تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت

 

پای  در زنجیر با دوستــــان

به که با بیگانگان در بوستان

 

 

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

(دهخدا)

 

از دیرباز تمام مردم جهان به ارزش و جایگاه خنده و طنز پی برده بودند و در بین تمام ملت ها ما شاهد طنزگویی­های بسار شیرینی هستیم. اگر نگاهی به تاریخ پرفراز و نشیب ایران هم بیاندازیم می بینیم گاهی ملیجک های دربار چنان قدرت و نفوذی می یافتند که خود شاهان بدان رشک می بردند!!! گروهی بر این باور هستند که طنز اجتماعی زاده خفقان و سرکوب است و ازین روی است که برای گفتن سخن باید به جامه بهلول درآمد تا سخن راست را بر زبان راند. یکی از رایج ترین نمایش ها در سالهای نه چندان دور نمایش های روحوضی بود که سیاه با گستاخی تمام با زمان و زمین سخن می راند و شاه و شیخ را به سخره می گرفت و چون از دردهای مردم می گفت چهره ی سیاهش چهره ی دوست داشتنی مردم بود. به هر روی یادی می کنیم از بزرگان طنز در ایران از عبید زاکانی تا داستان سرای دوران کودکیم منوچهر احترامی که سال گذشته از بین ما رفت. به خواندن سه چکامه از ابولقاسم حالت طنزگوی چیره دست که دوتای آنها در توفیق (نخستین مجله طنز ایران) سال های دهه ۲۰ منتشر شده است می نشینیم.  

 

(سیاستمداران ما  ۱۹/۵/۴۴)

هر که در کشور ایران به سر کار آمد       مدتی خورد و بخوابید و بیاسود و برفت

همچنان ارسی قلابی و شلوار نخی       هفته ایی چند به پا بود و بفرسود و برفت

آمد از دامن میهن بنشاند گردی       بدتر از آن را به کثافت بیالود و برفت

هر زمان خواست ز کاری گرهی بگشاید       گرهی بر گره کار بیفزود و برفت

 

 

(چه ملت صبوری، چه دولت شروری!                توفیق ۵/۷/۲۳)

در این دیار بینی هزار عیب و علت       یکی قرین رنج است، یکی غریق ذلت

یکی است در مضیقه، یکی است در مذلت       اگر بپرسی ازمن ز دولت و ز ملت،

یکی مثال ماری است، یکی مثال موری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

رفاه و شادکامی است جزء امور موهوم       زمشت ظالمان است، کوفته مغز مظلوم

بدست اهل مجلس دولت ماست چون موم       به پای ظلم دولت، ملت ماست معدوم

دولت ما چو دیوی است، ملت ما چو حوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

به هر زمان که گردد نیازمند مجلس       به یک طعام ناباب، به یک شراب نارس

به هیئتی محلل، به دولتی مُنجّس       کند به خلق تحمیل با کلک و دسائس

هیئت تازه کاری، دولت نوظهوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

کنون که نیست مقدور نهضت و جنبش ما       نتیجه ای ندارد تلاش و کوشش ما

وکیل ما کند کار خلاف خواهش ما       مجلس ما چو آب است به روی آتش ما

درسر خلق دیگر نمانده است شوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

اگر که پاک بسته است لب و دهان مردم       برون نرفته هرگز ز لب فغان مردم

بریده گشته دیگر امن و امان مردم       رسد ز دست دولت لطمه به جان مردم

بدان صفت که از سنگ لطمه خورد بلوری        چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

 

 

(ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم              توفیق ۱/۱۰/۲۲)

ما بی هنر و بیرگ و بی نام و نشانیم       منگیم، دبنگیم، چنینیم، چنانیم

کاندید شریران و سفیهان و خسانیم       ما مایه برهم زدن کون و مکانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

ما رای بر و رای خر و رای فروشیم       دیروز چنان گربه و امروز چو موشیم

آن به که بجنبیم و بجوشیم و بکوشیم       شاید به وکالت برسیم ار بتوانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

شک نیست که ما دور ز ایمان و یقینیم       امروز به ظاهر همه گر حامی دینیم

خواهیم که برکرسی مجلس بنشینیم       هر حرف که داریم به کرسی بنشانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

ما بیخبر از دانش و عاری زسوادیم       ما نخل جفا، شاخ ستم، بیخ فسادیم

کاندید دغا پیشه ی بی دانش و دادیم       مائیم که تیرافکن بی تیر و کمانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

بدگویی ما در همه جا ورد زبان است       کاین شخص فلان است و فلان است و فلانست

آن جا که عیان است چه حاجت به بیان است؟       دیروز همین بوده و امروز همانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

تا جامعه غرق است به دریای جهالت       تا نیست کسی منصرف از راه ضلالت

جز ما نشود منتخب از بهر وکالت       ما مخلص نادانی هر پیر و جوانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 

 

                               شاهنامه قران این ملتست و همه فصیحان ایران هم رای و هم عقیده­اند که در زبان ایشان کتابی فصیحتر از شاهنامه نیست و چنین چیزی در زبان عرب یافت نمی شود. (ابن اثیر)

 

آفـرین بر روان فــــردوسی             آن همایـون نژاد فرخنـــده

او نه استاد بود و ما شاگرد             او خــــداوند بود و مــا بنده

انوری

 

              گفتیم که پس از گزین کردن رخش به دست رستم، وی از چوپان بهای رخش را می پرسد و ...

