تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت
 

 

این نوشته قسمت دوم از نوشته هفده ( سهراب 1) می باشد. شما دوستان را به خواندن قسمت دوم آن فرا می خوانم.

 

 

          سخن چون برابر شود با خرد

              روان سراینده رامش برد

 

داستان رستم و سهراب پیام بسیار دارد. سهراب دلیر و جوان و خردمند است. سهراب گوی است، یال و کوپال دار. سهراب نژاده است و از تخمه سام ِ نریمان ولی نا آگاه است. پدر خویش را نمی شناسد. نیای خویش و ایران را نمیشناسد که اگر از ایران آگاه بود هرگز نمی گفت :

     یکی سخت سوگند خوردم به بزم

     بدان شب کجا کشته شد ژند رزم

     کز ایران نمانم یکی نیزه دار

     کنم زنده کاوس کی را به دار

 

گر پدر را می شناخت چنان گستاخانه سخن نمی راند که پدر بگوید:

 

     بدو گفت نرم ای جوان مرد گرم

     زمین سرد و خشک و سخن گرم و نرم

و امروز نیز گر ایران را نشناسیم، گر به اندیشه ایرانی آگاه نشویم و گر پدرانمان را نشناسیم؛ ما سبب تراژدی دیگری از جنس سهراب خواهیم شد. این بار نیز سهراب وار بازیچه ای در دست دشمنان ایران خواهیم شد. که تراژدی بس غمناکی است.

                                     

                                                                یکی داستانست پر آب چشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 15:18 توسط آذرباد |

 

    پیر

 

در اطراف شهر یزد به چند نیایشگاه زرتشتی بر می خوریم که در فرهنگ زرتشتی به نام پیر شناخته می شوند. از نظر زرتشتیان این مکان های سپنت آرامگاه بزرگ بانوانی است که در زمان یورش بیگانگان سر به بیابان گذاشته اند و در کنار چشمه ساری و آب جوئی روزگار گذرانیده اند و به شهادت رسیده اند. امروزه زرتشتیان به سبب بزرگداشت این بزرگان به زیارت این پیرها رفته و به ستایش می پردازند. هر چند هر زمان می توان به زیارت این مکان های سپنت رفت ولی به زیارت هر یک از این پیرها در زمان های خاصی سفارش شده است. در خصوص هر یک از این پیرها توضیحاتی در ادامه می آید.

 

زیارتگاه پیرهریشت

روز امرداد تا خور- هفتم تا یازدهمین روز- فروردین باستانی

7 تا 11 فروردین خورشیدی

در 90 کیلومتری شهر یزد پناهگاهی است از برای دختر یزدگرد که نامش مروارید بوده، گروهی نیز نام او را گوهر بانو گفته اند. گوهر بانو بر کودکی گمشده نمایان شد و به او فرمود تا از پدر بخواهد پیر هریشت را بنا کند.

 

زیارتگاه ستی پیر

روز اشتاد- بیست و ششمین روز- خورداد باستانی

24 خورداد خورشیدی

این نیایشگاه در سمت شرق یزد نزدیک مریم آباد واقع است. به باور زرتشتیان پناهگاه مادر شاهزادگان ساسانی است.

 

زیارتگاه پیر سبز

روز اشتاد تا انارام - بیست و ششم تا سی امین روز- خورداد باستانی

24 تا 28 خورداد خورشیدی

پیر سبز در 68 کیلومتری شمال غرب یزد و نزدیک شریف آباد بر کمر کوهی واقع است. به روایات پناهگاه یکی از شاهدخت های ساسانی به نام حیات بانو می باشد. آورده اند که این مکان حیات بانو را در خودگرفته، چوپانی در آنجا حیات بانو را به خواب می بیند که به او می گوید پیر سبز را بنا نهد.

در دیواره سنگی یک سوی نیایشگاه روئیدنی هائی چون پر سیاوشون و مورد و انجیر کوهی رشد کرده است و آب قطره قطره ( چکه چکه ) از شکاف سنگ ها بیرون می ریزد. این پیر را در زبان محلی چکچکو نیز می گویند.

