تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت

 

 باشد که فرمانروایان خوب  و نیک کرداد بر ما فرمان برانند (گاتها)

جشن شهریورگان خجسته باد

 

 

تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر

بر آمدی ّ و سر آمد شبان ظلمانی

 

زبان اسطوره، زبان نمادها است. برای راه یافتن به درون اسطوره و آگاهی از بن آن، نخست باید به شناخت نمادها بپردازیم. بدون آگاهی درست از چیستی نماد، اسطوره چون افسانه و داستان هایی می ماند ساخته و پرداخته ذهن رویا پرداز انسان اما زمانی که نماد را به کار می گیریم، دریایی می شود بی کران. نماد را می توان بیانی رمزآلود از نمودهایی دانست که در بین مردمانی از یک تبار یکسان و همانند است. ویژگی نماد به گفته دکتر کزازی، همه سویگی و همه رویگی آن در میان تبارها است. هر نمادی دارای یک پادنماد است که در برابر آن نماد رشد می کند و ارزش هایی ضد ارزش های نماد را بازگو می کند. برای نمونه ایی از این نماد و پادنماد می توان به شب و روز اشاره کرد. از دیر باز روز و روشنی نمادی بوده است برای اهورا و خجستگی، نمادی برای بهروزی و گشایش در کارها، شادی و سرور و از دیگر سو شب، نمادی رازآمیز از اهریمن و گجستگی، مرگ و نیستی و سیاهی. از همین روی سرزمین ایران در اسطوره ها همواره با روز و روشنایی و نور در پیوند است اما پادنماد سرزمین سپنت ایران که سرزمین توران است نمادی شده است از سیاهی و تاریکی و اهریمنی. برای روشن شدن سخن به بیان نمونه هایی از شهنشاه نامه فردوسی بزرگ می پردازیم.  

در سراسر شاهنامه ایرانیان جز در سه مورد همواره در روز رای می زنند. برای نمونه:

چو برخاست از خواب از موبدان

یکی انجمن کرد با بخردان

یا

به هشتم تهمتن بیامد پگاه

یکی رای شایسته زد با سپاه

از دیگر سو در سرزمین تاریکی، اهریمنان همواره در شب به رای زدن و سخن گفتن می پردازند:

شب تیره بنشست با بخردان

جهاندیده و رای زن موبدان

یا

همه شب همی ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن

در نمونه ایی دیگر می توان نگاه این نورانیان و تاریکیان را به شبیخون نگاه کرد. پیام فریبرز که هم پهلوان بود و هم پور شاه درباره شبیخون چنین است:

بگویش که کردار گردان سپهر

همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را بر آرد به چرخ بلند

یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلا جست گرد آن بود

شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند گندآوران

کسی کو گراید به گرز گران

اما، اما تورانیان که زادگان تاریکی اند از شبیخون پروایی ندارند:

چو آش بریشان شبیخون کنیم

ز خون روی کشور چو جیحون کنیم

و در جای دگر؛

به تدبیر یک با دگر ساختند

همه رای بیهوده انداختند

که چون شب شود ما شبیخون کنیم

همه دشت و هامون پر از خون کنیم

چو شب تیره شد تور با صد هزار

بیامد کمر بسته­ی کارزار

شبیخون سگالیده و ساخته

بپیوسته تیر و کمان آخته

ایرانیان همواره بر آنند که پیام رسانی را در روز انجام دهند و سخن های خود را در روز به گوش دیگران برسانند:

چو آن جامه سوده بفگند شب

سپیده بخندید و بگشاد لب

به سوی شهنشاه بنهاد روی

ابا نامه سام آزاده خوی

و داستان، داستان رویارویی روز است و شب. تورانیان شب هنگام به پیام سانی می پردازند:

پس آگاهی آمد به افراسیاب

از ایشان شب تیره هنگام خواب

یا

نهادند بر نامه بر مهر شاه

چو برزد سر از برج خرچنگ ماه

یکی از نمودهای بسیار زیبای نماد شب در داستان تورانیان، نیرو گرفتن آنان در شب است تو گویی که شب، که از آن سیاه اندیشه گان است سبب می شود فرزندانش نیرو بگیرند و از این روی است که بارها و بارها تورانیان در شب بر ایرانیان چیره می شوند:

چنین تا شب تیره آمد به تنگ

برو چیره شد دست پور پشنگ

یا

ز گرد سواران جهان تار شد

سرانجام نوذر گرفتار شد

و چنین است که روشنایی از آن ماست و سیاهی و تاریکی از آن زادگان شب. از آن افراسیابی که  زال نشان او را چنین برای دستان بر می خواند:

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سیاه بسته بر خُود بر

این کوتاه، نمونه ایی بود از نماد شب و روز در شاهنامه، در باور ایرانی همواره روز و صبح پیام آور شادی و خبر پیروزی بوده و چنین است که رازگوی شیرین سخن شیراز می خواهد:

 

 برآی ای  آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 7:0 توسط آذرباد |

 

 

گشته اسباب حنده گریه بر حال وطن

بیشم از حال وطن این نکته محزون می کند

 

 

در نوشته هایی پی در پی زیر نام ایران و ترکان به گفتگو پیرامون ترکان و رخدادهای تاریخی هم پیوند با آنها پرداختیم. در نوشته های نخست سخن های خودم و در دو نوشته زیر نام "سرزمینت دلنشین۱ و۲"  تنها با بازنویسی متن های کهن بدون هرگونه داوری و افزودن اندیشه خودم نشان دادم که خاستگاه ترکان نه سرزمین آذربایجان بلکه سرزمین های خاوری ایران و نزدیک چین است. گروهی آمدند و گفتند این سخن ها دگرگون کردن تاریخ به دست کسروی و دربار پهلوی یوده است !!! و اگر می توانید نوشته­­ایی کهن تر از کسروی بیاورید. حال چرا نگاه نکردند که تاریخ طبری هزار سال پیش از کسروی بزرگ نوشته شده است من نمی دانم. گفتند از شاهنامه که نمی شود برداشت تاریخی کرد، شاهنامه همه افسانه است. زمانی که از ایشان پرسیدیم تعریف و تفاوت افسانه و اسطوره چیست پاسخی ندادند. تنها گفتند چون زبان ساکنان اذربایجان ترکی است پس ساکنین اذربایجان ترک هستند و هستند و هستند. و زمانی که پرسیدیم آیا مصریان عرب زبان، عرب هستند جوابی نشنیدیم.

اما درباره شاهنامه:

تو این را دروغ و فسانه مدان     به رنگ فسون و بهانه مدان

از او هرچه اندر خورد باخرد     دگر بر ره رمز و معنی برد

 

 

و در باره شاهنامه باید به نگاهی زیبا و اندیشمندانه که در پس آن است آگاه بود. ترکان دشمنان دیرینه ایرانند اما هیچ گاه از آنان به بدی یاد نمی شود و دشنام  و سخنی درشت با آنان گفته نمی شود. از دگر سو اگر دانا و فرهیخته­ایی مانند "پیران ویسه"، نیز در میان آنان است با نیکی از وی یاد می شود. یکی دیگر از ترکانی که به نیکی از وی یاد می شود اغریرث، برادر افراسیاب است. برای اندیشه ایرانی مهم ترک بودن و دشمن بودن آنان نیست در درجه نخست خوب بودن آنان است اگر چه دشمن باشند. مانند کی کاوس، که گرچه شاه ایرانشهر است اما هرگاه راه به ناراست می برد استاد بیمی از کاربرد واژگانی چون بی مغز و سبکسر ندارد.

در ادامه چند رج دیگر از شاهنامه که بازگو کننده آمدن کی­خسرو به ایران است را می خوانیم:

 

زمانی که کیخسرو از توران، سرزمین ترکان، به ایران می آید تمامی شهرهای ایران را می گردد و آثار ویرانی ناشی از افراسیاب را در آنها می بیند. سپس با بزرگان ایران به آذرابادگان می رسد:

همی رفت تا آذرابادگان    ابا او بزرگان و آزادگان

در آذرابادگان پس از ستایش دادار در آذرگشنسب به سوی کیکاوس می رود و با باشندگی (حضور) آتش و رستم، نماد مردم ایران، با شاه پیمان می بندد که کین پدر خویش، سیاوش، را از ترکان و افراسیاب بگیرد.

پس از پیروزی یافتن کیخسرو بر افراسیاب وی سرفرازانه از سرزمین ترکان به ایران باز می گردد و همراه کاوس شاه برای ستایش یزدان راهی آذرگشنسب در آذربایجان می شوند و یک ماه به نیایش می پردازند:

نشستند با باژ هر دو بر اسب     دوان تا سوی خان آذرگشسب

بیک ماه در آذرابادگــــــــــان    ببودند شاهان و آزادگــــــــان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 15:36 توسط آذرباد |

 

 

 یاد باد یاد عاشقی که سرود:

عشقی بود ار نوحه گر امروز عجب نیست

خون می چکد از دیده ایرانی و ایران     اینجا

 

 

شادباد و فرخنده یاد

سپنت جشن سترگ  تیرگان     اینجا

                  

 

                    آذرباد مهراسپندان چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند

 

 

سودابه پس از بازماندن کام گیری از سیاوخش پاک به نزد کی کاوس رفته و زبان به بدگویی می گشاید. شاه را به بدگمانی می اندازد که سیاوش نیست، چنان که هست. شاه بی مغز کیانی سیاوش پاک را فرا می خواند و از وی چند و چون را می پرسد. پس:

 

زهردوسخن چون بر این گونه گشت         بر آتــــــــش  بباید  یکی  را  گذشت

چنین  است  سوگــــــــند  چرخ  بلند         که  بر  بیگناهان  نیاید  گزنـــــــــــد

 

هیمه ایی کوه وار از هیزم برآورده می شود که شراره های آن سر به آسمان می ساید سیاوخش سفیدپوش بر باره سیاه خویش به میان آتش می رود اما سالم و خندان­روی به انجمن بازمی گردد:

 

چو بخشایش پاک یـــزدان بود         دم آتـــش  و  باد  یکسان  بود

چو ازکوه آتش بهامون گذشت         خروشین آمد ز کوه و ز دشت

 

واژه "ورنگهه" در اوستا که از ریشه "ور" می باشد به معانی گوناگونی آمده چون باور کردن و برگزیدن این واژه در پهلوی به "واور" و در پارسی کنونی به "باور" دگرگون شده است. مراد از آن آزمایشی است برای نشان دادن بی گناهی یا گناه کاری و نمونه هایی از آن بسیار است. شناخته شده ترین آن ها شاید داستان سیاوش در شاهنامه باشد. همچنین هنگامی که آذرباد، موبد زمان شاپور دوم خرده وستا را گردآوری کرد برای نشان دادن درست بودن آن و از بین بردن دگرگونی های دینی در پیشگاه مردم ور کرد و روی گداخته بر سینه وی ریختند که آسیبی بدو نرسید در کتاب شایست لا شایست می گوید آزمایش فلز گداخته این است که روی دل (سینه) به عمل می آید دل باید به اندازه ایی پاک و بی آلایش باشد که نسوزد چون آذرباد مهراسپندان که چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند. ابوریحان در آثار الباقیه می گوید زمانی که زرتشت به دربار گشتاسب رفت برای نشان دادن راستی خویش مس گداخته بر روی سینه وی ریختند و زمانی که گزندی ندید گشتاسب و جاماسب به دین بهی گرویدند آن مس ها را گردآوردند و در خزانه شاهی نگاه می داشتند. بنابر نوشته های کتاب هشتم دینکرد در سکاتوم نسک از اوستای ساسانی که هجدهمین بخش آن بوده و اینک در دسترس نیست از گونه های گوناگون ور سخن رفته بود و بنا به نوشته های دینی ۳۳ گونه بوده است. امروزه در رشن یشت از چند گونه ورهای گرم "گرمو ورنگهه" نام برده شده است لازم به گفت است که ور به دوگونه گرم و سرد بخش می شده است اما از نام ها و چگونگی انجام آن خبر چندانی در دست نیست. همچنین گاهی در اوستا از ور آزمایش روز پسین منظور بوده است که به پاکان و اشوان آسیبی نمی رساند.    

