شهریورگان خجسته باد
آذرباد گوید در شهریور روز شاد باش
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است
شنیدم عاشقی را بود مستی
و از آنجا خاست اول بت پرستی
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشق آفتاب آتش پرستند
(دیباچه خسرو شیرین)
یکی از واژگان پر رمز راز در فرزان (فلسفه) ایران زمین واژه عشق است. واژه ای که بزرگترین چکامه سرایان و عارفان از آن بهره برده اند و سترگترین دفترها را با یاری جستن از عشق بنا نهاده اند. اما به راستی عشق چیست؟؟؟
آیا می توان عشق را یک جذبه و کشش درونی به سوی نور جاودانی نامید؟
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند (نظامی)
یا باید عشق را آتشی دانست که جان و دل می سوزاند؟
در کوی تو من سوخته دامن بودم
و از آتش غم سوخته خرمن بودم
آری جانا دوش به بامت بودم
گفتی دزد است دزد نبد من بودم (ابوسعید ابوالخیر)
آیا باید عشق را بی خبری و از خود بی خود شدن دانست؟
ز حال خویش ما بی خبر بیم
ندونم در سفر یا در حضر بیم
فغان از دست تو ای بی مروت
همی دونم که عمری دربه در بیم (بابا طاهر)
آیا عقل و عشق دو روی یک سکه هستند؟
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا (جلاالدین بلخی)
به راستی هدف از آفرینش چیست؟
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده درس مقصود زین کارگاه هستی (حافظ)
به راستی عشق را باید واژه ای دانست که کسی را یارای بیان ریز و کامل آن نیست تنها می توان به آن نزدیک شد. چه اگر شخصی که عشق را بیان (تعریف) می کند خود به مقام عاشقی نرسیده باشد هرگز نمی تواند از پدیده ای فرافیزیکی شرح و بیانی ارائه دهد و اگر به جایگاه عاشقی رسیده باشد، آیا می توان به سخن های او اعتماد کرد؟ در این گاه تمام سخن های وی با رنگ عشق رنگ آمیزی شده و دگرگونی در حال وی، سخن عاشق را غیرقابل اعتماد می سازد
بی خود شده از خویشم لیک بی خودتر از این خواهم
پس چگونه باید از کیفیت عشق آگاه شد؟
عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر دُرفشان است ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست
عشق را خود ترجمان است ای پسر (دیوان شمس)
شاید بتوان در مورد عشق چنین نگاشت: در فرزان ایرانی - اسلامی، عارف پس از گذر از فنا بالله و فنا فی الله به مرحله بقا فی الله می رسد و
به صحرا بنگرم صحرا ته ونیم
به دریا بنگرم دریا ته ونیم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته ونیم (بابا طاهر)
در این مرحله است که دیگر عاشق نیست می شود و هر چه می بیند معشوق است.
جمله معشوی است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای (جلاالدین بلخی)
حال راه گذر از این مسیر که تمام درد دوری و سوز و گداز است نیروی عشق است.
این بیانی بسیار کوتاه از عشق (فرزانگان ایرانی - اسلامی عشق را تنها برای آفریننده می دانند واز آن به عشق حقیقی یاد می کنند) می باشد اما جایگه عشق مجازی (عشق فرد به فرد) در این فرزان کجاست؟
نظامی که شورانگیزترین داستان های عاشقی ایرانی را سروده است می گوید:
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچه شهوت جوانی است
و در دگر جای جلاالدین بلخی می گوید
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هر چه جز عشق خدای احسن است
گر شکر خواریست آن جان کندن است
در این نکته که شوربختانه امروز واژگانی چون دوست داشتن، عشق، کشش، شهوت و هوس به راحتی به جای یکدگر به کار می روند سخنی نیست. می بینیم که بالزاک در این باره می گوید:
درشکه های کرایه ای، که سرتاسر خیابان را پر کرده و آسفالت را برای عشق فروشی می سایند...
اما پرسشی در اینجا پیش می آید: آیا انسان هایی که توانایی ابراز عشق راستین به یکدگر را نداشته باشند می توانند قدم در جایگه عشق حقیقی گذارند؟
حال نگاهی به فرزان ایرانی می اندازیم تا جایگه عشق را در آن ببینیم. بدین منظور باید اردی بهشت و اشا را بشناسیم. اردی بهشت یکی از فروزه های مزدا (امشاسپندان) می باشد که در جای جای نوشته های دینی از آن یاد شده است.
