چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟؟؟
خانه اش ویران باد
آن سال سی تیر شهر تهران گرم بود ولی گرمای آن سال از گرمای سال های گذشته دگر بود. گرما و جوشش آن سال از فریادهای ایرانیانی بود که آمدند و دیدند که اگر در میانه باشند می توانند خواسته خود را داشته باشند. مردم در سی تیر ۱۳۳۱ دیدند که فریادهای:
یا مرگ یا مصدق
آنان به جایی رسید که جهان و تمام بدخواهان ایران عقب نشستند و در برابر خواسته مردم سرخم کردند.ما سی تیر را فراموش نخواهیم کرد.روزی که رنگ خیابان های بهارستان، اکباتان، توپخانه و شاه آباد سرخ بود.روزی که دلیران کرمانشاه کفن پوش راهی تهران شدند و دانشجویان اندک آن سال های دانشگاه تهران به خروش آمدند. خروش مردم چنان کوبنده بود که نه تنها مصدق ایران را به نخست وزيري بازگرداند بل رهبری وزارت جنگ را هم به دستان کاردان مصدق سپرد. چنان جوشان بود که مخالفان مصدق را در مجلس یارای رای مخالف نبود. در آن روز مخالفان مصدق در مجلس که تنها و تنها سه تن بودند، رای سفید دادند که ترس خود از مردم آگاه را نشان دهند. هماره چنین بوده. آگاهی و خرد سبب ترس زورگویان تاریخ است، زورگویانی که می ترسند مردم بدانند آنچه را نباید بدانند. برای شناخت زورگویان در تاریخ همین بس است که ببینیم کدام ها سدی در برابر آگاهی مردم زدنند و آنان را از دانستن باز داشتند.
هر که چشمی داشت بی شک دید
آن گرامی قهرمانان را
سنـّشان از شانزده تا بیست
حبسشان از بیست تا جاوید
من گروهی این چنین دیدم که ایشان را
ماجراها ریشه در مغز و دل و جان داشت
نه شکم، یا زیر آن، آری تو هم دیدی
قصه هاشان ریشه در اقصای روح، اعماق ایمان داشت
آری آری شاتقی جانم! درین زندان
زندگی افسانه و افسون فراوان داشت
هر که چشمی داشت بی شک دید
آن گرامی قهرمانان را
سنـّشان از شانزده تا بیست
حبسشان از بیست تا جاوید
کاروانی یکدل و یکرنگ و یک آهنگ
تجربتشان ذره، ایمان کوه، دل خورشید
عرصه آمال بی فرسنگ.
سوزدم تا زنده ام یادش، که ما بودیم
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده.
چشمه بس پاکی روشن.
هم فروغ و فرّ دیرین را فروزنده،
هم چراغ شب زدای معبر فردا.
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،
من نخواهم برد این از یاد.
سال ها پیش ایرانشهر (کشور ایران ) به نام نخستین کشور جهان به چم (معنی) راستین واژه کشور، بر جهان خودنمایی می کرد تا به ناگاه تندبادهای بیابان های سوزان، این آئیژ ( شعله آتش ) سپنت را به زیر خود کشید. دیر زمانی نپائید که این شراره های فروزان از زیر شنهای بیابان دگر بار نور و روشنی را برای ایرانی به ارمغان هدیه آورد و ایرانی دگر بار با قامتی چون سرو ( سرو یکی نشان های ایران است ) بر تارک جهان درفش کاویان را افراشت.
در ۱۰۷۷ سال پیش در چنین روزی مردی مردآویج نام با گشودن شهر همدان، نخستین پایتخت ایران زمین، و بیرون راندن فرزندان عباس (عباسیان )دگر بار به نام پادشاه ایران زمین تاج شاهی بر سر گذاشت و درفش کاویان بر دست. وی سپس شهرهای اصفهان و کاشان را دگر باره به زیر درفش ایران آورد. دو سال پس در بهمن ماه شهر اصفهان را با آتش جشن سده آذین بست و فرمان برگزاری نوروز با تمام آئین های آن را داد و چنان در انجام ریزه کاری های آئین نوروز پا فشرد که بر سر راه آن جان سپرد. وی را باید نخستین کسی دانست که پس از یورش اعراب دگر بار ایران را از زیر نام آنها بیرون راند و پایه گذار ایران شد.
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کان از در دیگر است
در باورهای ایرانی مرگ زائیده ی آمیختگی است. هنگامی که دیو مرگ به بدن وارد شود از این آمیختگی مرگ پدیدار می شود. در جائیکه زروان به شک فرو می افتد، اهریمن که زاده شک است نمایان می شود و با آمیخته شدن اهریمن و اهورامزدا، مرگ قدرت خودنمایی می یابد.
