سر مست اگر درآیی عالم بهم بر آید
خاک وجود ما را گرد از عدم بر آید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر آید
خلوت نشین جان را آه از حرم بر آید
گلدسته امیدی بر خاک عاشقان نه
تا رهروان غم را خار از قدم بر آید
به بهانه ۱۴ تیر زاد روز آموزگار بزرگ ایرانی
و روز قلم اینجا
دید آذربایجــــانی زین پلیدان، صد زیان
اندرین آتش دریغا سوخت باهم خشک وتر
یاد دارد آنچه رسام از زمان کـــودکی
بوده تـــبریزی همیشه تیر دشمن را سپر
رسام ارژنگی تبریزی
در نوشته پیشین "سرزمینت دلنشین ۱" بر آن شدیم تا با یاری گرفتن از شهنشاه نامه دانای توس نشان دهیم جایگاه و سرزمین ترکان در خاور ایران و نزدیکی چین می باشد. بسیار جای درنگ و دلسردی است که گروهی بد اندیش با بودن هزاران برهان روشن چون گذشته ترکان و آذری ها را یکسان دانسته و سرزمین سپنت آذربایجان را که با فرهنگ و تاریخ و اعتبار ایران گرهایی ناگسستنی خورده است زادجای ترکان می دانند. در این نوشته از تاریخ کبیر طبری نوشته محمدبن طبری تاریخ نویس برجسته ایرانی بهره می گیریم. کتابی ارزشمند که بیش از هزار سال پیش نوشته شده است و برهانی است استوار بر بسیاری از رخدادهای تاریخی. در نوشته های آتی باردگر به شهنشاه نامه بازخواهیم گشت و با یادکرد دیگر بیت ها، برهان های دیگری را به بدخواهان نشان خواهیم داد. در این نوشتار به پوشینه های (جلدهای) نخست و دوم تاریخ طبری نگاه می کنیم. پوشینه هایی که بیشتر از دید اسطورهایی و باور شناسی به رخدادها نگاه می کند اما در نوشته های پیش رو با نگاه کردن به دیگر پوشینه های طبری به برهان های استوار تاریخی نیز نگاه خواهیم کرد.
پوشینه۱، رویه۱۵۰، خط۱۳: و روایت از سعید بن مسیب هست که گفت: نوح سه پسر داشت و هر یک را سه پسر بود؛ سام و حام و یافث. سام عرب و فارس و روم را آورد که همه نیکند و یافث ترک و سقلاب و یاجوج و ماجوج را آورد که نیکی ندارند...
پوشینه۱، رویه۱۵۳، خط۴: افریدون بیم اشت که پسران اتفاق نکنند و به یکدیگر تعدی کنند و ملک خویش را بر آنها تقسیم کرد و بگفت تا هر یک تیری برگیرند و روم و ناحیه مغرب از سرم شد و ترک و چین از طوج شد و عراق و هند از سومی شد که ایرج بود.
پوشینه۱، رویه۱۵۴، خط۱۶: ... (افریدون) زمین را بر سه پسر خود طوج و سلم و ایرج تقسیم کرد و قلمرو ترک و خزر و چین را که چین بغا نام یافت به طوج داد و همه نواحی مجاور را بدان پیوست و روم و سقلاب و برجان و نواحی مجاور را به سلم پسر دوم داد و قسمت میانه و آباد زمین را که اقلیم بابل است و آنرا خنارث گفتند با هند و سند وحجاز و جاهای دیگر به ایرج داد.
پوشینه۱، رویه۲۱۹، خط۱۸: لهراسب به پیکار ترکان مشغول بود و به مقابله آنها در بلخ مقر داشت. چنانکه گفته اند وقتی اقامت وی برای جنگ ترکان به درازا کشید بلخ را بنیاد کرد
پوشینه۱، رویه۲۸۹، خط۱۷: ... و افراسیاب پسر فشنگ پسر رستم پسر ترک که ترکان بدو انتساب دارند
پوشینه۱، رویه۲۹۰، خط۱: ارشسیاطیر (آرش) تیری در کمان نهاد و رها کرد و نیروی بسیار داشت و تیرش تا رود بلخ رسید و آنجا افتاد و رود بلخ حد ترکان، پسران طوج و پسران ایرج شد و از تیر ارشسیاطیر جنگ میان افراسیاب و منوچهر به پایان رسید.
پوشینه۲، رویه۳۷۰، خط۹: پادشاهان کیانی و اعقابشان از نسل وی (کی قباد) بوده اند و میان وی و ترکان و اقوام دیگر جنگ های بسیار بود و مابین مملکت پارسیان و قلمرو ترکان بنزدیک رود بلخ اقامت داشت که ترکان را از دست اندازی به قلمرو پارسیان باز دارد.
پوشینه۲، رویه۴۲۲، خط۵: سیاوخش از رستم خواست تا از کیکاوس بخواهد که ار را به جنگ فراسیاب فرستد که شاه ترکان بود.
پوشینه۲، رویه۴۲۳، خط۱۶: وقتی کیکاوس از قتل فرزند خبر یافت گروهی از سالاران خویش و از جمله رستم را ... بفرستاد تا از ترکان بسیار کس بکشتند.
