ای خطه ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمه دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دل پر حزن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
ملک الشعرا بهار
۳۲۰ سال پیش در ۳۰ مهر آخرین سردار بزرگ خاور زمین زاده شد. مردی از تبار ایران، نادرشاه بزرگ. بزرگمردی که روس و ازبک و عثمانی را به زانو درآورد و از ایران بیرون راند و دگر بار درفش ایران اهورایی را بر تارک این سرزمین برافراشت. گریزی کوتاه به زندگی نادر ایران زمین میزنیم.
نادر شاه افشار در حدود سال ۱۶۸۸ میلادی در ایل افشار در شمال ولایت خراسان به دنیا آمد. نادر فردی میهن پرست و شجاع بود که توانست ایران را دگربار به زیر یک پرچم گرد آورد و مرزهای ایران را برای آخرین بار در تاریخ به حدود فلات ایران برساند. در نوجوانی به واسطه یورش ازبکان به همراه مادرش اسیر گشت. پس از فوت مادرش از نزد ازبکان گریخت و به خراسان بازگشت. در خراسان به خدمت حکمران ابیورد باباعلی بیگ در آمد. در مدت زمان کوتاهی توانست به واسطه دلاوری و شجاعت خود حاکمیت شاه طهماسب را در خراسان تثبیت کند. در آن هنگام شاه طهماسب، نادر را والی خود درخراسان اعلام کرد و بعد از آن نادر اسم خود را به طهماسب قلی تغییر داد. در آن زمان ایران از چهار طرف مورد یورش افغان ها، ازبکان، روس ها و عثمانی ها قرار داشت. نادر پس از شکست دادن افغان ها و کشتن اشرف افغان، با برپایی مجلسی از بزرگان ایران شاه طهماسب را از سلطنت خلع و فرزند خردسال او را به عنوان شاه معرفی کرد. نادر خود را نایب السلطنه نامید ولی در عمل نادر شاه ایران گشت. نادر دولت عثمانی را شکست سختی داد و تمام سرزمین های ایران را از آنان بازپس گرفت. سپس به سوی نیروهای روس رفت. نیروهای روس پا به فرار گذاشتند و تمام قسمت های شمالی ایران آزاد گشت. سپس نادر به بهانه فرار افسران افغانی به هند، به سوی هند شد و توانست با زیرکی بر سپاه عظیم هند پیروز شود. نادر شاه از هند جواهرات و غنایم بسیار آورد ولی حکومت هند را برای پادشاه هند گذاشت و هند را به او بخشید. نادر شاه علاقه بسیار به کتاب داشت طوری که کتاب های بسیاری از هند آورد و به کتاب خانه های ایران بویژه کتاب خانه مشهد که پایتخت او بود هدیه کرد. نادر در اواخر عمر پسر خود میرزا قلی را به واسطه خیانت کور کرد. پس از این واقعه خلق وخوی نادر تغییر کرد و تبدیل به فردی ستمگر و بدبین شد. او بسیاری از اطرافیان خود را کشت یا کور کرد. در اثر این ستمگری ها شورش هایی در سراسر ایران آغاز شد. سرانجام نادر که در حال لشکر کشی برای خاموش کردن یکی از این شورش ها بود، در سال ۱۷۴۸ میلادی، شبانه در چادر خود توسط افسرانش کشته شد.