آزمایش و سوگند برای نشان دادن پاکی با آتش و فلز گداخته از کارهای رایج در باستان بوده است. این آزمایش حتی در قرون وسطی در اروپا به گونه های گوناگون انجام می شده است و در فرانسه به نام "اوردالی" خوانده می شود. همچنین گذر بیگزند ابراهیم از آتش نمرود را باید نشانی از این باور در میان سامیان دانست که آتش به بی گناه آسیب نمی رساند. امروزه روز نیز در روزهای نخستین ماه آپریل در هند جشنی برپا می شود که جوانان با لباس سپید و پای برهنه از روی آتش و ذغال های گداخته می گذرند با توجه به برادری فرهنگی بین ایران و هند که در روزگاری دور از هم جدا شده و گروهی هند را برای زندگی برگزیدند و گروهی ایران را این جشن شاید بازمانده ایی برای یاد سیاوش یا نشان دادن ور باشد.

 

مرا گوید  که  بر آتش  گذر کن         جهان را از تن  پاکت  خبر کن

بدان  تا  کهـتر  و  مهتر  بدانند         کجا در ویس و رامین بدگمانند

ویس و رامین/ فخرالدین اسعد گرگانی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 18:39 توسط آذرباد |

 

 

 

                               شاهنامه قران این ملتست و همه فصیحان ایران هم رای و هم عقیده­اند که در زبان ایشان کتابی فصیحتر از شاهنامه نیست و چنین چیزی در زبان عرب یافت نمی شود. (ابن اثیر)

 

آفـرین بر روان فــــردوسی             آن همایـون نژاد فرخنـــده

او نه استاد بود و ما شاگرد             او خــــداوند بود و مــا بنده

انوری

 

              گفتیم که پس از گزین کردن رخش به دست رستم، وی از چوپان بهای رخش را می پرسد و ...

 

چوپان به رستم می گوید بهای رخش تمام ایران زمین است، کنون که توی ِ رستم بر رخش نشستی باید نگاهبان ایران باشی:

 

زچوپان بپرسید کاین اژدها      به چند است و این را که خواهد بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی      برو راست کن روی ایران زمی

مر این را بروبوم ایران بهاست      بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

 

حال رستم ایران زمین سوار بر رخش خویش به تمام ایرانیان نوید می دهد تا زمانی که رستم و رخش هست دشمنی پروای نزدیکی به ایران ندارد:

 

من و رخش و کوپال و برگستوان      همانا ندارند با من توان

 

داستان رخش داستان هوش و دانایی دانای توس است. اگر رستم پهلوانی آزاده است رخش وی نیز آزاده است و مالکی ندارد. اگر رستم پهلوانی آزاد است که حتی اسفندیار روئینه تن توانایی به بند کشیدن وی را ندارد رخش نیز آزاد اسبی است که کسی یارای سواری گرفتن از آن ندارد. رخش اگر چه در داستان تنها یک اسب است اما اسبی که بهای آن بر و بوم ایران است. رستم که خویشکاری وی نگاهبانی ایران است تنها با رخش است که این خویشکاری خویش را به انجام می رساند و خود نیز نیک می داند که بدون رخش کارها ناتمام است. چنانکه پس از نبرد رخش و شیر در نخستین خوان، رستم به رخش می گوید:

 

چنین گفت با رخش کای هوشیار      که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته در چنگ اوی      من این گرز و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدی به مازندران      کمند کیانی و گرز و گران

 

در جایجای شاهنامه رستم نماد امید ایرانیان است در میانه هر کارزاری نمایان شدن رستم برابر با دلگرمی و پیروزی ایرانیان است. حال نیک می بینیم که خروش رخش نیز امید را در دل ایرانی زنده می کند:

 

چو آمد به شهر اندرون تاجبخش      خروشی برآورد چون رعد رخش

به ایرانیان گفت پس شهریار      که بر ما سرآمد بد روزگار

 

اگر رستم تاجبخش است و پشت تاج داران بدوی گرم، رخش نیز پهلوان ساز است. چه بسا اگر در پی گمشدن رخش رستم به سمنگان نمی رفت پهلوانی سهراب نام، تنها پهلوانی که پشت رستم را بر خاک زد، زاده نمی شد.

 

غمی گشت چون بارگی را نیافت      سراسیمه سوی سمنگان شتافت

 

رستم خویش به نیکی ارزش رخش را می داند. رخش برای رستم ارزش اورنگ شاهی دارد و چه بسا بیشتر:

 

زمین بنده و رخش گاه من است      نگین گرز و مغفر کلاه من است

نباشد جز ایرانیان شاد کس      پی رخش و ایزد مرا یار بس

 

رخش رخشان رستم، با رستم ایران زمین زاده می شود و در پایان داستان در خوان هشتم[۱] در کنار رستم جان می دهد. در تمام نبردها و خوان ها یار رستم است حتی در گام آخر. و ایرانیان نیز جایگاه رخش را می دانند و پس از بیرون کشیدن پیکر رستم و رخش از چاه ِ آن بد برادر با احترامی ویژه بزرگان با رخش برخورد می کنند:

 

ازان پس تن رخش را برکشید      بشست و برو جامه ها گسترید

بشستند و کردند دیبا کفن      بجستند جایی یکی نارون 

 

 

و این داستان رخشی است که با رستم زاده شد و در تگ چاه نیرنگ و دروغ در آغوش رستم جان داد.

 

... باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای!

دید،

رخش زیبا، رخش غیرتمند،

رخش بی مانند، با هزارش یادبودِ خوب، خوابیده است

قصه می گوید که آنگه تهمتن او را

مدتی ساکت نگه می کرد،

از تماشایش نمی شد سیر

مثل اینکه اولین بار است می بیند؛

بعد از آن تا مدتی تا دیر،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید،

مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی

از سفر برگشته و دیدار مادر بود. (اخوان)

 



[۱] - اشاره به چکامه اخوان که صحنه مرگ رستم را خوان هشتم نامیده است

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 

برون رفت خرم به خرداد روز

به نیک اختر و فال گیتی فروز

جشن سپنت خردادگان خجسته باد

 

 

 

ایام  زمانه  از  کسی  دارد  ننگ             کـــــو در غم  ایام  نشیند  دلتـنگ

می خورتو در آبگینه با ناله چنگ             زان  پیش که آبگیـنه  آید بر سنگ

 

فرخنده باد ۲۸ اردی بهشت

روز بزرگداشت حکیم عمر خیام

 

عمر خیام یگانه بلبل دستان ِ سرای گلشن شعر و شاعری ایران است که ترانه های دلپذیر و نغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تا کنون هیچ یک از شعرا و نویسندگان و حکما و اهل سیاست این سرزمین به اندازه او در فراخنای جهان شهرت عام نیافته­اند. خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده و پاینده بودن نام و گفته او در میان تمام ملل دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان و علما و ادبای مغرب زمین، بلکه در نزد عامه کسانی که با خواندن و نوشتن کاری دارند، خیام معروف است و شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه گیتی به نام او آشنا  و بر رباعیاتی که حکیم اغلب از روی هوس و ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. می توان گفت وی تنها سخن سرای ایرانی است که همه دنیا او را متعلق به نوع بشر و غیر مخصوص به ملت و مملکت معین می دانند و در زمره شعرای درجه اول که جنبه بین المللی و دنیایی دارند یه شمار می آورند. ایران باید به خود ببالد که در آغوش خویش چنین گوینده­ای پرورده که مایه سرافرازی و بلندآوازگی جاودانی او گردید است. (مجتبی مینوی، مهرگان ۱۳۱۲

 

با  آنکه  شـــراب  پرده  ما  بدریــد          تا جـان دارم  نخواهم  از بـاده  برید

من در عجبم ز می فرشان که ایشان          به زین که فروشند چه خواهند خرید

 

همچنین کلیک کنید

 

گزارش برگزاری بزرگداشت استاد فردوسی در توس

روز آدینه برابر با ۲۵ اردی بهشت ماه سال ۱۳۸۸ انجمنی از دوستداران فردوسی بزرگ برای بزرگداشت جایگاه این چکامه سرای فرزانه در آرامگاه ایشان برپا شد. گردهمایی با باشندگی ۱۰هزار نفر در ساعت ۱۷:۵۰ پیسن با سرود جمهوری اسلامی و در پی آن با سرود ای ایران ای مرز پرگوهر آغاز شد. در زمان اجرای سرود ای ایران ای مرز پرگوهر بسیاری از باشندگان ایستاده با نوازندگان همکاری کردند در ادامه آقای لشگری رئیس میراث فرهنگی استاد خراسان رضوی به جایگاه فراخوانده شد و ایشان کوشش بسیار کردند تا پیام آقای رحیم مشائی را درست بخوانند!!! سپس ایشان از گشایش کتابخانه تخصصی فردوسی شناسی در آرامگاه و برنامه گسترش و سازماندهی آرامگاه سخن راندند. سپس معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد به سخنرانی پرداخت. سپس آقایان صادق زاده و قاسمی به نقالی پرده نبرد رستم و اشکبوس پرداختند که با تشویق های مردم روبرو شد. در ادامه آقای دکتر تقوی به چگونگی گردآوری شاهنامه و ارزش های اخلاقی در شاهنامه پرداختند و برنامه با خواندن چکامه ایی از چکامه سرای تاجیک دکتر سیدزاده دنبال شد. در انتها تاتر زیبای نبرد رستم و اسفندیار به کوشش هنرمندان اجرا شد که بسیار مورد خوشایند باشندگان در برنامه قرار گرفت. در نهایت در ساعت۲۰:۱۵ مردم با گلباران آرامگاه استاد مهر خویش را به فردوسی بزرگ نشان دادند.   

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 

جهان آفرین تا جهان آفرید          چو فردوسی توسی نامد پدید

اگر چه هزار است سالش سخن          نگشتی نو آئین ِ ایران، کهن

به تخت ادب برنشستی چو شاه          نهادی به سر افسر هور و ماه

به پیش اندرش، شاعران بنده وار          ستاینده­ ی     آن        خداوندگار

چو فردوسی، ساز سخن برزدی          سراسر کجا شاعران دم زدی؟

ز گفتار فردوسی پاکزاد          دگر بار فرهنگ ایران بزاد

که تا هست مرد خرد در جهان          نهد ارج ایران زمین را به جان

(امید عطایی فرد)

 

فرخنده باد ۲۵ اردی بهشت

روز بزرگداشت استاد بزرگ سخن

دانای توس، فــــــردوسی بزرگ

 

در فرهنگ ایران زمین حیوانات جایگاه ویژه ای دارند. بنا بر بندهش نخستین آفریده اهورامزدا ورزاو (گاونر) است، اهریمن دیو آز و رنج و گرسنگی را برای گزند آن گماشت، ورزاو از آسیب دیو لاغر و ناتوان گردید تا جان سپرد. روان آن، گوشورون، از کالبدش خارج گردید به ماه رفت و گله سر داد. اهورامزدا روان اشوزرتشت را بدو نمایاند و گفت کسی خواهم آفرید و آئین نجات خواهد آورد. یشت نهم اوستا نیز به دروسپا (در اوستا گااوش و در فارسی گوش) موسوم است که به معنی گاو و فرشته نگاهبان چارپایان است. یکی دیگر از حیوانات مهم برای ایرانیان سگ می باشد. در وندیداد، که آئینه ایی است از رفتارهای مردم ایران باستان، جایگاه سگ به روشنی نمایان است. در کرده ۱۳ میخوانیم: اهورامزدا پاسخ داد و گفت سگ ... این است آفریده نیکو از مخلوقات خرد نیک. یکی دیگر از حیواناتی که جایگاه ویژه ایی در استوره و باور ایرانی دارد اسب است.

