تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت
 

 

از دیر باز انسان ها در پی یافتن و تهیه نشان هایی بودند که وابستگی و اتحاد خود را نمایان سازند. ایرانیان نیز در این بین پیشتاز بوده و از دیر باز درفش خویش را داشته اند. بطوری که کوروش نماد عقاب را برگزید و این نماد تا زمان آخرین پادشاهان هخامنشی استفاده میشد.

قدیم ترین درفشی که در تاریخ و داستان های ملی به آن بر می خوریم پیش بند چرمین کاوه آهنگر است. هنگامی که کاوه برای داد خواهی نزد ضحاک رفت ولی کامیاب نگشت پیش بند چرمین خویش را بر نیزه کرده و مردم گرد آن جمع گشتند – پیش بند چرمین نشانه اتحاد آنان گشت – و ضحاک را نابود کردند. پس از به سلطنت رسیدن فریدون، فریدون این درفش را حفظ کرد و آن را با گوهرهای فراوان آراست. و تمام شاهان بعدی نیز هر یک گوهرهایی بر درفش افزودند. این درفش به پاسداشت دلاوری کاوه، درفش کاویانی نام یافت. رنگ های درفش کاویان زرد، سرخ و بنفش ثبت شده است. طبق اسناد تاریخی درفش کاویانی تنها یک درفش افسانه ای نبوده. بل در کتاب المعجم ثبت است که، در زمان چیرگی تازیان این درفش کاویان را که پوست پلنگی با گوهرهای فراوان بود نزد عمر خلیفه بردند و عمر پس از برداشتن گوهرها دستور سوزاندن پوست را داد. پس از چیرگی عرب، ایران تا دو قرن درفشی ملی نداشت البته در این بین دلاورانی چون بابک بودند که هر یک درفشی خاص خود داشتند. پس از آن با تشکیل حکومت های ملی در ایران دگر بار درفش ملی ایران برافراشته شد که نقش و طرح این درفش ها خارج از بحث حاضر است.

خـــروشـــیـــد و دســـت بـــر ســـر ز شـــاه

كـــه شـــاهـــا مــــنــــم كــــاوه ی دادخــــواه

از آن چــرم كــاهـــنـــگـــران پـــشـــت پـــای

بــــپــــوشــــنــــد هــــنــــگــــام زخـــــم رای

هــمــان كــاوه آن بــر ســـر نـــیـــزه كـــرد

هــمــان گــه ز بـــازار بـــرخـــاســـت گـــرد

فـرو هــشــت ازو ســرخ و زرد و بــنــفــش

هـــمـــی خـــوانـــدش كـــاویـــانـــی درفــــش

از آن پـس هـر آن كـس كـه بــگــرفــت گــاه

بــه شــاهــی بــه ســر بــر نــهـــادی كـــلـــاه

بـــر آن بـــی بـــهـــا چــــرم آهــــنــــگــــران

بــرآویــخـــتـــی نـــو بـــه نـــو گـــوهـــران

 

در تمام دوران شاهی می بینیم که شاهان رسم افراشتن پرچم را انجام داده و در واقع اولین کار همواره به حرکت در آوردن درفش بوده است.

بدو داد شاه اختر کاویان

بران سان که بودی برسم کیان

یا

چو بنمود خورشید تابان درفش

معصفر شد آن پرنیان بنفش

یا

ببستند گردان ایران میان

بیاورد گیو اختر کاویان

یا

بکوه اندرون خیمه ها ساختند

درفش سپهبد برافراختند

 

و این اهمیت و مرکزیت درفش است که ایجاب می کند جایگه درفش همواره در میان باشد تا مردم به گردش جمع شوند. یا در هنگام دفاع امکان حفاظت از آن با سهولت بیشتری انجام یابد.

درفش خجسته میان سپاه

ز گوهر درفشان بکردار ماه

یا

سپهدار گودرزشان در میان

درفش از برش سایه کاویان

 

برافراشته بودن درفش نشانه برافراشته بودن حامیان درفش است. از همین رو هنگامی که گودرز و پیران ویسه در بالای بلندی به نبرد بر می خیزند پیمان می بندند که :

سپهدار گودرز کرد آن نشان

که هر کو ز گردان گردنکشان

بزیر آورد دشمنی را چو دود

درفشی ز بالا بر آرند زود

 

یا در نبردی دیگر هنگامی که پهلوانان زیادی چون فرود و ریو کشته می شوند و فریبرز که فرمانده و درفش دار ایران است پشت به دشمن می کند هومان به تورانیان نوید می دهد که :

چنین گفت هومان که آن اختر است

که نیروی ایران بدو اندر است

درفش بنفش ار به چنگ آوریم

جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

 

و بواسطه همین والا مقامی درفش است که بیژن در پی فریبرز می شود و درفش را از او گرفته و بمیان سپاه می آورد تا ایرانیان نیرو و همازوری (اتحاد) خویش بازیابند.

