برای:
چو پاکان شــــــیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت براین خاک باد
این ماه را اردیبهشت نام کردند
یعنی این ماه آن ماهست که جهان اندر وی به بهشت ماند...
خجسته باد جشن سپنت اردیبهشتگان
خجسته باد ۱ اردیبهشت
روز بزرگداشت سعدی شیرازی
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داســتانی ست که بر سر هر بازاری ست
بی شک در رود پرخروش ادبیات ایران زمین، نظمی استوارتر از شاهنامه فردوسی بزرگ و نثری دل انگیزتر و روح نوازتر از گلستان سعدی نداریم. سخن از سعدی است که تمام آموخته ها و اندیشه های والای انسانی خویش را برای ما به یادگار نهاده و به گفته خویش:
در اقصای عالم بگشتم بسی بسر بردم ایام با هر کسی
دریغ آمدم زان همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان
به این بهانه زیبا که نخستین روز ماه بهشتی سرزمینمان به نام نامی سعدی آراسته شده دو حکایت از گلستان سعدی را باهم میخوانیم و یادی میکنیم از استاد محمدعلی فروغی که کوشش بسیار برای تصحیح گلستان و بوستان نمود.
گروهی حکما در بارگاه کسری به مصلحتی در سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟ گفت وزیران بر مثال اطبا اند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را. پس چو بینم که رای شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.
چو کاری بی فضول من برآید مرا در وی سخن گفتن نشاید
وگر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق غیبت افتاد. پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم .
یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
عشق اینجا آتش است و عقل دود عشق چون آمد گریزد عقل زود
خجسته باد ۲۵ فروردین
روز بزرگداشت عطار نیشابوری
در نوشته پیشین دوستی پرسشی از من کرده بودند و در اینجا پاسخی پیرامون آن پرسش و اندیشه های خودم را مینویسم.
پرسش: می دونید من کم و بیش کمی گیج شده ام
اصلا نمی تونم استوره های ادیان مختلف رو کنار هم بگذارم اگر هر دینی متفاوت با دیگری ، اعتقاداتی دارد پس کدام یک را باید قبول داشت؟ شما به من می گید از دید همان دین یا قوم به استوره ها باید توجه کنم خوب اگر اینگونه باشد، کدامیک حقیقت دارد؟؟؟ اساس زمان بر چیست؟؟؟ منکه حسابی گیج شدم فقط اینو می دونم اکثر ادیان به دنیای بعدی اعتقاد دارند اما هر کدام به نوعی یعنی ارداویراف واقعا وجود خارجی داشته و آیا این مراحل را طی کرده ؟؟؟ اگر اینگونه است پس چرا ادیان بعدی آنرا قبول ندارند؟ ؟ ؟
پاسخ: نخست باید به فرایند پدید امدن دین ها در جهان پرداخت. بنابر هرم سلسله نیازهای مازلو انسان نیاز دارد تا به دیگران احترام گزارد؛ از سوئی انسان می دید که قدرتی فرای نیروی وی در طبیعت جاری است و درپی یافتن آن بود تا به وی احترام گزارد و خوشنودش کند. بسیاری به پرستش نیروهای گوناگون و رخدادهای طبیعی چون جانوران، آتشفشان و ... پرداختند. گروهی نیز که آسمان را دست نیافتنی می دیدند به پرستش خورشید و ماه و ستارگان مشغول شدند با گذشت هزاره ها و رشد فکری انسان، وی پی برد که هیچ یک از این ها نمی تواند نیروی برتر در جهان باشد پس نیرویی فرای این نیروها را سبب جهان دانستند و هر کس نامی بدان داد، اهورامزدا، خدا، اله، یهوه ... . اینک همه پذیرفته بودند که این نیروی نادیدنی برتر از تمام دیگر عوامل در جهان جریان دارد.
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
انسانی که اینک نیروی برتر خویش را یافته بود در پی یک پرسش بنیادین بود که آفرینش چگونه رخ میدهد؟؟؟ سه اندیشه بنیادین در این زمینه بیان شده است.