 

 زیارتگاه پیر نارستانه

روز سپندارمزد تا آذر- پنجم تا نهمین روز- تیر ماه باستانی

2 تا 6 تیر ماه خورشیدی

پیر نارستنه در 31 کیلومتری شرق یزد در پشت کوه بید واقع است. گویند شاهزاده ای ساسانی اردشیر نام بر شکارچی روشن بینی ظاهر شده و به فرمان اردشیر آن شکارچی این پیر را بنا می کند.

 

زیارتگاه نارکی

روز مهر تا ورهام - شانزدهم تا بیستمین روز- امرداد باستانی

12 تا 16 امرداد ماه خورشیدی

در 58 کیلومتری جنوب شرقی یزد در دامنه کوه تجنک در نزدیکی دره  زنجیر پیر نارکی قرار دارد. این مکان سپنت نازبانو عروس فرمانروای پارس را در خود گرفته است. نازبانو با ظاهر گشتن بر بیابان گردی روشن بین دستور ساخت این بنا را به او می دهد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 10:0 توسط آذرباد |

 

 

۲۰خرداد سال ۱۱۲۶در فتح آباد قوچان، نادرشاه در خوابگاهش به دست تني چند از ژنرالهايش به قتل رسيد و به اين ترتيب ناپلئون شرق از اين دنيا رفت- مردي كه آرزو داشت ايران را بار ديگر ابرقدرت جهان كند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:0 توسط آذرباد |

 

 

 