همانگونه که اشاره شد درفش نشانه همازوری است و نیروی ایران بدو اندر است. استاد توس چه بخردانه این نکته را دریافته و درفشی تا جاودان افراشته بر ما یادگار گذاشته :

نگه کن که این نامه ای جاودان

درفشی بود بر سر بخردان

بماند بسی روزگاران چنین

که خوانند هر کس برو آفرین

سخن ماند اندر جهان یادگار

سخن بهتر از گوهر شاهوار

 

تا جاودان افراشته درفش ایران. ایدون چنین باد

 

پرچم!!!

در هیچیک از کتب قبل از قرن ۵ و ۶چون شاهنامه، ویس و رامین، رودکی، دقیقی و . . . به واژه پرچم بر نمی خوریم. در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع، انجمن آرای ناصری و بسیاری دیگر از فرهنگ ها و لغت نامه ها پرچم به معنی دم نوعی گاو موسوم به غژغاو یا کژگاو می باشد. حال چرا و چگونه پرچم تغییر نام یافته و جای درفش نشسته جای بسی گفتگوست. ( جهت مطالعه بیشتر نگاه کنید به هُرمَزدنامه نگارش انوشه روان استاد پورداود ) 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 12:59 توسط آذرباد |

 

 

 

 ایرانیان از دیر باز در دانش پیشرو و دارای سبک ویژه خود بوده اند. دانش پزشکی نیز از دانش هایی است که در ایران باستان به عنوان یک دانش بدان نگریسته می شد. در این نوشته به صورت تیتر وار نمونه هایی از پایه و پیشرفت دانش پزشکی در ایران آورده شده است.

در اوستا که بی شک از قدیم ترین کتاب های جهان بوده واژه، بیشه زو، آمده که در گذر زمان به پزشک تغیر یافته است.  از ۲۱ نسک (بخش) اوستا که شوربختانه بسیاری از آن نابود گشته ۳ نسک با نام های هوسپارم نسک، نیکادوم نسک و چیرات دات نسک به طور ویژه به دانش پزشکی پرداخته بود. در قسمت وندیداد اوستا که اکنون موجود می باشد دانش پزشکی و دستور های پزشکی با هوشمندی با دستورات دینی آمیخته؛ صد البته در مطالعه این قوانین باید زمان نوشتن آن دستورات را مد نظر گرفت. در اوستا می خوانیم : کیست که نخستین بارناخوشی و مرگ را باز داشت؟ زخم نیزه پران را باز داشت؟ گرمای تب را ار تن مردم باز داشت؟ اهورامزدا پاسخ داد او تریتا از خاندان سام بود. پس اولین پزشک آریائی در اوستا تریتا نام داشته. چه بسا که واژه   treatment   نیز از آنجا آمده باشد. در اوستا از شش نوع پزشک نام برده می شود. اشو بیشه زو ( پزشک بهداشت و پیشگیری )، اورورو بیشه زو ( گیاه درمانی )، کرته بیشه زو ( پزشک جراح )، داتو بیشه زو ( پزشکی از راه گسترش داد و قانون )، مانتره بیشه زو ( درمان با خواندن کلمات مقدس، روان درمانی )  و پزشک حیوانات. 

در شاهنامه می بینیم که حنی در زمن پیشدادیان و کیانیان پزشک در کاخ شاه وجود دارد و از افراد بلند مرتبه دربار می باشد. در داستان زایش رستم نیز پزشکان به یاری سیمرغ پهلوی مادر را می شکافند و عمل رستم زائی ( سزارین ) انجام می گیرد. یکسان بودن بخش اول کلمه سیمرغ و سینا نیز که لقب پزشک گرانقدر ایران پور سینا است خود جای پژوهش دارد. در اوستا و شاهنامه بدون هر گونه استعاره، کنایه و تشبیه در کمال روشنی بیان شده پدر و مادر در زایش فرزند به یک سان اثر گذارند در حالی که نقش مادر در زایش در چند سده اخیر در دانش ژنتیک به اثبات رسیده و قبل از آن مادر تنها به عنوان  پرورشگاه نخستین فرزند مطرح بود.

خسرو پرویز برزوی را جهت یافتن گیاهان درمانی به هند می فرستد. و در دانشگاه جندی شاپور پزشکی را به دانش پژوهان آموزش می دادند و در بیمارستان آن دانشگاه بیماران به رایگان مداوا می شدند.