۱- خلقت: در این اندیشه که در میان دین های سامی رایج است آفرینش به دست خدا می باشد و خدا با نیروی بی پایان خویش می تواند هر چه را که بخواهد در لحظه بیافریند. هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا (بقره۲۹) اوست خدایی که خلق کرد برای شما همه موجوات را که در روی زمین است. در اینجا اگر به فرزندان آدم (قابیل و هابیل)، که نخستین انسان بود، نگاه کنیم می بینیم یکی کشاورز و دیگری گله دار است. از این روی گروهی آدم را آغاز زندگی یکجا نشینی انسان میدانند و چون در استوره ها هر شخص نماینده دوره ایی از زمان است این سخن می تواند درست باشد.
۲- جاری بودن (Emanation): در این اندیشه آفریننده را کل میدانند و همانطور که تابش در خورشید جاری است آفرینش را نیز در خدا جاری میدانند این اندیشه باور دارد که همه چیز از کل آمده و نخستین و با ارزش ترین آفریده عقل است. در این بیان که نخستین بار افلاطون مطرح کرده انسان در محیط مادی، که پست تر است، گرفتار آمده و برای رهایی از آن سه راه دارد: عشق، هنر و حکمت. آرای مولانا جلال الدین بلخی نیز از این مکتب پیروی میکند. احتمالا نظریه وحدت وجود در بین عرفا نیز از این اندیشه سرچشمه گرفته.
۳- نظریه علمی: بنابر این اندیشه که داروین بیان کرده است انسان نمیتواند ناگهانی به وجود بیاید بلکه باید در طول سال ها به تکامل برسد. در زمان مطرح شدن این ایده داروین با پرسشی روبر بود که برای آن پاسخی نداشت اما اینک ما پاسخ آن را میدانیم. در آن زمان عمر جهان ۴۰۰ هزار سال دانسته می شد اما این زمان بسیار کم بود تا انسان بتواند بنابر اندیشه داروین به تکامل برسد اما چون اینک عمر زمین را بیش از۴ میلیارد سال می دانند این پرسش که داروین پاسخی برای آن نداشت حل شده است.
اینک که انسان ها هر یک به طریقی روش آفرینش خویش را بیان کردند با پرسشی دیگر روبرو شدند آنها می خواستند بدانند که در پس مرگ چیست و چون در پی زندگی جاودان بودند نمیتوانستند بپذیرند که پس از مرگ به کل نیست و نابود میشوند. یافته های باستان شناسی نشان میدهد از هزاره های دور که انسان هنوز به دین های یکتاپرستی روی نیاورده بود به زندگی پس از مرگ باور داشته است. از همین روی همراه مرده خوردنی و نوشیدنی و سلاح و ... قرار میدادند تا بتواند در جهان پسین زندگی را آغاز کند. با گذشت زمان دین های آسمانی به این سو رفتند که در جهان پسین انسان ها پادافره کارهای دنیوی خویش را می بینند و نیکان به خوشی و بدکرداران به سختی می افتند نکته زیبا در این جا این است که هر قوم بنابر لذت ها و سختی هایی که دیده بود دنیای پسین را تعریف میکرد. برای نمونه عربان که بیابان های بی آب و علف و سوزان را دیده بودند جایگاه بدکاران را آتش میدانستند اما آریاییانی که سرمای کشنده شمال آسیا را دیده بودند سرما و یخ را جایگاه بدکاران می دانستند. اختلاف اساسی بین اندیشه آریایی و سامی این است که آریاییان جهان پسین را مادی نمیدانند اما سامی ها آن را جهانی مادی چون این جهان میدانند. شایان گفتن است اندیشه تناسخ نیز به سبب کشش به سوی زندگی جاودان پدید امده است.
