سر کار آمد مدتی خورد و بخوابید و بیاسود و برفت
همچنان ارسی قلابی و شلوار نخی هفته ایی چند به پا بود و بفرسود و برفت
آمد از دامن میهن بنشاند گردی بدتر از آن را به کثافت بیالود و برفت
هر زمان خواست ز کاری گرهی بگشاید گرهی بر گره کار بیفزود و برفت
(چه ملت صبوری، چه دولت شروری! توفیق ۵/۷/۲۳)
در این دیار بینی هزار عیب و علت یکی قرین رنج است، یکی غریق ذلت
یکی است در مضیقه، یکی است در مذلت اگر بپرسی ازمن ز دولت و ز ملت،
یکی مثال ماری است، یکی مثال موری چه ملت صبوری، چه دولت شروری!
رفاه و شادکامی است جزء امور موهوم زمشت ظالمان است، کوفته مغز مظلوم
بدست اهل مجلس دولت ماست چون موم به پای ظلم دولت، ملت ماست معدوم
دولت ما چو دیوی است، ملت ما چو حوری چه ملت صبوری، چه دولت شروری!
به هر زمان که گردد نیازمند مجلس به یک طعام ناباب، به یک شراب نارس
به هیئتی محلل، به دولتی مُنجّس کند به خلق تحمیل با کلک و دسائس
هیئت تازه کاری، دولت نوظهوری چه ملت صبوری، چه دولت شروری!
کنون که نیست مقدور نهضت و جنبش ما نتیجه ای ندارد تلاش و کوشش ما
وکیل ما کند کار خلاف خواهش ما مجلس ما چو آب است به روی آتش ما
درسر خلق دیگر نمانده است شوری چه ملت صبوری، چه دولت شروری!
اگر که پاک بسته است لب و دهان مردم برون نرفته هرگز ز لب فغان مردم
بریده گشته دیگر امن و امان مردم رسد ز دست دولت لطمه به جان مردم
بدان صفت که از سنگ لطمه خورد بلوری چه ملت صبوری، چه دولت شروری!
(ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم توفیق ۱/۱۰/۲۲)
ما بی هنر و بیرگ و بی نام و نشانیم منگیم، دبنگیم، چنینیم، چنانیم
کاندید شریران و سفیهان و خسانیم ما مایه برهم زدن کون و مکانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
ما رای بر و رای خر و رای فروشیم دیروز چنان گربه و امروز چو موشیم
آن به که بجنبیم و بجوشیم و بکوشیم شاید به وکالت برسیم ار بتوانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
شک نیست که ما دور ز ایمان و یقینیم امروز به ظاهر همه گر حامی دینیم
خواهیم که برکرسی مجلس بنشینیم هر حرف که داریم به کرسی بنشانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
ما بیخبر از دانش و عاری زسوادیم ما نخل جفا، شاخ ستم، بیخ فسادیم
کاندید دغا پیشه ی بی دانش و دادیم مائیم که تیرافکن بی تیر و کمانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
بدگویی ما در همه جا ورد زبان است کاین شخص فلان است و فلان است و فلانست
آن جا که عیان است چه حاجت به بیان است؟ دیروز همین بوده و امروز همانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
تا جامعه غرق است به دریای جهالت تا نیست کسی منصرف از راه ضلالت
جز ما نشود منتخب از بهر وکالت ما مخلص نادانی هر پیر و جوانیم
ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم خودرا به میان وکلا خوب چپانیم
شاهنامه قران این ملتست و همه فصیحان ایران هم رای و هم عقیدهاند که در زبان ایشان کتابی فصیحتر از شاهنامه نیست و چنین چیزی در زبان عرب یافت نمی شود. (ابن اثیر)
آفـرین بر روان فــــردوسی آن همایـون نژاد فرخنـــده
او نه استاد بود و ما شاگرد او خــــداوند بود و مــا بنده
انوری
گفتیم که پس از گزین کردن رخش به دست رستم، وی از چوپان بهای رخش را می پرسد و ...
چوپان به رستم می گوید بهای رخش تمام ایران زمین است، کنون که توی ِ رستم بر رخش نشستی باید نگاهبان ایران باشی:
زچوپان بپرسید کاین اژدها به چند است و این را که خواهد بها
چنین داد پاسخ که گر رستمی برو راست کن روی ایران زمی
مر این را بروبوم ایران بهاست بدین بر تو خواهی جهان کرد راست
حال رستم ایران زمین سوار بر رخش خویش به تمام ایرانیان نوید می دهد تا زمانی که رستم و رخش هست دشمنی پروای نزدیکی به ایران ندارد:
من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان
داستان رخش داستان هوش و دانایی دانای توس است. اگر رستم پهلوانی آزاده است رخش وی نیز آزاده است و مالکی ندارد. اگر رستم پهلوانی آزاد است که حتی اسفندیار روئینه تن توانایی به بند کشیدن وی را ندارد رخش نیز آزاد اسبی است که کسی یارای سواری گرفتن از آن ندارد. رخش اگر چه در داستان تنها یک اسب است اما اسبی که بهای آن بر و بوم ایران است. رستم که خویشکاری وی نگاهبانی ایران است تنها با رخش است که این خویشکاری خویش را به انجام می رساند و خود نیز نیک می داند که بدون رخش کارها ناتمام است. چنانکه پس از نبرد رخش و شیر در نخستین خوان، رستم به رخش می گوید:
چنین گفت با رخش کای هوشیار که گفتت که با شیر کن کارزار
اگر تو شدی کشته در چنگ اوی من این گرز و این مغفر جنگجوی
چگونه کشیدی به مازندران کمند کیانی و گرز و گران
در جایجای شاهنامه رستم نماد امید ایرانیان است در میانه هر کارزاری نمایان شدن رستم برابر با دلگرمی و پیروزی ایرانیان است. حال نیک می بینیم که خروش رخش نیز امید را در دل ایرانی زنده می کند:
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش خروشی برآورد چون رعد رخش
به ایرانیان گفت پس شهریار که بر ما سرآمد بد روزگار
اگر رستم تاجبخش است و پشت تاج داران بدوی گرم، رخش نیز پهلوان ساز است. چه بسا اگر در پی گمشدن رخش رستم به سمنگان نمی رفت پهلوانی سهراب نام، تنها پهلوانی که پشت رستم را بر خاک زد، زاده نمی شد.