در اوستا اشا وهیشت و امروزه اردی بهشت گوییم. واژه اشا از گسترده ترین واژگان در فرزان ایرانی می باشد. این واژه را می توان به درستی و راستی و داد و آئین ایزدی و پاکی و ... برگرداند. تنها در گات ها که ۸۹۶ فرد چکامه (بیت شعر) است ۱۸۰ مرتبه از واژه اشا بهره گرفته شده است. در چندین جای اوستا فردوس را خانه اشا نامیده اند. پیروان نور و راستی نیز اشون خوانده می شوند. زرتشت بزرگ نیز در اوستا اشو زرتشت نامیده شده است. آمال و آرزوی هر فرد پیروی از راه و دادِ اشا (قانون اشا) و گرویدن به اشون می باشد.
به زبان ساده می توان چنین بیان نمود که مزدااهورا جهان را بر داد (قانون) آفریده است. و تمام پدیده های جهانی از این داد و راه که اشا نام دارد پیروی می کنند. هیچ پدیده ای در جهان از راه اشا خارج نمی شود. و انسان های پاک تمام کوششان درآمدن به راه اشا می باشد. از همین روی است که معجزه و شفاعت در آئین های ایرانی جایگاهی ندارد. چه تمام رخدادها بر اساس قانون جاری (اشا) پیش می روند.
راه کمال در آئین های ایرانی از ۷ مرتبه تشکیل شده است که انسان ها پس از وارد شدن بر راه اشا و گذر از این راه با منش نیک، شهریاری بر خویش، مهر و پیمان، به کمال و جاودانگی می رسند و جایگاه آنان گرزمان (سرای نور) خواهد بود.
می توان همسنگی این هفت گام در فرزان ایرانی را با داستان هایی در فرزان ایرانی – اسلامی چون هفت شهر عشق بررسی نمود. یکی از برجسته ترین مشخصه های فرزان ایرانی نزدیکی خواسته و سعادت مینوی و گیتوی (مادی و معنوی) است. از همین روی رابطه ای تنگ بین حماسه های ایرانی چون هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار با هفت مرحله کمال موجود است. از دیگر سو فرزان ایرانی انسان را بسیار والا می داند و عشق و مهر و محبت را تنها از آن آفریننده نمی داند. چه انسان ها در فرزان ایرانی یاوران و همراهان مزدااهورا هستند نه بندگان. پس این فرزان از مردم می خواهد باور کنند: سعادت از آن کسی است که در پی سعادت دیگران است. در این فرزان بارها و بارها از مهر و محبت سخن به میان آمده است.
اشِم وُهو وَهیشتم استی
اوشتا استی اوشتا اهمایی
هِیَت اشایی وهیشتا یی اشم
راستی و نیکی بهترین و مایه خوشبختی است
خوشبختی از آن کسی است که بهترین اشویی را بخواهد
کنون ای سخن گوی بیدار مغز یکی داستانی بیآرای نغز
سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد
در داستان های ایرانی اسفندیار کمر بسته گسترش آئین بهی می باشد. اسفندیار به دست اشو زرتشت بزرگ روئین تن گشته است. زرتشت وی را در دریاچه ای سپنت فرو می برد تا روئین شود ولی اسفندیار چشمان خود را می بندد. پس تیر فقط بر چشمان او کارگر است. سیمرغ تیری خدنگ به رستم می دهد و او را می گوید که تیر بر چشم اسفندیار زن و رستم آن می کند که سیمرغ راه نمود...
اسفندیار کمر بسته خدمت به دین است و رستم حامی کشور ایران. اسفندیار گردی است روئین و زورمند، از نبرد بیم ندارد، رستم را دست بسته می خواهد تا به نزد شاه برد و به حکومت می اندیشد. در دیگر سو رستم نماینده مردم است. مردمی که تن به ظلم و جور نمی دهند. رستم ( بخوانید توده مردم) اسفندیار را دعوت به خردورزی می کند ولی اسفندیار رستم را می خواهد، دست بسته و دربند. نبرد آغاز می شود. تیرهای بسیاری بر بدن رستم می نشیند ولی رستم برجاست. رستم تنها یک تیر پرتاب می کند. برای رستم یک تیر کافیست تا داستان را به اوج برد.
من از شست تو هشت تیر خدنگ
بخوردم ننالیدم از مام و ننگ
به یک تیر برگشتی از کارزار
بخفتی برآن باره نامدار
چه شد؟ مگر اسفندیار روئین نبود؟ چرا با یک تیر از پا درآمد؟ اسفندیار هنگام روئین شدن به دست زرتشت، چشم خود را بسته است. زرتشت حقیقت را به اسفتدیار نمایانده است ولی در آن هنگام اسفندیار چشمان خویش را بسته است. حقیقت را با چشم بسته نمی توان درک کرد. از این رو هنگام مواجهه با رستم نیک نمی اندیشد، نیک نمی گوید و نیک رفتار نمی کند. تیر رستم چشم او را می گشاید. اینک اسفندیار در خون است ولی با چشمانی بینا. اسفندیار می داند که رستم در کشته شدن او مقصر نیست. رستم بهانه ای است.