در نوروزنامه حکیم خیام میخوانیم: چنین گویند که از صورت چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسب نیست، چه وی شاه همه چهارپایان است. همچنین در حکایت است، خسروپرویز را اسب شبدیز پیش آوردند تا برنشیند گفت اگر برتر از آدمی یزدان را بنده بودی جهان بما ندادی، و اگر برتر از اسب چهارپایی بودی اسب را برنشست ما نکردی و همو گوید که پادشاه سالار مردانست و اسب سالار چهارپایان. تمام بزرگان ایرانی چون سیاوش و خسروپرویز اسب های نامی داشتند که نامی ترین آنها رخش رستم است. خیام نام بیش از ۴۰ گونه اسب را در نوروز نامه آورده است که از آن دست است؛ "الوس" آن اسب است که گویند آسمان کشد و دوربین است، "سیاه چرمه" خجسته بود، "سمند" شکیبا و کارگر بود... .

در زبان پارسی ضرب المثل هایی چند داریم که به اسب برمیگردد چون "اسب زین کردن" که مراد از آن آماده کاری شدن است یا "دو اسبه رفتن" که مراد از آن کاری را سریع نجام دادن است. در خسرو شیرین نظامی میخوانیم: 

 

وز آنجا یک تنه شاپور برخاست     دو اسبه راه رفتن را بیاراست

یا

دو  اسبه  پیش  بانو کس فرستاد     ز مهمان بردن شاهش خبر داد

 

همچنین بسیاری از نام های ایرانی با اسب پیوند خورده است که از آنها می توان به نام پدر اشوزرتشت، پوروشسب اشاره کرد که به معنای دارند اسب پیر است یا سیاوش (=دارنده اسب سیاه گشتاسب (=دارنده اسب چموش لهراسب (=اسب تند و تیز پسر کیقباد بیرشن (= دارنده دو اسب)، یکی از پارسایان به نام سیوسپی (=دارنده اسب سیاه). از این دست نام ها و صفت ها در اوستا بسیار است. می توان به آبان یشت اشاره کرد که بازوان ستبر اردویسور ناهید به شانه اسبی همانند شده است یا صفت اسب تند و تیز که بارها برای خورشید و اپم نپات (از ایزدان نگاهبان آب) استفاده شده. همچنین است آتشکده سپنت آذرگشسب (آتش اسب نر).

با این مقدمه در باره جایگاه حیوانات بویژه اسب در باور ایرانی میتوان کنون به نقش رخش پرداخت.

نخست باید دید استاد توس رخش را در چه زمانه ایی آفریده است. سخن از زمانه ایی است که ایرانی در برابر عربان نمی توانست بر اسب بنشیند و اگر در گذری، ایرانی به عربی بر می خورد باید از باره خویش فرود می آمد تا آن عرب بگذرد؛ در این زمانه تاریک که دل هر ایرانی و آزاده ایی را به درد می آورد استاد توس آرام نمی نشیند او این بار نیز چاره کار را می داند. استاد رخش را زین می کند و به میانه میدان می فرستد.

وارد شدن رخش به شاهنامه برابر است با زمانی که رستم مهیای به میدان آمدن است. یل تاجبخش (رستم) در پی اسبی است که یارای سواری دادن به او را داشته باشد. هر اسبی را که برای وی می آورند با یک فشار دست رستم، کمر خم می کند و نشان می دهد که توانایی همدمی رستم را ندارد. در این گاه رستم مادیانی می بیند که کره ایی شایسته و زیبا بر کنار دارد:

 

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ      برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

دو گوشش چو دو خنجر آبدار      بر و یال فربه میانش نزار

یکی کره از پس به بالای او      سرین و برش هم به پهنای او

سیه چشم و بورابرش و گاودم      سیه خایه و تند و پولادسم

تنش پرنگار از کران تا کران      چو داغ گل سرخ بر زعفران

 

رستم بی درنگ اسب را می پسندد و خواهان آن می شود. به سر و پای اسب نگاهی می افکند تا صاحب اسب را بیابد اما داغی بر ران اسب نمی بیند:

 

بپرسید رستم که این اسب کیست      که دو رانش از داغ آتش تهیست

 

به رستم پاسخ می دهند که این اسب زیبا و قدرتمند مالکی ندارد. تا به امروز کسی یارای آن نداشته بر این اسب بنشیند و از او سواری بگیرد ما نیز این اسب سرکش را رخش می نامیم.

 

چنین داد پاسخ که داغش مجوی           کزین هست هر گونه ای گفت و گوی

همی رخش خوانیم و بورابرش است            به خو آتشی و به رنگ آتش است

خداوند این را ندانیم کس             همی رخش رستمش خوانیم و بس

 

رستم دست بر پشت رخش می فشارد تا قدرت او را بیازماید. رستم با شگفتی می بیند که رخش به راحتی نیروی رستم را تحمل می کند و رستم شادمان:

 

بدل گفت کاین برنشست منست      کنون کارکردن به دست منست

 

پس از گزین کردن رخش به دست رستم، وی از چوپان بهای رخش را می پرسد. چوپان به رستم می گوید...

 

           دنباله دارد...

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 

                            ای الهه شعر، درباره دلاوری که هزار چاره گری داشت و چون حیلت های وی ارگ متبرک تروآد را از پای افکند، آن همه سرگردانی کشید، شهرها را دید و آداب و رسوم آنهمه مردم پی برد، با من سخن گوی! (سروده نخستین اودیسه)

 

 

برابر قرار دادن استوره ها کاری ناسودمند و ناروا می باشد. چه استوره های هر مردمی بر آمده از باورها و آرزوهای آنان می باشد که در درازنای تاریخ راهی سخت را پیموده اند و امروزه به دست ما رسیده اند. خواستگاه این نوشتار تنها و تنها بیان مانندی ها و دگرگونی هایی چند در دو حماسه جاودانه جهان می باشد. یکی شهنشاه نامه سترگ استاد فردوسی توسی و دو دیگر حماسه های چکامه سرای توانای یونان، هومر، ایلیاد و ادیسه. نخست باید دانسته شود که این دو دفتر (ایلیاد و ادیسه) از یک تن بوده، نه چنان که گروهی می پندارند گروهی از چکامه سرایان آن را سروده اند. ایلیاد یادگار دوران جوانی هومر می باشد. دفتری سراسر شور و نبرد و تکاپو و ادیسه دست رنج سالهای پیری و پختگی، دفتری با مانندسازی های زیبا از جهان و صحنه های شگرف. همانطور که شاهنامه سترگ آئینه ای تمام از منش ایرانی می باشد دفتر های هومر را نیز باید بیرون آمده از پندار و منش یونانیان دانست. مردمی که از دیرباز در جهان به علم سخنوری شهره بودند.

هر چند دفترهایی که امروزه برای خواندن نزد ما می باشد برگردانی (ترجمه ای) از برگردان های آن است لیک زیبایی مانند سازی ها ( تشبیه ها) و شور سخن در آن نمایان. در این دفتر ها ما به روشنی برق شمشیرها و صدای پرتاب زوبین ها را می بینیم و می شنویم. گاهی زوبینی از کنار ما رد می شود و گاهی شمشیری پهلوی ما را می درد. در شب های ساحل، ما کشتی ها را می بینیم که سایه سنگین شان روی شراره های آتش سنگینی می کند. این ها همه نشان از هنر چکامه سرای آن هومر دارد. هرچند نقش ترزبانان ( مترجمان) چیره دست خواستگاه ستایش.

نخستین ناهمگونی در این دو دفتر برآمده از نگرش آنان به دادار و قدرت آن است. همگی ما با منش ایرانی و دانای بزرگ هستی بخش (اهورامزدا) آشنائیم و باور داریم:

به بینندگان آفریننده را

مبینی مرنجان دو بیننده را

نگنجد جهان آفرین در گمان

که او برترست از زمان و مکان

لیک یونانیان خدای را دگرگون می دانند. خدایگان یونانیان هماننده آدمیان می باشند. حسد می ورزند، دروغ می گویند، جنگ می کنند، شهوت می رانند، فریب می دهند و رشوه می گیرند!!!  در آغاز ایلیاد، آگامنون، دختر خویش ایفیژنی را قربانی خدایگان می کند تا آنها آرام شوند و وی را یاور. ایلیاد جنگی است خونین در این نبرد خدایگان نیز دو دوسته می باشند گروهی یاور مردم آخائی و گروهی یار تراوا. در این جنگ خدایان می زنند و می کشند و می ترسند و فرار می کنند. هرا ( همسر زئوس) شوی خویش را با عشوه و ناز به خواب فرو می کند تا زئوس نتواند به یاری مردمان بپردازد. خدایان گاهی شهر را ترک می کنند و شهر بی خدا می شود. پس باید پذیرفت که خدایان آنان منش و کردار انسان های بزرگ را نیز ندارند چه انسان های بزرگ دروغ نمی گویند، رشوه نمی گیرند و به شهوت دچار نمی شوند.

اما داستان از کجا شروع می شود؟؟؟ پاریس فرزند پریام آخرین پادشاه تراوا می باشد. وی و هلن ( همسر منلاس) عاشق یکدگر می شوند و با هم می گریزند. مردم آخائی برای باز پس گیری هلن سپاه می آرایند و تراوا برای ده سال محاصره می شود. از دیگر سو در سال دهم آگاممنون دختر کاهن معبد آپولن را برای همبستری می رباید. در این هنگام خدایان بر وی خشم می گیرند و وی به ناچار دختر کریزس را رها می کند ولی نمی تواند از بریزئیس زیبا روی بگذرد، ولی چون بریزئیس سهم!!! آخیلوس ( آشیل) است، آخیلوس آزرده دل شده و از نبرد سر باز می زند و شاهد کشته شدن همرزمانش می باشد. این چکیده ای از آغاز داستان می باشد. داستانی که تمام، داستان ربودن و همبستری با بانوان است. در این داستان ها، بانوان هستند تا مردان بتوانند قدرت خویش در خواستن آنان را به یکدیگر بنمایانند. اگر در ایلیاد بانوان جنگ را دلیلند در شاهنامه بانوان صلح را ( برای آگاهی از جایگاه بانوان در شاهنامه به نوشته سه نگاه کنید )

اگر مردم ایران زمین چنان به راستی شهره می گردند که دروغ پردازی چون هرودت نیز ناچار به بیان آن است می بینیم که خدایان یونان مردم را بر می انگیزانند که پیمان خویش بشکنند و به جنگ بازگردند. بنگرید به سیاوش پاک که زمین و سرزمین خویش را رها می کند و به توران می رود تنها و تنها و تنها به یک سبب، وی پیمان شکن نیست.

جز از بندگی پیشه من مباد

جز از راست اندیشه من مباد

اسفندیار و رستم در حین مانندی بسیار به آخیلوس بسیار از او دورند. رستم پهلوان نامی ایران تنها برای آزادگی می جنگد و بس. وی فرزند را برای خاک ایران می دهد و در نبرد با اسفندیار می داند، با کشته شدن اسفندیار کار خود نیز تمام است ولی او نگاهبان آزادگیست و بر سر آرمان خویش جان نیز می دهد. در دیگر سو پهلوان نامی یونان که بسیار پیروزی ها آورده به سبب دختری که آگاممنون از وی ربوده همرزمانش را رها می کند و دیدن پشته ها از کشته ها نیز دل او را نرم نمی کند ( در انتها به سبب کشته شدن دوستش پاتروکل، به میدان می آید نه به خاطر یونانیان).

در دیگر سو اسفندیار و آخیلوس را داریم. اسفندیار در برابر شاه می ایستد و تاج می خواهد. آخیلوس نیز در برابر شاه می ایستد و پیروزی ها را از آن خویش می داند. اسفندیار کمر بسته خدمت به زرتشت است و آخیلوس فرزند خدایان. اگر آخیلوس به فرنام ( عنوان) چابک نامیده می شود، کاستی وی در قوزک پا می باشد ( آخیلوس روئین تن بود و تنها از قوزک پا آسیب پذیر) و اسفندیار که به سبب آموزه های زرتشت باید چشم خردش گشوده گردد از ناحیه چشم کاستی دارد ( اسفندیار روئین تن بود و تنها از چشم آسیب پذیر).