     نادر در سال ۱۷۱۵ ميلادي توسط زعماي ايران، سران قبايل، كدخدايان و معتمدان نقاط مختلف كشور به شاهي انتخاب شده بود. وي نيروهاي روسيه را به آن سوي داغستان فراري و عثماني را گوشمالي داده و برجاي خود نشانده بود، فرارود (آسياي ميانه) را آرام، و گردنكشان ايران خاوري (پختون ها = پشتون ها) را تنبيه و دهلي را در سال ۱۷۳۹ (نوروز) به تصرف خود درآورده بود. نادر نه تنها حاكميت ايران را بر سراسر خليج فارس مسلم ساخته بود، بلكه سران مسقط و عمّان را نيز به سوي خود جلب كرده، سرگرم ساخت ناو جنگي و درصدد تصرف جزيره زنگبار در حاشيه آفريقا هم بود تا راه آسيا را بر استعمار غرب سد كند.
     نادر دو سوم از ايام عمر خود را روي زين اسب گذرانيد و لشكركشيهاي لاينقطع و ضعف مزاج و خستگي جسماني ناشي از آن، وي را به تدريج بدخلق و خوي ساخته بود كه نتيجه اش اتخاذ تصميمات سخت و نيز اعمال مجازاتهاي شديد و فوري اطرافيان خود و مقامات از جمله افسران ارشد بود.
     نادر كه آخرين آيين هاي نوروزي دورا
ن حيات را در كرمان گذرانيده بود، نيمه خرداد در راه بازگشت به پايتخت خود (مشهد)، در فتح آباد قوچان اردو زده بود. در اين اردوگاه كه در ۱۲ كيلومتري قوچان (خبوشان آن زمان) برپا شده بود، نادر دژباني اردو را به احمدخان دراني، افسر ۲۵ ساله پشتون، سپرده بود كه اين امر باعث ترس افسراني شده بود كه بر جان خود ايمن نبودند.
     اين بيم و نگراني به زودي ۷۰ افسر و عمدتا از قاجارها و افشارها را برآن داشت كه هم قسم شوند تا نادر را بكشند. اين توطئه گران شبانه به چادر خوابگاه نادر نزديك شدند، نگهبان چادر را خفه كردند، و وارد چادر شدند. نادر با شمشير دست به دفاع زد ولي صالح خان دست نادر، و يك ژنرال قاجار سر او را قطع كرد و روز بعد، در آن اردوگاه عظيم جز جسد نادر ـ تقريبا چيزي ديگر بر جاي نمانده بود، و اين بود سرانجام يكي از مردان بزرگ تاريخ مشرق زمين.
     جنازه نادر سپس در گوري كه خود قبلا در خيابان بالا در مشهد تدارك ديده بود دفن شد. در جريان كفن و دفن بود كه حاضران متوجه شدند نادر ريش خود را رنگ ميزد تا كهولت او آشكار نشود.
     نادر كارها و وقايع روزانه را در پايان هر روز به منشي اش ميرزا مهدي ديكته مي كرد تا فراموش نشوند. وي جز پزشك، هرگز از كمك اروپائيان استفاده نكرد. نادر نسبت به اروپاييان بسيار بدبين بود، از همين رو به جاي خريد كشتي از اروپا، از مازندران و از راه خراسان كه هموارتر بود، چوب به بوشهر حمل كرد و ۱۹ كشتي جنگي توپدار ساخت. به ابتكار نادر بود كه توپهاي سبك كه تا آن تاريخ در جهان سابقه نداشت ساخته شد و اين توپهاي قابل حمل با شتر، زنبورك  نام گرفتند. نادر خريد كالاي صنعتي از اروپا را را روا نمي دانست و بارها گفته بود كه چنين خريدهايي قوه ابتكار را از ايراني سلب مي كند، ما خودمان بايد نيازهاي صنعتي مان را برطرف سازيم، آنان چيزي بالاتر از ما ندارند، ما نبايد عادت كنيم كه محتاج ديگران شويم.
     به نوشته مورخان اروپايي، نادر بر خلاف صفويه، كوچكترين نظر مساعدي به اروپاييان نداشت و براي تارانيدن آنان از آبهاي شرق بود كه درصدد ايجاد يك نيروي دريايي بزرگ برآمده بود تا بتواند با آن جزاير اقيانوس هند از جمله زنگبار را از دسترس اروپاييان كه هدفي جز سلطه و استثمار شرق نداشتند دور سازد و براي اين منظور مهندسان كشتي ساز هند را با كمك پارسيان ساكن اين شبه قاره يافته و استخدام كرده بود. اين مورخان نوشته اند نادرشاه كه شديداً به اروپاييان بدبين بود به سرزمينهاي مورد نظر اروپاييان در منطقه، از جمله عمّان قول حمايت نظامي داده بود. نادرشاه استقرار اروپاييان در بنادر اقيانوس هند و خليج هاي منشعب از آن را كه به بهانه تجارت صورت ميگرفت، وسيلهاي براي دست اندازي به همه شرق تلقي مي كرد
     نادرشاه علاقه عجيبي به جمع آوري كتاب و اهداء آنها به كتابخانه ها داشت. وي صدها جلد كتاب خطي نفيس به كتابخانه رضوي مشهد هديه كرده بود.
     كودتاي قوچان، نه تنها مسير تاريخ ايران، بلكه سرنوشت مشرق زمين را تغيير داد. اگر اين كودتا رخ نداده بود، انگلستان بر آسياي جنوبي و بعداً خاورميانه، و روسيه بر قفقاز و سپس آسياي ميانه دست نمي يافتند، افغانها از ايران جدا نمي شدند و مسأله اي به نام كشمير به وجود نمي آمد و نقشه جغرافيايي آسياي جنوبي چيز ديگري بود و ....
    براي اثبات احساس ميهن دوستي نادر ذكر اين دو دليل كافي است: يكي حك كردن عبارت نادر ايران زمين بر سكه هايش و ديگري ورود وي به شهر دهلي در روز نوروز. وي پس از شكست دادن ارتش هند، منتظر شد تا نوروز فرا رسد و در اين روز ملي ايرانيان وارد دهلي شود.

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 9:22 توسط آذرباد |

 

 

           کنون  رزم    سهراب   رانم   نخست

          از آن کین که او با پدر چون بجست

 

و رستم پهلوی سهراب را می شکافد. این پایان تراژدی مرگ سهراب است و شاید پایان دوره پهلوانی، چرا که پس از نریمان و سام و زال و رستم دیگر سهرابی نیست. این یک سوی داستان است ولی سوی دیگر چیست؟ سهراب از پشت رستم است ولی از خاک ایران نیست. سهراب پروش یافته انیرانیست. سهراب اندیشه انیرانی دارد. و در سوی دیگر رستم از خاک ایران است و پاسبان آن. رستم پرورش یافته در خاک ایران است و رستم!