ای الهه شعر، درباره دلاوری که هزار چاره گری داشت و چون حیلت های وی ارگ متبرک تروآد را از پای افکند، آن همه سرگردانی کشید، شهرها را دید و آداب و رسوم آنهمه مردم پی برد، با من سخن گوی! (سروده نخستین اودیسه)
برابر قرار دادن استوره ها کاری ناسودمند و ناروا می باشد. چه استوره های هر مردمی بر آمده از باورها و آرزوهای آنان می باشد که در درازنای تاریخ راهی سخت را پیموده اند و امروزه به دست ما رسیده اند. خواستگاه این نوشتار تنها و تنها بیان مانندی ها و دگرگونی هایی چند در دو حماسه جاودانه جهان می باشد. یکی شهنشاه نامه سترگ استاد فردوسی توسی و دو دیگر حماسه های چکامه سرای توانای یونان، هومر، ایلیاد و ادیسه. نخست باید دانسته شود که این دو دفتر (ایلیاد و ادیسه) از یک تن بوده، نه چنان که گروهی می پندارند گروهی از چکامه سرایان آن را سروده اند. ایلیاد یادگار دوران جوانی هومر می باشد. دفتری سراسر شور و نبرد و تکاپو و ادیسه دست رنج سالهای پیری و پختگی، دفتری با مانندسازی های زیبا از جهان و صحنه های شگرف. همانطور که شاهنامه سترگ آئینه ای تمام از منش ایرانی می باشد دفتر های هومر را نیز باید بیرون آمده از پندار و منش یونانیان دانست. مردمی که از دیرباز در جهان به علم سخنوری شهره بودند.
هر چند دفترهایی که امروزه برای خواندن نزد ما می باشد برگردانی (ترجمه ای) از برگردان های آن است لیک زیبایی مانند سازی ها ( تشبیه ها) و شور سخن در آن نمایان. در این دفتر ها ما به روشنی برق شمشیرها و صدای پرتاب زوبین ها را می بینیم و می شنویم. گاهی زوبینی از کنار ما رد می شود و گاهی شمشیری پهلوی ما را می درد. در شب های ساحل، ما کشتی ها را می بینیم که سایه سنگین شان روی شراره های آتش سنگینی می کند. این ها همه نشان از هنر چکامه سرای آن هومر دارد. هرچند نقش ترزبانان ( مترجمان) چیره دست خواستگاه ستایش.
نخستین ناهمگونی در این دو دفتر برآمده از نگرش آنان به دادار و قدرت آن است. همگی ما با منش ایرانی و دانای بزرگ هستی بخش (اهورامزدا) آشنائیم و باور داریم:
به بینندگان آفریننده را
مبینی مرنجان دو بیننده را
نگنجد جهان آفرین در گمان
که او برترست از زمان و مکان
لیک یونانیان خدای را دگرگون می دانند. خدایگان یونانیان هماننده آدمیان می باشند. حسد می ورزند، دروغ می گویند، جنگ می کنند، شهوت می رانند، فریب می دهند و رشوه می گیرند!!! در آغاز ایلیاد، آگامنون، دختر خویش ایفیژنی را قربانی خدایگان می کند تا آنها آرام شوند و وی را یاور. ایلیاد جنگی است خونین در این نبرد خدایگان نیز دو دوسته می باشند گروهی یاور مردم آخائی و گروهی یار تراوا. در این جنگ خدایان می زنند و می کشند و می ترسند و فرار می کنند. هرا ( همسر زئوس) شوی خویش را با عشوه و ناز به خواب فرو می کند تا زئوس نتواند به یاری مردمان بپردازد. خدایان گاهی شهر را ترک می کنند و شهر بی خدا می شود. پس باید پذیرفت که خدایان آنان منش و کردار انسان های بزرگ را نیز ندارند چه انسان های بزرگ دروغ نمی گویند، رشوه نمی گیرند و به شهوت دچار نمی شوند.