بهانه تو بُدی پدر بُد زمان
نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
رستم پیش از این سیاوش را برای ایران پرورانده است، به نیکی، پس اسفندیار نیز در آخرین نفس ها پرورش فرزند را به رستم می سپارد.
کنون بهمن این نامور پور من
خردمند و بیدار و دستور من
بمیرم پدر وارش اندر پذیر
همه هرچ گویم ترا یاد گیر
بیاموزش آموزش کارزار
نشستنگه بزم و دشت شکار
می و رامش و زخم چوگان و کار
بزرگی و برخوردن از روزگار
که بهمن ز من یادگاری بود
سر افرازتر شهریاری بود
رستم تنها یک قهرمان رزم نیست، رستم پهلوانی ملی است. محبوبیت وی به یال و کوپال نیست بلکه به اندیشه والاست. وی با دشمن خویش نیک است و پرورش پور دشمن را می پذیرد.
تهمتن چو بشنید بر پای خاست
ببر زد بفرمان او دست راست
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم بر سرش بر دلارای تاج
در این گاه زواره به برادر می گوید؛ ای رستم بیاندیش و آگاه باش اگر تو بهمن را آموزش دهی و بپایی دیر زمانی دگر که وی بر تخت شاهی نشست و دارای جاه و کام گشت به کین پدر بر تو خواهد تاخت :
که گر پروری بچه نره شیر
شود تیز دندان و گردد دلیر
نگه کن که چون او شود تاجدار
بپیش آورد کین اسفندیار
رستم زواره را به اندیشه نیک می خواند و پروراندن بهمن را می پذیرد.
من آن برگزیدم که چشم خرد
بدو بنگرد نام یاد آورد
سپس:
تهمتن ببردش بایوان خویش
همی پرورانید چون جان خویش
همی بود بهمن بزابلستان
بنخچیرگاه با می و گلستان
سواری و می خورن و بارگاه
بیاموخت رستم بدان پور شاه
بهر چیز پیش از پسر داشتش
شب و روز خندان ببر داشتش
داستان غم انگیز است. دو پهلوان دلیر رو در رو می شوند و شاعر باید انتخاب کند. یا اسفندیار که مزداپرستی را در جهان گستراند، باید برود یا رستم دست به بند دهد. رستم پشت و پناه ایران است نباید نابود شود. چکامه سرای توانای توس رستم ایران زمین را نگه می دارد ولی اسفندیار هم پیروز می شود. زیرا چشم خردش گشوده می شود و راستی (حقیقت) را می بیند.
چه پیروزی بالاتر از پیروزی بر نادانی و خودبینی؟؟؟ و این رمز زیبائی، غمگین داستان شاهنامه است. چه در انتها پیروزی از آن راستی است و بس
مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم
زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
قمر در سال ۱۲۸۴ خورشیدی در کاشان به دنیا آمد. در کودکی پدر و مادر خویش را از دست داد و تحت سرپرستی مادربزرگ قرار گرفت. مادر بزرگ وی فردی مذهبی بود که در مجالس مذهبی بانوان برای آنها می خواند. از این راه قمر با مقدمات خوانندگی آشنایی یافت. پس از چندی استاد مرتضی نی داود صدای قمر را شنید و شیفته قدرت آن صدا شد. قمر نزد استاد نی داود به آموزش موسیقی پرداخت و تنها پس از گذراندن دو سال به چنان مهارتی دست یافت که جهت کنسرت بزرگی آماده شد. این کنسرت نه تنها سرآغازی در زندگی قمر بود بلکه سرآغاز یک دگرگونی برای جامعه بانوان ایرانی بود. در روزگاری که بانوان از اولین حقوق اجتماعی محروم بودند، قمر در کنسرتی بدون چادر و روبنده در برابر مردان خواند تا راهگشای راهی جدید در تاریخ موسیقی ایران باشد. بعد از این واقعه چنان همگان شیفته هنر وی شدند که بزرگترین هنرمندان زمان چون کلنل وزیری، شهریار، عارف، ایرج میرزا و جاهد با او همکاری کردند. علاقه شاگرد و استادی چنان بین قمر و کلنل وزیری برقرار بود که قمر با اجازه استاد نام خانوادگی وزیری را بر خود نهاد. قمر زنی بخشنده و خیر بود. وی بارها درآمد کنسرتهای خویش را به بنیادهای خیریه بخشید و خود سرپرستی دختران بی سرپرست را بر عهده می گرفت. در اواخر عمر بر اثر این بخشش ها وی فردی بسیار فقیر بود. در این زمان دوستداران او برای تهیه خانه پولی شایان توجه جمع کردند ولی اندک زمانی بعد متوجه شدند قمر تمام آن پول را به کودکی بی سرپرست داده است. سرانجام بانو قمر در ۱۴ امرداد ماه سال ۱۳۳۸ در تهران دار فانی را وداع گفت و در آرامگاه ظهیرالدوله دفن گشت.
