چـو ضـحــاك شــد بــر جــهــان شــهــریــار
بــرو ســـالـــیـــان انـــجـــمـــن شـــد هـــزار
نـــهـــان گـــشـــت كـــردار فــــرزانــــگــــان
پــــراگــــنــــده شــــد كــــام دیــــوانــــگــــان
هــنــر خــوار شــد جــادویـــی ارجـــمـــنـــد
نـــهــــان راســــتــــی آشــــكــــارا گــــزنــــد
یکی از تاریک ترین زمان ها در شاهنامه پادشاهی ضحاک است. زمانی هزار ساله که در بالا استاد توس به زیبایی تاریکی زمان را نمایانده است. این داستان چون تمام داستان های دگر شاهنامه درونمایه ای دارد بس ژرف. نخستین کار ضحاک به اسیری بردن خواهران جمشید است. دو خواهر جمشید شاه، برترین بانوان زمان ایران هستند. فردوسی در نامیدن آن دو از واژه های پاکدامن و پوشیده رو استفاده می کند ولی ضحاک به آنها کژی و بد خویی می آموزد. ضحاک آنها را، زنان را، اول به یغما می برد، زنانی که زاینده اند و پروراننده. اگر امشاسپند سپندارمز که نگاهدار زمین است بانویی است و جشن سپندگان جشن بانوان سبب این است که زمین نیز بار دهنده و آفریننده و زایشگر است، چون بانوان. پس اگر ضحاک پرورانندگان را به کژی و بدخویی می برد هدف وی ساختن سدی در برابر زایش خوبی است.
كـه جــمــشــیــد را هــر دوخواهر بــدنــد
ســـر بـــانـــوان را چـــو افـــســـر بــــدنــــد
ز پــوشــیــده رویـــان یـــكـــی شـــهـــرنـــاز
دگـــــر پـــــاك دامـــــن بـــــنـــــام ارنـــــواز
بــــه ایــــوان ضــــحــــاك بــــردنــــدشــــان
بـــر آن اژدهـــافــــش ســــپــــردنــــدشــــان
بــــــپــــــروردشــــــان از ره جــــــادویــــــی
بــیــامــوخــتـــشـــان كـــژی و بـــدخـــویـــی
سپس ضحاک برای خورش مارهای خود هر روز دو جوان، نه هر جوانی، جوانی از تخمه (نژاد) پهلوانان را به خورشگران می سپارد تا مغزشان خوراک مارهای او شود. چرا جوان؟ چرا جوان ِ نژاده ( با اصل و نسب)؟ چرا مغز جوان؟ چرا خوراک مار شود؟ و هزاران چرای دیگر.
چــونــان بـُـد كــه هــرشــب دو مــرد جــوان
چـه كـهــتــر چــه از تــخــمــه ی پــهــلــوان
خــورشـــگـــر بـــبـــردی بـــه ایـــوان شـــاه
هــــمــــی ســــاخــــتــــی راه درمــــان شـــــاه
بــكـــشـــتـــی و مـــغـــزش بـــپـــرداخـــتـــی
مــــران اژدهــــا را خــــورش ســــاخــــتــــی
مار در آئین ایران از دیر باز نماد بدی، کژی و اهریمنی بوده است. اهریمن یعنی منش و اندیشه بد. ضحاک هر روز مغز دو جوان را خوراک اندیشه ها و پندارهای اهریمنی خود می کند و در واقع آنها را می کشد. در فرگرد اول وندیداد فقره ۲مزدااهورا می گوید: نخستین سرزمینی که من آفریدم ایرانویچ بود و اهریمن در آنجا اژی (مار) سرخ آفرید. همچنین در فرگرد ۱۴ و ۱۸نیز از اژی نام برده است. دیگر نمونه ها را می شود در یسنا ۹ و ۱۱ یا زامیادیشت جستجو کرد. واژگان اژدها و اژدر نیز از ریشه اژی می باشد که همگی جانورانی اهریمنی هستند.
از دیگر سو خوراک این مارهای کژاندیش (کج اندیش) مغز جوانان است. جوانانی که سازنده و آبادگر کشور هستند. جوانانی که اندیشه و پندار نیکشان سبب شکوفایی است و این آموزه های اهریمنی است که مغز این جوانان را خوراک مارهای اهریمنی می کند و آنان را از کار بیکار.
ولی دو پاک مرد نژاده که با صفت پاک دین و آینده نگر شناخته می شوند با تلاش خویش هر روز یک جوان را رهایی می دهند. به گونه ایی می توان گفت مغز یک جوان را پاک می گردانند و از کشته شدن یک جوان جلوگیری می کنند. چه، نادانی و کژاندیشی کمتر از مرگ نیست.