تمامی تاریخ نگاران یونانی، ارمن و رومی در تاریخ های خود ثبت کرده اند که ایرانیان در آب روان به شستشو نمی پردازند و مرده های خود را تنها بر سنگ قرار می دهند و به هیچ عنوان مرده ها را در نزدیکی آب و زمین های کشاورزی قرار نمی دهند. و به این دلیل است که بیماری های کشنده دسته جمعی در ایران بسیار کم می باشد.

در پژوهش های انجام یافته در شهر سوخته چشم مصنوعی به دست آمده و در جنازه هایی نشانه کارد جراحی در جمجمه سر و ساق پا دیده شده است.

این ها تنها گوشه ای از پیشتازی ایرانیان در دانش بود. باشد که با آگاهی و خرد ورزی  دوباره بایستیم که، مجال تعلیم اگر بود. . . 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 18:39 توسط آذرباد |

 

 

 

پس از حدود ۲۰ قسمت سریال شهریار امشب به پایان رسید و شاهد پخش آخرین قسمت آن بودیم. جای خرسندی است که هنرمندان ایران به سوی به تصویر کشیدن شخصیت ها و داستان های ایران می روند. و جای تشکر و سپاس از آقای کمال تبریزی می باشد. البته این عرصه نیازمند تحقیق و سرمایه گذاری های زیادی است تا با فیلم هایی چون ۴۰ سرباز روبرو نشویم. که باید به  تاثیر مخرب فیلم هایی چون ۴۰ سرباز در آشنایی نوجوانان با وقایع سرزمینشان توجه شود. در خصوص سریال شهریار گفتن چهار نکته را شایسته می دانم.

۱-    با توجه به جامعه آماری کوچک اطراف خودم متوجه این نکته شدم که در طول پخش سریال از بینندگان این سریال به طور مدام کاسته شد. بررسی این نکته برای بهبود تجربه های آتی می تواند مفید باشد.

۲-    جای بسی خوشبختی است که در کنار شهریار از شخصیت های فاخر دیگری نیز در این سریال یاد شد. اما در خصوص شناساندن بعضی شخصیت ها چون میرزاده عشقی یا صبا می شد اهتمام بیشتری ورزید که هر یک کارهای سترگی در کارنامه دارند. یا چرا شخصیتی چون ایرج میرزا بیشتر به تمسخر گرفته شده بود؟ یا در قسمتهای ابتدایی چرا از ستارخان که حق بزرگی بر ایران دارد تنها صحنه ای چند ثانیه ای و بدون هر گونه زمینه سازی و معرفی او ارایه شد؟ ( اهتمام خواهم ورزید به مناسبت هایی به شناساندن این شخصیت ها بپردازم )

۳-    بسی دور از باور است که چرا شهریار در جوانی و پیری علاقه وافری به حوادث سیاسی و اجتماعی نشان  می دهد و در سریال کاملا به این مسایل پرداخته می شود. ولی در میان سالی و اوج پختگی در خصوص مسایلی چون ملی شدن صنعت نفت و وقایع سالهای ۱۳۳۱و ۱۳۳۲ نشانی در سریال نمی بینیم.

۴-    ای کاش در خصوص وقایع، صحنه آرایی و مسایلی از این دست وسواس بیشتری به خرج داده شود. که باعث حذف یا تحریف وقایع نگردد. از سویی نیز میراثی حقیقی تر از وسایل، لهجه ها، پوشش ها و . . . به آیندگان هدیه شود

در انتها تشکری از تمام تهیه کنندگان این سریال دارم و امیدوارم تمامی هنرمندان هنرهای هفت گانه در پی رسالت حقیقی خویش که آگاه کردن است، پیش از پیش کوشا باشند.

  

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 23:4 توسط آذرباد |

 

 

          ۲۸ اردیبهشت زادروز حکیم خیام خجسته باد

 

خیام از درخشان چهره های تاریخ فرهنگ ایران است که نامش برای هر ایرانی یادآور روح کنجکاوی، جستجوگری، تردید و تمنای زندگیست. خیام که خود در جستجوی چیستائی و چرائی بود در پرده ای از راز زیست و امروز بدرستی مشخص نیست خیام دانشمند و خیام شاعر دو نفر بوده اند یا یک تن. ولی نکته ای روشن وجود دارد و آن اینکه برای ایرانی خیام، خیام است.

خراسان از دیرباز محل پرورش مردانی مرد در ایران زمین بوده. و خورشید فرهنگ و ادب ایران همواره در این سرزمین فروزان. خیام نیز از پرورش یافتگان این خراسان است. زایش او را در حدود ۴۳۹ و جاودنگی او را به سال ۵۱۷ نوشته اند. هر چند او سفر های زیادی به اصفهان و ی و. . . داشت ولی از خراسان آمد و به خراسان رفت.