پوشینه۲، رویه۴۲۵، خط۱۷: هنگامی که بی (بیژن) پسر گودرز، کیخسرو را از دیار ترک آورد کیکاوس شاهی بدو داد
پوشینه۲، رویه۴۲۷، خط۹: ... و (کیخسرو) بفرمود تا آماده پیکار افراسیاب و کشتن او و ویران کردن دیار ترکان شود.
پوشینه۲، رویه۴۳۱، خط۱۹: و کیخسرو و یارانش به تعقیب فراسیاب بکوشیدند و او پیوسته از ولایتی به ولایتی گریخت تا به آذربایجان رسید.
پوشینه۲، رویه۴۸۰، خط۱۴: ...( و به شهر) در آمد و دیار ترکان را در هم کوفت و به اقتضای حدود آن و دیار تبت و دربند صول رسید آنگاه ولایت ترکان را پاره پاره کرد و هر ناحیه را به یکی از سران ترک داد و امانشان داد.
پوشینه۲، رویه۶۲۲، خط۱۱: آنگاه بهرام (گور) یکی از سرداران خویش را به ماوراءالنهر فرستاد و بفرمود تا با آنها (ترکان) پیکار کند... آنگاه بهرام سوی آذربیجان شد تا به مقر خویش رود... و همه یاقوت و جواهر تاج خاقان و شمشیر گوهر نشان وی را با زیور بسیار به آتشکده شیز داد.
پوشینه۲، رویه۶۳۳، خط۷: و چنان بود که بهرام گور میان سرزمین خراسان و قلمرو ترکان مناری ساخته بود که ترکان از آن تجاوز نکنند و به خراسان نیایند.
پوشینه۲، رویه۶۴۴، خط۱۴: آنگاه شمر به آهنگ چین روان شد و با انبوه ترکان روبرو شد.
پوشینه۲، رویه۷۲۶، خط۲: پادشاه بزرگ ترکان در سال یازدهم پادشاهی وی (هرمز کسری) با سیصد هزار سپاه تا بادغیس و هرات پیش آمد.
پوشینه۲، رویه۷۳۳، خط۱۱: و (بهرام چوبین) بدانست که با پرویز بر نیاید و سوی خراسان شد آنگاه سوی ترکان رفت.
یاد باد یاد عاشقی که سرود:
عشقی بود ار نوحه گر امروز عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی و ایران اینجا
شادباد و فرخنده یاد
آذرباد مهراسپندان چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند
سودابه پس از بازماندن کام گیری از سیاوخش پاک به نزد کی کاوس رفته و زبان به بدگویی می گشاید. شاه را به بدگمانی می اندازد که سیاوش نیست، چنان که هست. شاه بی مغز کیانی سیاوش پاک را فرا می خواند و از وی چند و چون را می پرسد. پس:
زهردوسخن چون بر این گونه گشت بر آتــــــــش بباید یکی را گذشت
چنین است سوگــــــــند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزنـــــــــــد
هیمه ایی کوه وار از هیزم برآورده می شود که شراره های آن سر به آسمان می ساید سیاوخش سفیدپوش بر باره سیاه خویش به میان آتش می رود اما سالم و خندانروی به انجمن بازمی گردد:
چو بخشایش پاک یـــزدان بود دم آتـــش و باد یکسان بود
چو ازکوه آتش بهامون گذشت خروشین آمد ز کوه و ز دشت
واژه "ورنگهه" در اوستا که از ریشه "ور" می باشد به معانی گوناگونی آمده چون باور کردن و برگزیدن این واژه در پهلوی به "واور" و در پارسی کنونی به "باور" دگرگون شده است. مراد از آن آزمایشی است برای نشان دادن بی گناهی یا گناه کاری و نمونه هایی از آن بسیار است. شناخته شده ترین آن ها شاید داستان سیاوش در شاهنامه باشد. همچنین هنگامی که آذرباد، موبد زمان شاپور دوم خرده وستا را گردآوری کرد برای نشان دادن درست بودن آن و از بین بردن دگرگونی های دینی در پیشگاه مردم ور کرد و روی گداخته بر سینه وی ریختند که آسیبی بدو نرسید در کتاب شایست لا شایست می گوید آزمایش فلز گداخته این است که روی دل (سینه) به عمل می آید دل باید به اندازه ایی پاک و بی آلایش باشد که نسوزد چون آذرباد مهراسپندان که چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند. ابوریحان در آثار الباقیه می گوید زمانی که زرتشت به دربار گشتاسب رفت برای نشان دادن راستی خویش مس گداخته بر روی سینه وی ریختند و زمانی که گزندی ندید گشتاسب و جاماسب به دین بهی گرویدند آن مس ها را گردآوردند و در خزانه شاهی نگاه می داشتند. بنابر نوشته های کتاب هشتم دینکرد در سکاتوم نسک از اوستای ساسانی که هجدهمین بخش آن بوده و اینک در دسترس نیست از گونه های گوناگون ور سخن رفته بود و بنا به نوشته های دینی ۳۳ گونه بوده است. امروزه در رشن یشت از چند گونه ورهای گرم "گرمو ورنگهه" نام برده شده است لازم به گفت است که ور به دوگونه گرم و سرد بخش می شده است اما از نام ها و چگونگی انجام آن خبر چندانی در دست نیست. همچنین گاهی در اوستا از ور آزمایش روز پسین منظور بوده است که به پاکان و اشوان آسیبی نمی رساند.