دوپــــاكــــیــــزه از گــــوهـــــر پـــــادشـــــا
دو مــــرد گــــرانــــمــــایــــه و پـــــارســـــا
یــــكـــــی نـــــام ارمـــــایـــــل پـــــاك دیـــــن
دگـــر نـــام گـــرمـــایــــل پــــیــــش بــــیــــن
و در نهایت هزاره تاریکی، این جوانان هستند که با مغزی بیدار و آگاه و خرد ورز به یاری فریدون و کاوه می آیند و ایران را به سوی نور رهنمایی می کنند. این تنها گوشه ای از درونمایه این داستان بود. هزاران نکته دیگر مانند پدر کشی ضحاک، تازی بودن ضحاک، به هند رفتن ضحاک و . . . وجود دارد که هر یک نکته ایست ژرف و در خور اندیشه
خجسته باد
بیست و هفتم شهریور ماه
خجسته روز شعر و ادب فارسی و روز
بزرگداشت استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
چکامه زیر از استاد شهریار به نام (به پیشگاه آذربایجان عزیزم) از ماهنامه طرح نو شماره هفدهم امرداد ماه ۱۳۸۷ آورده می شود:
به پیشگاه آذربایجان عزیزم
روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان
آن که لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد
آن چه کس با دشمن خونخوار خود نپسندد آن
دوست از دشمن ندانستی و تقصیر تو نیست
راست بودی و نبودی از دوستانت این گمان
گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی
چون کند، وقتی که پوشد گرگ شولای شبان
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ای
صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان
بی کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان
آسمانت دلفریب و آفتابت دلفروز
سرزمینت دلنشین و گلستانت دلستان
نو گل گلزار تو چون آتش جشن سده
گرمی بازار تو چون جشن عید مهرگان
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز
لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان
با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست
همت والای سردار میهن ستارخان
این همان تبریز کز جانبازی و مردانگی
در ره عشق وطن صد ره فزون داد امتحان
این همان تبریز کامثال خیابانی در او
جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان
این قصیدت را، که جوش خون ایرانیّت است
گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان
آن که جز آزادی ملت ندارد آرزو
آن که جز آبادی میهن ندارد آرمان
من کلنل را کلنل کردهام پنجه او رهزن دل کردهام
نام مجازیش علیالنقی است نام حقیقیش ابوالموسیقی است
ایرج میرزا
علينقي وزيري به سال ۱۲۶۵ خورشيدي در تهران به دنيا آمد. پدرش موسي خان از نظامیان بود و مادرش بي بي خانم استرابادی بانویی فرهیخته بود. بی بی خانم نویسنده، فعال حقوق زنان و بنیانگذار اولین مدرسه دخترانه در ایران بود. وزیری در خانواده ای فرهنگی رشد کرد. پدر و دائی او علاقه بسیاری به هنر داشتند و اولین معلمین و مشوقین وزیری بودند. وزیری تار را بسیار دوست داشت و با علاقه بسیار تمرین می کرد. در نوجوانی کلنل وارد خدمت نظام شد ولی پس از چند سال آن را رها کرد. البته او در این سال ها از مجاهدین انقلاب مشروطه بود که در راه انقلاب کوشش هایی داشت. در آن سال ها او در قسمت موزیک نظام به آموختن موسیقی نظامی پرداخته بود. همچنین به واسطه ارتباط با غربیان موسیقی غرب و ارگ و ویولن را فرا گرفته بود بعد ها به واسطه مقام او در موسیقی به او لقب کلنل وزیری دادند و همگان او را کلنل خطاب می کردند. او برای آموزش موسیقی راهی اروپا شد. مهمترین کار او را باید بخشیدن شخصیت به موسیقی ایران دانست. چراکه با تبلیغات خشک مذهبی در آن زمان موسیقی دانان را مطرب می نامیدند و در زمره پست ترین افراد جامعه می دانستند. کلنل پس از مراجعت به وطن مدرسه عالي موسيقي را تاسيس کرد. دو سال بعد کلوپ موزيکال را داير کرد. يک سال بعد از آن کلاس دختران و کلوپ خانم ها و سينماي زنان با کوشش های شبانه روزی کلنل افتتاح شد. او مدتی نیز ریاست شورای موسیقی رادیو را عهده دار بود. در کنار این کارها او با تاسیس موسسه باستان شناسي گامی مهم در زمینه تربيت فارغ التحصيلان و عالماني در اين زمينه برداشت. کلنل دارای مارش های ملی، اپرت ها، نمایشنامه ها، سرود ها و تالیفات بسیاری می باشد. کلنل وزیری پس از خدمات ارزنده ای که به ایران کرد در بامداد روز يکشنبه هجدهم شهريورماه ۱۳۵۸ در ۹۳ سالگي در بيمارستان جم چشم از جهان بست و در مقبره خانوادگي به خاک سپرده شد. بسیاری از استادان بنام معاصر چون خالقی، صبا، معروفی، سنجری، روح انگیز و بنان از شاگردان او بودند. بانو قمر پس از معرفی شدن به عنوان یکی از چهره های موسیقی با کسب اجازه از کلنل نام خانوادگی خود را وزیری ثبت کرد. جایگاه کلنل در موسیقی ایران چنان ارزشمند است که استاد خالقی، نویسنده کتاب ارزشمند سرگذشت موسیقی ایران، یک جلد از این کتاب سه جلدی را به کلنل علی نقی وزیری اختصاص داده است. استاد خالقی، آهنگساز سرود ملی ای ایران، از شاگردان کلنل می گوید: خدمات کلنل وزيري به موسيقي ايران به حدي است که مي توان گفت هيچکس تا کنون در صنايع ظريفه چنين کار مهمي انجام نداده است.