دیگر مانندی این دو دفتر در کیکاوس و آگاممنون نمایان است. کیکاوس با خیره سری های خویش گاه رستم را به نبرد دیوان و هفت خوان می کشد و گاه نبرد توران. کیکاوس سیاوش را به مرگ می کشاند و ایرانیان را درمانده و خسته. آگاممنون نیز چنین است به بهانه هلن نبردی بلند می آراید و بسیاری را به کشتن می دهد و پهلوان خویش آخیلوس را آزرده و کشته.

سیمرغ شاهنامه مرغی شگرف است هماره در سخت ترین زمانها با نقشی کوتاه کارهای بزرگ می کند در نبرد رستم و اسفندیار زخم های رستم را مداوا می کند و دیگر بار رستم را روانه کارزار. در فروردین یشت از سئتا با فرنام (عنوان) پزشک نام برده شده است که بخش نخست واژه با نخستین بخش سیمرغ یکسان است و این همان واژه ایست که ایرانیان پزشک والا جایگه خویش را بدان می نامند، پور سینا. در نبردهای یونانیان نیز اسکولاپ ( خدای پزشکی و درمان) بر بالین خستگان (مجروحان) آمده و آنان را با نیروی خدایی خویش درمان می کند. (برای آگاهی از پزشکی در ایران باستان به نوشته نه نگاه کنید)

در میانه کارزارهای ایلیاد، پهلوانان گرد هم می آیند تا با یکدگر سخن برانند و راه را انتخاب کنند. این همانند رسم کشور داری آنان است که دوستدار یک هم اندیشی هستند ( در مورد کارا بودن یا نبودن این کشورداری از دید خود یونانیان در زمان های دیگر سخن خواهم راند) گاهی خدایان نیز در کاخ زئوس گرد می آیند تا برای ادامه نبرد تصمیم بگیرند. اما در نبردهای شاهنامه هر کس خویشکاری (وظیفه) خویش را می داند و در میدان های نبرد تنها گرز و پتک پهلوانان سخن می راند.  

روشن است که استاد توس و هومر به راه های مبارزه و لشکر داری و افزارهای جنگی آگاهی تمام دارند اما در شاهنامه به سبب داستان های پی در پی تا جایی چکامه سرا توانسته به بیان صحنه های نبرد بپردازد اما در ایلیاد که تنها بیان نبردی است هومر زمان لازم را در دست داشته که به زیبایی از چکاچک شمشیرها و پوشش سربازان گرفته تا خورشید سوزان نبرد سخن براند و به زیبایی از عهده این کار سترگ برآمده است.

از زیبایی های اخلاقی در ایلیاد بزرگداشت جایگاه سالخوردگان می باشد. هنگام پیمان هکتور و منلاس، منلاس می گوید به سبب جوانی، پیمان هکتور پذیرفته نیست و فردی سالخورده باید برای پیمان بیاید. ( هر چند پیمان بسته شده دیری نمی پاید ولی ارزش یک سالخورده که پیمانش مورد پذیرش است ستودنیست).

اگر در شاهنامه هماره دشمنان نیز به نیک نامی یاد می گردند و قدرت و توانایی آنان ستوده می شود هومر نیز اینگونه می سراید. هر چند در شاهنامه تنها از واژگانی چون خردمند و شیرافکن و دلیر و گرد بهره برده می شود در ایلیاد به چهره نیز با واژگانی چون دارای موی طلایی، اندامی زیبا و چهره ای خیره کننده پرداخته می شود.

در شاهنامه هرگز شاهی به سربازان وعده غارت شهر و اسیری مردمان نمی دهد اما در ایلیاد آگاممنون برای ایجاد شور در سربازان می گوید: پس از آنکه شهرهایشان را خاکستر کردیم، همسران و فرزندانشان را به اسیری خواهیم برد. و در جای دیگر فرماندهان به سرباران می گویند: هیچ کس قبل از همبستر شدن با زنی از مردمان پریام ( زنان شهر تراوا ) در بازگشت به خانه خویش شتاب نورزد. بسیاری از پهلوانان این داستان ها به بار آمده از عشقی غیر اخلاقی هستند نه ازدواج و پیمان، و تمام این صحنه ها آیا با دیدار رستم و تهمینه برابری میکند؟؟؟ یا با زال و رودابه؟؟؟ عشق بیژن و منیژه؟؟؟

 

 

                ... در پای اورنگ زئوس، دو خم ژرف است؛ در یکی دردهای ما، در دیگری خوشی های ما را جا داده اند، چون این خدای از این دو سرچشمه چیزی برآورد، زندگی ما آمیخته از نیک بختی و بدبختی است. آن کسی که جز رنج های تیره چیزی به او نمی رسد، گرفتار ناسزا و سرشکستگی است؛ غم های جانکاه در روی زمین در پی او هستند؛ از هر سوی، سرگردان است، در برابر خدایان و مردم، ننگین است... (سرود بیست و چهارم ایلیاد) 

 

 

پی نوشت:

جایگاه کوه اولمپ در داستان ها و اسطوره های یونان چون جایگاه دماوند و البرز کوه، در باورهای ایران زمین است. اولمپ جایگاه خدایان است و کاخ زرین زئوس بر فراز آن جای دارد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 23:30 توسط آذرباد |

 

 

یکی از باورهای ایرانی، باور به زروان و زروانیسم می باشد. زروان یا زروان اکرنه، به چم (معنای) زمان بیکران در یشتای اوستا نیز آمده و در برابر آن زروان درغوخداته به چم بخشی از زمان آمده. به پندار گروهی زروانیسم از دین های جدا شده از زرتشت می باشد و گروهی نیز آن را قدیم تر از زرتشت می دانند و زایش دگرباره آن در زمان ساسانیان را مبارزه ای سیاسی با ستم ساسانی می دانند و این باور را باوری روشنفکرانه در درون باورهای زرتشتی زمان ساسانی. دگرگونی های بسیاری بین باور زرتشتی و زروانیسم می باشد. یک نمونه آن در استوره آفرینش و نگاه به زن می باشد. در استوره آفرینش زروان، زنی روسپی، جه نام با اهریمن همبستر می شود. سپس جه کیومرس را گمراه می کند و این گمراهی سبب رانده شدن کیومرث از بهشت می گردد. در وندیداد و اردویراف نامه نیز از گناه جهی و زن جه کاره (روسپی گر) یاد شده است. در باور زروانیسم زن موجودی اهریمنی و نزدیکی با آن نیز شایسته نیست. در برابر آن، آفرینش در باور زرتشت و استوره مشی و مشیانه از یک سو نشان از پویایی و روندگی آفرینش دارد و از دگر سو نشان دهنده باور به برابری زن و مرد است. همچنین زناشویی از پسندیده ترین خویشکاری های (وظیفه) یک زرتشتی می باشد.

باور به دوگانگی آفرینش چنان در سال های پس از اشو زرتشت بزرگ وارد باورهای زرتشتی شد که در چندین نوشته در برابر شش فروزه اهورامزدا (امشاسپندان)، شش فروزه منفی برای اهریمن آورده اند. این شش فروزه در ادامه می آید؛ اکومن = بد اندیشی، ایندرا = دروغ، سااروا = نیروی خرابکاری و بدکاری، ترماای تی = ناهماهنگی و کینه بر هم زدن آشتی، ت اروی = نارسایی و عدم کمال، زای ریش = ویرانی و مرگ. این باور به دوگانگی هر چند نه به نام زروانیسم، چنان با باورهای ایرانیان آمیخته شده بود که در دفتر شکند گمانیک ویچار می خوانیم؛ عذاب و مرگ (ناشی از اهریمن) باعث از بین رفتن می شوند. نه خالقی که تن را داده است و آن را حفظ و نگاهداری می کند و مشیت او خوبی است.

زمان بی کران یا زروان خدای بزرگ است که از ابتدا تا انتها می باشد. وی هزار سال از برای داشتن فرزند به ستایش و نیاز می پردازد اما فرزندی نمی یابد. پس به شک می افتد که چه بسا ستایش ها و نیازهایش بیهوده بوده است. در این گاه وی دارای دو فرزند می گردد. یکی نورانی و سپید و زیبا و خوش بو به نام اهورامزدا که برآمده از ستایش های اوست. فرزند دو دیگر وی فرزندی زشت و سیاه و بدبو است اهریمن نام که برون شدِ لحظه شک زروان می باشد. زروان برآن بود پادشاهی جهان را به فرزندی ببخشد که نخست از رحم برون آید. اهریمن با آگاه شدن از این اندیشه رحم را درید و زودتر از اورمزد از رحم برون آمد. زروان بر آن نبود که عهد خویش را بشکند پس فرمانروایی جهان را از برای نه هزار سال به اهریمن داد و چنین قرار داد که پس از آن اورمزد پادشاه جهان مینوی و گیتوی شود. در این زمان نه هزار ساله اورمزد به آفرینش آسمان و زمین و خوبی دست یازید و اهریمن نیز یاوران کژی و کاستی را آفرید.

کنون پس از آشنایی با زروانیسم به سترگ دفتر دانای توس بازمی گردیم تا از زال بگوییم. زال از شگفت ترین های شاهنامه است. در بدو زایش چهره ای دگرگون با دگران دارد و در چکاد (قله) کوه در آشیانه سیمرغ می بالد. کوه خود همواره نماد رمزآلودگی است. کوه پرورشگاه فریدون فرخ است و دربندگاه ضحاک تازی، آشیانه سیمرغ است و نیستگاه کیخسرو، در یونان کوه المپ از آن خدایان است. کوه در تمام دین ها جایگه همپرسی (وحی) پیغمبران است. زال شاهنامه زندگانی بس درازی دارد. به درازنای دوران پهلوانی. موی بلند و سپید وی نیز نمادی است از سالخوردگی و دیرپا بودن آن. بسیار رخدادها و شاهان را می بیند و هماره جایگاه برتری از آدمیان دارد. همواره در گذری کوتاه با پندی و اندرزی آشکار می شود و با ردّی رازآلود در پس داستان نیست می شود. آیا زال نشانی از زروانیسم است؟؟؟ زال را دو فرزند است یکی رستم؛

 

شیرمرد عرصه ناوردهای هول

پور زال زر، جهان پهلو

بیشه ای شیر است در جوشن

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان

رستم دستان (اخوان)

 

رستم دستان، رهاننده کاوس کی، پرورنده سیاوش و بهمن، هماورد سهراب و اسفندیار، پشت و پناه ایران، آری رستم دستان. فرزند دگر زال کیست؟؟؟

 

او شغاد آن نابرادر بود

هان! شغاد!

این شغاد دون، شغاد پست

این دغل، این بد برادَندر

نطفه شاید نطفه زال زر است، اما

کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه

زاده او را یک نبهره ی شوم، یک ناخوب مادَندر (اخوان)

 

از دید واژه شناسی نیز، زال همان زَر می باشد که به چم (معنی) زمان است. پس زال با گذر عمری برابر با دوران پهلوانی و فرزندانی یکی یادآور تمام خوبی و امید و دگری نماد اهریمنی و کژی نشان و نمادی از زروانیسم در باور استوره ای ایران است. باوری به خدایی که در استوره از جایگه خویش پائین می آید و به کالبد انسانی زال نام در می آید.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13ساعت 0:25 توسط آذرباد |

 

 

چـو ضـحــاك شــد بــر جــهــان شــهــریــار

بــرو ســـالـــیـــان انـــجـــمـــن شـــد هـــزار

نـــهـــان گـــشـــت كـــردار فــــرزانــــگــــان

پــــراگــــنــــده شــــد كــــام دیــــوانــــگــــان

هــنــر خــوار شــد جــادویـــی ارجـــمـــنـــد

نـــهــــان راســــتــــی آشــــكــــارا گــــزنــــد

 

یکی از تاریک ترین زمان ها در شاهنامه پادشاهی ضحاک است. زمانی هزار ساله که در بالا استاد توس به زیبایی تاریکی زمان را نمایانده است. این داستان چون تمام داستان های دگر شاهنامه درونمایه ای دارد بس ژرف. نخستین کار ضحاک به اسیری بردن خواهران جمشید است. دو خواهر جمشید شاه، برترین بانوان زمان ایران هستند. فردوسی در نامیدن آن دو از واژه های پاکدامن و پوشیده رو استفاده می کند ولی ضحاک به آنها کژی و بد خویی می آموزد. ضحاک آنها را، زنان را، اول به یغما می برد، زنانی که زاینده اند و پروراننده. اگر امشاسپند سپندارمز که نگاهدار زمین است بانویی است و جشن سپندگان جشن بانوان سبب این است که زمین نیز بار دهنده و آفریننده و زایشگر است، چون بانوان. پس اگر ضحاک پرورانندگان را به کژی و بدخویی می برد هدف وی ساختن سدی در برابر زایش خوبی است.