آزمایش و سوگند برای نشان دادن پاکی با آتش و فلز گداخته از کارهای رایج در باستان بوده است. این آزمایش حتی در قرون وسطی در اروپا به گونه های گوناگون انجام می شده است و در فرانسه به نام "اوردالی" خوانده می شود. همچنین گذر بیگزند ابراهیم از آتش نمرود را باید نشانی از این باور در میان سامیان دانست که آتش به بی گناه آسیب نمی رساند. امروزه روز نیز در روزهای نخستین ماه آپریل در هند جشنی برپا می شود که جوانان با لباس سپید و پای برهنه از روی آتش و ذغال های گداخته می گذرند با توجه به برادری فرهنگی بین ایران و هند که در روزگاری دور از هم جدا شده و گروهی هند را برای زندگی برگزیدند و گروهی ایران را این جشن شاید بازمانده ایی برای یاد سیاوش یا نشان دادن ور باشد.
مرا گوید که بر آتش گذر کن جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهـتر و مهتر بدانند کجا در ویس و رامین بدگمانند
ویس و رامین/ فخرالدین اسعد گرگانی
برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
جشن سپنت خردادگان خجسته باد
ایام زمانه از کسی دارد ننگ کـــــو در غم ایام نشیند دلتـنگ
می خورتو در آبگینه با ناله چنگ زان پیش که آبگیـنه آید بر سنگ
فرخنده باد ۲۸ اردی بهشت
روز بزرگداشت حکیم عمر خیام
عمر خیام یگانه بلبل دستان ِ سرای گلشن شعر و شاعری ایران است که ترانه های دلپذیر و نغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تا کنون هیچ یک از شعرا و نویسندگان و حکما و اهل سیاست این سرزمین به اندازه او در فراخنای جهان شهرت عام نیافتهاند. خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده و پاینده بودن نام و گفته او در میان تمام ملل دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان و علما و ادبای مغرب زمین، بلکه در نزد عامه کسانی که با خواندن و نوشتن کاری دارند، خیام معروف است و شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه گیتی به نام او آشنا و بر رباعیاتی که حکیم اغلب از روی هوس و ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. می توان گفت وی تنها سخن سرای ایرانی است که همه دنیا او را متعلق به نوع بشر و غیر مخصوص به ملت و مملکت معین می دانند و در زمره شعرای درجه اول که جنبه بین المللی و دنیایی دارند یه شمار می آورند. ایران باید به خود ببالد که در آغوش خویش چنین گویندهای پرورده که مایه سرافرازی و بلندآوازگی جاودانی او گردید است. (مجتبی مینوی، مهرگان ۱۳۱۲)
با آنکه شـــراب پرده ما بدریــد تا جـان دارم نخواهم از بـاده برید
من در عجبم ز می فرشان که ایشان به زین که فروشند چه خواهند خرید
گزارش برگزاری بزرگداشت استاد فردوسی در توس
روز آدینه برابر با ۲۵ اردی بهشت ماه سال ۱۳۸۸ انجمنی از دوستداران فردوسی بزرگ برای بزرگداشت جایگاه این چکامه سرای فرزانه در آرامگاه ایشان برپا شد. گردهمایی با باشندگی ۱۰هزار نفر در ساعت ۱۷:۵۰ پیسن با سرود جمهوری اسلامی و در پی آن با سرود ای ایران ای مرز پرگوهر آغاز شد. در زمان اجرای سرود ای ایران ای مرز پرگوهر بسیاری از باشندگان ایستاده با نوازندگان همکاری کردند در ادامه آقای لشگری رئیس میراث فرهنگی استاد خراسان رضوی به جایگاه فراخوانده شد و ایشان کوشش بسیار کردند تا پیام آقای رحیم مشائی را درست بخوانند!!! سپس ایشان از گشایش کتابخانه تخصصی فردوسی شناسی در آرامگاه و برنامه گسترش و سازماندهی آرامگاه سخن راندند. سپس معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد به سخنرانی پرداخت. سپس آقایان صادق زاده و قاسمی به نقالی پرده نبرد رستم و اشکبوس پرداختند که با تشویق های مردم روبرو شد. در ادامه آقای دکتر تقوی به چگونگی گردآوری شاهنامه و ارزش های اخلاقی در شاهنامه پرداختند و برنامه با خواندن چکامه ایی از چکامه سرای تاجیک دکتر سیدزاده دنبال شد. در انتها تاتر زیبای نبرد رستم و اسفندیار به کوشش هنرمندان اجرا شد که بسیار مورد خوشایند باشندگان در برنامه قرار گرفت. در نهایت در ساعت۲۰:۱۵ مردم با گلباران آرامگاه استاد مهر خویش را به فردوسی بزرگ نشان دادند.
برای:
چو پاکان شــــــیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت براین خاک باد
این ماه را اردیبهشت نام کردند
یعنی این ماه آن ماهست که جهان اندر وی به بهشت ماند...