ای وطن
کشور ما کشور شیران بود
مسکن شیران و دلیران بود
پادشاهش کوروش و دارا بود
چون جم و خسرو شاه والا بود
ای وطن ای حبّ تو آئین من
دوستیت کیش من و دین من
دولت اقبال تو پاینده باد
نام بلندت به جهان زنده باد
(از ساخته های کلنل)
این نوشته در پس نوشتار ۳۷ نگاشته شده است
همی گفت بد روز و بد اخترم
ببارید آتش همی بر سرم
از این پس غم او بباید کشید
بسی شور و تلخی بباید چشید
رستم نماد ایران است و ایرانی نماد راستی. ایرانی پهلوان پرور است و رستم پهلوان آرمانی. پس چرا داستان به دیگر سو می رود؟ در داستان رستم و اسفندیار، رستم آئین پهلوانی را پاس می دارد؟ تیر گز در چشمان اسفندیار نشان از آئین پهلوانی در مبارزه است؟؟؟
در سراسر شهنشاه نامه سترگ، تهمتن دو مرتبه دست به چاره و ترفند می یازد. هر دو مرتبه داستان در بن بست است و رستم راه داستان را می گشاید. نخستین بار در داستان سهراب، پیش از این از آن داستان سخن راندیم (نوشته های ۱۷ و ۲۱) و گفتیم که سهراب، مرگ است. نیرنگ دو دیگر در داستان اسفندیار است. هنگامی که تیرهای پرشمار رستم بر بدن روئینه ی پهلوان تاج دار ( اسفندیار) کارگر نمی افتد رستم در پی ترفند است و چاره را سیمرغ می گشاید، تیر گز. بهره بردن از تیز گز زهرگون دور از آئین پهلوانی است اما، رستم چه گاه از آن بهره می برد؟؟؟ در هنگامه ای که پهلوان رودررو نیز ترفندی در دست دارد، ترفند روئینه تنی. پس رستم تنها و تنها ترفند را در برابر ترفند به کار می برد. رستم در گاهی (در زمانی) که چاره ندارد دست به ترفند می برد. تیر گز رستم پاد نمادی است در برابر روئینگی اسفندیار.
در باور اسطوره ایی ایرانی شاه و پهلوان پیوندی ناگسستنی دارند. اگر شاه تاج دار است، پهلوان هم تاج بخش. چه بسا پهلوانان در جایگاهی والاترند و شاهی را نمی پذیرند. در هنگامه ای که نوذر دگرگون می گردد، رسم های پدر در نوشت، و، بیدادگر شد دل شهریار، مردم به سوی سام می آیند که وی را بر تخت بر نشانند ولی سام:
بگوییم و بسیار پندش دهیم
به پند اختر سودمندش دهیم
یا در هنگامه ای که کیکاوس در بند دیو است ایرانیان تخت را شایسته رستم می دانند ولی زاده سام سوار، نه تنها تخت نمی خواهد بل به هفت خوان می رود و با کاوس کی باز می گردد.
این پیوستگی تاج دار و تاج بخش تا جایی پیش می رود که جان در گرو هم دارند و با پایان شاه تاج دار روزگار پهلوان تاج بخش هم به سر می آید. (رستم آگاه است با مرگ اسفندیار مرگ وی نیز از راه می رسد. پس از کشته شدن اسفندیار، شغاد، آن نابرادرتر برادر رستم را می کشد)
بدو گفت رستم ز یزدان سپاس
که بودم همه ساله یزدانشناس
بگفت این و جانش برآمد ز تن
برو زار و گریان شدند انجمن
مَردم! ای مَردم!