 

كـه جــمــشــیــد را هــر دوخواهر بــدنــد

ســـر بـــانـــوان را چـــو افـــســـر بــــدنــــد

ز پــوشــیــده رویـــان یـــكـــی شـــهـــرنـــاز

دگـــــر پـــــاك دامـــــن بـــــنـــــام ارنـــــواز

بــــه ایــــوان ضــــحــــاك بــــردنــــدشــــان

بـــر آن اژدهـــافــــش ســــپــــردنــــدشــــان

بــــــپــــــروردشــــــان از ره جــــــادویــــــی

بــیــامــوخــتـــشـــان كـــژی و بـــدخـــویـــی

 

سپس ضحاک برای خورش مارهای خود هر روز دو جوان، نه هر جوانی، جوانی از تخمه (نژاد) پهلوانان را به خورشگران می سپارد تا مغزشان خوراک مارهای او شود. چرا جوان؟ چرا جوان ِ نژاده ( با اصل و نسب چرا مغز جوان؟ چرا خوراک مار شود؟ و هزاران چرای دیگر.

 

چــونــان بـُـد كــه هــرشــب دو مــرد جــوان

چـه كـهــتــر چــه از تــخــمــه ی پــهــلــوان

خــورشـــگـــر بـــبـــردی بـــه ایـــوان شـــاه

هــــمــــی ســــاخــــتــــی راه درمــــان شـــــاه

بــكـــشـــتـــی و مـــغـــزش بـــپـــرداخـــتـــی

مــــران اژدهــــا را خــــورش ســــاخــــتــــی

 

مار در آئین ایران از دیر باز نماد بدی، کژی و اهریمنی بوده است. اهریمن یعنی منش و اندیشه بد. ضحاک هر روز مغز دو جوان را خوراک اندیشه ها و پندارهای اهریمنی خود می کند و در واقع آنها را می کشد. در فرگرد اول وندیداد فقره ۲مزدااهورا می گوید: نخستین سرزمینی که من آفریدم ایرانویچ بود و اهریمن در آنجا اژی (مار) سرخ آفرید. همچنین در فرگرد ۱۴ و ۱۸نیز از اژی نام برده است. دیگر نمونه ها را می شود در یسنا ۹ و ۱۱ یا زامیادیشت جستجو کرد. واژگان اژدها و اژدر نیز از ریشه اژی می باشد که همگی جانورانی اهریمنی هستند.

از دیگر سو خوراک این مارهای کژاندیش (کج اندیش) مغز جوانان است. جوانانی که سازنده و آبادگر کشور هستند. جوانانی که اندیشه و پندار نیکشان سبب شکوفایی است و این آموزه های اهریمنی است که مغز این جوانان را خوراک مارهای اهریمنی می کند و آنان را از کار بیکار.

ولی دو پاک مرد نژاده که با صفت پاک دین و آینده نگر شناخته می شوند با تلاش خویش هر روز یک جوان را رهایی می دهند. به گونه ایی می توان گفت مغز یک جوان را پاک می گردانند و از کشته شدن یک جوان جلوگیری می کنند. چه، نادانی و کژاندیشی کمتر از مرگ نیست.

 

دوپــــاكــــیــــزه از گــــوهـــــر پـــــادشـــــا

دو مــــرد گــــرانــــمــــایــــه و پـــــارســـــا

یــــكـــــی نـــــام ارمـــــایـــــل پـــــاك دیـــــن

دگـــر نـــام گـــرمـــایــــل پــــیــــش بــــیــــن

 

و در نهایت هزاره تاریکی، این جوانان هستند که با مغزی بیدار و آگاه و خرد ورز به یاری فریدون و کاوه می آیند و ایران را به سوی نور رهنمایی می کنند. این تنها گوشه ای از درونمایه این داستان بود. هزاران نکته دیگر مانند پدر کشی ضحاک، تازی بودن ضحاک، به هند رفتن ضحاک و . . . وجود دارد که هر یک نکته ایست ژرف و در خور اندیشه

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/29ساعت 0:3 توسط آذرباد |

 

 

 

  این نوشته در پس نوشتار  ۳۷ نگاشته شده است

 

 

همی گفت بد روز و بد اخترم

ببارید آتش همی بر سرم

 از این پس غم او بباید کشید

بسی شور و تلخی بباید چشید

 

رستم نماد ایران است و ایرانی نماد راستی. ایرانی پهلوان پرور است و رستم پهلوان آرمانی. پس چرا داستان به دیگر سو می رود؟ در داستان رستم و اسفندیار، رستم آئین پهلوانی را پاس می دارد؟ تیر گز در چشمان اسفندیار نشان از آئین پهلوانی در مبارزه است؟؟؟

در سراسر شهنشاه نامه سترگ، تهمتن دو مرتبه دست به چاره و ترفند می یازد. هر دو مرتبه داستان در بن بست است و رستم راه داستان را می گشاید. نخستین بار در داستان سهراب، پیش از این از آن داستان سخن راندیم (نوشته های ۱۷ و ۲۱) و گفتیم که سهراب، مرگ است. نیرنگ دو دیگر در داستان اسفندیار است. هنگامی که تیرهای پرشمار رستم بر بدن روئینه ی پهلوان تاج دار ( اسفندیار) کارگر نمی افتد رستم در پی ترفند است و چاره را سیمرغ می گشاید، تیر گز. بهره بردن از تیز گز زهرگون دور از آئین پهلوانی است اما، رستم چه گاه از آن بهره  می برد؟؟؟ در هنگامه ای که پهلوان رودررو نیز ترفندی در دست دارد، ترفند روئینه تنی. پس رستم تنها و تنها ترفند را در برابر ترفند به کار می برد. رستم در گاهی (در زمانی) که چاره ندارد دست به ترفند می برد. تیر گز رستم پاد نمادی است در برابر روئینگی اسفندیار.   

در باور اسطوره ایی ایرانی  شاه و پهلوان پیوندی ناگسستنی دارند. اگر شاه تاج دار است، پهلوان هم تاج بخش. چه بسا پهلوانان در جایگاهی والاترند و شاهی را نمی پذیرند. در هنگامه ای که نوذر دگرگون می گردد، رسم های پدر در نوشت، و، بیدادگر شد دل شهریار، مردم به سوی سام می آیند که وی را بر تخت بر نشانند ولی سام:

 

بگوییم و بسیار پندش دهیم

به پند اختر سودمندش دهیم

 

یا در هنگامه ای که کیکاوس در بند دیو است ایرانیان تخت را شایسته رستم می دانند ولی زاده سام سوار، نه تنها تخت نمی خواهد بل به هفت خوان می رود و با کاوس کی باز می گردد.

این پیوستگی تاج دار و تاج بخش تا جایی پیش می رود که جان در گرو هم دارند و با پایان شاه تاج دار روزگار پهلوان تاج بخش هم به سر می آید. (رستم آگاه است با مرگ اسفندیار مرگ وی نیز از راه می رسد. پس از کشته شدن اسفندیار، شغاد، آن نابرادرتر برادر رستم را می کشد)

   

بدو گفت رستم ز یزدان سپاس

که بودم همه ساله یزدان​شناس

بگفت این و جانش برآمد ز تن

برو زار و گریان شدند انجمن

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 23:16 توسط آذرباد |

 

 

کنون ای سخن گوی بیدار مغز     یکی داستانی بیآرای نغز

سخن چون برابر شود با خرد     روان سراینده رامش برد

 

 

در داستان های ایرانی اسفندیار کمر بسته گسترش آئین بهی می باشد. اسفندیار به دست اشو زرتشت بزرگ روئین تن گشته است. زرتشت وی را در دریاچه ای سپنت فرو می برد تا روئین شود ولی اسفندیار چشمان خود را می بندد. پس تیر فقط بر چشمان او کارگر است. سیمرغ تیری خدنگ به رستم می دهد و او را می گوید که تیر بر چشم اسفندیار زن و رستم آن می کند که سیمرغ راه نمود...

 

 

اسفندیار کمر بسته خدمت به دین است و رستم حامی کشور ایران. اسفندیار گردی است روئین و زورمند، از نبرد بیم ندارد، رستم را دست بسته می خواهد تا به نزد شاه برد و به حکومت می اندیشد. در دیگر سو رستم نماینده مردم است. مردمی که تن به ظلم و جور نمی دهند. رستم ( بخوانید توده مردم) اسفندیار را دعوت به خردورزی می کند ولی اسفندیار رستم را می خواهد، دست بسته و دربند. نبرد آغاز می شود. تیرهای بسیاری بر بدن رستم می نشیند ولی رستم برجاست. رستم تنها یک تیر پرتاب می کند. برای رستم یک تیر کافیست تا داستان را به اوج برد.

 

من از شست تو هشت تیر خدنگ  

بخوردم ننالیدم از مام و ننگ

به یک تیر برگشتی از کارزار

بخفتی برآن باره نامدار

 

چه شد؟ مگر اسفندیار روئین نبود؟ چرا با یک تیر از پا درآمد؟ اسفندیار هنگام روئین شدن به دست زرتشت، چشم خود را بسته است. زرتشت حقیقت را به اسفتدیار نمایانده است ولی در آن هنگام اسفندیار چشمان خویش را بسته است. حقیقت را با چشم بسته نمی توان درک کرد. از این رو هنگام مواجهه با رستم نیک نمی اندیشد، نیک نمی گوید و نیک رفتار نمی کند. تیر رستم چشم او را می گشاید. اینک اسفندیار در خون است ولی با چشمانی بینا. اسفندیار می داند که رستم در کشته شدن او مقصر نیست. رستم بهانه ای است.

 

بهانه تو بُدی پدر بُد زمان

نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

 

رستم پیش از این سیاوش را برای ایران پرورانده است، به نیکی، پس اسفندیار نیز در آخرین نفس ها پرورش فرزند را به رستم می سپارد.

 

کنون بهمن این نامور پور من

خردمند و بیدار و دستور من

بمیرم پدر وارش اندر پذیر

همه هرچ گویم ترا یاد گیر

بیاموزش آموزش کارزار

نشستنگه بزم و دشت شکار

می و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگی و برخوردن از روزگار

که بهمن ز من یادگاری بود

سر افرازتر شهریاری بود

 

رستم تنها یک قهرمان رزم نیست، رستم پهلوانی ملی است. محبوبیت وی به یال و کوپال نیست بلکه به اندیشه والاست. وی با دشمن خویش نیک است و پرورش پور دشمن را می پذیرد.

 

تهمتن چو بشنید بر پای خاست

ببر زد بفرمان او دست راست

نشانمش بر نامور تخت عاج

نهم بر سرش بر دلارای تاج

 

در این گاه زواره به برادر می گوید؛ ای رستم بیاندیش و آگاه باش اگر تو بهمن را آموزش دهی و بپایی دیر زمانی دگر که وی بر تخت شاهی نشست و دارای جاه و کام گشت به کین پدر بر تو خواهد تاخت :

 

که گر پروری بچه نره شیر

شود تیز دندان و گردد دلیر

نگه کن که چون او شود تاجدار

بپیش آورد کین اسفندیار

 

رستم زواره را به اندیشه نیک می خواند و پروراندن بهمن را می پذیرد.