در اینجا روشن است انسان ها جدای از نژاد و روش زندگی و ... منش یکسانی دارند برای همین دوره های یافتن موجود برتر برای پرستش و اندیشیدن به جهان پسین را همه گذرانده اند و با اختلافاتی چند به نتایجی با شباهت های بسیار رسیده اند. اگر بپذیریم که جهان پسینی وجود دارد هیچ کس از چند و چون آن آگاه نیست زیرا هیچ کس آن را تجربه نکرده است و هیچ کس از آن جهان نیامده که برای ما شرحی دهد. پس اگر کتاب سیاحت غرب را میخوانیم بنا بر اعتقاداتمان میتوانیم آن را حقیقت بدانیم با تنها وهم و خیال نویسنده (سیاحت غرب کتابی است که شرح سفر نجفی قوچانی به جهان پسین را میگوید) اما خود نویسنده به یقین در این جهان زندگی میکرده است. در باره ارداویراف نیز وی را میتوان بنا بر نوشته ها فردی پاک و شاید موبدی دانست که زمان زندگی وی در نوشته پیشین آورده شده است اما اینکه گفته های وی راست است یا دروغ را به اعتقاد خوانندگان وا میگزارم تا هر کس پاسخ خود را داشته باشد. اما کتاب از این نظر که نشان دهنده باورهای دوره ایی از ایران است بسیار ارزشمند است.
اینکه چرا دین ها آرای هم را رد میکنند شاید این باشد که این باورها با گوشت و پوست آنها درهم تنیده شده است و کوچکترین اختلاف را نمیتوانند بپذیرند. نمیتوانند شباهت های گذر سیاوش و ابراهیم از آتش را ببینند و تنها اختلاف را می بینند (گذر از آتش آزمایشی رایج در ایران بوده که ور نامیده میشده است) نمیتوانند شباهت طوفان نوح و کشتی آن را با یخبندان زمان جمشید و باغ وی ببینند. این تعصب سبب می شود آنها فکر کنند که اندیشه های خودشان برترین در جهان است و هر چیزی بیرون از آن اشتباه است. اما
به بتخانه رفتم به میخانه در
در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب
در او مقصد پیر و برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم
در آن بارگاه معلی نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن
در آنجاش دیدم دگر جا نبود
سپاس و ستایش خداوند را خداوند بی مثل و مانند را
بیاراست ما را به پندار نیک بیاموخت گفتار و کردار نیک
مطالعه ی نوشته های باستانی از سه دید دینی، تاریخی و زبان شناسی دارای اهمیت می باشند. یکی از نوشته های با ارزش پهلوی ارداویراف نامه می باشد. ارداویراف نامه دارای ۸۸۰۰ واژه و ۱۰۱ فصل می باشد. کتاب شرح حال مردی پاک دین است که از جهان مادی به جهان مینوی می رود و نتیجه کارهای نیک و بد مردمان در آن جهان را می بیند. هر چند متن نوشته که متاثر از زمان ساسانی است ارزش ادبی چندانی ندارد و فاقد زیبایی و عصاره ی شعری است اما از بسیاری جهات همانگونه که در بالا یادآور شد دارای ارزش های والایی است.
نام این کتاب از سه واژه ترکیب یافته است. پاره نخست، که با اختلاف ارتای، ارتاک، اردای و ارداگ خوانده شده همسنگ اشه در اوستا و رته در سانسکریت به معنای راستی و درستی و پاکی است. واژگانی چون اشه وهیشتا (=اردیبهشت)، ارته خشثره (= اردشیر) و ارته پان (= اردوان) از این ریشه هستند. پاره دوم، ویراف از ریشه ویره اوستایی، به معانی مرد، هوش، خرد، فهم و حافظه آمده. با این توضیحات واژه ارداویراف به مرد سپنت یا دارنده هوش و خرد سپنت معنا می شود.