دل و پشت گردان ایران تویی

بچنگال و نیروی شیران تویی

ز گرز تو خورشید گریان شود

ز تیغ تو ناهید بریان شود

تویی از همه بد به ایران پناه

ز تو برفرازند گردان کلاه

 

سهراب به ایران یورش آورده و رستم به خویشکاری (وظیفه) می پردازد. نگاهبانی ایران و ایرانی. برای نگاهبانی ایران و غرور ایرانی، رستم، سهراب و اسفندیار یا افراسیاب و خاقان نمی شناسد. پس او می ایستد در مقابل پور خویش.

در پایان رستم ناراحت و غمین است او پور خویش را نیست کرده. سخت است. این غم را در پایان داستان اسفندیار هم می بینیم. ولی این غم، تنها غم از دست دادن فرزند نیست بلکه غم از دست دادن انسان است. انسانی شایسته. جایگاه انسان خوب همواره در شاهنامه نمایان است خواه دوست باشد یا نباشد. افراد دلیر و خردمند و زیبا لایق ستایشند.

به گیتی که کشتست فرزند را

دلیر و جوان و خردمند را

که دانست کین کودک ارجمند

 بدین سان گردد چو سرو بلند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 21:21 توسط آذرباد |

 

                                                              بشود که فرمانروایان خوب و نیک کردار و دانشور بر ما فرمان برانند

                                                                                رهبر فریفتار هر چند که خود را پاک وانمود کند. نمی تواند

                                                                                                                پیام آور اهورامزدا باشد (اشو زرتشت)

    

شاه از ریشه خشئیت و هم خانواده واژگانی چون شید، شیر، شهریار، شهریور، خشایار وشیخ است. در میان امشاسپندان ایزد شهریور پشتیبان پادشاه است. ایزد مهر نیز همواره همبسته و نمایه پادشاهی است.

پادشاهی از دید اسطوره شناسان، بازسازی و نمایش مظاهر هستی در زمین است. خالق نا پیدا، خلیفه ای هویدا دارد تا دستور های آسمانی اش را بگستراند و جامعه بشری را به رشد و تکامل برساند. اسطوره شاهی نمونه برداری از روند و قانون طبیعت است. خورشید و شیر و شاهین همواره نماد هایی از نمایشنامه شاهان بوده اند.

در دنیای کهن شاه نماد انسان کامل می باشد. و آنچه شاه ایرانی را متمایز می نماید و دشوارترین خویشکاری ها (وظیفه ها) را بر دوش او می نهد این است که شاه ایرانی باید از نظر فردی، اجتماعی، دینی، سیاسی و کشور داری در خور توجه باشد. از این روست که شخصی چون کوروش در کتب دینی با صفاتی چون ذوالقرنین، شاهین شرق و نور امت ها خوانده شده است. یا آیسوخولوس خشارشا را باران طلا (کنایه از پرتو خورشید) و داریوش را چنین می خواند : مردی که هرگز مانندش را خاک ایران دفن نکرده. شاه ایرانی چنان است که یونسکو در سال های ۱۹۶۱ و ۱۹۷۰ و در همایش شرق شناسان در ۱۹۷۱ در سراسر جهان کمیته هایی به نام کوروش بزرگ تشکیل می دهد. کیخسرو یک شاه نمادین در ایران است؛ کین ایرانیان را از توران می ستاند، دین را جاری می سازد و داد را به پا می دارد. کیخسرو شاه را چنین می داند :

 

که یزدان کسی را کند نیکبخت

سزاوار شاهی و زیبای تخت

که دین دارد و شرم و فر و نژاد

بود راد و پیروز و از داد شاد

 

شاهان ایرانی چون فتحعلی شاه ها در حرمسراها نیستند. شاهان ایرانی چون سلطان حسین های صفوی بزدل و ترسو نیستند. شاهان ایرانی در تمام نبردها در ردیف اول قرار دارند و در جنگ های تن به تن پیروزند. پلوتارخ می گوید : اردشیر با آنکه رخت شاهانه در بر داشته و سراپای او با زرینه ابزار آراسته بود، با این همه آرایش و عنوان شاهی در غیرت و کوشش قدمی از دیگران پس تر نمی گذاشت. همیشه ترکش از کمر آویخته و سپر بر دوش پیاده در پیشاپیش سپاه در آن فرازها و نشیب ها راه می پیمود.