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
استاد شهریار
این نوشته در پی نوشته بی بنیاد و سراسر مغلطه شخصی پیرامون کوروش بزرگ و ذوالقرنین به نگارش در آمده است. با توجه به قصد سریع آماده شدن این پاسخ نتوانستم از تمام منابع بهره ببرم اما به حتم در آینده نزدیک نوشته کاملتر را ارائه خواهم کرد. برای من جای پرسش است نویسنده آن نوشته نظر بزرگترین قران شناسان را نادیده نگاشته و به نظر چند داستان نویس پرداخته است، یا چرا در میان چندین و چندین منبع ذکر شده برای نوشته خویش یکی از نوشته های ابولکلام آزاد را قرار نداده است؟؟؟ (نشان می دهد چیزی را که نخوانده است رد می کند)
چند سال پیش دانشمند هندی ابوالکلام آزاد در پی مطالعات خویش ذوالقرنین قران را با کوروش بزرگ یکی دانست و مقالات و کتابهایی در این زمینه نشر داد. وی مدتی وزیر فرهنگ هند بود و جوانترین دانش آموخته دانشگاه الازهر مصر است (این دانشگاه از معتبرترین دانشگاه های اسلامی جهان است و فارغ التحصیلی در جوانی از این دانشگاه نشان از تسلط ایشان به دین اسلام و قران دارد)
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان که یکی از معتبرترین تفسیر های قرانی است در مورد ذوالقرنین می گوید: ... (تطابق کوروش بزرگ و ذوالقرنین) از هر گفتار دیگری، انطباقش با آیات قرانی روشن تر و قابل قبول تر است.
داستان ذوالقرنین به تفضیل در سوره کهف و کتابهایی چون ذوالقرنین نوشته ابولکلام آزاد و ترجمه باستانی پاریزی آمده است که در اینجا به اختصار به آن می پردازیم.
این قضیه را باید از زوایای بسیار مورد کاوش قرار داد ما در اینجا تنها چند نکته که از آیات قرانی بر می آید را می نویسیم و دیگر موارد قابل تامل چون معنای قرن که گروهی آن را به معنای شاخ می گیرند و گروهی به معنای مو و دیگران زمان ( ذوالقرنین را گروهی دارای شاخ ها گروهی دارای موی بافته شده آویخته از طرفین و گروهی صاحب زمان معنا کرده اند) یا خواب پیغامبران یهود را به نوشته های آتی وا می گداریم. همچنین نگاره ی موجود در پاسارگاد که جای بحث بسیار دارد و در تمام دنیا به عنوان نگاره کوروش بزرگ پذیرفته شده است و بسیاری از دانشمندان زمان های گذشته طرح آن را همراه با کتیبه آن نگاشته اند.
1- کارهای ذوالقرنین
(انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شیئی سببا) ما به او قدرت و توانایی اداره کشور را بخشیدیم و هر چه برای بنیاد نهادن حکومت و فتوحاتش لازم داشت برایش فراهم ساختیم.
(انا مکنا له فی الارض) طبق اسلوب قران این آیه نشان می دهد امری خارق العاده و بزرگ رخ داده است که خدا انجام آن را به قدرت لایزال خویش نسبت می دهد و می گوید به خواست او این امر رخ داد. با بررسی زندگی کورش می بینیم این کودک که در بدو تولد دستور مرگش توسط پدربزرگش صادر شد و او در میان افرادی با سطح اجتماعی و فرهنگی کمتر از خویش پرورش یافت اما توانست در جوانی موفق شود اولین و بزرگترین کشور جهان را پایگذاری کند که کاری خارق العاده و بزرگ بوده است. برای تمام خردمندان پر واضح است که چنین زندگی، یک زندگی معمولی نیست.