 

من آن برگزیدم که چشم خرد

بدو بنگرد نام یاد آورد

 

سپس:

 

تهمتن ببردش بایوان خویش

همی پرورانید چون جان خویش

همی بود بهمن بزابلستان

بنخچیرگاه با می و گلستان

سواری و می خورن و بارگاه

بیاموخت رستم بدان پور شاه

بهر چیز پیش از پسر داشتش

شب و روز خندان ببر داشتش

 

داستان غم انگیز است. دو پهلوان دلیر رو در رو می شوند و شاعر باید انتخاب کند. یا اسفندیار که مزداپرستی را در جهان گستراند، باید برود یا رستم دست به بند دهد. رستم پشت و پناه ایران است نباید نابود شود. چکامه سرای توانای توس رستم ایران زمین را نگه می دارد ولی اسفندیار هم پیروز می شود. زیرا چشم خردش گشوده می شود و راستی (حقیقت) را می بیند.

چه پیروزی بالاتر از پیروزی بر نادانی و خودبینی؟؟؟ و این رمز زیبائی، غمگین داستان شاهنامه است. چه در انتها پیروزی از آن راستی است و بس

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 19:35 توسط آذرباد |

 

 

        همه کارهای جهان را در است         مگر مرگ کان از در دیگر است

 

در باورهای ایرانی مرگ زائیده ی آمیختگی است. هنگامی که دیو مرگ به بدن وارد شود از این آمیختگی مرگ پدیدار می شود.  در جائیکه زروان به شک فرو می افتد، اهریمن که زاده شک است نمایان می شود و با آمیخته شدن اهریمن و اهورامزدا، مرگ قدرت خودنمایی می یابد.

به نوشته های پیشین می رویم ( هفده (سهراب ۱) و بیست و یک (سهراب ۲) ) در آنجا دیدیم که سهراب زاده یک آمیختگی میباشد. از یک سوی رستم است:

 

تویی از همه بد به ایران پناه

ز تو برفرازند گردان کلاه

 

و از دیگر سوی، سهراب، تهمینه است:

 

چنین داد پاسخ که تهمینهام

تو گوئی که از غم به دو نیمه ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم

 

پس، از این آمیختگی  و مرگ سهراب به میانه داستان می آید.  سهراب در زمان زایش مرگ است پس چاره ای در پیش نیست جز... جز مرگ.  از هژیر نشان پدر می گیرد ولی او که بر جان خویش بیمناک است لب نمی گشاید.  از رستم نام و جای را جویا می شود، رستم پاسخ نمی آراید.

در هنگامه نبرد، رستم ما، با دو سهراب در نبرد است.  سهراب نخستین، سهرابِ ایرانی است، سهرابی که یاد آور جوانی رستم است. تنها کسی در شهنشاه نامه که پشت رستم را به زمین می ساید.  پس رستم در نبرد با جوانی خویش شکست می خورد. در این هنگام سهراب انیرانی (غیر ایرانی) به داستان آمده و جای سهراب ایرانی را می گیرد، پس دیگر رستم نباید شکست را ببیند چرا که وی پشت و پناه ایران است.  پس در خیزشی حماسی این بار رستم ایران بر سهراب انیران چیرگی می نماید:

 

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بر شیر بیدار دل بردرید

 

 پس در هنگامه ای که رستم پشت بر خاک است و سهراب را به ترفندی می فریبد،

 خرده ای بر تهمتن راوا نیست، که  سهراب خود مرگ است. چه رستم ترفندی به کار

ببرد یا دست از ترفند بگشاید.

 

                                                                  به تو داد یک روز نوبت پدر

                                                                 ســزد گر  ترا نوبت  آید  بــسر

                                                                چنین است و رازش نیامد پدید

نیابی  به خیره چه  جویی کلید

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت 16:31 توسط آذرباد |

 

 

نگنجد  جهان   آفرین  در   گمان        که او برترست اززمان ومکان

ز خاشاک ناچیز تا عرش راست        سراسر به هستی یزدان گواست

 

راستین مرد شهنشاه نامه فریدون، به کمک کاوه بر می خیزد و ایران را از سیاهی ضحاک پاک می کند.  فریدون سه پسر دارد. سلم، تور و ایرج.  فریدون پس از جستجوی بسیار دختران شاه یمن را سزاوار همسری فرزندان می بیند و پس از ازدواج آنان جهان را به سه قسمت تقسیم میکند.

    

              نـهـفــتــه چــو بــیــرون كــشــیــد از نــهــان

          بــه ســه بــخــش كــرد آفــریــدون جــهــان

          نـخـسـتـیـن بــه ســلــم انــدرون بــنــگــریــد

          هــمـــه روم و خـــاور مـــر او را ســـزیـــد

          دگـــــر تـــــور را داد تـــــوران زمــــــیــــــن

          ورا كـــرد ســـالـــار تــــركــــان و چــــیــــن

          از ایــشــان چــو نــوبــت بــه ایــرج رســیــد

          مــــر او را پــــدر شــــاه ایــــران گــــزیــــد

         

شرق تور را داد، ناحیت روم سلم و اقلیم میان را که آن را ایران زمین خوانند؛ عراقین، آذربایجان، پارس، خراسان و حجاز تا حد یمن به ایرج داد ( تاریخ بلعمی ).  پاره مشرقی را که اندرو ترک و چین است پسرش را داد توژ پاره مغربی که اندرو روم است پسرش را داد سلم و پاره میانکی که ایرانشهر است پسرش را داد ایرج ( حمزه اصفهانی ).

هر یک از فرزندان به سرزمین خود می روند و این شروع داستانی است زیبا. برادران مهتر ( بزرگتر ) بر ایرج برادر کهتر خویش رشک می برند. زیرا که او وارث برترین سرزمین است، ایران. برادران مهتر نامه ای به فریدون نوشته و لب به اعتراض می گشایند :

     

          ســه فــرزنــد بــودت خــردمـــنـــد و گـــرد

            بـــزرگ آمـــدت تـــیـــره بــــیــــدار خــــرد

          نــدیــدی هـــنـــر بـــا یـــكـــی بـــیـــشـــتـــر

          كـــجـــا دیـــگـــری زو فـــرو بــــرد ســــر

          یـــــكـــــی را دم اژدهــــــا ســــــاخــــــتــــــی

          یـــكـــی را بـــه ابـــر انـــدر افــــراخــــتــــی

          یــكـــی تـــاج بـــر ســـر بـــه بـــالـــیـــن تـــو

          بــرو شــاد گــشـــتـــه جـــهـــان بـــیـــن تـــو

          نــه مــا زو بــه مــام و پـــدر كـــمـــتـــریـــم

          نـه بـر تــخــت شــاهــی نــه انــدر خــوریــم

 

فریدون به ایرج می گوید خود را آماده کن که نبردی سخت در پیش است. فریدون بوی کینه و آز را حس می کند، اما ایرج که زین پس نماد ایرانیست، راه دیگری پیش می گیرد. به پدر می گوید جنگ!!! برادر کشی!!! چرا؟ با گفتگو می شود این مشکل را حل کرد. در فرهنگ ایرانی جنگ اولین راه نیست بلکه آخرین راه است ( در درفش ایران هم پس از آبادانی (رنگ سبز)  و صلح ( رنگ سپید) در آخرین مرحله به رنگ قرمز می رسیم که رنگ جنگ است ). ایرج راهی کشور برادر می شود تا به گفتگو بپردازد او خطاب به برادران می گوید :

        

          مـن ایـران نـخـواهــم نــه خــاور نــه چــیــن

          نــه شــاهــی نــه گــســتـــرده روی زمـــیـــن

          بــزرگــی كــه فــرجــام او تــیــرگــیــســـت

          بــر آن مــهــتــری بــر بــبــایــد گــریــســت

          ســپـــهـــر بـــلـــنـــد ار كـــشـــد زیـــن تـــو

          ســرانــجــام خـــشـــتـــســـت بـــالـــیـــن تـــو

          مـــرا تـــخـــت ایــــران اگــــر بــــود زیــــر

          كـنـون گـشـتــم از تــاج و از تــخــت ســیــر

          ســـپـــردم شـــمـــا را كـــلـــاه و نـــگــــیــــن

          بـــدیـــن روی بـــا مـــن مـــداریــــد كــــیــــن

            مــرا بــا شــمــا نــیــســت نــنــگ و نـــبـــرد

روان را نــبــایـــد بـــریـــن رنـــجـــه كـــرد

 

این منش ایرانیست آز و گردن کشی جایی ندارد ولی سخنان ایرج تاثیری در برادران ندارد.

     

            نـــیـــامـــدش گـــفـــتـــار ایـــرج پـــســـنــــد                 

نـــبـــد راســــتــــی نــــزد او ارجــــمــــنــــد

 

برادران ایرج را می کشند ولی حاصل، کین و نفرت است که باقی می ماند و باعث سالها جنگ می شود. جنگ هایی که می شد در ابتدا با گفتگو و خرد از آنها جلوگیری کرد. و بی شک سفر ایرج به توران پایه گذار گفتگو در جهان بود و باید این سفر را اولین سفر دیپلماسی ثبت شده دانست.

مسئله گفتگو در جای جای آئین ایرانی نمایان است. در اوستا که بی شک از قدیمترین کتاب های جهان است می بینیم که مزدا اهورا وحی و الهام یک طرفه ندارد. اشو زرتشت می پرسد، مزدا اهورا پاسخ می دهد، اشو زرتشت می اندیشد و پرسش بعدی. و این گفتگو ادامه دارد تا حقیقت روشن شود. زور، جبر و نبرد جایی ندارد هر چه است گفتگو همراه با خرد و اندیشه است. که باعث شعله کشیدن زبانه های آتش حقیقت می شود. 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 0:1 توسط آذرباد |

 

 

این نوشته قسمت دوم از نوشته هفده ( سهراب 1) می باشد. شما دوستان را به خواندن قسمت دوم آن فرا می خوانم.

 

 

          سخن چون برابر شود با خرد

              روان سراینده رامش برد

 

داستان رستم و سهراب پیام بسیار دارد. سهراب دلیر و جوان و خردمند است. سهراب گوی است، یال و کوپال دار. سهراب نژاده است و از تخمه سام ِ نریمان ولی نا آگاه است. پدر خویش را نمی شناسد. نیای خویش و ایران را نمیشناسد که اگر از ایران آگاه بود هرگز نمی گفت :

     یکی سخت سوگند خوردم به بزم

     بدان شب کجا کشته شد ژند رزم

     کز ایران نمانم یکی نیزه دار

     کنم زنده کاوس کی را به دار

 

گر پدر را می شناخت چنان گستاخانه سخن نمی راند که پدر بگوید:

 

     بدو گفت نرم ای جوان مرد گرم

     زمین سرد و خشک و سخن گرم و نرم

و امروز نیز گر ایران را نشناسیم، گر به اندیشه ایرانی آگاه نشویم و گر پدرانمان را نشناسیم؛ ما سبب تراژدی دیگری از جنس سهراب خواهیم شد. این بار نیز سهراب وار بازیچه ای در دست دشمنان ایران خواهیم شد. که تراژدی بس غمناکی است.

                                     

                                                                یکی داستانست پر آب چشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 15:18 توسط آذرباد |

 

 

           کنون  رزم    سهراب   رانم   نخست

          از آن کین که او با پدر چون بجست

 

و رستم پهلوی سهراب را می شکافد. این پایان تراژدی مرگ سهراب است و شاید پایان دوره پهلوانی، چرا که پس از نریمان و سام و زال و رستم دیگر سهرابی نیست. این یک سوی داستان است ولی سوی دیگر چیست؟ سهراب از پشت رستم است ولی از خاک ایران نیست. سهراب پروش یافته انیرانیست. سهراب اندیشه انیرانی دارد. و در سوی دیگر رستم از خاک ایران است و پاسبان آن. رستم پرورش یافته در خاک ایران است و رستم!

دل و پشت گردان ایران تویی

بچنگال و نیروی شیران تویی

ز گرز تو خورشید گریان شود

ز تیغ تو ناهید بریان شود

تویی از همه بد به ایران پناه

ز تو برفرازند گردان کلاه

 

سهراب به ایران یورش آورده و رستم به خویشکاری (وظیفه) می پردازد. نگاهبانی ایران و ایرانی. برای نگاهبانی ایران و غرور ایرانی، رستم، سهراب و اسفندیار یا افراسیاب و خاقان نمی شناسد. پس او می ایستد در مقابل پور خویش.