خجسته باد جشن سپنت اردیبهشتگان
خجسته باد ۱ اردیبهشت
روز بزرگداشت سعدی شیرازی
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داســتانی ست که بر سر هر بازاری ست
بی شک در رود پرخروش ادبیات ایران زمین، نظمی استوارتر از شاهنامه فردوسی بزرگ و نثری دل انگیزتر و روح نوازتر از گلستان سعدی نداریم. سخن از سعدی است که تمام آموخته ها و اندیشه های والای انسانی خویش را برای ما به یادگار نهاده و به گفته خویش:
در اقصای عالم بگشتم بسی بسر بردم ایام با هر کسی
دریغ آمدم زان همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان
به این بهانه زیبا که نخستین روز ماه بهشتی سرزمینمان به نام نامی سعدی آراسته شده دو حکایت از گلستان سعدی را باهم میخوانیم و یادی میکنیم از استاد محمدعلی فروغی که کوشش بسیار برای تصحیح گلستان و بوستان نمود.
گروهی حکما در بارگاه کسری به مصلحتی در سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟ گفت وزیران بر مثال اطبا اند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را. پس چو بینم که رای شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.
چو کاری بی فضول من برآید مرا در وی سخن گفتن نشاید
وگر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق غیبت افتاد. پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم .
یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بهبود آن دو نرگس بیدارم آرزوست
ایران خراب تر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست
ای دیده خون ببار که یک ملتی بخواب
رفته است و من دو دیده بیدارم آرزوست
بیدار هر که گشت در ایران رود به دار
بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست
تجدیدِ عهدِ دوره سلطان حسین گشت
یک مردِ نو، چو نادر سردارم آروست
ما را به بارگاه شه، عارف، اگر چه راه
نبود، و لیک پاکی دربارم آروزست
عارف
پیرزن از کیف خود اسکناسی تاخورده بیرون می آورد و به جوانی که با روی سیاه و روپوش سرخ در میان خیابان می چرخد می دهد. جوانی که در میان رفت و آمد مردم فرارسیدن بزرگ روز نوروز را نوید می دهد و مردم را به شادی و نشاط می خواند. پیرزن از جوان دور و دورتر می شود و در میان هیاهوی خیابان ناپدید اما خطوط چهره اش در خاطرم نقش بسته است. خطوطی که ندا از دوران خوش کودکی و بازی های آن می دهد. پیرزن به خاطر دارد، او خوب به خاطر دارد زمانی را که مردمش، مردم ایران زمین، نگران مردان خود بودند تا ببینند نتیجه درایت و تلاش مردانی را که آزادانه ندای ازادی سر دادند و برگی زرین در تاریخ ایران به یادگار نوشتند. برگی که امروز ۲۹ اسفند خوانیمش به یاد سال ۱۳۲۹. اما پیرزن افسوس می خورد که چرا چنین روز بزرگ و چنین کار سترگی در هیاهوی آخرین روز سال فراموش شده است. چه بسا از آن برگ زرین تنها سرخی برگه تقویم را به خاطر داریم که یادگاری از سرخی خون شهیدان ایران است. بویژه مردانی که سردمدار این حرکت بودند.
در نوشته پیشین از مصدق گفتیم و در این نوشته از مردی که به گفته دکتر مصدق: اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول بار اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد از دکتر حسین فاطمی.
دکتر حسین فاطمی در آخرین سال های قرن ۱۳ خورشیدی در نائین متولد شد. پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی به اصفهان رفت و در روزنامه باختر که به برادرش تعلق داشت به کار مشغول شد. در این هنگام بدلیل مقاله هایش راهی زندان شد. پس از آزادی از زندان آرام ننشست و در تیرماه ۱۳۲۱ روزنامه باختر امروز را در تهران منتشر کرد. دکتر فاطمی بين سالهای ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۷ در پاريس به تحصيل ادامه داد و رتبه عالی دكترای حقوق خود را كه در باره وضعيت كار در ايران بود، از دانشگاه پاريس اخذ نمود. علاوه بر آن، موفق به اخذ ديپلم مدرسه هوت اتود انترناسيونال و ديپلم روزنامه نگاری شد. او از موسسین جبهه ملی ايران بود و در مجلس شانزدهم به نمايندگی مردم تهران برگزيده شد. دکتر مصدق در کابینه ملی خود، دکتر حسین فاطمی را نخست به عنوان معاون پارلمانی نخست وزير، و سپس در ۱۹ مهر ۱۳۳۱ وزیر امورخارجه معرفی کرد. در چندین نوبت دشمنان ایران سوءقصدهایی ضد دکتر فاطمی انجام دادند که خوشبختانه به سرانجام نرسید. دکترفاطمی پس از کودتا و برکناری دکتر مصدق بازداشت و روانه زندان شد. در آبان ماه سال ۱۳۳۳ در حالی كه دکتر فاطمی از درد به خود میپيچيد روی برانكارد به دادگاه نظامی منتقل و محکوم به اعدام شد. در نهایت سحرگاه ۱۹ آبان ماه سال۱۳۳۳ خورشیدی حکم اعدام اجرا شد. آرامگاه شهید دکتر حسین فاطمی در جنوب شهر تهران در ابن بابویه قرار گرفته است. شهید فاطمی در گوشه ای از دفاعیاتش در دادگاه می گوید : با همه انتقامجويي ها و خشونتها و بد رفتاري هايي كه با من بخصوص شده است هزار مرتبه آن زجرها و عقوبت ها را بر مهر و لبخند هر بيگانه ترجيح مي دهم و سيلي از دست هم وطن خود را بهتر از نوازش و عطوفت ديگري مي پذيرم... . دکتر محمد مصدق نیز در رابطه با دکتر فاطمی اینچنین عقیده ای داشت : اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است.