به نوشته های پیشین می رویم ( هفده (سهراب ۱) و بیست و یک (سهراب ۲) ) در آنجا دیدیم که سهراب زاده یک آمیختگی میباشد. از یک سوی رستم است:
تویی از همه بد به ایران پناه
ز تو برفرازند گردان کلاه
و از دیگر سوی، سهراب، تهمینه است:
چنین داد پاسخ که تهمینهام
تو گوئی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
پس، از این آمیختگی و مرگ سهراب به میانه داستان می آید. سهراب در زمان زایش مرگ است پس چاره ای در پیش نیست جز... جز مرگ. از هژیر نشان پدر می گیرد ولی او که بر جان خویش بیمناک است لب نمی گشاید. از رستم نام و جای را جویا می شود، رستم پاسخ نمی آراید.
در هنگامه نبرد، رستم ما، با دو سهراب در نبرد است. سهراب نخستین، سهرابِ ایرانی است، سهرابی که یاد آور جوانی رستم است. تنها کسی در شهنشاه نامه که پشت رستم را به زمین می ساید. پس رستم در نبرد با جوانی خویش شکست می خورد. در این هنگام سهراب انیرانی (غیر ایرانی) به داستان آمده و جای سهراب ایرانی را می گیرد، پس دیگر رستم نباید شکست را ببیند چرا که وی پشت و پناه ایران است. پس در خیزشی حماسی این بار رستم ایران بر سهراب انیران چیرگی می نماید:
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
پس در هنگامه ای که رستم پشت بر خاک است و سهراب را به ترفندی می فریبد،
خرده ای بر تهمتن راوا نیست، که سهراب خود مرگ است. چه رستم ترفندی به کار
ببرد یا دست از ترفند بگشاید.
به تو داد یک روز نوبت پدر
ســزد گر ترا نوبت آید بــسر
چنین است و رازش نیامد پدید
درود بر دوستان گرامی
در نوشه های پیشین ( نوشته هشت (شهریار نامه کمال تبریزی) - در قسمت واکاوی) گلایه هایی در مورد چهره پردازی کسانی چون میرزاده عشقی ایرج میرزا ستارخان و ... در سریال شهریار نوشتم. در سالگرد کشته شدن میرزاده عشقی شایسته دیدم از این آزادیخواه گرامی بنویسم.
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نسیت
میرزاده عشقی
۱۲ تیر ماه سال ۱۳۰۳، هنوز خنکی سحر در هواست، سحرگاه پرسکوتی است، چند برگ حیاط خالی را آرایش است، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله، صدایی آمد، پرنده ها پریدند، چند قطره خون ایران را آذین بست، سحرگاه هنوز ساکت است.
مکش که بیهده این نقش میکشی نقاش
که خون بگریی اگر پی بری به احوالم؟
چه حاجت است پس از من بماند این تمثال؟
فلک چه کرد به من، تا کند به تمثالم
جوانی ۳۱ساله به نام سيد محمدرضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم کردستاني در سحر گاه ۱۲ تیر با گلوله مردان نامرد از پا در آمد. جوانی که در همدان زاده شد و در همان جا آموزش های نخستین را دید. سفرهایی به اصفهان و تهران کرد و به همدان بازگشت. در جنگ جهانی نخست به عثمانی رفت. چنان قلبش برای ایران می تپید که با دیدن خرابه های مداین لبانش به جنبش افتاد و اپرای رستاخیز شهریاران ایران را سرود:
ز دلم دست بدارید که خون می ریزد
قطره قطره، دلم از دیده برون می ریزد
کنم ار درد دل، از تربت اهخامنشی
از لحد بر سر آن سلسله خون می ریزد
چنان به روزگار بانوان ایرانی نگران بود که نمایشنامه های ایده آل دهقان و کفن را سرود:
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گر چه بود ضد حجاب
...
جوانی که از قرار داد ننگین ۱۹۱۹ نوشت و پاداش میهن دوستی خویش را در زندان دید. جوانی که از کابینه سفارشی نوشت و نمایندگان انگلیسی و روسی و از کسانی که دم از عشق وطن می زدند:
عشقی به خدای همانکه می گفت خدای،
از عشق وطن سرشت آب و گل من
چون کالبدش ز پای تا سر دیدم
عشق همه چیز داشت جز عشق وطن
در تهران روزنامه قرن بیستم را انتشار داد، روزنامه ای که بعد از هر شماره چندی بسته می شد چون از وثوق می نوشت و الفبای فساد، از آدم های تازه کار و اسکلت های جنبنده.