قبل از سی سالگی به اصفهان رفت و در تهیه و اصلاح تقویم جلالی کوشید. مقالاتی از او به جاست از جمله نوروزی نامه که باید آن را باورهای نیمه عامیانه زمان دانست. در مقام او گفته اند در بخارا با سلطان بر یک تخت می نشست. محمد غزالی متکلم بزرگ را از شاگردان او دانسته اند که نشان از مقام او در علم کلام است که در رباعیات او نمایان است. خیام شدیدا با جبر و چیزی که امروزه به نام سرنوشت و قسمت می شناسیم مخالف بوده است.

          بر من قلم قضا چو بی من خوانند

          فردا به چه حجتم به داور خوانند؟ 

یا

          بی حکمش نیست هر گناهی که مراست

          پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟

یا

          انگور حلال خویش در خم کردم

          گو تلخ مکن خدای تا نخورم

 

هر قدر انسان آگاه تر دانشمند تر به قوانین طبیعت شود بی شک به آزادی بیشتری می رسد و خیام هم به دلیل اندیشه جلوتر از زمانش با جبریون درگیری ها داشته است.

خیام به دم خوش است، به لحظه، به حال ولی حال او : وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است. دلیل این حال بودن خیام چیست؟ چرا خیام به فکر آینده و گذشته نیست؟ از رفته میندیش و وز آینده مترس. او آینده و زندگی پس از مرگ را رد نمی کند. ولی در جایی قبول هم نمی کند. با تمسخر می نگرد. شاید حال خیام ناشی از ترس است. ترس آینده :

          گویند بهشت و حور و کوثر باشد

          جوی می و شیر وشهد و شکر باشد

          یک جام بده ز باده هان ای ساقی

          نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

یا

          گویند که بهشت و حور عین خواهد بود

          وانجا می ناب و انگبین خواهد بود

          گر ما می و معشوق گزیدیم رواست

          چون عاقبت کار همین خواهد بود

 

شاید ترس خیام ناشی از ندانستن است. ناشی از تاریکی. نسبت به آینده :

ای دل تو به اسرار معما نرسی

                 در نکته زیرکان دانا نرسی

یا

          اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

          وین خط معما نه تو خوانی و نه من

          هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

          چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

آیا خیام در اثر این سوالات بی جواب به پوچی رسیده؟

          چون کار جهان با من و بی من هیچ است

          پس من به چه کار در جهان آمده ام؟

یا

          از آمدنم نبود گرون را سود

          وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

یا

          معلوم نشد که در طربخانه خاک

          نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

همین پرسش را فردوسی هم می پرسد :

          اگر مرگ داد است بیداد چیست؟

          ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

 

ولی خیام شاد و سرمست است :

وقت سحر است خیز ای مایه ناز

                نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

یا

          ایام زمانه از کسی دارد ننگ

          کاو در غم ایام نشیند دلتنگ

 

شاید خیام مایوس نیست و این ها فقط سوالاتی است که ما را به اندیشیدن وا دارد تا در یابیم فلسفه خیام از مرگ و زندگی چیزی دیگر است. خیام از ما می پرسد تا ما به اندیشه رویم. در نظر گیریم زمانه خیام زمانه نادانی و تاریک اندیشیست :

          با این دو سه نادان که چنین می دانند

          از جهل، که دانای جهان ایشانند

          خر باش که از خری که این دونانند

          هر کاو نه خر است کافرش می خوانند

یا

          گاوی است بر آسمان نامش پروین

          یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

          چشم خردت باز کن از روی یقین

          زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

 

زمانه خیام زمانه دوگانگی و پنهانکاریست :

          شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

          هر لحظه به دام دگری پابستی

          گفتا، شیخا هر آنچه گویی هستم

          آیا تو نیز چنان که می نمایی هستی؟

 

و اینگونه خیام با تمام تردید ها، دودلی ها، سوالهای با جواب و بی جواب زیست و با رباعیاتش ما را به خرد ورزی و اندیشه دعوت کرد.  پس بیایید زین پس این اشعار را چون پرسشی بنگریم و در آنها اندیشه ای کنیم.

