باشد که فرمانروایان خوب و نیک کرداد بر ما فرمان برانند (گاتها)
جشن شهریورگان خجسته باد
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
بر آمدی ّ و سر آمد شبان ظلمانی
زبان اسطوره، زبان نمادها است. برای راه یافتن به درون اسطوره و آگاهی از بن آن، نخست باید به شناخت نمادها بپردازیم. بدون آگاهی درست از چیستی نماد، اسطوره چون افسانه و داستان هایی می ماند ساخته و پرداخته ذهن رویا پرداز انسان اما زمانی که نماد را به کار می گیریم، دریایی می شود بی کران. نماد را می توان بیانی رمزآلود از نمودهایی دانست که در بین مردمانی از یک تبار یکسان و همانند است. ویژگی نماد به گفته دکتر کزازی، همه سویگی و همه رویگی آن در میان تبارها است. هر نمادی دارای یک پادنماد است که در برابر آن نماد رشد می کند و ارزش هایی ضد ارزش های نماد را بازگو می کند. برای نمونه ایی از این نماد و پادنماد می توان به شب و روز اشاره کرد. از دیر باز روز و روشنی نمادی بوده است برای اهورا و خجستگی، نمادی برای بهروزی و گشایش در کارها، شادی و سرور و از دیگر سو شب، نمادی رازآمیز از اهریمن و گجستگی، مرگ و نیستی و سیاهی. از همین روی سرزمین ایران در اسطوره ها همواره با روز و روشنایی و نور در پیوند است اما پادنماد سرزمین سپنت ایران که سرزمین توران است نمادی شده است از سیاهی و تاریکی و اهریمنی. برای روشن شدن سخن به بیان نمونه هایی از شهنشاه نامه فردوسی بزرگ می پردازیم.
در سراسر شاهنامه ایرانیان جز در سه مورد همواره در روز رای می زنند. برای نمونه:
چو برخاست از خواب از موبدان
یکی انجمن کرد با بخردان
یا
به هشتم تهمتن بیامد پگاه
یکی رای شایسته زد با سپاه
از دیگر سو در سرزمین تاریکی، اهریمنان همواره در شب به رای زدن و سخن گفتن می پردازند:
شب تیره بنشست با بخردان
جهاندیده و رای زن موبدان
یا
همه شب همی ساختند این سخن
که افگند سالار بیدار بن
در نمونه ایی دیگر می توان نگاه این نورانیان و تاریکیان را به شبیخون نگاه کرد. پیام فریبرز که هم پهلوان بود و هم پور شاه درباره شبیخون چنین است:
بگویش که کردار گردان سپهر
همیشه چنین بود پر درد و مهر
یکی را بر آرد به چرخ بلند
یکی را کند زار و خوار و نژند
کسی کو بلا جست گرد آن بود
شبیخون نه کردار مردان بود
شبیخون نسازند گندآوران
کسی کو گراید به گرز گران
اما، اما تورانیان که زادگان تاریکی اند از شبیخون پروایی ندارند:
چو آش بریشان شبیخون کنیم
ز خون روی کشور چو جیحون کنیم
و در جای دگر؛
به تدبیر یک با دگر ساختند
همه رای بیهوده انداختند
که چون شب شود ما شبیخون کنیم
همه دشت و هامون پر از خون کنیم
چو شب تیره شد تور با صد هزار
بیامد کمر بستهی کارزار
شبیخون سگالیده و ساخته
بپیوسته تیر و کمان آخته
ایرانیان همواره بر آنند که پیام رسانی را در روز انجام دهند و سخن های خود را در روز به گوش دیگران برسانند:
چو آن جامه سوده بفگند شب
سپیده بخندید و بگشاد لب
به سوی شهنشاه بنهاد روی
ابا نامه سام آزاده خوی
و داستان، داستان رویارویی روز است و شب. تورانیان شب هنگام به پیام سانی می پردازند:
پس آگاهی آمد به افراسیاب
از ایشان شب تیره هنگام خواب
یا
نهادند بر نامه بر مهر شاه
چو برزد سر از برج خرچنگ ماه
یکی از نمودهای بسیار زیبای نماد شب در داستان تورانیان، نیرو گرفتن آنان در شب است تو گویی که شب، که از آن سیاه اندیشه گان است سبب می شود فرزندانش نیرو بگیرند و از این روی است که بارها و بارها تورانیان در شب بر ایرانیان چیره می شوند:
چنین تا شب تیره آمد به تنگ
برو چیره شد دست پور پشنگ
یا
ز گرد سواران جهان تار شد
سرانجام نوذر گرفتار شد
و چنین است که روشنایی از آن ماست و سیاهی و تاریکی از آن زادگان شب. از آن افراسیابی که زال نشان او را چنین برای دستان بر می خواند:
درفشش سیاه است و خفتان سیاه
ز آهنش ساعد ز آهن کلاه
همه روی آهن گرفته به زر
نشانی سیاه بسته بر خُود بر
این کوتاه، نمونه ایی بود از نماد شب و روز در شاهنامه، در باور ایرانی همواره روز و صبح پیام آور شادی و خبر پیروزی بوده و چنین است که رازگوی شیرین سخن شیراز می خواهد:
برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
به بهانه سالگرد مشروطهایی که رهبرانش را کشتند و صاحبانش را کشتند
و نمایندگان مجلسش را کشتند و جنازهاش را مشروطه نامیدند.