 

چوپان به رستم می گوید بهای رخش تمام ایران زمین است، کنون که توی ِ رستم بر رخش نشستی باید نگاهبان ایران باشی:

 

زچوپان بپرسید کاین اژدها      به چند است و این را که خواهد بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی      برو راست کن روی ایران زمی

مر این را بروبوم ایران بهاست      بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

 

حال رستم ایران زمین سوار بر رخش خویش به تمام ایرانیان نوید می دهد تا زمانی که رستم و رخش هست دشمنی پروای نزدیکی به ایران ندارد:

 

من و رخش و کوپال و برگستوان      همانا ندارند با من توان

 

داستان رخش داستان هوش و دانایی دانای توس است. اگر رستم پهلوانی آزاده است رخش وی نیز آزاده است و مالکی ندارد. اگر رستم پهلوانی آزاد است که حتی اسفندیار روئینه تن توانایی به بند کشیدن وی را ندارد رخش نیز آزاد اسبی است که کسی یارای سواری گرفتن از آن ندارد. رخش اگر چه در داستان تنها یک اسب است اما اسبی که بهای آن بر و بوم ایران است. رستم که خویشکاری وی نگاهبانی ایران است تنها با رخش است که این خویشکاری خویش را به انجام می رساند و خود نیز نیک می داند که بدون رخش کارها ناتمام است. چنانکه پس از نبرد رخش و شیر در نخستین خوان، رستم به رخش می گوید:

 

چنین گفت با رخش کای هوشیار      که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته در چنگ اوی      من این گرز و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدی به مازندران      کمند کیانی و گرز و گران

 

در جایجای شاهنامه رستم نماد امید ایرانیان است در میانه هر کارزاری نمایان شدن رستم برابر با دلگرمی و پیروزی ایرانیان است. حال نیک می بینیم که خروش رخش نیز امید را در دل ایرانی زنده می کند:

 

چو آمد به شهر اندرون تاجبخش      خروشی برآورد چون رعد رخش

به ایرانیان گفت پس شهریار      که بر ما سرآمد بد روزگار

 

اگر رستم تاجبخش است و پشت تاج داران بدوی گرم، رخش نیز پهلوان ساز است. چه بسا اگر در پی گمشدن رخش رستم به سمنگان نمی رفت پهلوانی سهراب نام، تنها پهلوانی که پشت رستم را بر خاک زد، زاده نمی شد.

 

غمی گشت چون بارگی را نیافت      سراسیمه سوی سمنگان شتافت

 

رستم خویش به نیکی ارزش رخش را می داند. رخش برای رستم ارزش اورنگ شاهی دارد و چه بسا بیشتر:

 

زمین بنده و رخش گاه من است      نگین گرز و مغفر کلاه من است

نباشد جز ایرانیان شاد کس      پی رخش و ایزد مرا یار بس

 

رخش رخشان رستم، با رستم ایران زمین زاده می شود و در پایان داستان در خوان هشتم[۱] در کنار رستم جان می دهد. در تمام نبردها و خوان ها یار رستم است حتی در گام آخر. و ایرانیان نیز جایگاه رخش را می دانند و پس از بیرون کشیدن پیکر رستم و رخش از چاه ِ آن بد برادر با احترامی ویژه بزرگان با رخش برخورد می کنند:

 

ازان پس تن رخش را برکشید      بشست و برو جامه ها گسترید

بشستند و کردند دیبا کفن      بجستند جایی یکی نارون 

 

 

و این داستان رخشی است که با رستم زاده شد و در تگ چاه نیرنگ و دروغ در آغوش رستم جان داد.

 

... باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای!

دید،

رخش زیبا، رخش غیرتمند،

رخش بی مانند، با هزارش یادبودِ خوب، خوابیده است

قصه می گوید که آنگه تهمتن او را

مدتی ساکت نگه می کرد،

از تماشایش نمی شد سیر

مثل اینکه اولین بار است می بیند؛

بعد از آن تا مدتی تا دیر،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید،

مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی

از سفر برگشته و دیدار مادر بود. (اخوان)

 



[۱] - اشاره به چکامه اخوان که صحنه مرگ رستم را خوان هشتم نامیده است

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 13:13 توسط آذرباد |