چه درد آلود و وحشتناک
نمیگردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...
نهادم دست های خویش چون زنهاریان برسر
که زنهار! ای خدا، ای داور، ای دادار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
خداوندا! خداوندا! پس از هرگز
پس از هرگز، همین یک آرزو، یک خواست
همین یک بار
خداوندا به حق هر چه مرداند
ببین یک مرد می گرید
چه بیرحمند صیادان مرگ ای داد
و فریادا، چه بیهوده ست این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
نهان شد رفت
ازاین نفرین شده مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تر آز هر چه مردانند
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمانها را، ز چشم ِ اختران ِ دوردستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک
ولی دردا! دریغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟
(اخوان)
فروغ در تیرماه سال ۱۳۱۳ خورشیدی در خانواده ای نه نفره به دنیا آمد. پدرش محمد فرخزاد یک نظامی و مادرش توران وزيری تبار بود. فروغ از شاعران معاصر ایران است که با پیروی از سبک و شیوه نیما یوشیج تبدیل به یکی از برترین شاعران سبک نو فارسی شد. اولین شعر فروغ در مجله روشنفکر چاپ شد و مردم با شاعری بی پروا روبرو شدند که تمام بندهای تنیده شده در طول زمان به دور زنان را با روحی لطیف ولی بی باک گسسته است. مجموعه اشعار فروغ شامل؛ اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می باشد. فروغ در شانزده سالگی با یکی از اقوام ازدواج کرد که این ازدواج پس از چندی به جدائی می رسد. حاصل این ازدواج یک فرزند پسر بود. برای رسیدن به آرامش و گریز از هیاهو فروغ پس از جدائی از همسرش سفری به اروپا می کند و علاوه بر آشنایی با هنر اروپا زبان های ایتالیائی، آلمانی و فرانسه را فرا می گیرد. پس از بازگشت از سفر و آشنائی با ابراهیم گلستان، فیلمساز ایرانی، فروغ متوجه سینما می شود و در چندین فیلم با عنوان های تهیه کننده، کارگردان یا بازیگر ایفای نقش می کند. فیلم مستند این خانه سیاه است که به بررسی زندگی جذامیان می پردازد در زمستان سال ۱۳۴۲ خورشیدی برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره اوبرهاوزن ِ آلمان شد. در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۵فروغ سی و دو ساله بر اثر سانحه رانندگی در قلهکِ تهران زندگی را بدرود می گوید. آرامگاه فروغ در کنار بسیاری از هنرمندان ایران در گورستان ظهیرالدوله در منطقه تجریش تهران قرار دارد.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
جشن بهمنگان و روز
بزرگداشت جایگاه پدر فرخنده باد
آذرباد گوید: به بهمن روز پوشاک و جامه نو کن
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی
ور بود خاری تو هیمه ی گلخنی (مولوی بلخی)
به راستی این نیرویی که از آن به اندیشه و پندار یاد می شود چیست که مولوی چنان انسان را با آن یکسان می پندارد و اشو زرتشت می گوید: ای مزدا اهورا و ای وهومن منم آن کسیکه برای خدمت شما خواهم ایستاد. به واسطه راستی، شکوه هر دو جهان به من ارزانی دارید. از آن شکوه گیتوی و مینوی که دینداران را خرمی و شادمانی بخشد.
وهومن یا بهمن از ریشه وه به چم (معنای) برترین و من به چم منش و خرد می باشد. این واژه برابری است برای بهترین منش و خرد سپنت. وهومن نگاه دارنده سلامت اندیشه در آدمی است. تمام انسان ها با یاری جستن از وهومن می توانند به راستی (اشا) در جهان آفرینش پی ببرند پس از آن بر آن هاست که با توان و نیروی سازنده (شهریور) به گسترش و پراکندگی مهر و آرامش (اسپند) پردازند و به جاودانگی و بی مرگی (خورداد و امرتات) برسند. و این همان راهی است که پیغام آور خرد پیمود. اشو زرتشت بزرگ با یاری جستن از خرد بیدار خویش خدای نادیدنی را شناخت و اگاه گشت که اوست هستی و هستی بخش، اوست باشنده در همه هستی ها، اوست بهترین راستی و آفریننده همه پاکی ها و نیکی ها، اوست خرد و خردمند و دانش و دانشمند (هرمزدیشت بند ۷-۸).