ناگهان، ایـــــــرانیان هوشیار هم ز خر بد بین و هم از خرسوار
ناگهان ملت بنای هو گذاشت کره خر رم کرد، پا بر دو گذاشت
گاهی رخدادهایی در تاریخ رخ می دهد که انسان توان هضم آنها را در خویش نمی بیند. شاید خیلی ها نگاره گیوتین در میدان انقلاب فرانسه را دیده باشند، و البته سرهای جدا افتاده بر پای گیوتین. سرهایی که تا دیروز از آن انقلابیونی بود که خود سر مخالفان انقلاب را با ایمان به گیوتین می سپردند. نگارهی دار زدن ثقه السلام نیز انسان را به درنگ وامیدارد. آزاده خواهی آذری که تا دیروز مردم ایران به وجودش می بالیدند و امروز چون برگ درختی از چوبه دار آویزان گشته و مردم، دار را اگر حق او ندانند سببی برای جلوگیری از دار زدنش نمی بینند. این رخدادها بی شمارند، ستارخانی که ایران را از چنگ پلید استبداد رهایی بخشید اما خود آماج تیر آزادیخواهان !!! شد.
پس از هر دگرگونی بزرگ (انقلاب) یک فضای دو قطبی در جامعه ایجاد می شود. انسان ها به دوگونه بخش می شوند یا دوست و خودی هستند یا دشمن و نخودی. در هر زمانهایی این انسان های ناخودی نامی به خود می گیرند. روزی ضد انقلاب می شوند و روزی طرفدار دربار محمدعلی شاه، روزی حامی کمونیست می شوند و روزی ایادی استکبار. برای من نام و شمار این ناخودیان دارای اهمیت نیست، نکته مهم برای من فضای دو قطبی حاکم است. فضایی بسته و تاریک که بوی گند اندیشه های راکد آن در فضا می پیچد. برای من مهم زمانهایی است که اجازه نقد را می گیرد. فضایی که تنها یک نقد کننده منصف!!!، دانا!!! و خیرخواه!!! در آن اجازه نقد دارد و از بختِ برگشته ما، نام ملی را هم یدک می کشد. فضایی که اجرا کنندهها و وضع کنندهها خود نقاد می شوند و نقادها تماشاگر این صورتگران چین تا این بار صورت یار را چگونه نقش زنند. و من برای ایران بانویی نگران هستم که تشنه تنها و تنها کمی آزادی است. ایران بانویی که از فرزندان خود تنها کمی اعتماد می خواهد. اعتماد به یکدگر، اعتماد به ایرانی.
پیشرفت و تحقق آرمان های یک جامعه تنها و تنها در یک محیط نقاد به دست می آید. هر انسانی از دید خود کار درست و بهترین کار را انجام می دهد از همین روی نقش نقد کننده های خبره در هر زمینهایی به چشم می آید. برای پیشرفت، همه چیز و همه کس باید نقد شود. مسئولان، برنامه ها، ساختارها، اندیشه ها و ... از درون این گفتگوها و نقد هاست که بهترین ها سربرون می آورند.