بیدار هر که گشت در ایران رود به دار
بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست
اندر وطن کسی که ندارد وطن منم
آن کس که هیچ کس نشود مثل من منم
اندر لحد کسی که بدرد کفن به تن
از بهر آن وطن که نشد آن من، منم
آن مرد با تعصب و غیرت که زندگی
کرده است در فشار ز درد وطن منم
عارف قزوینی
محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایتالله آشتیانی و مادرش ملک تاج خانم (نجم السلطنه) از شاهزادگان قاجار بود. محمد تحصیلات ابتدایی را در شهرهای تهران و تبریز گذراند و در سال ۱۲۸۷ خورشیدی برای تحصیلات عالی رهسپار فرانسه و سوئیس شد. او پیش از آن مستوفی گری خراسان را در کارنامه خویش داشت. پس از اخذ درجه دکترای حقوق از دانشگاه نوشاتل سوئیس، از راه بندر بوشهر به ایران بازگشت و به والیگری فارس منصوب گشت. در کودتای ۱۲۹۹ او دولت را به رسمیت نشناخت و استعفا داد. قوام السلطنه دکتر مصدق را به عنوان وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب و با سقوط دولت او مصدق به عنوان والی راهی آذربایجان شد. سپس به عنوان نماینده مجلس در دوره های پنجم و ششم از تهران رهسپار مجلس ملی شد. بعد از این زمان مصدق طعم زندان و تبعید را چشید و از صحنه سیاسی کنار رفت. ولی بعد از روی کار آمدن محمد رضا شاه پهلوی او دگر بار وکالت مردم تهران در دوره های پانزدهم و شانزدهم مجلس را بر عهده گرفت. مهمترین دغدغه دکتر مصدق امتیازات نفت ایران بود. مصدق با شجاعت و درایت از حق ملت ایرن دفاع کرد و در نهایت در ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ملی شدن صنعت نفت ایران را اعلام کرد. در اردیبهشت سال ۱۳۳۰ برای به ثمر رساندن این قانون و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام نخست وزیری ایران را قبول نمود. پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، مصدق موفق به احقاق حق ملت ایران شد. با کشمکش بین شاه و مصدق در ۲۵ تير ۱۳۳۱ مصدق استعفا می دهد ولی با فشار مردم در ۳۰ تير ۱۳۳۱ مجدد به نخست وزیری می رسد. پس ار وقایع سال ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲ که نقش کشورهای خارجی در آن روشن است مصدق برکنار و به منزل خویش در احمدآباد تبعید گشت و در۱۴ اسفند سال ۱۳۴۶در احمد آباد فوت و در منزل شخصی خویش به خاک شپرده شد.
زن در ايران، پيش از اين گويي كه ايراني نبود
پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود
زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي گذشت
زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود
كس چو زن، اندر سياهي قرنها منزل نكرد
كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود
در عدالتخانه انصاف، زن شاهد نداشت
در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود
دادخواهي هاي زن مي ماند عمري بي جواب
آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود
بس كسان را جامه و چوب شباني بود، ليك
در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود
از براي زن، به ميدان فراخ زندگي
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان مي داشتند
اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود
زن كجا بافنده مي شد، بي نخ و دوك هنر
خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود
ميوه هاي دكه دانش فراوان بود، ليك
بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود
در قفس مي آرميد و در قفس مي داد جان
در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود
بهر زن، تقليد تيه فتنه و چاه بلاست
زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود
آب و رنگ از علم مي بايست، شرط برتري
با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود
ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد
قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود
سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند
گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود
از زر و زيور چه سود آن جا كه نادان است زن
زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود
عيبها را جامه پرهيز پوشانده است و بس
جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود
زن، سبكباري نبيند تا گراسنگ است و پاك
پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، دزد
واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود
اهرمن بر سفره تقوا نمي شد ميهمان
ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود
پا به راه راست بايد داشت، كاندر راه كج
توشه اي و رهنوردي، جز پشيماني نبود
پروین اعتصامی با نام حقیقی رخشنده، در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد. مادرش اختر فتوحی و پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصامالملک) از فرهیختگان زمان بود. اعتصامالملک اولین چاپخانه ایران را در تبریز بنیان نهاد و مدتی هم عهده دار وکالت در مجلس بود. در سال ۱۲۹۱ پروین به همراه خانواده به تهران آمد. با توجه به سابقه پدر پروین که از نویسندگان و مبارزان مشروطه بود، پروین از کودکی با بزرگانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار که با پدر او دوستی داشتند آشنا شد و در جوار این بزرگان پایه ادبی او شکل گرفت. پروین علاوه بر آموزش زبان فارسی زبان های عربی و انگلیسی را نیز فرا گرفت. پروین در تیرماه ۱۳۱۳ با پسرعموی پدرش فضلالله اعتصامی (رئیس شهربانی وقت کرمانشاه) ازدواج کرد ولی این ازدواج فرجامی نداشت و در امرداد ۱۳۱۴ به جدایی انجامید. در همین سالها بود که پروین در کتابخانهٔ دانشسرای عالی به عنوان کتابدار به کار مشغول شد. با اینکه پروین از کودکی شعرهای بسیاری سروده بود تا سال ۱۳۱۵دیوان او منتشر نشده بود. در این سال با تشویق های ملک الشعرای بهار به چاپ مجموعه اشعار خود پرداخت. شهرت پروین اعتصامی در سرودن مناظره هایی می باشد که حاوی مضامین عمیق اخلاقی، تربیتی و اجتماعی است. در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰پروین اعتصامی که مدتی بود از بیماری حصبه رنج می برد، در حالی که تنها ۳۵ سال سن داشت چشم از جهان فروبست و در آرامگاه خانوادگی در شهر قم دفن گردید.