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد.
نیم شبها و سحرها، این خروس پیر،
می خروشد، با خراش سینه می خواند.
گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد.
مردم! ای مردم!
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد.
و شنیدم دوش، هنگام سحر می خواند.
باز،
اینچنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خواند:
مردم! ای مردم،
من اگر جغدم، به ویران بوم،
یا اگر بر سر
سایه از فرّ هما دارم،
هر چه هستم از شما هستم؛
هر چه دارم، از شما دارم.
مردم! ای مردم،
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد...
اگر در تاریخ چکامه سرایی ایران بوم، فردوسی بزرگ توسی را پدر چکامه سرایان بدانیم بی شک مهدی اخوان ثالث (م. امید) را باید فرزندی شایسته برای آن پدر دانست. فرزندی که دست روزگار وی را نیز در زادگاه پدر، توس، به جهان هدیه کرد به سال ۱۳۰۷ خورشیدی. نخستین چکامه اخوان به نام سه قطره یا داستان دوستی ها در هفده سالگی سروده شد و سرآغازی شد برای دگرگونی در چکامه سرایی ایران. ارغنون را به شیوه گذشتگان سرود و پس از آشنایی با نیما فراموش را به راه و رسم نیما سرود و با سرودن زمستان، سالاری خویش را نمایاند :
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
زمستان است.
سپس به آخر شاهنامه رسید و از خوان هشتم خواند. از این اوستا، شکار، پائیز در زندان، عاشقانه ها و کبود، بهترین امید، مرد جن زده، درخت پیر و جنگل، در حیاط کوچک پائیز در زندان، زندگی می گوید: اما باید زیست، دوزخ اما سرد، بدعت ها و بدایع نیما یوشیج، عطا و لقای نیما یوشیج، ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم، قاصدک و در چهارم شهریور ماه ۱۳۶۹ آخرین سروده خویش را سرود و من بی اختیار و اندوهناک ترسیدم:
و اندوهناک ترسیدم.
و او – با گریه شاید – گفت:
شب و ویرانه، آری این و این آری.
و شب را دوست می دارم.
اخوان فردی دگر است، مانند دیگران نیست. از شور و عشق می خواند، از فریب های سیاسی، از روزگار زندانی بودن و از بزرگی و شکوه از دست رفته وطن. اما هر چه می خواند زیبا می خواند و دل و جان را می لرزاند. چه آنجا که از لرزیدن دل و دست در لحظه دیدار می گوید و چه آنجا که کام خویش را از دلدار می جوید. آنجا که از جوانان در صف اعدام می خواند و از زندانیان پاک تر از پاک. آنجا که از ایران و آتش و زرتشت می خواند و از بیژن و گیو و رستم. آنجا که راه مردم ایران را سخن های عربی، در کتاب های قانون، شفا، اشارات و نجات (این چهار کتاب به عربی می باشد و نوشته پور سیناست) نمی داند و فریاد بر می آورد:
درین زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو بی صفا شو من صفای دیگری دارم
چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم هر چه باداباد
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
ز قانون عرب درمان مجو دریاب اشاراتم
نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زرتشت
که عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم
وی فرنام (عنوان) امید را بر خویش نهاده ولی ناامید ترین است. فریادهایش بوی افسوس و غم گذشته دارد و خواهان بازگشت روزگار بزرگی ایران است.
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،
من نخواهم برد، این از یاد:
کآتشی بودیم و بر ما آب پاشیدند
وی سخن گوست اما تنها سخن سرایی نمی کند. اخوان می داند هر شکستی قصه ای دارد، صدایی نیز، پس در پی یافتن سبب هاست تا بداند:
گفته ام آری و می گویم
این دگر نقل و حکایت نیست.
و بگویم نیز و خواهم گفت
حَسبِ حال است این، شکایت نیست.
هر شکستی قصه ای دارد، صدایی نیز...
و او رفت و همسفر شد با مینوان. او رفت و کوله باری برای ما به یادگار نهاد ارزشمند. کوله باری که همدردیست برای اندوه و داغ ما
بگذار که داغ دل ما تازه شود
دل را نغمه همدرد فتوحیست عظیم
صدم غم هست، اما همدمی نیست
وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا! محرمی نیست
خمارآلودم، اما ساغری نه
سراپا ریشم، اما مرهمی نیست
گـُنه ناکرده بادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد چو بیژن
چه گویم، با که گویم، رستمی نیست
بمیر، ای خشک لب! در تشنه کامی
که این ابر ستَرَون را نمی نیست
نصیحت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم، که بی محنت دمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوش تر از آن عالمی نیست
کم است امید اگر صد بار گویم
صدم غم هست، اما همدمی نیست