در پایان رستم ناراحت و غمین است او پور خویش را نیست کرده. سخت است. این غم را در پایان داستان اسفندیار هم می بینیم. ولی این غم، تنها غم از دست دادن فرزند نیست بلکه غم از دست دادن انسان است. انسانی شایسته. جایگاه انسان خوب همواره در شاهنامه نمایان است خواه دوست باشد یا نباشد. افراد دلیر و خردمند و زیبا لایق ستایشند.

به گیتی که کشتست فرزند را

دلیر و جوان و خردمند را

که دانست کین کودک ارجمند

 بدین سان گردد چو سرو بلند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 21:21 توسط آذرباد |

 

 

به واقع دلیل ماندگاری شاهنامه چیست؟ به چه دلیل در گذر زمان، هرگز گرد فراموشی بر شاهنامه ننشسته و با تغییر حکومت ها و نگرش ها همچنان مورد توجه بوده است؟  شاهنامه داستان و فسانه نیست. سراسر حقیقت است و روایات زندگی ایرانی. روایت انسان، شاهنامه سپید نیست. در شاهنامه همه خطا می کنند و اشتباه، قهرمانان شاهنامه همانند ما انسانند. پهلوان ایران فرزند خویش زال را از خود می راند. پهلوان ایران زال، پروش یافته سیمرغی است که جفتش در هفت خوان اسفندیار رو در روی اسفندیار است. اسفندیار کمر بسته دین است و سودای قدرت دارد. در مقابل پدر و شاه ایران می ایستد و تاج شاهی طلب می کند. زال به دربار مهراب کابلی می رود. مهراب از نژاد ضحاک است ولی دخترش می تواند زایشگر رستم ایران باشد. رستم! حافظ ایران است ولی به جنگ توران نمی رود تا ایران شکست می خورد و رستم اینبار نه در نقش حافظ بلکه در نقش غرور لگد مال شده ایران به پا می خیزد. رستم اشتباه می کند، فرزند را می کشد. رستم با نیرنگ سهراب را سرخ گون می کند. سیاوش هنگامی که پیمان ببندد بر پیمان خویش می ایستد حتی اگر پیمان با تورانیان باشد. ولی ایرانیان دوست ندارند سیاوش، وارث تاج ایران را در پناه تورانیان ببینند. افراسیاب دشمن ایران است ولی دستور (وزیر) او پیران فردی با گوهر است دانا و داننده است. سنجش خوبی و بدی در شاهنامه مرزها نیست. منش ها خوب و بد را جدا می کند. شاهنامه سراسر داستان زندگیست. زندگی هیچگاه سپید و سیاه نیست. خاکستری است. خوبی و بدی در کنار هم معنا می یابند. فرزندان گیو در کنار هم می جنگند و خاک ایران را سرخ می کنند. ولی برادری دیگر شغاد، آن نا برادرتر یرادر، برادر را در چاه می افکند. سیندخت نشان خرد است و کتایون نشان مادر ولی سودابه نشان حسد و کینه است.  و هزاران نشان دیگر در شاهنامه که رنگ شاهنامه را خاکستری ساخته، رنگ حقیقی زندگی. و به این دلیل است که ما انسان های شاهنامه را می فهمیم. غرور، حسد و گستاخی آنان را موجه می بینیم و دوستشان داریم.

نگرش ایرانی به دشمن هم جالب است. ارجاسپ دشمن است دشمن ایران و دین ولی در معرفی او می بینیم :

          چو ارجاسپ شیر افکن نره شیر

بلاشان رو در روی بیژن ایستاده برای نبرد با ایران و شاهنامه می گوید :

          ز ترکان بیامد دلیری جوان

          بلاشان بیدار دل پهلوان

کندر میمنه لشگر چین را آراسته تا رستم را شکست دهد ولی :

          ابر میمنه کندر شیر گیر

          سواری دلاور به شمشیر و تیر

 

فردوسی توهین و ناسزا در کار ندارد. دلاور را دلاور می خواند. خرد ورز را خردمند. این برتری گوهر ایرانی است که  از پس تمام این سپیدی ها و سیاهی ها نمایان و روشن است و باعث سربلندی ایرانست. و این حقیقت گویی است که شاهنامه را جاودان ساخته.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 0:32 توسط آذرباد |

 

 

از دیر باز انسان ها در پی یافتن و تهیه نشان هایی بودند که وابستگی و اتحاد خود را نمایان سازند. ایرانیان نیز در این بین پیشتاز بوده و از دیر باز درفش خویش را داشته اند. بطوری که کوروش نماد عقاب را برگزید و این نماد تا زمان آخرین پادشاهان هخامنشی استفاده میشد.

قدیم ترین درفشی که در تاریخ و داستان های ملی به آن بر می خوریم پیش بند چرمین کاوه آهنگر است. هنگامی که کاوه برای داد خواهی نزد ضحاک رفت ولی کامیاب نگشت پیش بند چرمین خویش را بر نیزه کرده و مردم گرد آن جمع گشتند – پیش بند چرمین نشانه اتحاد آنان گشت – و ضحاک را نابود کردند. پس از به سلطنت رسیدن فریدون، فریدون این درفش را حفظ کرد و آن را با گوهرهای فراوان آراست. و تمام شاهان بعدی نیز هر یک گوهرهایی بر درفش افزودند. این درفش به پاسداشت دلاوری کاوه، درفش کاویانی نام یافت. رنگ های درفش کاویان زرد، سرخ و بنفش ثبت شده است. طبق اسناد تاریخی درفش کاویانی تنها یک درفش افسانه ای نبوده. بل در کتاب المعجم ثبت است که، در زمان چیرگی تازیان این درفش کاویان را که پوست پلنگی با گوهرهای فراوان بود نزد عمر خلیفه بردند و عمر پس از برداشتن گوهرها دستور سوزاندن پوست را داد. پس از چیرگی عرب، ایران تا دو قرن درفشی ملی نداشت البته در این بین دلاورانی چون بابک بودند که هر یک درفشی خاص خود داشتند. پس از آن با تشکیل حکومت های ملی در ایران دگر بار درفش ملی ایران برافراشته شد که نقش و طرح این درفش ها خارج از بحث حاضر است.

خـــروشـــیـــد و دســـت بـــر ســـر ز شـــاه

كـــه شـــاهـــا مــــنــــم كــــاوه ی دادخــــواه

از آن چــرم كــاهـــنـــگـــران پـــشـــت پـــای

بــــپــــوشــــنــــد هــــنــــگــــام زخـــــم رای

هــمــان كــاوه آن بــر ســـر نـــیـــزه كـــرد

هــمــان گــه ز بـــازار بـــرخـــاســـت گـــرد

فـرو هــشــت ازو ســرخ و زرد و بــنــفــش

هـــمـــی خـــوانـــدش كـــاویـــانـــی درفــــش

از آن پـس هـر آن كـس كـه بــگــرفــت گــاه

بــه شــاهــی بــه ســر بــر نــهـــادی كـــلـــاه

بـــر آن بـــی بـــهـــا چــــرم آهــــنــــگــــران

بــرآویــخـــتـــی نـــو بـــه نـــو گـــوهـــران

 

در تمام دوران شاهی می بینیم که شاهان رسم افراشتن پرچم را انجام داده و در واقع اولین کار همواره به حرکت در آوردن درفش بوده است.

بدو داد شاه اختر کاویان

بران سان که بودی برسم کیان

یا

چو بنمود خورشید تابان درفش

معصفر شد آن پرنیان بنفش

یا

ببستند گردان ایران میان

بیاورد گیو اختر کاویان

یا

بکوه اندرون خیمه ها ساختند

درفش سپهبد برافراختند

 

و این اهمیت و مرکزیت درفش است که ایجاب می کند جایگه درفش همواره در میان باشد تا مردم به گردش جمع شوند. یا در هنگام دفاع امکان حفاظت از آن با سهولت بیشتری انجام یابد.

درفش خجسته میان سپاه

ز گوهر درفشان بکردار ماه

یا

سپهدار گودرزشان در میان

درفش از برش سایه کاویان

 

برافراشته بودن درفش نشانه برافراشته بودن حامیان درفش است. از همین رو هنگامی که گودرز و پیران ویسه در بالای بلندی به نبرد بر می خیزند پیمان می بندند که :

سپهدار گودرز کرد آن نشان

که هر کو ز گردان گردنکشان

بزیر آورد دشمنی را چو دود

درفشی ز بالا بر آرند زود

 

یا در نبردی دیگر هنگامی که پهلوانان زیادی چون فرود و ریو کشته می شوند و فریبرز که فرمانده و درفش دار ایران است پشت به دشمن می کند هومان به تورانیان نوید می دهد که :

چنین گفت هومان که آن اختر است

که نیروی ایران بدو اندر است

درفش بنفش ار به چنگ آوریم

جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

 

و بواسطه همین والا مقامی درفش است که بیژن در پی فریبرز می شود و درفش را از او گرفته و بمیان سپاه می آورد تا ایرانیان نیرو و همازوری (اتحاد) خویش بازیابند.

همانگونه که اشاره شد درفش نشانه همازوری است و نیروی ایران بدو اندر است. استاد توس چه بخردانه این نکته را دریافته و درفشی تا جاودان افراشته بر ما یادگار گذاشته :

نگه کن که این نامه ای جاودان

درفشی بود بر سر بخردان

بماند بسی روزگاران چنین

که خوانند هر کس برو آفرین

سخن ماند اندر جهان یادگار

سخن بهتر از گوهر شاهوار

 

تا جاودان افراشته درفش ایران. ایدون چنین باد

 

پرچم!!!

در هیچیک از کتب قبل از قرن ۵ و ۶چون شاهنامه، ویس و رامین، رودکی، دقیقی و . . . به واژه پرچم بر نمی خوریم. در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع، انجمن آرای ناصری و بسیاری دیگر از فرهنگ ها و لغت نامه ها پرچم به معنی دم نوعی گاو موسوم به غژغاو یا کژگاو می باشد. حال چرا و چگونه پرچم تغییر نام یافته و جای درفش نشسته جای بسی گفتگوست. ( جهت مطالعه بیشتر نگاه کنید به هُرمَزدنامه نگارش انوشه روان استاد پورداود ) 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 12:59 توسط آذرباد |

 

 

 

نخستین که نوک قلم شد سیاه

گرفت آفرین بر خداوند ماه

خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور

خداوند پیروزی و فرهی

خداوند دیهیم و شاهنشهی

خداوند جان و خداوند رای

خداوند نیکی ده رهنمای

 

اگر ایرانیان نخستین مردمی بودند که آفریننده یکتا را با نیروی خرد و اندیشه خود شناختند ناگزیر این منش یکتا پرستی باید در جای جای فرهنگ این مردم رخنه کرده باشد. از این روست که در اوستا بارها و بارها می خوانیم:

          ینگهه هاتم آئت یسن پئیتی ونگهو

          مزدا و اهور و وئثا اشات هچا

          یاونگهمچا تسچا تاوسچا یز مئید

          مزدااهورا آگاه است از آن کسی که در میان موجودات ستایشش برتر است، بر حسب راستی، این چنین مردان و این چنین زنان را می ستاییم.

یا در تمام کتیبه های موجود از هخامنشیان یا ساسانیان مشاهده می کنیم که پادشاه تمام قدرت خود را از دادار میداند و تمام موفقیت ها را به یاری و خواست اوست که به پایان رسانده است. در شاهنامه هم بارها و بارها از ستایش و نیایش مردم یاد شده و چه بسا در هیچ کتابی به این مقدار از خداوند نام برده نشده است.