(و آتیناه من کل شیئی سببا) خدا می گوید هر گونه وسایل و اسباب مورد نیاز او آماده شد. جوان چوپانی بدون جنگ و خونریزی در مدت زمان نه چندان زیادی به پادشاهی عالم می رسد و بزرگترین و وفادارترین ارتش گرد او جمع می شوند. مورخین یونانی می گویند: تمام قبائل از دل و جان قبول فرمانروائی او را نمودند و برای اولین بار در تاریخ کشور متحدی تشکیل شد و نیروهای فراوان که تا آن روز سابقه نداشت بر گرد کوروش جمع آمد. برای تمام خردمندان پر واضح است که اسباب و لوازم چنین حکومتی به سادگی فراهم نمی شود.
در قرآن سه کار بزرگ برای ذوالقرنین آمده در نخستین آنها آمده مغرب الشمس، یعنی این کار در مغرب رخ داد. نخستین کار کوروش بزرگ نیز در مغرب رخ داده است. هنگامی که وی متوجه لیدی گشت و سارد را گشود. هرودت می گوید: پیروزی کوروش چنان سریع بود که هیچکس آن را تصور نمی کرد چهار روز بیشتر از جنگ پتریا نگذشته بود که پایتخت لیدی تسلیم و کرزوس پادشاه آن تسلیم شد. از هگمتانه تا لیدی حدود 2500 کیلومتر است. طی این مسافت و گشودن سارد در چهار روز از دید هر خردمندی کاری بزرگ است.
(و وجدها تغرب فی عین حمیه و وجد عندها) قوم سارد در نزدیکی ازمیر کنونی قرار داشته است. در آن ناحیه به علت خلیج های زیاد جریان آب تیره رنگ است. در این آیه نیز آمده ذوالقرنین در غرب تا جایی که خورشید در آب تیره رنگ فرو می رود پیش رفت. اگر در هنگام غروب خورشید در کنار دریا باشیم می بینیم که گویی خورشید در آب فرو می رود. و این مکان همان منتها علیه پیشروی کوروش بزرگ در آسیای صغیر است که بر هر خردمندی روشن است با آیه فوق مطابقت دارد.
مکان دومین قدم بزرگ را قران مطلع الشمس نامیده است. هرودت و کتزیاس هر دو نگاشته اند که پس از فتح لیدی و قبل از گشودن بابل کوروش شورش های شرق ایران را فرو نشاند. (حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا) قران می گوید در شرق قومی را دید که در برابر آفتاب سرپناه ندارند. همانطور که می دانیم در شرق ایران قوم های نیمه وحشی و بیابان گردی زندگی می کردند که هنوز وارد شهر نشینی نشده بودند. و از دید هر خردمندی این آیه و حقایق تاریخی هم خوانی دارد.
(حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما فوما لا یکادون یفقهون قولا) در قدم سوم از قومی کوهستانی و وحشی نام برده شده است از مدنیت و سخنگویی نصیبی نداشتند و ذوالقرنین برای جلوکیری از یورش آنان سدی در سوی شمال بنا نهاد. قوم یاجوج و ماجوج که در یونان گوگ و ما گوگ (gog, magog) نامیده شده اند قومی هستند که علاوه بر سوره کهف در سوره انبیا آیه 61-96 از آنها نام برده شده است. همچنین بارها در تورات از آنها نام برده شده است. ساختن سد در شمال با ساختن سد در قفقاز توسط کوروش بزرگ از دید خردمندان همخوانی دارد.
2- اخلاقیات ذوالقرنین
قران پس از فتح به ذوالقرنین می گوید: سرنوشت این قوم در دست توست، تو می توانی آنان را مجازات کنی یا اینکه ببخشی و به نیکی گرائی. و ادامه می دهد که ذوالقرنین گفت من از آنان که میل به ستمگری و ستمکاری دارند نیستم. هرودت و دیگر تاریخ نگاران یونان به تفضیل از نیکی های کوروش بزرگ در برابر دشمنان خویش نگاشته اند و خردمندان به طور حتم آنان را مطالعه کرده اند.
عرب ها در ضرب المثلی می گویند: زن زیبای نمکین آن زنی است که هوویش به زیبایی او شهادت دهد. ما نیز باید توجه کنیم تمام این تعریف و تمجید ها از زبان یونانیانی است که دشمن ایرانان بوده اند.
از تمام ترک ها می خواهم پیش از نظر دادن نوشته سی (که من از پرتو این آنش است ار تابشی دارم) را بخوانند و به پرسش های آن نوشته پاسخ دهند.
غمگین مشو دلا تو ازین ظلم دشمنان
اندیشه کن دراین که دل آرام داورست
از روی زعفران من ار شاد شد عدو
نی روی زعفران من از ورد احمر است