   گویند آخرین کلمات زندگی او چنین بود :

سیر آمده ام خدای از مستی خویش

از تنگدلی و از تهیدستی خویش

                 از نیست چو هست می کنی بیرون آر

                زین نیستی ام به حرمت هستی خویش

 

و از برای وصیت خویش نوشت :

چند از پی حرص و آز تن فرسودن

                ای دوست روی گرد جهان بیهوده

رفتند و رویم و دیگر آیند و روند

          یک دم به مراد خویشتن نابوده

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 1:13 توسط آذرباد |

  

 

             ۲۵اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی خجسته باد

 

 فردوسی در حدود سال ۳۲۰ ه.ق. (اندکی از پژوهشگران زمان زایش را بسی قدیم تر می دانند) در باژ از توابع توس زاده شد. خوانواده فردوسی از دهقان های خراسان بوده که می رساند احتمالا خوانواده ای متمول بوده اند. از مطالب شهنشاه نامه بر می آید که فردوسی از دانشهای نظامی، موسیقی، آداب درباری و مکاتب فلسفی و عرفانی آگاهی داشته است.

بی شک شاهنامه فردوسی با حدود شصت هزار بیت از بزرگترین منابع ادبیات ایران اسن که با گذشت افزون از یک هزاره کماکان شیوائئ خود را حفظ کرده است. و روز به روز ایرانیان بیش از بیش به ارزش این کار سترگ پی می برند. به راستی شاهنامه را باید کتاب فرهنگ ایران نامید که توانست نگهبان زبان و فرهنگ ایران باشد.

به باور بسیاری فردوسی شاهنامه را پس از سرودن به محمود غزنوی پیشکش می کند و محمود با بی اعتنائی به شاهنامه هر یک از سربازانش را رستمی دانسته  و سبب دلخوری فردوسی می شود. البته گروهی نیز با توجه به منش فردوسی که در شاهنامه در جریان است این واقعه را یک واقعه تاریخی ندانسته و تمام ابیات شاهنامه را که در مدح افراد مختلف است را، ابیاتی می دانند که بعد ها به شاهنامه افزوده شده است.

همه کارهای جهان را در است

مگر مرگ کان از در دیگر است

زمان مرگ فردوسی را حدود سال ۴۰۰ه.ق. داسته اند. متعصبین شهر اجازه دفن فردوسی در گورستان مسلمین را ندادند و فردوسی در  باغ خویش آرمید تا جاودان گردد. پس از برسی های انجام یافته محل فعلی  در اوایل قرن حاضر به عنوان آرامگاه فردوسی شناخته شد و با کمک و بودجه مردمی آرامگاه کنونی بنا گردید که در سال ۱۳۱۳افتتاح گردید.

 .

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 19:21 توسط آذرباد |

 

 

 

نخستین که نوک قلم شد سیاه

گرفت آفرین بر خداوند ماه

خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور

خداوند پیروزی و فرهی

خداوند دیهیم و شاهنشهی

خداوند جان و خداوند رای

خداوند نیکی ده رهنمای

 

اگر ایرانیان نخستین مردمی بودند که آفریننده یکتا را با نیروی خرد و اندیشه خود شناختند ناگزیر این منش یکتا پرستی باید در جای جای فرهنگ این مردم رخنه کرده باشد. از این روست که در اوستا بارها و بارها می خوانیم:

          ینگهه هاتم آئت یسن پئیتی ونگهو

          مزدا و اهور و وئثا اشات هچا

          یاونگهمچا تسچا تاوسچا یز مئید

          مزدااهورا آگاه است از آن کسی که در میان موجودات ستایشش برتر است، بر حسب راستی، این چنین مردان و این چنین زنان را می ستاییم.

یا در تمام کتیبه های موجود از هخامنشیان یا ساسانیان مشاهده می کنیم که پادشاه تمام قدرت خود را از دادار میداند و تمام موفقیت ها را به یاری و خواست اوست که به پایان رسانده است. در شاهنامه هم بارها و بارها از ستایش و نیایش مردم یاد شده و چه بسا در هیچ کتابی به این مقدار از خداوند نام برده نشده است.

نخست از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

همه بندگانیم و ایزد یکیست

پرستش جز او را سزاوار نیست

چز از بندگی پیشه من مباد

جز از راست اندیشه من مباد

بدان آفرین کو جهان آفرید

بلند آسمان و زمین آفرید

 

پس از پیروزی بیژن بر هومان، پهلوان ایرانی رو به آسمان می گوید :

که ای برتر از جایگاه و زمان

ز جان سخن گوی و روشن روان

تویی تو که جز تو جهاندار نیست

خرد را بدین کار پیکار نیست

 

و پس از سخت شدن کار در میانه جنگ با افراسیاب، کیخسرو را چنین می بینیم :

وز آن جایگه شهریار زمین

بیامد به پیش جهان آفرین

ز لشکر بشد تا بجای نماز

ابا کردگار جهان گفت راز

اگر داد بینی همی رای من

مگردان از این جایگه پای من

 

ستایش ایرانی از روی ترس و بیم نیست بل ایرانی از روی مهر به ستایش می نشیند

بیزدان پناهید و فرمان کنید

روان را به مهرش گروگان کنید

نخست آفرین خداوند مهر

فروزنده ماه و گردان سپهر

 