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آن که مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
که به تعلیم من استاد اِستاد
هر چه میدانست آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف! استاد به من یاد نداد
گر بمردست روانش پر نور
ور بود زنده خدا یارش باد
ایرج میرزا
میرزا حسن تبریزی مشهور به رشدیه موسس مدارس نوین در ایران می باشد. رشدیه را باید از پیشقدمان نهضت فرهنگی ایران در تاریخ معاصر دانست که به حق عنوان پدر فرهنگ جدید ایران شایسته اوست. رشدیه در خانواده ای مذهبی و روحانی در تبریز چشم به جهان گشود. پس از تحصیلات ابتدایی در مکتب های سنتی آن زمان و نیز استفاده از پدر، برای آشنایی با روش های جدید آموزش و تعلیم راهی استانبول، مصر و بیروت شد. پس از بررسی و کنکاش در روش های نوین آموزش راهی ایروان شد و در آنجا مشغول به کار شد. در بازگشت ناصرالدین شاه از سفر فرنگ، رشدیه طرح های خویش را با شاه در میان گذاشت و شاه رشدیه را مامور راه اندازی مدارس جدید در ایران کرد. ولی مدتی بعد اطرافیان ناصرالدین شاه، شاه را از این امر منصرف کردند و خود ناصرالدین شاه موانعی بر سر راه ورود رشدیه به ایران ایجاد کرد. مدتی بعد رشدیه وارد تبریز شد و اولین مدرسه نوین ایران را در محله ششگلان تبریز دایر کرد. در این زمان بسیاری از متحجران شهر با او به مخالفت برخاستند و در چند نوبت با یورش به مدرسه آسیب هایی به دانش آموزان و مدرسه وارد کردند. پس ازمدتی فعالیت رشدیه به تهران آمد و مدارس رشدیه را در تهران بنیان نهاد. رشدیه دارای تالیفات متعددی در زمینه آموزش، تعلیم و تربیت و تاریخ است. همچنین او مدتی روزنامه تهران را منتشر می کرد. رشدیه هرگز از طعن و لعن بد خواهان نهراسيد و توانست بناي فرهنگ جديد را نخستين بار در کشور ايران پایه ریزی کند و دیگران شیوه و تلاش های او را تکمیل کردند. رشدیه در اواخر عمر در قم مقیم شد و پس از ۹۷ سال زندگی در۲۹ آذر سال ۱۳۲۳ در شهر قم چشم از جهان فرو بست.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد
اعتصامٍ یوسف
حسن رشدیه
(نیما یوشیج)
ناله مرغ اسیر این همه بــهر وطــــن اســـت
مــــــــسلک مرغ گرفتار قفس ، همچو من است
هـــمت از بــــاد ســــحر مــی طلبم گـر ببــرد
خــــــبر از من به رفیقی که به طرف چمن است
جــــامه ای کو نشود غرق به خون بهر وطن
بـــــــــدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است
عارف قزوینی
ابراهیم پسر باقر در بیست بهمن ۱۲۶۴ خورشیدی در رشت چشم به جهان گشود. وی را باید از بنیانگذاران پژوهش های ایران باستان به روش علمی در ایران نامید. وی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی به تهران آمد و مشغول تحصیل پزشکی شد. پس از چندی برای آشنایی و تحصیل ادبیات فرانسه راهی بیروت شد و از آنجا برای تحصیل در رشته حقوق راهی کشور فرانسه گشت. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی روزنامه ایرانشهر را در پاریس و پس از چندی روزنامه ی رستاخیز را در بغداد و کرمانشاه چاپ کرد. وی پس از مطالعات و پژوهش های خود به ایران بازگشت ولی در طلب دانش و آگاهی راهی هند شد. از استاد کتاب های بسیار با ارزشی در هند چاپ شد که مهمترین آنها ترجمه و تفسیر اوستا همراه با یادداشت های بسیار در ده جلد می باشد. استاد ابراهیم پورداود به دعوت تاگور، شاعر نیک نام هند، در دانشگاه ویسو بهرتی مشغول به تدریس شد. پس از سفری کوتاه به آلمان، استاد به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد. در این زمان موفق به تاسیس انجمن ایران شناسی و آموزشگاه آن شد و چون سال های گذشته به نوشتن کتاب های خویش ادامه می داد از مهمترین کتاب وی که در این دوران چاپ شد می توان فرهنگ ایران باستان را نام برد. استاد در سفری رسمی به هند با عنوان رئیس بخش ایران شناسی، در کنگره خاور شناسی دهلی شرکت کرد و در همین سفر دکتری افتخاری از دانشگاه دهلی دریافت کرد و سه سال بعد نشان تاگور را از دولت هند دریافت و عضو آکادمی هنر و علم شد. استاد در کنار ده ها جلد کتاب در پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران باستان، شاعری توانا بود و مجموعه اشعارش به نام پوراندخت نامه به چاپ رسیده است. استاد معین از شاگردان وی می گوید: پورداود گاه به صراحت طبع، اوزان غریب انتخاب می کند و نیک از عهده بر می آید. بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ معاصر ایران از شاگردان استاد ابراهیم پورداود بوده اند. زنده یاد دکتر بهرام فره وشی از شاگردان استاد که در آخرین لحظلات در بالین استاد حاضر بوده است می گوید حتی در بامداد یکشنبه ۲۶ آبان سال ۱۳۴۷ که آخرین لحظات حیات پورداود بود، استاد در حال مطالعه و نوشتن بودند.