اما داستان از کجا شروع می شود؟؟؟ پاریس فرزند پریام آخرین پادشاه تراوا می باشد. وی و هلن ( همسر منلاس) عاشق یکدگر می شوند و با هم می گریزند. مردم آخائی برای باز پس گیری هلن سپاه می آرایند و تراوا برای ده سال محاصره می شود. از دیگر سو در سال دهم آگاممنون دختر کاهن معبد آپولن را برای همبستری می رباید. در این هنگام خدایان بر وی خشم می گیرند و وی به ناچار دختر کریزس را رها می کند ولی نمی تواند از بریزئیس زیبا روی بگذرد، ولی چون بریزئیس سهم!!! آخیلوس ( آشیل) است، آخیلوس آزرده دل شده و از نبرد سر باز می زند و شاهد کشته شدن همرزمانش می باشد. این چکیده ای از آغاز داستان می باشد. داستانی که تمام، داستان ربودن و همبستری با بانوان است. در این داستان ها، بانوان هستند تا مردان بتوانند قدرت خویش در خواستن آنان را به یکدیگر بنمایانند. اگر در ایلیاد بانوان جنگ را دلیلند در شاهنامه بانوان صلح را ( برای آگاهی از جایگاه بانوان در شاهنامه به نوشته سه نگاه کنید )
اگر مردم ایران زمین چنان به راستی شهره می گردند که دروغ پردازی چون هرودت نیز ناچار به بیان آن است می بینیم که خدایان یونان مردم را بر می انگیزانند که پیمان خویش بشکنند و به جنگ بازگردند. بنگرید به سیاوش پاک که زمین و سرزمین خویش را رها می کند و به توران می رود تنها و تنها و تنها به یک سبب، وی پیمان شکن نیست.
جز از بندگی پیشه من مباد
جز از راست اندیشه من مباد
اسفندیار و رستم در حین مانندی بسیار به آخیلوس بسیار از او دورند. رستم پهلوان نامی ایران تنها برای آزادگی می جنگد و بس. وی فرزند را برای خاک ایران می دهد و در نبرد با اسفندیار می داند، با کشته شدن اسفندیار کار خود نیز تمام است ولی او نگاهبان آزادگیست و بر سر آرمان خویش جان نیز می دهد. در دیگر سو پهلوان نامی یونان که بسیار پیروزی ها آورده به سبب دختری که آگاممنون از وی ربوده همرزمانش را رها می کند و دیدن پشته ها از کشته ها نیز دل او را نرم نمی کند ( در انتها به سبب کشته شدن دوستش پاتروکل، به میدان می آید نه به خاطر یونانیان).
در دیگر سو اسفندیار و آخیلوس را داریم. اسفندیار در برابر شاه می ایستد و تاج می خواهد. آخیلوس نیز در برابر شاه می ایستد و پیروزی ها را از آن خویش می داند. اسفندیار کمر بسته خدمت به زرتشت است و آخیلوس فرزند خدایان. اگر آخیلوس به فرنام ( عنوان) چابک نامیده می شود، کاستی وی در قوزک پا می باشد ( آخیلوس روئین تن بود و تنها از قوزک پا آسیب پذیر) و اسفندیار که به سبب آموزه های زرتشت باید چشم خردش گشوده گردد از ناحیه چشم کاستی دارد ( اسفندیار روئین تن بود و تنها از چشم آسیب پذیر).
دیگر مانندی این دو دفتر در کیکاوس و آگاممنون نمایان است. کیکاوس با خیره سری های خویش گاه رستم را به نبرد دیوان و هفت خوان می کشد و گاه نبرد توران. کیکاوس سیاوش را به مرگ می کشاند و ایرانیان را درمانده و خسته. آگاممنون نیز چنین است به بهانه هلن نبردی بلند می آراید و بسیاری را به کشتن می دهد و پهلوان خویش آخیلوس را آزرده و کشته.
سیمرغ شاهنامه مرغی شگرف است هماره در سخت ترین زمانها با نقشی کوتاه کارهای بزرگ می کند در نبرد رستم و اسفندیار زخم های رستم را مداوا می کند و دیگر بار رستم را روانه کارزار. در فروردین یشت از سئتا با فرنام (عنوان) پزشک نام برده شده است که بخش نخست واژه با نخستین بخش سیمرغ یکسان است و این همان واژه ایست که ایرانیان پزشک والا جایگه خویش را بدان می نامند، پور سینا. در نبردهای یونانیان نیز اسکولاپ ( خدای پزشکی و درمان) بر بالین خستگان (مجروحان) آمده و آنان را با نیروی خدایی خویش درمان می کند. (برای آگاهی از پزشکی در ایران باستان به نوشته نه نگاه کنید)
در میانه کارزارهای ایلیاد، پهلوانان گرد هم می آیند تا با یکدگر سخن برانند و راه را انتخاب کنند. این همانند رسم کشور داری آنان است که دوستدار یک هم اندیشی هستند ( در مورد کارا بودن یا نبودن این کشورداری از دید خود یونانیان در زمان های دیگر سخن خواهم راند) گاهی خدایان نیز در کاخ زئوس گرد می آیند تا برای ادامه نبرد تصمیم بگیرند. اما در نبردهای شاهنامه هر کس خویشکاری (وظیفه) خویش را می داند و در میدان های نبرد تنها گرز و پتک پهلوانان سخن می راند.