عشقی که درد عشق وطن بود درد او هر چه می نوشت بوی عشق وطن می داد. از غریبی فردوسی در ایرانش نوشت و از ناشناس بودن زرتشت خردمند.
مگو که غنچه چرا چاکچاک و دلخون است
که این نمایشی از زخم قلب مجنون است
زبان عشقی شاگرد انقلاب است این
زبان سرخ زبان نیست بیرق خون است
و نوشت و نوشت و نوشت تا در نهایت روی خود با خون خود شست و شهریار سخن ایران (محمد حسین شهریار) چنین نالید:
آنرا که دل به سیم خیانت نشد سیاه
با خون سرخ رنگ شود روی زرد او
درمان خود بدادن جان دید، شهریار
عشقی که درد عشق وطن بود درد او
پس از افزون بر ۸۰ سال، اینک اگر در جنوب تهران به ابن بابویه برویم در گوشه ای آرامگاهی می بینیم کوچک برای عاشقی بزرگ، دریغا، هر بار به امیدی تازه می رویم که شاید این بار دست کم اطراف آرامگاه را تمیز کرده باشند ولی ... ولی مردانی چند در این آرامگاه خفته اند، بی نشان. چون دکتر حسین فاطمی، همراه راستین دکتر مصدق و چون تختی، پهلوانی، که به قهرمانی های زیادی رسید. و ما اینک به گمنامی نامداران ایران خو گرفته ایم!!!
دیوانه عشقی است نه مجنون، من این سخن
اثبات با ادله و فرهنگ میکنم
مجنون ز روی عقل همی گفت دلبر است
لیلی و دل بطره اش آونگ می کنم
مجنون منم که عشق وطن دارم و فغان
از عشق آب و خاک گل و سنگ میکنم
انوشه باد روان راد مرد عاشق ایران زمین، میرزاده عشقی
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من
نامردم ار به بی کله، آنی به سر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر انچه میکنی بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم بمرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک
ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
"عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم"
معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم
جستار زیر، نوشتاری بسیار گویا و شیوا از روانشاد دکتر محمود حسابی، دانشمند بزرگ و فرزانهی ایرانی است از ماهنامهطلایه، مهرماه و آبان ماه ۱۳۷۴، ص ۷-۱۱ که توانایی و قدرت بالا و برتر زبان پارسی را در واژهسازی ، در مقایسه با بسیاری دیگر از زبانهای جهان، با شرح و بیانی دانشوارانه و روشمند، به نمایش میگذارد و به دشمنان فرهنگ و هویت ریشهدار ایرانی، پاسخی کوبنده و درهم شکننده میدهد.
***
در تاریخ جهان، هر دورهای ویژگیهایی داشته است. در آغاز تاریخ، آدمیان زندگی قبیلهای داشتند و دوران افسانهها بوده است.
پس از پیدایش کشاورزی، دوره دهنشینی و شهرنشینی آغاز شده است. سپس دوران کشورگشاییها و تشکیل پادشاهیهای بزرگ مانند پادشاهیهای هخامنشیان، اسکندر و امپراتوری رم بوده است.
پس از آن، دوره هجوم اقوام بربری بدین کشورها و فروریختن تمدن آنها بوده است.
سپس دوره رستاخیز تمدن است که به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسایل کار و پیکار یکسان بودند. میگویند که وسایل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظیفهشناسی لژیونهای رومی بوده که ضامن پیروزی آنها بوده است. همچنین وسایل جنگی مهاجمین مغول و ملل متمدن چندان فرقی با هم نداشته است.
از دوران رنسانس به این طرف، ملل غربی کمکم به پیشرفتهای صنعتی و ساختن ابزار نوین نایل آمدند و پس از گذشت یکی دو قرن، ابزار کار آنها به اندازهای کامل شد که ملل دیگر را یارای ایستادگی در برابر حمله آنها نبود. همزمان با این پیشرفت صنعتی، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پیدا شد؛ زیرا برای بیان معلومات تازه، ناگزیر به داشتن واژههای نوینی بودند و کمکم زبانهای اروپایی دارای نیروی بزرگی برای بیان مطالب مختلف گردیدند.