يكي گيتي يكي يـــزدان پرستــد يكي پيد ا يكي پنهان پرستد
يكي بـــــودا و آن ديگر بـرهمـن دگر زان موسي چوپان پرستد
يكي از روي دستــور اوســـــتا فروغ خاور و رخشان پرستد
يـكي ذات مســـــيح ناصري را بسان حضرت سبحان پرستد
گروهي پيرو وخشور تــــازي حديـث سنت و قران پرستد
پرستـــند بابي الـــواح بيان را بهاي اقدس و ابقان پرسـتد
فقيه آزمند از حرص و شهوت گهي حور و گهي رضوان پرستد
چه نيرنگ است ياران مفتي شرع مريـد ابـله و نــادان پرسـتد
اگر پـرسي ز كيش پــــــورداود جوان پارسي ايـــــران پرستد
چه درد آلود و وحشتناک
نمیگردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...
نهادم دست های خویش چون زنهاریان برسر
که زنهار! ای خدا، ای داور، ای دادار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
خداوندا! خداوندا! پس از هرگز
پس از هرگز، همین یک آرزو، یک خواست
همین یک بار
خداوندا به حق هر چه مرداند
ببین یک مرد می گرید
چه بیرحمند صیادان مرگ ای داد
و فریادا، چه بیهوده ست این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
نهان شد رفت
ازاین نفرین شده مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تر آز هر چه مردانند
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمانها را، ز چشم ِ اختران ِ دوردستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک
ولی دردا! دریغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟
(اخوان)
فروغ در تیرماه سال ۱۳۱۳ خورشیدی در خانواده ای نه نفره به دنیا آمد. پدرش محمد فرخزاد یک نظامی و مادرش توران وزيری تبار بود. فروغ از شاعران معاصر ایران است که با پیروی از سبک و شیوه نیما یوشیج تبدیل به یکی از برترین شاعران سبک نو فارسی شد. اولین شعر فروغ در مجله روشنفکر چاپ شد و مردم با شاعری بی پروا روبرو شدند که تمام بندهای تنیده شده در طول زمان به دور زنان را با روحی لطیف ولی بی باک گسسته است. مجموعه اشعار فروغ شامل؛ اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می باشد. فروغ در شانزده سالگی با یکی از اقوام ازدواج کرد که این ازدواج پس از چندی به جدائی می رسد. حاصل این ازدواج یک فرزند پسر بود. برای رسیدن به آرامش و گریز از هیاهو فروغ پس از جدائی از همسرش سفری به اروپا می کند و علاوه بر آشنایی با هنر اروپا زبان های ایتالیائی، آلمانی و فرانسه را فرا می گیرد. پس از بازگشت از سفر و آشنائی با ابراهیم گلستان، فیلمساز ایرانی، فروغ متوجه سینما می شود و در چندین فیلم با عنوان های تهیه کننده، کارگردان یا بازیگر ایفای نقش می کند. فیلم مستند این خانه سیاه است که به بررسی زندگی جذامیان می پردازد در زمستان سال ۱۳۴۲ خورشیدی برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره اوبرهاوزن ِ آلمان شد. در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۵فروغ سی و دو ساله بر اثر سانحه رانندگی در قلهکِ تهران زندگی را بدرود می گوید. آرامگاه فروغ در کنار بسیاری از هنرمندان ایران در گورستان ظهیرالدوله در منطقه تجریش تهران قرار دارد.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
زمین به دوش خود الوند و بیســــــتون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده است
اقبال لاهوری
۴۷،۴۸،۴۹،...۳۱،۳۲،۳۳،...۲۵،۲۶،۲۷،...،۰،۱،۲،۳
چراغ راهنمایی سبز می شود. چراغ جاده قدیم (خ. شریعتی) را رد می کنیم از میدان قدس می گذریم. به کوچه ظهیرالدوله می رسیم. در انتهای کوچه ای کوچک و بن بست سر دری نمایان است که گرد تاریخ را بر خود می کشد. سر دری که با تمام غبار روی آن شکوهش نمایان است. دیرگاهی نگاهمان به سردر گره می خورد می توانیم سخن های بسیاری را بشنویم از مهمانان سالهای دور باغ ظهیرالدوله تا اقامت گزیدگان امروز آن. زنگ در را به صدا در می آوریم، همان مرد نه چندان خوش برخورد در را می گشاید و چون همیشه می گوید: بسته است و شما چون همیشه پافشاری می کنید...