یکی گشتن نام ماه و روز در بهمن (برابر با ۲۵ دی ماه کنونی) در گاهشمار ایرانی سوریست سپنت برای بزرگداشت نیروی خدادادی خرد. هر چند پس از یورش تازیان این جشن کمرنگ گردید و شوربختانه پس از یورش ترکان و مغولان دیگر نشانی از برگزاری آن در دست نیست اما امروز ما به پاس داشت این نخستین آفریننده اهورایی سفره ایی سپید به نشانی سپیدی وهومن می گسترانیم و با شیر و یاسمن سپید* به ضیافت این سور می نشینیم و ارج می
نهیم جایگاه تمام پدران ایران زمین را که با منش نیک خویش کشور ایران را به سوی آبادی و شکوه پیش می برند.
ایـن منــزل غیـراست،یــــاران وطنـم کــو؟
این دیـرنه آن خانه است،دشت ودمنم کــو؟
دست فلـــک افگنـــــده،دردام بــــلا مــارا
افسـرده دلـــم اینجـا، بــاغ و چمنـم کــــو؟
آواره گی وغــربت،زنـــدان غم است مارا
کــابل وهـــری جـــویم،بلخ کهن ام کــــو؟
هرلحظه نفس مـارا،با یـاد وطن همـراست
بی عشق وطـن آخــر،جـان دربدنم کــــو؟
زریر
www.zarir.blogfa.com
* : رنگ سپید نمادیست برای وهومن. همچنین یاسمن سپید نماد وهومن در میان گل ها می باشد.
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
تا به شب نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم ها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
از غریو نعره ها در سرگذشت
پُر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد
قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان میشد اندر افتقاد
چیست این غم بر که این ماتم فتاد؟
این رئیسی زفت باشد که بمرد
این چنین جمعی نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا از این جا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که تو دیوانه ای
تو نه ای شیعه عدو خانه ای
روز عاشورا نمیدانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است
پیش مومن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح
شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید
کی بـُد است آن غم چه دیر اینجا رسید!
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران این حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدید از عزا!
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگی است این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چون در یم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند
وقت شادی شد چو بگسستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
دور ملک است و گه شاهنشهی
گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ورنه ای آگه برو بر خود گری
زان که در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
چون نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر
پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رخت کو از پی دین فرخی؟
گر بدیدی بحر کو کف سخی؟
آن که جو دید آب نکند دریغ
خاصه آن کاو دید دریا را و میغ (مولوی بلخی)
مولوی گوید هر ساله در روز عاشورا مردم حلب در باب انطاکیه گرد می آمدند و از برای حسین بن علی شیون و ناله می کردند. روزی چکامه سرایی از آن شهر می گذشت و ناله مردم می شنود پس راه خویش را بدان سو می کند تا آگاه شود سبب این شیون را. چکامه سرا پس از دیدن انبوه مردم می گوید گرد آمدن این مردم کاری کوچک نیست بی شک مردی بزرگ و یا سرنشینی (رئیس) والا جایگاه از میان آنان رفته است که اینان چنین ناله سر داده اند، وی رو به مردم می گوید نام و کار این از دنیا رفته را بر من بازگویید تا چکامه ای بسرایم شایسته، از برای وی.
در این میان مردم خشمگینانه فریاد سر می دهند که ای وای بر تو مگر تو مسلمان نیستی؟ مگر از عاشورا با خبر نیستی؟ این رویداد از هزاران طوفان نوح شناخته شده تر است چگونه است که نمی دانی امروز چه روزی است؟
و مرد چکامه سرا از آنان می پرسد:
کی بـُد است آن غم چه دیر اینجا رسید!
مردم در برابر پرسش چکامه سرا بی پاسخ مانده اند. نمی دانند چه پاسخی بیارایند و مرد چکامه سرا می افزاید:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زمین به دوش خود الوند و بیســــــتون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده است
اقبال لاهوری
۴۷،۴۸،۴۹،...۳۱،۳۲،۳۳،...۲۵،۲۶،۲۷،...،۰،۱،۲،۳
چراغ راهنمایی سبز می شود. چراغ جاده قدیم (خ. شریعتی) را رد می کنیم از میدان قدس می گذریم. به کوچه ظهیرالدوله می رسیم. در انتهای کوچه ای کوچک و بن بست سر دری نمایان است که گرد تاریخ را بر خود می کشد. سر دری که با تمام غبار روی آن شکوهش نمایان است. دیرگاهی نگاهمان به سردر گره می خورد می توانیم سخن های بسیاری را بشنویم از مهمانان سالهای دور باغ ظهیرالدوله تا اقامت گزیدگان امروز آن. زنگ در را به صدا در می آوریم، همان مرد نه چندان خوش برخورد در را می گشاید و چون همیشه می گوید: بسته است و شما چون همیشه پافشاری می کنید...