روشن است که استاد توس و هومر به راه های مبارزه و لشکر داری و افزارهای جنگی آگاهی تمام دارند اما در شاهنامه به سبب داستان های پی در پی تا جایی چکامه سرا توانسته به بیان صحنه های نبرد بپردازد اما در ایلیاد که تنها بیان نبردی است هومر زمان لازم را در دست داشته که به زیبایی از چکاچک شمشیرها و پوشش سربازان گرفته تا خورشید سوزان نبرد سخن براند و به زیبایی از عهده این کار سترگ برآمده است.
از زیبایی های اخلاقی در ایلیاد بزرگداشت جایگاه سالخوردگان می باشد. هنگام پیمان هکتور و منلاس، منلاس می گوید به سبب جوانی، پیمان هکتور پذیرفته نیست و فردی سالخورده باید برای پیمان بیاید. ( هر چند پیمان بسته شده دیری نمی پاید ولی ارزش یک سالخورده که پیمانش مورد پذیرش است ستودنیست).
اگر در شاهنامه هماره دشمنان نیز به نیک نامی یاد می گردند و قدرت و توانایی آنان ستوده می شود هومر نیز اینگونه می سراید. هر چند در شاهنامه تنها از واژگانی چون خردمند و شیرافکن و دلیر و گرد بهره برده می شود در ایلیاد به چهره نیز با واژگانی چون دارای موی طلایی، اندامی زیبا و چهره ای خیره کننده پرداخته می شود.
در شاهنامه هرگز شاهی به سربازان وعده غارت شهر و اسیری مردمان نمی دهد اما در ایلیاد آگاممنون برای ایجاد شور در سربازان می گوید: پس از آنکه شهرهایشان را خاکستر کردیم، همسران و فرزندانشان را به اسیری خواهیم برد. و در جای دیگر فرماندهان به سرباران می گویند: هیچ کس قبل از همبستر شدن با زنی از مردمان پریام ( زنان شهر تراوا ) در بازگشت به خانه خویش شتاب نورزد. بسیاری از پهلوانان این داستان ها به بار آمده از عشقی غیر اخلاقی هستند نه ازدواج و پیمان، و تمام این صحنه ها آیا با دیدار رستم و تهمینه برابری میکند؟؟؟ یا با زال و رودابه؟؟؟ عشق بیژن و منیژه؟؟؟
... در پای اورنگ زئوس، دو خم ژرف است؛ در یکی دردهای ما، در دیگری خوشی های ما را جا داده اند، چون این خدای از این دو سرچشمه چیزی برآورد، زندگی ما آمیخته از نیک بختی و بدبختی است. آن کسی که جز رنج های تیره چیزی به او نمی رسد، گرفتار ناسزا و سرشکستگی است؛ غم های جانکاه در روی زمین در پی او هستند؛ از هر سوی، سرگردان است، در برابر خدایان و مردم، ننگین است... (سرود بیست و چهارم ایلیاد)
پی نوشت:
جایگاه کوه اولمپ در داستان ها و اسطوره های یونان چون جایگاه دماوند و البرز کوه، در باورهای ایران زمین است. اولمپ جایگاه خدایان است و کاخ زرین زئوس بر فراز آن جای دارد.