ستایش و آفرین خواندن را باید در دو جنبه بررسی کرد. نخست ستایش آفریننده، که همان طور که ذکر شد ایرانیان اولین ستایشگران خداوند بودند. و در مرحله دوم ستایش و قدر دانی از انسان هایی که شایسته آفرین می باشند. همانطور که در اوستا هم دیدیم در هنگام نیایش پس از مزدا اهورا مردمانی را می ستاییم که در ستایش مزدا برتر هستند. در کتاب Cyropedia می خوانیم : ایرانیان نخستین چیزی که به کودکان خود می آموزند قدر دانی و قدر شناسی از دیگران است. و سخت ترین مجازات ها برای کودکان نا سپاس است. اما در شهنشاه نامه، کیخسرو پس از شنیدن دلاوری های بیژن در جنگ دوارده رخ :

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بد روزگار

دگر آفرین کرد بر پهلوان

که جاوید بادی و روشن روان

 

پس از پیروزی رستم در نبرد هم واکنش مردم را چنین می بینیم :

ز پیروز گشتن نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

بایرانیان گفت با کردگار

بیامد نهانی هم از آشکار

بپیروزی اندر نیایش کنید

جهان آفرین را ستایش کنید

بزرگان بپیش جهان آفرین

نیایش گرفتند سر بر زمین

چو از پاک یزدان بپرداختند

بران نامدار آفرین ساختند

 

در جای دیگر گیو یزدان را  ستایش می کند به پاس هوش و قدرتی که به پسرش داده است :

بدادار گفت از تو دارم سپاس

تو دادی مرا پور نیکی شناس

همش هوش دادی و هم زور کین

شناسای هر کار و جویای دین

 

در اینجا یاد آور میشویم خداوند به کاخ و خانه نیاز ندارد و هدف از بنیاد نیایشگاه :

خدای جهان را نباشد نیاز

نه جای خور و کام و آرام و ناز

پرستشگهی بود تا بود جای

بدو اندرون یاد کرد خدای

 

و ما هم با هم زمزمه می کنیم :

توانا و دانا و پاینده ای

خداوند خورشید تابنده ای

نگهدار دین و تن و هوش من

همان نیروی جان و گر توش من

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 9:32 توسط آذرباد |

 

 

اگر حکیمان اختلاف انسان و حیوان را در اندیشه و خرد دانسته اند. بی شک برترین مردمان خردورزترین آنان می باشد. پس چه برتر سرزمینیست که پیغام آورش به پیغمبر خرد شناخته شده باشد. چه برتر سرزمینیست که از دیر باز در میان خاور و باختر پذیرای اندیشه ها بوده و هر خوب را به پاس خوب بودن از دوست و دشمن پذیرا شده. چه برتر سرزمینیست که همواره اندیشمندان و دگر اندیشان یونان در فرار از جهل اطرافیان این سرزمین را برای خود برگزیده اند. و چه برتر سرزمینیست که از زرتشت و کوروش تا مانی و مزدک و باربد تا بابک و مازیار و دقیقی و تا لیث و نادر و امیر کبیر و بسیاری مهان این خاک را برگزیدند. به فرهنگنامه این سرزمین نگاهی می کنیم تا خرد و اندیشه را در آن جستجو کنیم. در سرآغاز می بینیم :

به  نام  خداوند  جان  و خــــرد

کزین  برتر  اندیشه   برنگزرد

خداوند  نام  و خداونــــد  جـای

خداونــــد  روزی  ده  رهنـمای

زنام و نشان و گمان برتر است

نگارندهء    برشده   پیکر  است

به   بـیـننـدگان   آفریـنـنـده   را

نبینی  مرنجان  دو  بـیـنـنده  را

نیــابد  بدو  نیز  اندیـــــشه  راه

 که او برتر از نام  و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد

نیـابد  بدو  راه  جان  و  خــــرد

خــــردگر  سخن  برگزیند  همی

همان  را  گزیند  که  بیند   همی

خرد را و جان راهمی سنجد اوی

در انــــدیشه سخته کی گنجد اوی

 

حکیم توس خرد را برتر از هر چه ایزد آفریدست می داند و خدای یکتا را خدای خرد می داند. هر چند در جای جای شاهنامه حرف از خرد و اندیشه است ولی استاد به این بسنده نکرده و کاملا روشن خرد را وصف کرده. خرد را نخستین آفرینیش می داند. نگهبان جان، راهنما و دستگیر در هر دو جهان، خرد رهاننده مرد از بلا ها می باشد و ارزش و زیور مردان خرد آنانست :