برترین نهاد نقد کننده در جامعه نهاد های مدنی می باشند همان نهادهایی که امروزه در فضای دوقطبی ایران جای خالیشان دیده می شود. نهادهایی که تنها به مردم و اعضایشان وابسته باشند و هیچ گونه پیوندی با دولت و حکومت نداشته باشند. نهادهایی که آزادانه و البته با پایبندی به اخلاق به گفتگو بنشینند و با صدای خود این زندان دو قطبی را بشکنند.
در حدود دو ماه پیش زمانی که تبلیغات انتخاباتی در اوج بود و یک نامزد از دوران موفق اقتصادی در طول هشت سال جنگ می گفت و دیگری سیب زمینی خیرات می کرد گفتم و نوشتم که درد ما ایرانیان امروز درد نان نیست. در مشروطهایی که مردم محاصره شدند و به ناچار به خوردن سگ و گربه روی آوردند یک شعار اقتصادی دیده نمی شود زیرا آنان می دانستند چه می خواهند. آن آزادگان خواستار عدلیه و قانون بودند، آنان خواستار آزادگی و سربلندی ایران بودند. بودند کسانی در تاریخ معاصر ایران که از نظر اقتصادی ایران را بسیار ترقی داده از راه آهن گرفته تا دانشگاه و ذوب آهن و حتی نیروگاه بوشهر یادگاری از ایران دوستی آنان است اما آنان نیز فراموش کرده بودند که درد امروز نان نیست.
قانون تنها زمانی در جامعه نهادینه می شود و به جایگاه راستین خویش که بالاترین جایگاه ها است می رسد که کسانی پیدا شوند که از آن جانبداری کنند. هر چند نهادهایی در جامعه مسئول وضع و اجرا و بازرسی قانون هستند اما در ایران ِ ما تمام این نهادها دولتی می باشند پس نمی توانند نگاهبانانی پاک برای قانون باشند. در تمام کشورهای آزاد جهان این نهاد های مدنی و غیردولتی پرقدرت هستند که با نیرو و پشتوانه مردمی از قانون نگاه بانی میکنند و شرایط را برای بهره وری بیشتر آماده می کنند. امروز نیز ما نیاز به نهادهایی غیر دولتی و قوی داریم تا از بن بست خویش رها شویم و برسیم به آنچه حق ماست. اگر بنابر تاریخ ما نخستین مردمی بودیم که به دیگر مردمان آزادی داده ایم این بار نیز باید برای کسب آزادی خویش به دست خویش در کشور خویش تلاش کنیم.
ما امروز نیازمند صداهای جدیدی هستیم که این زندان دو قطبی را بشکند.
باشد که با نیک اندیشی و شهریاری برخویش،
با پیروی از اشا و فروتنی، به رسایی و امرداد برسیم.
امردادگان خجسته باد
بدانگه که اسکندر آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز و بوم
کجا ناجوانمرد بود و درشت چو سی و شش از شهریـاران بکشت
لب خسروان پر از کین اوست هــمه روی گیتی پر از کین اوســـت
کجا بر فریــــــدون کنند آفرین بـــــرویست نفریــن ز جویای کین
همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم. اسکندری که در حدود ۳۵۰ سال پیش از میلاد در مقدونیه زاده شد و در جوانی پس از پدرش، فیلیپ، به تاج و تخت سرزمینی کوچک رسید. اسکندر در ۳۳۴ سال پیش از زایش مسیح جهانگشایی خویش را آغاز کرد و با گشودن سرزمین های یونانی و آسیای صغیر نام خود را در جهان پراکنده ساخت. سپس به مرزهای ایران تاخت درفش خود را در شهرهای مرزی به پا کرد. وی به جهانگشایی های خویش ادامه داد، سوریه، مصر و میان رودان را گشود و با سپاهی بزرگ به ایران آمد وتوانست تمام ایران را زیر پرچم خویش در بیاورد. هر چند دلاورانی چون آریوبرزن سرفرازانه در برابر وی ایستادند اما داستان کهن خیانت به وطن آنان را به خاک و خون کشید و سرانجام اسکندر به پارسه رسید و کشت و برد و سوخت. در پارسه جهانگشای بزرگ یونانیان به فرمان روسپیایی تائیس نام، که اینک نماد آزادی در آمریکاست!!!، شهر پارسه را به آتش کشید. در باور ایرانیان و کتاب های پهلوی همواره اسکندر با واژه گجستک (ملعون) آمده است. چرا که کتاب سپنت اوستا را به آتش کشید و پارسه که نمادی از خرد جهاناندیش ایرانی بود را سوزاند. حتی آموزگاری والا جایگه چون ارسطو نتوانست خوی ستیز و خون ریزی اسکندر را کم کند و اسکندر بی شک گجسته ترین شاگرد ارسطو از دید ایرانیان است.
همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم. در ادبیات ما اسکندر فردی خوب دانسته شده است. ایرانیان که توان دیدن بر تخت نشستن یک انیرانی (غیر ایرانی) را نداشتند، داستان سرایی کردند و اسکندر را از سوی مادر ایرانی دانستند تا شاهی ایرانی را شاه ایران بوم بدانند. در شاهنامه بسیاری از نیکی های شاهان گذشته به اسکندر نسبت داده شده است. در نخستین نامهایی که اسکندر در شاهنامه برای سران جهان می نویسد سرنامه را چنین آغاز می کند:
به داد و دهش دل توانگر کنید
به آزادگــــی بر سر افسر کنید
دگر چکامه سرایی توانا به نام نظامی، اسکندر نامهایی در بزرگی و نیکی های اسکندر می نویسد و اسکندر را از بزرگان جهان می داند و در دیگر سو بسیاری از بزرگان تاریخ جهان چون زنده یاد پروفسور علیرضا شاپور شهبازی ذوالقرنین قران را اسکندر می دانند.
همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم اما پرسش هایی است که باید برای آنها جوابی یافت. اگر نقشهایی از جهان را پیش روی خود بگذاریم و از مقدونیه مسیر حرکت اسکندر را پی گیریم تا تمام یونان و آسیای صغیر را فتح کند. به ایران بیاید سپس به سوریه و مصر و میان رودان برود از آنجا دگر بار به ایران بازگردد پشت برج و باروی شهرها به نبرد بپردازد به پارسه و خراسان برود از آنجا به هند برود و به بابل بازگردد می بینیم گذر از این مسیر در عمر کوتاه اسکندر با سپاهی بزرگ و نبردهای بی شمار اگر ناممکن نباشد بسیار جای درنگ دارد. اگر به گستره هنر یونان در ایران نگاهی کنیم می بینیم که این هنر در خاور ایران نفوذ چندانی ندارد و می توان گفت به هیچ روی نفوذی ندارد. اگر به سکه های سلوکی یافته شده نگاه کنیم می بینیم شمار آنان در خاور ایران بسیار اندک است.
از دیگر روی در تاریخ ایران به فردی اشکنتار نام برمی خوریم که در سالهای پایانی هخامنشی در برابر شاه می ایستد و خواهان تاج و تخت است. اشکنتار و واژگانی چون اشکان، اشک، ارشک و... همه از یک ریشه و به یک معنا هستند. گروهی از پژوهشگران بر این باور هستند که اشکنتار که از قوم پارت بود پارسه را می گشاید، به آتش می کشد و اشکانیان را پایه گذاری می کند. از همین روی نیز پس از اسکندر نامی از سلوکیان و نفوذ فرهنگی آنان در خاور ایران دیده نمی شود. یکی دیگر از پرسش های بی پاسخ در این بازه زمانی این است که چگونه سلوکیان توانستند بیش از ۱۳۰ سال بدون داشتن مشترکات زبانی، دینی و فرهنگی بر تمام ایران حکومت کنند؟ آنهم در شرایطی که پایتخت خود را در برون از مرزهای ایران مرکزی در انطاکیه برپا کرده بودند؟
آیا می توان گفت با توجه به نابودی نشانه های اشکانی به دست ساسانیان و گذر تاریخ، در حافظه تاریخی ایرانی اسکندر و اشکنتار به هم پیوسته اند و یکی شده اند؟؟؟