نخست از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

همه بندگانیم و ایزد یکیست

پرستش جز او را سزاوار نیست

چز از بندگی پیشه من مباد

جز از راست اندیشه من مباد

بدان آفرین کو جهان آفرید

بلند آسمان و زمین آفرید

 

پس از پیروزی بیژن بر هومان، پهلوان ایرانی رو به آسمان می گوید :

که ای برتر از جایگاه و زمان

ز جان سخن گوی و روشن روان

تویی تو که جز تو جهاندار نیست

خرد را بدین کار پیکار نیست

 

و پس از سخت شدن کار در میانه جنگ با افراسیاب، کیخسرو را چنین می بینیم :

وز آن جایگه شهریار زمین

بیامد به پیش جهان آفرین

ز لشکر بشد تا بجای نماز

ابا کردگار جهان گفت راز

اگر داد بینی همی رای من

مگردان از این جایگه پای من

 

ستایش ایرانی از روی ترس و بیم نیست بل ایرانی از روی مهر به ستایش می نشیند

بیزدان پناهید و فرمان کنید

روان را به مهرش گروگان کنید

نخست آفرین خداوند مهر

فروزنده ماه و گردان سپهر

 

ستایش و آفرین خواندن را باید در دو جنبه بررسی کرد. نخست ستایش آفریننده، که همان طور که ذکر شد ایرانیان اولین ستایشگران خداوند بودند. و در مرحله دوم ستایش و قدر دانی از انسان هایی که شایسته آفرین می باشند. همانطور که در اوستا هم دیدیم در هنگام نیایش پس از مزدا اهورا مردمانی را می ستاییم که در ستایش مزدا برتر هستند. در کتاب Cyropedia می خوانیم : ایرانیان نخستین چیزی که به کودکان خود می آموزند قدر دانی و قدر شناسی از دیگران است. و سخت ترین مجازات ها برای کودکان نا سپاس است. اما در شهنشاه نامه، کیخسرو پس از شنیدن دلاوری های بیژن در جنگ دوارده رخ :

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بد روزگار

دگر آفرین کرد بر پهلوان

که جاوید بادی و روشن روان

 

پس از پیروزی رستم در نبرد هم واکنش مردم را چنین می بینیم :

ز پیروز گشتن نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

بایرانیان گفت با کردگار

بیامد نهانی هم از آشکار

بپیروزی اندر نیایش کنید

جهان آفرین را ستایش کنید

بزرگان بپیش جهان آفرین

نیایش گرفتند سر بر زمین

چو از پاک یزدان بپرداختند

بران نامدار آفرین ساختند

 

در جای دیگر گیو یزدان را  ستایش می کند به پاس هوش و قدرتی که به پسرش داده است :

بدادار گفت از تو دارم سپاس

تو دادی مرا پور نیکی شناس

همش هوش دادی و هم زور کین

شناسای هر کار و جویای دین

 

در اینجا یاد آور میشویم خداوند به کاخ و خانه نیاز ندارد و هدف از بنیاد نیایشگاه :

خدای جهان را نباشد نیاز

نه جای خور و کام و آرام و ناز

پرستشگهی بود تا بود جای

بدو اندرون یاد کرد خدای

 

و ما هم با هم زمزمه می کنیم :

توانا و دانا و پاینده ای

خداوند خورشید تابنده ای

نگهدار دین و تن و هوش من

همان نیروی جان و گر توش من

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 9:32 توسط آذرباد |

 

 

اگر حکیمان اختلاف انسان و حیوان را در اندیشه و خرد دانسته اند. بی شک برترین مردمان خردورزترین آنان می باشد. پس چه برتر سرزمینیست که پیغام آورش به پیغمبر خرد شناخته شده باشد. چه برتر سرزمینیست که از دیر باز در میان خاور و باختر پذیرای اندیشه ها بوده و هر خوب را به پاس خوب بودن از دوست و دشمن پذیرا شده. چه برتر سرزمینیست که همواره اندیشمندان و دگر اندیشان یونان در فرار از جهل اطرافیان این سرزمین را برای خود برگزیده اند. و چه برتر سرزمینیست که از زرتشت و کوروش تا مانی و مزدک و باربد تا بابک و مازیار و دقیقی و تا لیث و نادر و امیر کبیر و بسیاری مهان این خاک را برگزیدند. به فرهنگنامه این سرزمین نگاهی می کنیم تا خرد و اندیشه را در آن جستجو کنیم. در سرآغاز می بینیم :

به  نام  خداوند  جان  و خــــرد

کزین  برتر  اندیشه   برنگزرد

خداوند  نام  و خداونــــد  جـای

خداونــــد  روزی  ده  رهنـمای

زنام و نشان و گمان برتر است

نگارندهء    برشده   پیکر  است

به   بـیـننـدگان   آفریـنـنـده   را

نبینی  مرنجان  دو  بـیـنـنده  را

نیــابد  بدو  نیز  اندیـــــشه  راه

 که او برتر از نام  و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد

نیـابد  بدو  راه  جان  و  خــــرد

خــــردگر  سخن  برگزیند  همی

همان  را  گزیند  که  بیند   همی

خرد را و جان راهمی سنجد اوی

در انــــدیشه سخته کی گنجد اوی

 

حکیم توس خرد را برتر از هر چه ایزد آفریدست می داند و خدای یکتا را خدای خرد می داند. هر چند در جای جای شاهنامه حرف از خرد و اندیشه است ولی استاد به این بسنده نکرده و کاملا روشن خرد را وصف کرده. خرد را نخستین آفرینیش می داند. نگهبان جان، راهنما و دستگیر در هر دو جهان، خرد رهاننده مرد از بلا ها می باشد و ارزش و زیور مردان خرد آنانست :

کنون  ای  خردمـــند  وصف  خـــرد

بدین   جایــگه  گـفــتــن  اندر  خورد

کنون   تا  چه  داری  بیار از خـــرد

که  گوش  نـیـوشنــده  زو  بر  خورد

خــرد بهتر  از  هر چه  ایـــزد  بداد

ستایش  خــــرد  را  به  از  راه  داد

خــــرد  رهنمای  و خـــرد  دلگشای

خرد  دست  گیرد  به  هر دو سرای

خــــرد  چشم  جانست چون  بنگری

تو  بی  چشم  شادان  جهان  نسپری

نخست  آفرینش  خـــــرد  را  شناس

نگهبان  جــان  است و آن  سه  پاس

سه پاس تو چشم است وگوش وزبان

کزین سه رسد نیک  و  بد  بی  گمان

. . .

تو چیزی مدان کز خــــرد برتر است

خــــــرد  بر همه  نیکویها  سر  است

. . .

فزون  از خــــرد  نیست  اندر  جهان

فروزنده ی   کهـتـــران  و  مــــــهان

هر  آنکس  که  او شاد  شد  از خـرد

جهان  را  بکردار  بد  نـسـپـــــــــرد

رهاند  خــــــــــرد  مرد  را  از  بلا

مبــــادا  کسی  در  بلا  مبـــــــــــتلا

خــــــــــرد  افسر  شهــــریاران  بود

همان   زیور   نامـــــــــداران    بود

 

در جای دیگر می بینیم بوذرجمهور، وزیر خردمند ساسانی در نصیحت پادشاه می گوید :

خرد مرد را خلعت ایزدیست

 

و این ارزش خرد است که ایرانیان را در طول تاریخ به عنوان پیشتازان علم به جهانیان معرفی کرده. چرا که ایرانیان کسب دانش را بر هر کس واجب دانسته و این امر هم در کتاب اوستا به کرات آمده هم در مطالعه تاریخ ایران به کرات به نام هایی که مشتق از چیستا (دانش) می باشد بر می خوریم و در شهنشاه نامه هم می بینیم که :

                               زهر دانشی  چون سخن بشنوی

ز آموخـــتن  یک زمان  نغنوی

چو  دیدار یابی  به  شاخ  سخن

بدانی  که  دانــش  نیاید  به  بن

 

البته در مقابل این ابیات بلافاصله فروتنی و تواضع ایرانیان به چشم می آید که :

                   هر آنگه که  گویی  که دانا  شدم

                   بهر  دانــــــــشی  بر  توانا  شدم

                   چنان دان که نادان تری آن زمان

                   مشو بر تن  خویش  بر بد    گمان

                   نباید  که  گویــــی  که   دانا  شدم

                   بهــر  آرزو  بر  تــــــــوانا  شدم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 22:35 توسط آذرباد |

 

 

سفر در تاریخ را آغاز می کنیم، سفری برای یافتن زن در تاریخ. در آسیای صغیر دختران برهنه را می بینیم که در معابد نشسته اند تا آغوششان میزبان مهمانان معبد باشد. به غرب حرکت می کنیم تا به مهد فرهنگ!!! و تمدن!!! برسیم، به یونان. زن را می بینیم ولی با نام شهروند دوم. به جنوب می رویم تا به جزیره اعراب می رسیم و آنان کاری با دختران خود می کنند که حتی حیوانات هم نمی کنند، دختران زنده به گور میروند. اما از دور دست نجوایی به گوش می رسد، نزدیک و نزدیک می شویم. مردی با صدائی آرام و دلنشین در حال زمزمه است :  می ستائیم تمام مردان و زنان پارسا را. . .  اینجا چگونه خاکیست؟ زنان در کنار مردانند؟!! و مرد می گوید: اینجا سرزمین سپنت ایران است و من در دل اما با تمام وجودم تکرار می کنم اینجا سرزمین سپنت ایران است.

به راستی چه فاصله ایست بین بینش ایرانی و انیرانی. اگر امروز مردم حرف از به حکومت رسیدن زنان در آلمان و اسپانیا و شاید آمریکا می زنند و آن را شروع عصری دیگر برای زن می دانند در این خاک سپنت بانوانی چون پوران دخت و آزرمیدخت تاج دار بودند.

برای بررسی جایگاه زن در ایران بهتر دیدم که گریزی به شاهنانه بزنم که به راستی آئینه ای است پاک از فرهنگ و منش ایرانی.

اولین بانوان در شاهنامه ارنواز و شهرناز نام دارند. این دو خواهران جمشیدند که پس از یورش ضحاک به دربار او برده می شوند. پس از این دو نوبت به فرانک می رسد که چهاردهمین نام در شاهنامه است. با حضور فرانک، زن نام خود را در داستان های ایران مطرح می کند زین پس زن موجودی است که داستان ها را می سازد و تعیین می کند، نه موجودی که در داستان حضور دارد. فرانک همسر آبتین و مادر فریدون است.

فرانک بدش نام و فرخنده بود

به مهر فریــدون دل آکنده بود

 

ایران در چنگال ضحاک اسیر است و فرانک باری سنگین بر دوش دارد، بار پرورش فریدون که رهاننده ایران است و این بانو چه سربلند این ماموریت را به انجام می رساند.

یک گام به جلو می رویم به کابل می رسیم و نیک بانوئی را می بینیم سیندخت نام که با اندیشه خود باعث مهرورزی همسرش مهراب کابلی و زال می شود. بی شک او اولین سفیر زن در پهنه تاریخ است. او بانوئیست که در دامنش رودابه پروش یافته و رودابه آنچنان بزرگ است که می تواند رستم را مادری کند.

                یکی  پادشاه   بود     مهراب    نام

                زبر دست با گنج و گسترده کام

                دو  خورشید  بود اندر ایوان  او

                چو  سیندخت و رودابه ماه روی

 

شگرف فرهنگیست تهمینه، گرد آفرید، به آفرید، همای، فرنگیس، گلشهر... شیر زنانی مرد تر از هر چه مرد.

پادشاهان در شاهنامه فرزندان را به ازدواج می خوانند با زنانی که :

                اگر  پارسا  باشد     و  رای   زن

یــکی   گنج  باشد  براگنـــده  زن

                بـــــویژه  که  باشد  به  بالا   بلند

فروهشته  تا  پای مشــکین   کمند

                خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش نرم خوب وآوای نرم

 

گزنفن در تاریخ خود می گوید : مقام و منزلت مادر و همسر پادشاهان ایرانی همچو شاه مقامی بس بلند است و امروز نیز ما باید بر فرهنگ خویش باشیم. بر فرهنگی که جشن اسفندگانش تاکیدیست بر مقام زن. تاکیدی بر زن که ریشه ی زندگی و زیبائیست. و هزاران نکته و پند و پیوند. . .  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 22:52 توسط آذرباد |