یکی از باورهای ایرانی، باور به زروان و زروانیسم می باشد. زروان یا زروان اکرنه، به چم (معنای) زمان بیکران در یشتای اوستا نیز آمده و در برابر آن زروان درغوخداته به چم بخشی از زمان آمده. به پندار گروهی زروانیسم از دین های جدا شده از زرتشت می باشد و گروهی نیز آن را قدیم تر از زرتشت می دانند و زایش دگرباره آن در زمان ساسانیان را مبارزه ای سیاسی با ستم ساسانی می دانند و این باور را باوری روشنفکرانه در درون باورهای زرتشتی زمان ساسانی. دگرگونی های بسیاری بین باور زرتشتی و زروانیسم می باشد. یک نمونه آن در استوره آفرینش و نگاه به زن می باشد. در استوره آفرینش زروان، زنی روسپی، جه نام با اهریمن همبستر می شود. سپس جه کیومرس را گمراه می کند و این گمراهی سبب رانده شدن کیومرث از بهشت می گردد. در وندیداد و اردویراف نامه نیز از گناه جهی و زن جه کاره (روسپی گر) یاد شده است. در باور زروانیسم زن موجودی اهریمنی و نزدیکی با آن نیز شایسته نیست. در برابر آن، آفرینش در باور زرتشت و استوره مشی و مشیانه از یک سو نشان از پویایی و روندگی آفرینش دارد و از دگر سو نشان دهنده باور به برابری زن و مرد است. همچنین زناشویی از پسندیده ترین خویشکاری های (وظیفه) یک زرتشتی می باشد.
باور به دوگانگی آفرینش چنان در سال های پس از اشو زرتشت بزرگ وارد باورهای زرتشتی شد که در چندین نوشته در برابر شش فروزه اهورامزدا (امشاسپندان)، شش فروزه منفی برای اهریمن آورده اند. این شش فروزه در ادامه می آید؛ اکومن = بد اندیشی، ایندرا = دروغ، سااروا = نیروی خرابکاری و بدکاری، ترماای تی = ناهماهنگی و کینه بر هم زدن آشتی، ت اروی = نارسایی و عدم کمال، زای ریش = ویرانی و مرگ. این باور به دوگانگی هر چند نه به نام زروانیسم، چنان با باورهای ایرانیان آمیخته شده بود که در دفتر شکند گمانیک ویچار می خوانیم؛ عذاب و مرگ (ناشی از اهریمن) باعث از بین رفتن می شوند. نه خالقی که تن را داده است و آن را حفظ و نگاهداری می کند و مشیت او خوبی است.
زمان بی کران یا زروان خدای بزرگ است که از ابتدا تا انتها می باشد. وی هزار سال از برای داشتن فرزند به ستایش و نیاز می پردازد اما فرزندی نمی یابد. پس به شک می افتد که چه بسا ستایش ها و نیازهایش بیهوده بوده است. در این گاه وی دارای دو فرزند می گردد. یکی نورانی و سپید و زیبا و خوش بو به نام اهورامزدا که برآمده از ستایش های اوست. فرزند دو دیگر وی فرزندی زشت و سیاه و بدبو است اهریمن نام که برون شدِ لحظه شک زروان می باشد. زروان برآن بود پادشاهی جهان را به فرزندی ببخشد که نخست از رحم برون آید. اهریمن با آگاه شدن از این اندیشه رحم را درید و زودتر از اورمزد از رحم برون آمد. زروان بر آن نبود که عهد خویش را بشکند پس فرمانروایی جهان را از برای نه هزار سال به اهریمن داد و چنین قرار داد که پس از آن اورمزد پادشاه جهان مینوی و گیتوی شود. در این زمان نه هزار ساله اورمزد به آفرینش آسمان و زمین و خوبی دست یازید و اهریمن نیز یاوران کژی و کاستی را آفرید.