در اوایل قرن بیستم، ملل مشرق پی به عقبماندگی خود بردند و کوشیدند که این عقبماندگی را جبران کنند. موانع زیادی سر راه این کوششها وجود داشت و یکی از آنها نداشتن زبانی بود که برای بیان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذیرفتن یکی از زبانهای خارجی برای بیان مطلب دیدند؛ مانند هندوستان، ولی ملل دیگر به واسطه داشتن میراث بزرگ فرهنگی نتوانستند این راه حل را بپذیرند که یک مثال آن، کشور ایران است.
برای بعضی زبانها، به علت ساختمان مخصوص آنها، جبران کمبود واژههای علمی، کاری بس دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبانهای سامی، که اشارهای به ساختمان آنها خواهیم کرد.
باید خاطرنشان کرد که شمار واژهها در زبانهای خارجی، در هر کدام از رشتههای علمی خیلی زیاد است و گاهی در حدود میلیون است.
پیدا کردن واژههایی در برابر آنها کاری نیست که بشود بدون داشتن یک روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمیشود از روی تشابه و استعاره و تقریب و تخمین در این کار پُردامنه به جایی رسید و این کار باید از روی اصول علمی معینی انجام گیرد تا ضمن عمل، به بنبست برنخورد.
برای این که بتوان در یک زبان به آسانی واژههایی در برابر واژههای بیشمار علمی پیدا کرد، باید امکان وجود یک چنین اصول علمیای در آن زبان باشد.
میخواهیم نشان دهیم که چنین اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که بعضی زبانها - گو این که از جهات دیگر سابقه درخشان ادبی دارند - ولی در مورد واژههای علمی ناتوان هستند.
اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزدیک وجود دارد صحبت میکنیم که عبارتاند از: زبانهای هندواروپایی و زبانهای سامی (زبانهای: عبری، عربی، اکدی، سریانی، آرامی و…). زبان فارسی از خانواده زبانهای هندواروپایی است.
در زبانهای سامی واژهها بر اصل ریشههای سه حرفی یا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی و رباعی گفته میشوند و اشتقاق واژههای مختلف براساس تغییر شکلی است که به این ریشهها داده میشود و به نام ابواب خوانده میشود. پس شمار واژههایی که ممکن است در این زبانها وجود داشته باشد، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشههای ثلاثی و رباعی.
پس باید بسنجیم که حداکثر شمار ریشههای ثلاثی چه قدر است؟ برای این کار یک روش ریاضی به نام جبر ترکیبی به کار میبریم. حداکثر تعداد ریشههای ثلاثی مجرد مساوی ۱۹۶۵۶ می شود و نمیتواند بیش از این تعداد ریشه ثلاثی در این زبان وجود داشته باشد. درباره ریشههای رباعی میدانیم که تعداد آنها کم است و در حدود پنج درصد تعداد ریشههای ثلاثی است، یعنی تعداد آنها در حدود ۱۰۰۰ است. چون ریشههای ثلاثیای نیز وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که یکی از آنها تکرار شده است؛ مانند فعل ( شَدّ َ) که حرف «د» دوبار به کار رفته است. از این رو بر تعداد ریشههایی که در بالا حساب شده است، چندهزار میافزاییم و ۲۵۰۰۰ ریشه را میپذیریم.
چنان که گفته شد، در زبانهای سامی از هر فعل ثلاثی مجرد میتوان با تغییر شکل آن و یا اضافه کردن چند حرف، کلمههای دیگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول میباشد،
مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ …
از هر کدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق مییابد:
اول، نامهای مکان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شیوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی.
با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق کلمات، نتیجه گرفته میشود که از هر ریشهای حداکثر هفتاد مشتق میتوان به دست آورد. پس هر گاه تعداد ریشهها را که از ۲۵۰۰۰ کمتر است در هفتاد ضرب کنیم، حداکثر عده کلمههایی که به دست میآید ۱۷۵۰۰۰۰ کلمه است. یک اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان است، این است که برای تسلط یافت به آن باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از برداشت و این کار برای همه مقدور نیست، حتی برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از دو میلیون عدد بگذرد، دیگر در ساختار این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد مگر این که معنی تازه را با یک جمله ادا کنند. به این علت است که در فرهنگهای لغت از یک زبان اروپایی به زبان عربی میبینیم که عده زیادی کلمات به وسیله یک جمله بیان شده است، نه به وسیله یک کلمه! مثلاً کلمه Confronation که در فارسی آن را میشود به «روبهرویی» ترجمه کرد، در فرهنگهای فرانسه یا انگلیسی به عربی، چنین ترجمه شده است: «جعل الشهود و جاهاً و المقابله بین اقولهم»! یا کلمه تراوایی در فرهنگهای عربی چنین ترجمه شده است: امکان قابلیة الترشح!