آموزش شاهان در ایران چگونه است؟ به گواهی یونانیان، از هفت سالگی ( هرودت زمان آموزش را پنج تا بیست و پنج می داند) به ایرانیان سوارکاری، تیراندازی، راستگویی و شجاعت می آموزند. افلاطون در رساله آلکیبیادس می گوید : پادشاهان ایران از تخمه هخامنش هستند و نژاد به زئوس می برند. همه نیاکان آنان شاه هستند و ما و پدرانمان مردمی عادی هستیم. اگر تو (آلکبیادس) نیاکانت را در برابر اردشیر پسر خشایارشا نمایش دهی بی گمان بر تو خواهند خندید. ما از حیث تبار و تربیت از آنان کمتریم. آنان لایق ترین افراد را به تربیت کودکان می نهند اما پریکلس سالخورده ترین فردش، سوپیروس را که به سبب پیری به کاری نمی آمد به سرپرستی تو گماشت...  

هر چند تمرکز قدرت زمینه فساد را افزایش می دهد ولی بسیاری از یکسو نگران، حکومت های شاهی را ناگزیر خودکامه می دانند. در حالی که شاه در نقش پدر ملت قرار دارد خودکامه گی از نوع حکومتی آن در شاه ایرانی جای ندارد. مجلس مهستان پارتیان شاه را بدون خونریزی برکنار و شاهی لایق تر را به شاهی می نشاند. در جای دگر امستد می گوید :  داریوش بزرگ به ماردونیوس دستور داده بود که دولت های استبدادی را از یونان بیرون براند و شهر های یونانی را با پایه دموکراسی از نو سامان دهد. برای نخستین بار در تاریخ، دموکراسی یک بخش بزرگ و مهم جهان یونانی را فرا گرفته بود. در جای دیگر می بینیم داریوش شاه از میان پسرانش خشایارشا و آریامن ( پسر ارشدش)، خشایارشا را به ولیعهدی بر می گزیند چرا که نظر پارسیان بدو است. در رساله سوم قوانین افلاطون می گوید : دو حکومت مادر موجود است. پادشاهی و دموکراسی، نمونه کامل شاهی را در ایران می توان یافت ایرانیان هم آزادند و هم حکمرانان زیر دست را آزاد می گزارند. سربازان فرمانده و شاه را دوست دارند و مشتاقانه به جنگ می روند. اگر کسی پیشنهاد خوبی دهد شاه رشک نمی برد و ابرو در هم نمی کشد. هر کس پندی خردمندانه دهد محترم می شود و این آزادی سبب رشد کشور است.

چنانکه نیای رستم، سام به مردم آرامش می دهد و می گوید در مقابل اشتباهات شاه باید او را پند داد :

 

بگوییم بسیار و پندش دهیم

به پند اختر سودمندش دهیم

 

ایرانیان شاه را برای بزرگی ایران می خواهند آنها چشم به تخت و گاه ندارند. رستم که نمایده توده هاست به کاوس شاه می گوید :

 

سوی تخت شاهی نکردم نگاه

نگه داشتم رسم و آئین و راه

 

اگر ایرانیان نخست بار از آزادی سخن راندند و انسان را دارای اختیار نامیدند؛ ای اهورا مزدا از آن تو بود خرد مینوی جهان ساز آنگاه که تو او را آزادی در گزینش راه دادی تا به رهبر راست یا دروغ بپیوندد... ، برای بررسی دلیل خودکامگی شاهان باید توده ها را نیز بررسی کرد و نباید با نقد یک جانبه به میدان رفت. چه بسیار توده ها که استبداد را می سازند و زمینه خودکامگی را فراهم می آورند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 0:1 توسط آذرباد |