کنون پس از آشنایی با زروانیسم به سترگ دفتر دانای توس بازمی گردیم تا از زال بگوییم. زال از شگفت ترین های شاهنامه است. در بدو زایش چهره ای دگرگون با دگران دارد و در چکاد (قله) کوه در آشیانه سیمرغ می بالد. کوه خود همواره نماد رمزآلودگی است. کوه پرورشگاه فریدون فرخ است و دربندگاه ضحاک تازی، آشیانه سیمرغ است و نیستگاه کیخسرو، در یونان کوه المپ از آن خدایان است. کوه در تمام دین ها جایگه همپرسی (وحی) پیغمبران است. زال شاهنامه زندگانی بس درازی دارد. به درازنای دوران پهلوانی. موی بلند و سپید وی نیز نمادی است از سالخوردگی و دیرپا بودن آن. بسیار رخدادها و شاهان را می بیند و هماره جایگاه برتری از آدمیان دارد. همواره در گذری کوتاه با پندی و اندرزی آشکار می شود و با ردّی رازآلود در پس داستان نیست می شود. آیا زال نشانی از زروانیسم است؟؟؟ زال را دو فرزند است یکی رستم؛
شیرمرد عرصه ناوردهای هول
پور زال زر، جهان پهلو
بیشه ای شیر است در جوشن
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان (اخوان)
رستم دستان، رهاننده کاوس کی، پرورنده سیاوش و بهمن، هماورد سهراب و اسفندیار، پشت و پناه ایران، آری رستم دستان. فرزند دگر زال کیست؟؟؟
او شغاد آن نابرادر بود
هان! شغاد!
این شغاد دون، شغاد پست
این دغل، این بد برادَندر
نطفه شاید نطفه زال زر است، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه
زاده او را یک نبهره ی شوم، یک ناخوب مادَندر (اخوان)
از دید واژه شناسی نیز، زال همان زَر می باشد که به چم (معنی) زمان است. پس زال با گذر عمری برابر با دوران پهلوانی و فرزندانی یکی یادآور تمام خوبی و امید و دگری نماد اهریمنی و کژی نشان و نمادی از زروانیسم در باور استوره ای ایران است. باوری به خدایی که در استوره از جایگه خویش پائین می آید و به کالبد انسانی زال نام در می آید.
مهرگان خجسته باد
روز مهر وماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهر بفزا ای نگار مهر چهر مهربان
(مسعود سعد)
این ماه را از آن مهرماه گویند که مهربانی بود مردمان را بر یکدگر،
از هر چه رسیده باشد از غله و میوه نصیب باشد بدهند، و بخورند بهم،
و آفتاب در این ماه در میزان باشد، و آغاز خریف بود. (نوروزنامه خیام)
مهر در اوستا و کتیبه های هخامنشی میثر Mithra، در سانسکریت میتر Mitra و در پهلوی Mitr آمده. امروزه از مهر، عهد و پیمان و خورشید و محبت اراده می کنیم. شانزدهمین روز هر ماه ایرانی مهر نام دارد و برابر شدن نام ماه و روز را جشن مهرگان خوانیم. در گاهشمار امروزین ما جشن مهرگان برابر با دهم ماه مهر می باشد.
در قدیم ایرانیان دارای دو فصل بودند؛ تابستان و زمستان. نوروز جشن آغاز تابستان است و مهرگان، خجسته جشن آغاز زمستان. جشنی که با سرور و شور ویژه ای همراه است. بیشک مهرگان پس از نوروز، بزرگ ترین جشن ایرانیست که پس از گشایش ایران به دست عرب ها و ترکان در دربار عباسیان و غزنویان نیز نکو داشته می شد. در زمان های دور نیز این جشن با بزرگی هر چه بیشتر برپا می گشت، استرابون میگوید خشترپاون (ساتراپ) ارمنستان در جشن مهرگان بیست هزار کره اسب به رسم ارمغان به دربار شاه هخامنشی می فرستاد.