غمی گشت چون بارگی را نیافت سراسیمه سوی سمنگان شتافت
رستم خویش به نیکی ارزش رخش را می داند. رخش برای رستم ارزش اورنگ شاهی دارد و چه بسا بیشتر:
زمین بنده و رخش گاه من است نگین گرز و مغفر کلاه من است
نباشد جز ایرانیان شاد کس پی رخش و ایزد مرا یار بس
رخش رخشان رستم، با رستم ایران زمین زاده می شود و در پایان داستان در خوان هشتم[۱] در کنار رستم جان می دهد. در تمام نبردها و خوان ها یار رستم است حتی در گام آخر. و ایرانیان نیز جایگاه رخش را می دانند و پس از بیرون کشیدن پیکر رستم و رخش از چاه ِ آن بد برادر با احترامی ویژه بزرگان با رخش برخورد می کنند:
ازان پس تن رخش را برکشید بشست و برو جامه ها گسترید
بشستند و کردند دیبا کفن بجستند جایی یکی نارون
و این داستان رخشی است که با رستم زاده شد و در تگ چاه نیرنگ و دروغ در آغوش رستم جان داد.
... باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای!
دید،
رخش زیبا، رخش غیرتمند،
رخش بی مانند، با هزارش یادبودِ خوب، خوابیده است
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار است می بیند؛
بعد از آن تا مدتی تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدار مادر بود. (اخوان)
برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
جشن سپنت خردادگان خجسته باد
ایام زمانه از کسی دارد ننگ کـــــو در غم ایام نشیند دلتـنگ
می خورتو در آبگینه با ناله چنگ زان پیش که آبگیـنه آید بر سنگ
فرخنده باد ۲۸ اردی بهشت
روز بزرگداشت حکیم عمر خیام
عمر خیام یگانه بلبل دستان ِ سرای گلشن شعر و شاعری ایران است که ترانه های دلپذیر و نغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تا کنون هیچ یک از شعرا و نویسندگان و حکما و اهل سیاست این سرزمین به اندازه او در فراخنای جهان شهرت عام نیافتهاند. خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده و پاینده بودن نام و گفته او در میان تمام ملل دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان و علما و ادبای مغرب زمین، بلکه در نزد عامه کسانی که با خواندن و نوشتن کاری دارند، خیام معروف است و شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه گیتی به نام او آشنا و بر رباعیاتی که حکیم اغلب از روی هوس و ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. می توان گفت وی تنها سخن سرای ایرانی است که همه دنیا او را متعلق به نوع بشر و غیر مخصوص به ملت و مملکت معین می دانند و در زمره شعرای درجه اول که جنبه بین المللی و دنیایی دارند یه شمار می آورند. ایران باید به خود ببالد که در آغوش خویش چنین گویندهای پرورده که مایه سرافرازی و بلندآوازگی جاودانی او گردید است. (مجتبی مینوی، مهرگان ۱۳۱۲)
با آنکه شـــراب پرده ما بدریــد تا جـان دارم نخواهم از بـاده برید
من در عجبم ز می فرشان که ایشان به زین که فروشند چه خواهند خرید
گزارش برگزاری بزرگداشت استاد فردوسی در توس
روز آدینه برابر با ۲۵ اردی بهشت ماه سال ۱۳۸۸ انجمنی از دوستداران فردوسی بزرگ برای بزرگداشت جایگاه این چکامه سرای فرزانه در آرامگاه ایشان برپا شد. گردهمایی با باشندگی ۱۰هزار نفر در ساعت ۱۷:۵۰ پیسن با سرود جمهوری اسلامی و در پی آن با سرود ای ایران ای مرز پرگوهر آغاز شد. در زمان اجرای سرود ای ایران ای مرز پرگوهر بسیاری از باشندگان ایستاده با نوازندگان همکاری کردند در ادامه آقای لشگری رئیس میراث فرهنگی استاد خراسان رضوی به جایگاه فراخوانده شد و ایشان کوشش بسیار کردند تا پیام آقای رحیم مشائی را درست بخوانند!!! سپس ایشان از گشایش کتابخانه تخصصی فردوسی شناسی در آرامگاه و برنامه گسترش و سازماندهی آرامگاه سخن راندند. سپس معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد به سخنرانی پرداخت. سپس آقایان صادق زاده و قاسمی به نقالی پرده نبرد رستم و اشکبوس پرداختند که با تشویق های مردم روبرو شد. در ادامه آقای دکتر تقوی به چگونگی گردآوری شاهنامه و ارزش های اخلاقی در شاهنامه پرداختند و برنامه با خواندن چکامه ایی از چکامه سرای تاجیک دکتر سیدزاده دنبال شد. در انتها تاتر زیبای نبرد رستم و اسفندیار به کوشش هنرمندان اجرا شد که بسیار مورد خوشایند باشندگان در برنامه قرار گرفت. در نهایت در ساعت۲۰:۱۵ مردم با گلباران آرامگاه استاد مهر خویش را به فردوسی بزرگ نشان دادند.