اشکال دیگر در این نوع زبانها، این است که چون تعداد کلمات کمتر از تعداد معانی مورد لزوم است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعدا کمتر کلمات تقسیم شود، پس به هر کلمهای چند معنی تحمیل میشود در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمهای فقط به یک معنی دلالت بکند تا هیچ گونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که یکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار میکردند، در یکی از مجلههای خارجی خواندهاند که در برابر کلمات بیشمار علمی که در رشتههای مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع یاد شده در بالا واقع شده است، چنین نظر داده است که باید از به کار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبانهای هندواروپایی استفاده کرد. مثلاً درمورد کلمه Cephalopode که به جانوران نرمتنی گفته میشود مانند «اختاپوس» که سر و پای آنها به هم متصلاند و در فارسی به آنها «سرپاوران» گفته شده است، بالاخره کلمه «رأس رجلی» را پیشنهاد کردهاند که این ترکیب به هیچ وجه عربی نیست. برای خود کلمه Mollusque که در فارسی نرمتنان گفته میشود، در عربی یک جمله به کار میرود: حیوان عادم الفقار!
قسمت دوم صحبت ما مربوط به ساختمان زبانهای هندواروپایی است. میخواهیم ببینیم چگونه در این زبانها میشود تعداد بسیار زیادی واژه علمی را به آسانی ساخت. زبانهای هندواروپایی دارای شمار کمی ریشه در حدود ۱۵۰۰ عدد میباشند و دارای تقریباً ۲۵۰پیشوند و در حدود ۶۰۰ پسوند هستند که با اضافه کردن آنها به اصل ریشه میتوان واژههای دیگری ساخت. مثلاً از ریشه رو میتوان واژههای «پیشرو» و «پیشرفت» را با پیشوند «پیش»، و واژههای «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای «اند» و «ار» و «اش» ساخت. در این مثال، ملاحظه میکنیم که ریشه «رو» به دو شکل آمده است: یکی «رو» و دیگری «رف». با فرض این که از این تغییر شکل ریشهها صرف نظر کنیم و تعداد ریشهها را همان ۱۵۰۰ بگیریم، ترکیب آنها با ۲۵۰ پیشوند، تعداد ۳۷۵۰۰۰ = ۲۵۰ × ۱۵۰۰ (سیصد و هفتاد و پنج هزار) واژه را به دست میدهد. اینک هر کدام از واژههایی که به این ترتیب به دست آمده است را میتوان با یک پسوند ترکیب کرد. مثلاً از واژه «خودگذشته» که از پیشوند «خود» و ریشه «گذشت» درست شده است، میتوان واژه «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه «پیشگفتار» را از پیشوند «پیش» و ریشه «گفت» و پسوند «ار» به دست آورد. هرگاه ۳۷۵۰۰۰ واژهای را که از ترکیب ۱۵۰۰ ریشه با ۲۵۰ پیشوند به دست آمده است با ۶۰۰ پسوند ترکیب کنیم، تعداد واژههایی که به دست میآید، میشود ۶۰۰ ضرب در ۳۷۵۰۰۰ ( مساوی با دویست و بیست و پنج میلیون). باید واژههایی را که از ترکیب ریشه با پسوندهای تنها به دست میآید نیز حساب کرد که میشود ۹۰۰۰۰۰ = ۶۰۰ ×۱۵۰۰ (نهصد هزار). پس جمع واژههایی که فقط از ترکیب ریشهها با پیشوندها و پسوندها به دست میآید، میشود: ۲۲۶۲۷۵۰۰۰ = ۹۰۰۰۰۰ + ۳۷۵۰۰۰ + ۲۲۵۰۰۰۰۰۰ یعنی دویست و بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه. در این محاسبه فقط ترکیب ریشهها را با پیشوندها و پسوندها در نظر گرفتیم، آن هم فقط با یکی از تلفظهای هر ریشه. ولی ترکیبهای دیگری نیز هست مثل ترکیب اسم با فعل (مانند: پیادهرو) و اسم با اسم (مانند: خردپیشه) و اسم با صفت (مانند: روشندل) و فعل با فعل (مانند: گفتگو) و ترکیبهای بسیار دیگر در نظر گرفته شده و اگر همه ترکیبهای ممکن را در زبانهای هندواروپایی بخواهیم به شمار آوریم، تعداد واژههایی که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معینی ندارد و نکته قابل توجه این است که برای فهمیدن این میلیونها واژه فقط نیاز به فراگرفتن ۱۵۰۰ ریشه و ۸۵۰ پیشوند و پسوند داریم، در صورتی که دیدیم در یک زبان سامی برای فهمیدن دو میلیون واژه باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از برداشت و قواعد پیچیده صرف افعال و اشتقاق را نیز فراگرفت و در ذهن نگاه داشت.