همانگونه که در مقدمه آورده شد این نامه دارای ۱۰۱ فصل می باشد. از سه فصل نخست که مقدمه داستان است، روشن است ارداویراف در زمان اردشیر بابکان می زیسته است اما چون در مقدمه های (سه فصل نخست) موجود اختلافاتی است پژوهشگران بر این باورند که زمان داستان و زمان نگارش آن یکسان نبوده. زمان زندگی ارداویراف را با توجه به نامی که از آذربادمهراسپندان در کتاب آمده از میانه سده چهارم میلادی تا سال ۶۵۰ می دانند. دلیلی که داستان را جدید تر از آن نمی دانند این است که در کتاب از یورش اسکندر گجستک و زمان پورآشوب سلوکی و پارتی سخن رفته است اما هیچ سخنی از حمله عرب ها به ایران در آن دیده نمی شود در نتیجه ارداویراف باید پیش از حمله عرب ها زندگانی کرده باشد. با این وجود با توجه به نام بردن کتاب دینکرت در فصل نخست ارداویراف نامه زمان نگارش ارداویراف نامه باید از نیمه قرن نه میلادی به بعد باشد البته با توجه به وجود نسخه ایی دستنویس که در اوایل قرن چهارده نوشته شده روشن است زمان نگارش کتاب در این فاصله بوده است.
در این کتاب می بینیم پس از یورش اسکندر و راه یافتن فساد در دین، مردم در آتشگاه آذرفرنبغ انجمن می کنند و از بین پاک ترین مردمان، ارداویراف را برمی گزینند که به نزد امشاسپندان رفته و ببیند که راه رسم درست پرستش چیست و آیا آنها به راه درست هستند یا نه. در این کتاب ارداویراف به همراهی ایزدان ِ سروش و آذر و مهر و رشن پس از گذر از چینود پل نخست به همستکان (جایگاه روان هایی که گناه و ثوابشان برابر است) رفته سپس به جایگاه اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک و در نهایت به گرزمان (سرای نور بی پایان) راه می یابد. اهورامزدا را در آنجا نیایش می کند و فروهر کیومرث و زرتشت و فرشوشتر و ... را می بیند. سپس از آنجا فرود آمده و به جایگاه اندیشه بد، گفتاربد و کردار بد پا می نهد و در چهارمین گام به دوزخ می رسد. سفر ارداویراف با این سخنان اهورا مزدا پایان می گیرد؛ نیک بنده ایی هستی تو ای ارداویراف که پیام بر بهدینانی. به جهان گیتوی برو و هر آنچه دیدی به راستی با جهانیان بگو. هر که راست بگوید من می شناسمش و من با توام. ارداویراف پس از بازگشت از ۸۱ قسم کیفر که دیده بود نام می برد همچنین وی به خوش های آن جهان، هر چند کوتاهتر، اشاره دارد. ارداویراف نامه بی شک تاثیر مستقیم و غیرمستقیم بر نوشته های گوناگون که در این باب هستند چون رساله الغفران از ابی العلا معری و کمدی الهی دانته داشته است.
هر چند نویسنده ناشناس کتاب از منابعی چون اوستا بویژه هادخت نسک و بهمن یشت و وندیداد بهره برده است اما در مجموع هیچ نمونه ایی قدیم تر از ارداویراف نامه برای این کتاب نمی توانیم پیدا کنیم و کتاب را باید تالیفی خلاقانه و البته متفکرانه از نویسنده گم نامش دانست. نخستین بار پوپ (Pope) در سال ۱۸۱۶ این کتاب را به اروپا شناساند پس از آن ترجمه های بسیاری از این کتاب به دست بزرگترین زبان شناسان به زبان های فرانسه و آلمانی و ... منتشر گردید. از بین چکامه سرایانی که کتاب را به نظم در آورده اند می توان معروفترین آنها زرتشت بهرام پژدو را نام برد که چکامه خویش را چنین آغاز میکند:
به نام خداوند جهاندار کنم آغاز از این نغز گفتار
حدیثی گویم اندر راه این دین زمن بشنو تو این گفتار به دین
همچنین آقای حسین سمیعی (ادیب السطنه) سرنشین سال های دور فرهنگستان ایران نیز این کتاب را به نظم در آورده اند که از دیگر چکامه سرایان بهتر از عهده بر آمده اند:
سپاس و ستایش خداوند را خداوند بی مثل و مانند را
که ما را ز یک مشت گل افرید در آن مشت گل جان و دل آفرید
بیاراست ما را به پندار نیک بیاموخت گفتار و کردار نیک