کنون  ای  خردمـــند  وصف  خـــرد

بدین   جایــگه  گـفــتــن  اندر  خورد

کنون   تا  چه  داری  بیار از خـــرد

که  گوش  نـیـوشنــده  زو  بر  خورد

خــرد بهتر  از  هر چه  ایـــزد  بداد

ستایش  خــــرد  را  به  از  راه  داد

خــــرد  رهنمای  و خـــرد  دلگشای

خرد  دست  گیرد  به  هر دو سرای

خــــرد  چشم  جانست چون  بنگری

تو  بی  چشم  شادان  جهان  نسپری

نخست  آفرینش  خـــــرد  را  شناس

نگهبان  جــان  است و آن  سه  پاس

سه پاس تو چشم است وگوش وزبان

کزین سه رسد نیک  و  بد  بی  گمان

. . .

تو چیزی مدان کز خــــرد برتر است

خــــــرد  بر همه  نیکویها  سر  است

. . .

فزون  از خــــرد  نیست  اندر  جهان

فروزنده ی   کهـتـــران  و  مــــــهان

هر  آنکس  که  او شاد  شد  از خـرد

جهان  را  بکردار  بد  نـسـپـــــــــرد

رهاند  خــــــــــرد  مرد  را  از  بلا

مبــــادا  کسی  در  بلا  مبـــــــــــتلا

خــــــــــرد  افسر  شهــــریاران  بود

همان   زیور   نامـــــــــداران    بود

 

در جای دیگر می بینیم بوذرجمهور، وزیر خردمند ساسانی در نصیحت پادشاه می گوید :

خرد مرد را خلعت ایزدیست

 

و این ارزش خرد است که ایرانیان را در طول تاریخ به عنوان پیشتازان علم به جهانیان معرفی کرده. چرا که ایرانیان کسب دانش را بر هر کس واجب دانسته و این امر هم در کتاب اوستا به کرات آمده هم در مطالعه تاریخ ایران به کرات به نام هایی که مشتق از چیستا (دانش) می باشد بر می خوریم و در شهنشاه نامه هم می بینیم که :

                               زهر دانشی  چون سخن بشنوی

ز آموخـــتن  یک زمان  نغنوی

چو  دیدار یابی  به  شاخ  سخن

بدانی  که  دانــش  نیاید  به  بن

 

البته در مقابل این ابیات بلافاصله فروتنی و تواضع ایرانیان به چشم می آید که :

                   هر آنگه که  گویی  که دانا  شدم

                   بهر  دانــــــــشی  بر  توانا  شدم

                   چنان دان که نادان تری آن زمان

                   مشو بر تن  خویش  بر بد    گمان

                   نباید  که  گویــــی  که   دانا  شدم

                   بهــر  آرزو  بر  تــــــــوانا  شدم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 22:35 توسط آذرباد |

 

 

سفر در تاریخ را آغاز می کنیم، سفری برای یافتن زن در تاریخ. در آسیای صغیر دختران برهنه را می بینیم که در معابد نشسته اند تا آغوششان میزبان مهمانان معبد باشد. به غرب حرکت می کنیم تا به مهد فرهنگ!!! و تمدن!!! برسیم، به یونان. زن را می بینیم ولی با نام شهروند دوم. به جنوب می رویم تا به جزیره اعراب می رسیم و آنان کاری با دختران خود می کنند که حتی حیوانات هم نمی کنند، دختران زنده به گور میروند. اما از دور دست نجوایی به گوش می رسد، نزدیک و نزدیک می شویم. مردی با صدائی آرام و دلنشین در حال زمزمه است :  می ستائیم تمام مردان و زنان پارسا را. . .  اینجا چگونه خاکیست؟ زنان در کنار مردانند؟!! و مرد می گوید: اینجا سرزمین سپنت ایران است و من در دل اما با تمام وجودم تکرار می کنم اینجا سرزمین سپنت ایران است.

به راستی چه فاصله ایست بین بینش ایرانی و انیرانی. اگر امروز مردم حرف از به حکومت رسیدن زنان در آلمان و اسپانیا و شاید آمریکا می زنند و آن را شروع عصری دیگر برای زن می دانند در این خاک سپنت بانوانی چون پوران دخت و آزرمیدخت تاج دار بودند.

برای بررسی جایگاه زن در ایران بهتر دیدم که گریزی به شاهنانه بزنم که به راستی آئینه ای است پاک از فرهنگ و منش ایرانی.

اولین بانوان در شاهنامه ارنواز و شهرناز نام دارند. این دو خواهران جمشیدند که پس از یورش ضحاک به دربار او برده می شوند. پس از این دو نوبت به فرانک می رسد که چهاردهمین نام در شاهنامه است. با حضور فرانک، زن نام خود را در داستان های ایران مطرح می کند زین پس زن موجودی است که داستان ها را می سازد و تعیین می کند، نه موجودی که در داستان حضور دارد. فرانک همسر آبتین و مادر فریدون است.