اکنون در باغ ظهیرالدوله باز است و فضا شما را به درون می خواند. وارد باغ می شوید و به یاد گفته سهراب:
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
می خواهی گام برداری اما پایت به زمین بسته است. اینجا سرزمین بزرگان است. بسیار کسان در اینجا خفته اند که هر یک سرزمینی را برای فخر فروشی کافیند. خالقی، رهی، محجوبی، صبا، ایرج میرزا، بهار، فروغ، حبیب سماعی و و و. چه بسیارند بزرگان ایران زمین و چه فراموشکاریم من و تو. چرا در زمان نواخته شدن سرود تا ابد جاوید؛ ای ایران ای مرز پرگهر تن و جان تک تکمان میلرزد و ناخواه اشک در چشمانمان حلقه می بندد اما خالقی و بهار را فراموش کرده ایم؟ فراموشکاریم من و تو. چه زود صدای ساز استاد محجوبی را خاموش کرده ایم. فراموشکاریم من و تو. و چرا صدای دلنشین سه تار صبا را نمی شنویم؟ فراموشکاریم من و تو. آیا زیبا تر از گفته های رهی شنیده ایم؟ فراموشکاریم من و تو. اینجا باغیست سبز و خرم شاید سبب، فروغ است که:
دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد؛ می دانم می دانم
اینجا ضیافتی برپاست، ضیافت شعر و ترانه و موسیقی. ضیافتی به درازنای تاریخ. صدای خنده گوشه ای از باغ را پر کرده به آن سو میرویم؛ ایرج میرزا با شیرین گویی های خود خنده را بر لبان همگان آورده و چه تند و تیز نیش می زند در میان نوش های خویش. ایرج در میان دوستان چکامه ای می خواند:
بشنو که لطیفه قشنگی است
این است حقیقت اصل معنیش
در دسته شاحسین بنگر
کان ترک کفن فکنده در پیش
خواهد که کشد سنان و خولی
کوبد قمه را به کله خویش
آن ترک دگر ز سینه زنها
فریاد کند ز سینه ریش
کوبیدن اشقیا از این به
دانایی و معرفت از این پیش
کنون خورشید چهره می پوشاند و درویش ها دف نواز و نازنازان خورشید را بدرود می گویند.
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
میابی دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید (مولوی بلخی)
ما نیز باید از این سرزمین عشق بیرون بیاییم. نگاهی به پشت سر خود می اندازیم و با دیدن این بزرگان تنها سر خویش را از شرم به زیر می اندازیم. باید شرمگین باشیم، ما فراموشکاریم. صدای دف هنوز در کوچه می پیچد. در پشت سر ما بسته می شود و ما فراموشکاریم!!!
باید ایستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگر
بیگاه
به در کوفتنت را پاسخی نمی آید
پی نوشت:
آرامگاه صفا ظهیرالدوله در شمال تهران می باشد. نخستین بار وفاعلیشاه مولوی هادی گیلانی به وصیت صفاعلیشاه ظهیرالدوله، وی را در این باغ دفن میکند سپس سالها بعد باغ آرامگاهی می گردد برای بزرگانی چون: بانو قمر الملوک وزیری، فروغ فرخزاد ، رهی معیری، ایرج میرزا، روح الله خالقی، محمد تقی بهار، ابوالحسن صبا، داریوش رفیعی، نورعلی برومند، رشيد ياسمی، محمد حسین لقمان ادهم، محمد مسعود، حسین تهرانی، برادران محجوبی، حبیب الله سماعی، حسن تقی زاده، درویش خان، صبحی مهتدی و بسیاری دگر از بزرگان این خاک و بوم. آرامگاه در سال ۱۳۷۸ توسط سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى استان تهران با شماره ۲۰۰۱ در فهرست آثار ملى كشور به ثبت رسیده است . علاوه بر نظارت انجمن اخوت سابق بر خانقاه صفیعلیشاه و آرامگاه ظهیرالدوله همواره سرپرستی و مالکیت این اماکن نیزبعهده خانواده ای یزدی الاصل که ازقدیم یعنی در زمان خود صفیعلیشاه و ظهیرالدوله آنجا حاضر بودند قرار دارد.