اساس توانایی زبانهای هندواروپایی در یافتن واژههای علمی و بیان معانی همان است که شرح داده شد. زبان فارسی یکی از زبانهای هندواروپایی است و دارای همان ریشهها و همان پیشوندها و پسوندها است. تلفظ حروف در زبانهای مختلف هندواروپایی متفاوت است ولی این تفاوتها طبق یک روالی پیدا شده است. تواناییای که در هر زبان هندواروپایی وجود دارد، مانند یونانی و لاتین و آلمانی و فرانسه و انگلیسی، در زبان فارسی هم همان توانایی وجود دارد. روش علمی در این زبانها مطالعه شده و آماده است و برای زبان فارسی به کار بردن آنها بسیار ساده است. برای برگزیدن یک واژه علمی در زبان فارسی فقط باید واژهای را که در یکی از شاخههای زبانهای هندواروپایی وجود دارد با شاخه فارسی مقایسه کنیم و با آن همآهنگ سازیم.
نگنجد جهان آفرین در گمان که او برترست اززمان ومکان
ز خاشاک ناچیز تا عرش راست سراسر به هستی یزدان گواست
راستین مرد شهنشاه نامه فریدون، به کمک کاوه بر می خیزد و ایران را از سیاهی ضحاک پاک می کند. فریدون سه پسر دارد. سلم، تور و ایرج. فریدون پس از جستجوی بسیار دختران شاه یمن را سزاوار همسری فرزندان می بیند و پس از ازدواج آنان جهان را به سه قسمت تقسیم میکند.
نـهـفــتــه چــو بــیــرون كــشــیــد از نــهــان
بــه ســه بــخــش كــرد آفــریــدون جــهــان
نـخـسـتـیـن بــه ســلــم انــدرون بــنــگــریــد
هــمـــه روم و خـــاور مـــر او را ســـزیـــد
دگـــــر تـــــور را داد تـــــوران زمــــــیــــــن
ورا كـــرد ســـالـــار تــــركــــان و چــــیــــن
از ایــشــان چــو نــوبــت بــه ایــرج رســیــد
مــــر او را پــــدر شــــاه ایــــران گــــزیــــد
شرق تور را داد، ناحیت روم سلم و اقلیم میان را که آن را ایران زمین خوانند؛ عراقین، آذربایجان، پارس، خراسان و حجاز تا حد یمن به ایرج داد ( تاریخ بلعمی ). پاره مشرقی را که اندرو ترک و چین است پسرش را داد توژ پاره مغربی که اندرو روم است پسرش را داد سلم و پاره میانکی که ایرانشهر است پسرش را داد ایرج ( حمزه اصفهانی ).
هر یک از فرزندان به سرزمین خود می روند و این شروع داستانی است زیبا. برادران مهتر ( بزرگتر ) بر ایرج برادر کهتر خویش رشک می برند. زیرا که او وارث برترین سرزمین است، ایران. برادران مهتر نامه ای به فریدون نوشته و لب به اعتراض می گشایند :
ســه فــرزنــد بــودت خــردمـــنـــد و گـــرد
بـــزرگ آمـــدت تـــیـــره بــــیــــدار خــــرد
نــدیــدی هـــنـــر بـــا یـــكـــی بـــیـــشـــتـــر
كـــجـــا دیـــگـــری زو فـــرو بــــرد ســــر
یـــــكـــــی را دم اژدهــــــا ســــــاخــــــتــــــی
یـــكـــی را بـــه ابـــر انـــدر افــــراخــــتــــی
یــكـــی تـــاج بـــر ســـر بـــه بـــالـــیـــن تـــو
بــرو شــاد گــشـــتـــه جـــهـــان بـــیـــن تـــو
نــه مــا زو بــه مــام و پـــدر كـــمـــتـــریـــم
نـه بـر تــخــت شــاهــی نــه انــدر خــوریــم
فریدون به ایرج می گوید خود را آماده کن که نبردی سخت در پیش است. فریدون بوی کینه و آز را حس می کند، اما ایرج که زین پس نماد ایرانیست، راه دیگری پیش می گیرد. به پدر می گوید جنگ!!! برادر کشی!!! چرا؟ با گفتگو می شود این مشکل را حل کرد. در فرهنگ ایرانی جنگ اولین راه نیست بلکه آخرین راه است ( در درفش ایران هم پس از آبادانی (رنگ سبز) و صلح ( رنگ سپید) در آخرین مرحله به رنگ قرمز می رسیم که رنگ جنگ است ). ایرج راهی کشور برادر می شود تا به گفتگو بپردازد او خطاب به برادران می گوید :
مـن ایـران نـخـواهــم نــه خــاور نــه چــیــن
نــه شــاهــی نــه گــســتـــرده روی زمـــیـــن
بــزرگــی كــه فــرجــام او تــیــرگــیــســـت