فرانک بدش نام و فرخنده بود

به مهر فریــدون دل آکنده بود

 

ایران در چنگال ضحاک اسیر است و فرانک باری سنگین بر دوش دارد، بار پرورش فریدون که رهاننده ایران است و این بانو چه سربلند این ماموریت را به انجام می رساند.

یک گام به جلو می رویم به کابل می رسیم و نیک بانوئی را می بینیم سیندخت نام که با اندیشه خود باعث مهرورزی همسرش مهراب کابلی و زال می شود. بی شک او اولین سفیر زن در پهنه تاریخ است. او بانوئیست که در دامنش رودابه پروش یافته و رودابه آنچنان بزرگ است که می تواند رستم را مادری کند.

                یکی  پادشاه   بود     مهراب    نام

                زبر دست با گنج و گسترده کام

                دو  خورشید  بود اندر ایوان  او

                چو  سیندخت و رودابه ماه روی

 

شگرف فرهنگیست تهمینه، گرد آفرید، به آفرید، همای، فرنگیس، گلشهر... شیر زنانی مرد تر از هر چه مرد.

پادشاهان در شاهنامه فرزندان را به ازدواج می خوانند با زنانی که :

                اگر  پارسا  باشد     و  رای   زن

یــکی   گنج  باشد  براگنـــده  زن

                بـــــویژه  که  باشد  به  بالا   بلند

فروهشته  تا  پای مشــکین   کمند

                خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش نرم خوب وآوای نرم

 

گزنفن در تاریخ خود می گوید : مقام و منزلت مادر و همسر پادشاهان ایرانی همچو شاه مقامی بس بلند است و امروز نیز ما باید بر فرهنگ خویش باشیم. بر فرهنگی که جشن اسفندگانش تاکیدیست بر مقام زن. تاکیدی بر زن که ریشه ی زندگی و زیبائیست. و هزاران نکته و پند و پیوند. . .  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 22:52 توسط آذرباد |

 

 

۲۵  اردیبهشت روز بزرگداشت مردیست که در آن هنگامه ای که عربی گفتن و نوشتن درجه ای از فخر و دانش بود؛ در هنگامه ای که آداب و رسوم ایرانیان در گرداب خشمی کور افتاده بود بپا خواست و کاخی بپا کرد که در طول زمانه همچو ایرانی بر پا و استوار مانده و از باد و باران گزندی نیافته. و استاد توس بهتر از هر کس مقام خود را بر ما یاد آور می شود :

                چو این نامور نـــــامه  آید  ببن

                 ز من روی کشور شود  پرسخن

                 ز آن  پس نمیرم  که من زنده ام

                 که  تخم  سـخـن  من   پراکنده ام

                 هرآنکس که دارد هشُ رای ودین

                 پس از مرگ بر من کند آفــــرین

 

هر که می خواهد از استاد توس بگوید باید دغدغه وطن داشته باشد که از ایران گفتن کار هر کس نیست، پس به قطعه ای از میرزاده عشقی بسنده می کنیم چرا که :

  درد عشق وطن بود درد او

 

          این شنیدستم که عیسی،مرده ای را زنده کرد

          مرده ای را زنده کرد   نام خود  پاینده  کرد

          نیم ِ گــــــیتی  شد  مسخر از طریق  دین  او

           شـــد   جهان  آئینه دار  چهرهء آئـــــــین  او

          هر دو فرســــخ  یک کلیسائی  بپا  بر  نام او

          گـــــشت  تاریخ  همه  تاریـــــخ ها  ایـــام  او

          گر حکیمی  مرده ای  را زنده  سازد  اینچنین

          بهر او تکریم و  تعظیم است  در روی  زمین

          بهر فردوسی چه باید کرد؟  کو از کار خویش

          یعنی  از نیروی  طبع و معـجز گفتـار خویـش

          مرده  فرزندان  چندین  قـرن ایران زنده  کرد

          از  لب  آمــــوی  تا  دریای  عمان  زنده  کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 19:28 توسط آذرباد |

 

 

درین  زندان  برای خود  هوای     دیگری دارم

جهان گو بی صفا شو من صفای دیگری دارم

چرا؟  یا چون نباید گفت؟     گویم هر چه باداباد

که من در کارها  چون و چرای  دیگری   دارم

بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زرتشت

که    عالم    را ز پیغامش   رهای   دیگری    دارم

                                                                                        اخوان

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 22:55 توسط آذرباد |