 

 

یک نفر در یونان قدیم در مقام خودستائی و تفاخر و بی اعتنائی در مجلسی گفت : هرگز ایلیاد را نخوانده است. این حرف به گوش آلکی - سردار معروف یونانی که بارها در برابر سپاه ایران ایستاده بود- رسید. طرف را احضار کرد و به خاطر این توهین او را سیلی زد و سپس گفت : نمی شود یک نفر یونانی باشد و ایلیاد را نخوانده باشد. ( نقل از کتاب شاهنامه آخرش خوش است نوشته استاد باستانی پاریزی )

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 13:30 توسط آذرباد |

 

 

 ۶ خرداد  سال ۱۶۱۴ ميلادي شاه عباس در اصفهان دومين پيام فيليپ پادشاه وقت اسپانيا را از فرستاده ويژه او دريافت كرد كه در آن بار ديگر خواسته بود كه ايران جزيره بحرين را تخليه و به اسپانيا تحويل دهد.
     شاه عباس در همان جلسه خطاب به فرستاده پادشاه اسپانيا كه به ديدار وي شتافته بود گفت كه بحرين طبق اسناد موجود و فرهنگ مردم آن جزيي از قلمرو ايران بوده است و وي بر سر قلمرو ايران با كسي مذاكره و مصالحه نخواهد كرد و اگر پادشاه اسپانيا از آن گوشه جهان مدعي بحرين است تنها از طريق جنگ مي تواند آن را از ما بگيرد كه گمان نمي كنم در جهان ارتشي يافت شود كه بتواند با سربازان ايران مصاف دهد.
     شاه عباس در پايان اين ديدار كه تفصيل آن را فرستاده اسپانيا برنگاشته و موجود است، خطاب به اين فرستاده گفته بود :  مهمان نوازي خصلت ماست، ولي اين آخرين بار باشد كه چنين پيامي براي ما بياوري.
     شاه عباس سپس درحضور فرستاده اسپانيا به مقامات حاضر در جلسه تاكيد كرده بود كه اگر فرستادگان بعدي اسپانيا حامل چنين پيامي باشند؛ آنان را از بندر محل ورود به داخل ايران راه ندهند.

چند صده بعد  در۱۲  خرداد ۱۳۳۱ (دوم ژوئن ۱۹۵۲) وزارت امور خارجه ايران (دولت دكتر مصدق) طي يادداشتي به دولت انگلستان تاكيد كرد كه امضاي هرگونه قرارداد انگلستان با بحرين ايران را، نقض تعهدات و يك دو - رويي محض مي داند.
    در اين يادداشت آمده بود كه دولت انگلستان طبق اسناد موجود از زمان شاه عباس به بعد، بارها پذيرفته است كه مجمع الجزاير بحرين گوشه اي از قلمرو ايران است. بنابراين، نبايد با متمردين اين جزاير قرار داد امضاء مي كرد.  دولت انگلستان با اين عمل غير قابل قبول، تعهدات خود و موازين بين المللي را نقض كرده و شئون و حيثيت خود را ناديده گرفته است.
     
    
اگرایران در زمان  شاه عباس ارتشی داشت که جهان یارای ایستادگی در برابر آن را نداشت. امروز جوانانی داراد که جهان را یارای ایستادن در برابر آنان نیست. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 0:1 توسط آذرباد |

 

 