بــر آن مــهــتــری بــر بــبــایــد گــریــســت
ســپـــهـــر بـــلـــنـــد ار كـــشـــد زیـــن تـــو
ســرانــجــام خـــشـــتـــســـت بـــالـــیـــن تـــو
مـــرا تـــخـــت ایــــران اگــــر بــــود زیــــر
كـنـون گـشـتــم از تــاج و از تــخــت ســیــر
ســـپـــردم شـــمـــا را كـــلـــاه و نـــگــــیــــن
بـــدیـــن روی بـــا مـــن مـــداریــــد كــــیــــن
مــرا بــا شــمــا نــیــســت نــنــگ و نـــبـــرد
روان را نــبــایـــد بـــریـــن رنـــجـــه كـــرد
این منش ایرانیست آز و گردن کشی جایی ندارد ولی سخنان ایرج تاثیری در برادران ندارد.
نـــیـــامـــدش گـــفـــتـــار ایـــرج پـــســـنــــد
نـــبـــد راســــتــــی نــــزد او ارجــــمــــنــــد
برادران ایرج را می کشند ولی حاصل، کین و نفرت است که باقی می ماند و باعث سالها جنگ می شود. جنگ هایی که می شد در ابتدا با گفتگو و خرد از آنها جلوگیری کرد. و بی شک سفر ایرج به توران پایه گذار گفتگو در جهان بود و باید این سفر را اولین سفر دیپلماسی ثبت شده دانست.
مسئله گفتگو در جای جای آئین ایرانی نمایان است. در اوستا که بی شک از قدیمترین کتاب های جهان است می بینیم که مزدا اهورا وحی و الهام یک طرفه ندارد. اشو زرتشت می پرسد، مزدا اهورا پاسخ می دهد، اشو زرتشت می اندیشد و پرسش بعدی. و این گفتگو ادامه دارد تا حقیقت روشن شود. زور، جبر و نبرد جایی ندارد هر چه است گفتگو همراه با خرد و اندیشه است. که باعث شعله کشیدن زبانه های آتش حقیقت می شود.
جشن تیرگان ( آب پاشان ) خجسته باد
تیــــــر برو باد بـــــیا غم برو شــادی بیا
محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا
آبان و خور و ماه می گذرند تا به تیر روز برسیم.درنگی در این روز بایسته و شایسته است. روزی که در تیر ماه به سور می نشینیم، پای می کوبیم و جشن می گیریم. روزی که آرش برترین کمانگیر آریائی جان خود در تیرکرد و درفش ایران را بر لب جیحون برپا.
روزی که پس از هفت سال خشکسالی، فیروز ساسانی مردم را به کوه و دشت خواند تا با نیایش خود باران را فراخوانند. روزی که به شادباش باریدن باران مردم بر یکدیگر آب می پاشند و شادی می کنند. آبی که ایزد تشتر به ما ارزانی داشته است تا جهان را آباد سازیم. آبی که نماد پاکی و بی ریایی است.
می ستائیم ایزد تیشتر رایومند فرهمند، تشتر را که با دیو اپوش (دیو خشکسالی) می جنگد و هنگامی که گرز آتشین ( رعد و برق ) خود را بر فرق خصم فرود می آورد، باران فرو می ریزد.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می گوید: "پس از آنکه افراسیاب بر منوچهر غلبه نمود او را در طبرستان محاصره کرد. بر این قرار دادند حدود خاکی که از ایران باید به توران واگذار گردد به واسطه پرش و خط سیر تیری معین شود. در این هنگام فرشته اسفندارمذ حاضر گشته امر کرد تا تیر و کمانی چنانکه در ابستا (اوستا) بیان شده است برگزینند آگاه آرش را که مرد شریف و حکیم و دینداری بود برای انداختن تیر بیاوردند. آرش برهنه شده بدن خویش به حضار بنمود و گفت ای پادشاه و ای مردم به بدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده فدای شما خواهیم گردید. پس از آن دست بچله کمان برد به قوت خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان تسلیم نمود. خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ نماید آن تیر از کوه رویان باقصی نقطه مشرق به فرغانه رسید و بریشه درخت گردکان که در دنیا بزرگتر ار آن درختی نبود نشست. آن موضع را سر حد ایران و توران قرار دادند. گویند از آنجایی که تیر پرتاب شد و تا آنجایی که فرو نشست شست هزار فرسخ فاصله است. بنابراین جشن تیرگان بمناسبت صلح ایران و توران می باشد."