ابوریحان در کتاب آثار الباقیه عن القرون الحالیه می نگارد:
گویند مهر که اسم خورشید است در چنین روزی ظاهر شد به این مناسبت این روز بدو منسوب کرده اند. پادشاهان در این جشن تاجی که به شکل خورشید و در آن دایره ای مانند چرخ نصب بود به سر می گذاشتند و گویند در این روز فریدون بر بیوراسب که ضحاک خوانندش دست یافت چون در چنین روزی فرشتگان از آسمان به یاری فریدون فرود آمدند به یاد آن در جشن مهرگان در سرای پادشاهان مرد دلیری می گماشتند که بامدادان به آواز بلند ندا میداد ای فرشتگان به سوی دنیا بشتابید و جهان را از گزند اهریمنان برهانید و گویند خداوند در این روز زمین را بگسترانید و در اجساد روان بدمید و در این روز کره ماه که تا آن وقت گوی تاریکی بود از خورشید روشنایی و نور کسب نمود. از سلمان فارسی نقل شده است که او گفت ما در زمان ساسانیان قائل بودیم از آنکه خداوند یاقوت را در روز نوروز از برای زینت مردمان بیافرید و زبر جد را در روز مهرجان، و این دو روز را بر سایر ایام سال فضیلت داد چنانکه یاقوت و زبر جد را بر سایر جواهرات. در آخرین روز این جشن که بیست و یکم ماه باشد فریدون ضحاک را در کوه دباوند (دماوند) بزندان انداخت و خلایق را از گزند او برهانید لاجرم در این روز عید گرفتند و آفریدون مردم را امر کرد که کشتی به میان بندند و واج زمزمه کنند و در هنگام خوردن و آشامیدن لب از سخن فرو بندند . چون مدت استیلای ضحاک هزار سال طول کشید و ایرانیان خود مشاهده کردند که ممکن است عمر انسان این همه طولانی گردد از این روز به بعد دعای خیر ایشان در حق یکدگر چنین بود (هزار سال بزی). زراتشت فرمود که آغاز و انجام جشن مهرگان در عظمت و شرافت مساوی است. پس هر دو روز را عید بگیرید از این پس هرمز بن شاپور در تمام روزهای مهرجان جشن برپا داشت در زمان بعد پادشاهان و مردمان ایرانشهر از آغاز مهرجان تا مدت سی روز مانند نوروز عید می گرفتند و هر پنج روز را به یک طبقه از شاهزادگان و موبدان و بزرگان و بازرگانان و رزمیان و دهقانان و اهل حرفه و صنایع مخصوص نمودند.
و همو در کتاب دگر خود، التفهیم فی صناعه التنجیم می گوید:
مهرجان روز است از مهر ماه و نامش مهر و اندرین روز آفریدون ظفر یافت بر بیوراسب جاذوانک به ضحاک معروف است و به کوه دنباوند (دماوند) بازداشت و روزها از پس مهرگانست همه جشن اند بر کردار آنچ از بس نوروز بود وششم این مهرگان بزرگ و رام روز نامست و بدین دانندش.
در شاهنامه استاد توس فردوسی نیز بر تخت نشستن فریدون مهرگان بوده است:
بروز خجسته بر مهر و ماه
بسر بر نهاد آن کیانی کلاه
اهورامزدا به اسپنتمان زرتشت گفت ای اسپنتمان هنگامی که من مهر دارنده دشت های فراخ را بیافریدم او را در شایسته ستایش بودن برابر، در سزاوار نیایش بودن برابر با خود من که اهورامزدا هستم بیافریدم.
مهر دارنده دشتهای فراخ، اسبهای تیزرو دهد به کسی که به مهر دروغ نگوید آذر مزدااهورا راه راست نماید به کسی که به مهر دروغ نگوید. فروهرهای سپنت و نیک و توانای پاکان، فرزندان کوشا دهند به کسی که به مهر دروغ نگوید (مهریشت)
مهرگان آمده و دشت و دمن در خطر است
مرغکان نوحه برآرید، چمن در خطر است
چمن از غلغله زاغ و زغن در خطر است
سنبل و سوسن و ریحان و سمن در خطر است
بلبل شیفته خوب سخن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است
خانه ات یکسره ویرانه شد ای ایرانی
مسکن لشکر بیگانه شد ای ایرانی
عهد و پیمان تو ایفا نشد ای ایرانی
عهد بشکستنت افسانه شد ای ایرانی
عهد غیرت مشکن، عهد شکن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است
ملک الشعرا بهار