به واقع دلیل ماندگاری شاهنامه چیست؟ به چه دلیل در گذر زمان، هرگز گرد فراموشی بر شاهنامه ننشسته و با تغییر حکومت ها و نگرش ها همچنان مورد توجه بوده است؟  شاهنامه داستان و فسانه نیست. سراسر حقیقت است و روایات زندگی ایرانی. روایت انسان، شاهنامه سپید نیست. در شاهنامه همه خطا می کنند و اشتباه، قهرمانان شاهنامه همانند ما انسانند. پهلوان ایران فرزند خویش زال را از خود می راند. پهلوان ایران زال، پروش یافته سیمرغی است که جفتش در هفت خوان اسفندیار رو در روی اسفندیار است. اسفندیار کمر بسته دین است و سودای قدرت دارد. در مقابل پدر و شاه ایران می ایستد و تاج شاهی طلب می کند. زال به دربار مهراب کابلی می رود. مهراب از نژاد ضحاک است ولی دخترش می تواند زایشگر رستم ایران باشد. رستم! حافظ ایران است ولی به جنگ توران نمی رود تا ایران شکست می خورد و رستم اینبار نه در نقش حافظ بلکه در نقش غرور لگد مال شده ایران به پا می خیزد. رستم اشتباه می کند، فرزند را می کشد. رستم با نیرنگ سهراب را سرخ گون می کند. سیاوش هنگامی که پیمان ببندد بر پیمان خویش می ایستد حتی اگر پیمان با تورانیان باشد. ولی ایرانیان دوست ندارند سیاوش، وارث تاج ایران را در پناه تورانیان ببینند. افراسیاب دشمن ایران است ولی دستور (وزیر) او پیران فردی با گوهر است دانا و داننده است. سنجش خوبی و بدی در شاهنامه مرزها نیست. منش ها خوب و بد را جدا می کند. شاهنامه سراسر داستان زندگیست. زندگی هیچگاه سپید و سیاه نیست. خاکستری است. خوبی و بدی در کنار هم معنا می یابند. فرزندان گیو در کنار هم می جنگند و خاک ایران را سرخ می کنند. ولی برادری دیگر شغاد، آن نا برادرتر یرادر، برادر را در چاه می افکند. سیندخت نشان خرد است و کتایون نشان مادر ولی سودابه نشان حسد و کینه است.  و هزاران نشان دیگر در شاهنامه که رنگ شاهنامه را خاکستری ساخته، رنگ حقیقی زندگی. و به این دلیل است که ما انسان های شاهنامه را می فهمیم. غرور، حسد و گستاخی آنان را موجه می بینیم و دوستشان داریم.

نگرش ایرانی به دشمن هم جالب است. ارجاسپ دشمن است دشمن ایران و دین ولی در معرفی او می بینیم :

          چو ارجاسپ شیر افکن نره شیر

بلاشان رو در روی بیژن ایستاده برای نبرد با ایران و شاهنامه می گوید :

          ز ترکان بیامد دلیری جوان

          بلاشان بیدار دل پهلوان

کندر میمنه لشگر چین را آراسته تا رستم را شکست دهد ولی :

          ابر میمنه کندر شیر گیر

          سواری دلاور به شمشیر و تیر

 

فردوسی توهین و ناسزا در کار ندارد. دلاور را دلاور می خواند. خرد ورز را خردمند. این برتری گوهر ایرانی است که  از پس تمام این سپیدی ها و سیاهی ها نمایان و روشن است و باعث سربلندی ایرانست. و این حقیقت گویی است که شاهنامه را جاودان ساخته.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 0:32 توسط آذرباد |

 

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

اصل ۳

ماده ۱۱

تقویت کامل بنیه دفاع ملی از طریق آموزش نظامی عمومی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی و نظام اسلامی کشور.

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 22:2 توسط آذرباد |

 

 

              جشن خوردادگان خجسته باد

 

در نوروزنامه خیام می خوانیم :  خورداد به معنی ماهی است که دهنده ی خورش و خوراک است به مردمان و به ثمر رسیدن گندم و جو و میوه در این ماه اتفاق می افتد و این ماه در برج جوزا باشد.

در روز ششم از ماه خورداد، ( چهارم خرداد کنونی ) به مناسبت برخورد نام ماه و روز جشنی است بنام خوردادگان. خورداد پنجمین امشاپند است که در اوستا هَ ا ُروَتات به معنی رسائی و کمال است. در جهان مینوی نشانه کمال و رسائی اهورامزدا است و در زمین نگاهبان آب می باشد.مراسم ویژه ی این روز این است که به شست و شو می پردازند و نیایش ویژه ی آب را به جا می آورند.

آذرباد مهراسپندان در روزنامه خود گوید : خورداد روز جوی ( آب) کن

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت 15:14 توسط آذرباد |