در اوستا دو بار از ارخش (آرش) نام برده شده است:
(تیریشت-۶) " تشتر ستاره رایومند فرهمند را می ستائیم که تند بسوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریائی از کوه ائیریوخشوث بسوی کوه خوانونت انداخت."
(تیریشت-۳۷) " تشتر ستاره رایومند فرهمند را می ستائیم که شتابان بدان سوی گراید چست بدان سوی پرواز کند تند بسوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیر انداز بهترین تیرانداز آریائی از کوه ائیریوخشوث بسوی کوه خوانونت انداخت."
هر چند نام این کوه ها به یقین روشن نیست ولی بسیاری نام این کوه را البرز کوه و کوهی در ساحل جیحون یاد کرده اند. چیزی که در این بین روشن است این کوه ها در طبرستان و در خاور ایران قرار دارند.
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جان تو خدمتگر آتش
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
دشمنان بر جان ما چیره
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
ترس بود و بالهای مرگ
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کـَس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربان پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
دلم از مرگ بیزار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
شما ای قله های سرکش خاموش
امدیم را برافرازید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
(سیاوش کسرائی)
دوم تير ماه ۱۲۸۷ هجري خورشيدي سرهنگ لياخوف فرمانده روس واحد مركزي قزاق دستور داد كه ساختمان مجلس در ميدان تاريخي بهارستان را با توپ گلوله باران كنند.
محمدعلي شاه قاجار روز پيش از اين، ضمن صدور اعلاميه اي كه براي مقامات دولتي در تهران و شهرهاي ديگر ارسال شد چگونگي انتخاب نمايندگان مجلس و رفتار اين نمايندگان را مغاير اصول دمكراسي خوانده و دستور داده بود كه مجلس تا اصلاح اين نقائص به مدت سه ماه تعطيل شود. چون بسياري از نمايندگان حاضر به ترك ساختمان مجلس نشده بودند؛ در اجراي دستور محمدعلي شاه، يك واحد قزاق به بهارستان فرستاده شد تا مجلس را محاصره و نمايندگان را از آنجا بيرون كند كه اين نيرو با مقاومت هواداران مسلح مجلس كه از پيش در آنجا سنگربندي كرده بودند رو به رو شد و عقب نشيني كرد. لياخوف پس از اطلاع از اين مقاومت مسلحانه بود كه تصميم گرفت ساختمان مجلس را با توپ گلوله باران كنند. در پشت پرده، دست انگلستان و روسيه كه با هم رقابت استعماري داشتند ــ هركدام به حمايت از يك طرف ــ دركار بود. در جريان تيراندازي با توپ به عمارت بهارستان، بسياري از مدافعان مجلس كشته و يا مجروح شدند و نمايندگان متحصّن، از آنجا به پارك امين الدوله كه در همان نزديكي واقع بود گريختند و در آنجا پنهان شدند.
قزاقها پس از تصرف مجلس به پارك امين الدوله حمله بردند و نمايندگان را مضروب و دستگير كردند و به باغ شاه منتقل ساختند. چون جماعتي از مجلسيان و هواداران آنان از جمله تني چند از اصحاب جرايد عازم سفارت انگلستان شده بودند تا در آنجا متحصن شوند، قزاقها باغ سفارت (واقع در محل فعلي ــ خيابان فردوسي) را محاصره كردند و راه آن عده را كه هنوز پاي به سفارت نگذارده بودند بستند و آنان را دستگير كردند كه اين عمل باعث اعتراض شديد نماينده سياسي انگلستان شد. گروهي از دست اندركاران نشريات نيز كه جداگانه دستگير شده بودند به زندان باغ شاه (پادگان حرّ) منتقل شدند و از همين روز در تهران حكومت نظامي برقرار شد و ... روز بعد (سوم تيرماه) خبر مربوط به اعدام ميرزا جهانگيرخان شيرازي ناشر صور اسرافيل، و ملك المتكلمين و سلطان العلماي خراساني از دست اندركاران نشريات ديگر به گوش رسيد كه در ميان بازداشت شدگان بودند و در باغ شاه اعدام شده بودند.