اکنون در باغ ظهیرالدوله باز است و فضا شما را به درون می خواند. وارد باغ می شوید و به یاد گفته سهراب:
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
می خواهی گام برداری اما پایت به زمین بسته است. اینجا سرزمین بزرگان است. بسیار کسان در اینجا خفته اند که هر یک سرزمینی را برای فخر فروشی کافیند. خالقی، رهی، محجوبی، صبا، ایرج میرزا، بهار، فروغ، حبیب سماعی و و و. چه بسیارند بزرگان ایران زمین و چه فراموشکاریم من و تو. چرا در زمان نواخته شدن سرود تا ابد جاوید؛ ای ایران ای مرز پرگهر تن و جان تک تکمان میلرزد و ناخواه اشک در چشمانمان حلقه می بندد اما خالقی و بهار را فراموش کرده ایم؟ فراموشکاریم من و تو. چه زود صدای ساز استاد محجوبی را خاموش کرده ایم. فراموشکاریم من و تو. و چرا صدای دلنشین سه تار صبا را نمی شنویم؟ فراموشکاریم من و تو. آیا زیبا تر از گفته های رهی شنیده ایم؟ فراموشکاریم من و تو. اینجا باغیست سبز و خرم شاید سبب، فروغ است که:
دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد؛ می دانم می دانم
اینجا ضیافتی برپاست، ضیافت شعر و ترانه و موسیقی. ضیافتی به درازنای تاریخ. صدای خنده گوشه ای از باغ را پر کرده به آن سو میرویم؛ ایرج میرزا با شیرین گویی های خود خنده را بر لبان همگان آورده و چه تند و تیز نیش می زند در میان نوش های خویش. ایرج در میان دوستان چکامه ای می خواند:
بشنو که لطیفه قشنگی است
این است حقیقت اصل معنیش
در دسته شاحسین بنگر
کان ترک کفن فکنده در پیش
خواهد که کشد سنان و خولی
کوبد قمه را به کله خویش
آن ترک دگر ز سینه زنها
فریاد کند ز سینه ریش
کوبیدن اشقیا از این به
دانایی و معرفت از این پیش
کنون خورشید چهره می پوشاند و درویش ها دف نواز و نازنازان خورشید را بدرود می گویند.
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
میابی دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید (مولوی بلخی)
ما نیز باید از این سرزمین عشق بیرون بیاییم. نگاهی به پشت سر خود می اندازیم و با دیدن این بزرگان تنها سر خویش را از شرم به زیر می اندازیم. باید شرمگین باشیم، ما فراموشکاریم. صدای دف هنوز در کوچه می پیچد. در پشت سر ما بسته می شود و ما فراموشکاریم!!!
باید ایستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگر
بیگاه
به در کوفتنت را پاسخی نمی آید
پی نوشت:
آرامگاه صفا ظهیرالدوله در شمال تهران می باشد. نخستین بار وفاعلیشاه مولوی هادی گیلانی به وصیت صفاعلیشاه ظهیرالدوله، وی را در این باغ دفن میکند سپس سالها بعد باغ آرامگاهی می گردد برای بزرگانی چون: بانو قمر الملوک وزیری، فروغ فرخزاد ، رهی معیری، ایرج میرزا، روح الله خالقی، محمد تقی بهار، ابوالحسن صبا، داریوش رفیعی، نورعلی برومند، رشيد ياسمی، محمد حسین لقمان ادهم، محمد مسعود، حسین تهرانی، برادران محجوبی، حبیب الله سماعی، حسن تقی زاده، درویش خان، صبحی مهتدی و بسیاری دگر از بزرگان این خاک و بوم. آرامگاه در سال ۱۳۷۸ توسط سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى استان تهران با شماره ۲۰۰۱ در فهرست آثار ملى كشور به ثبت رسیده است . علاوه بر نظارت انجمن اخوت سابق بر خانقاه صفیعلیشاه و آرامگاه ظهیرالدوله همواره سرپرستی و مالکیت این اماکن نیزبعهده خانواده ای یزدی الاصل که ازقدیم یعنی در زمان خود صفیعلیشاه و ظهیرالدوله آنجا حاضر بودند قرار دارد.
اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
چنان دان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
دل از نور ایمان گر آگنده ای
تو را خامشی به که تو بنده ای
برین کار یزدان تورا راه نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
پنجم دی ماه سالروز درگذشت اشو زرتشت فرا می رسد:
بر فروهر زرتشت پیام آور راستی ها
و پاکی ها درود باد
زرتشت را باید از نخستین پیامبران یکتاپرست جهان دانست که مردم را به پرستش اهورامزدا (= دانای بزرگ هستی بخش) فراخواند. زادگاه او را شمال شرقی ایران، ری و یا آذربایجان دانسته اند. پدرش پوروشسب و مادرش دغدو نام داشت. زمان وی را مورخین از ۶۵۰۰ سال قبل از میلاد تا ۶۰۰ سال قبل از میلاد ثبت کرده اند. طبق تاریخ دینی زرتشتیان زمان زایش اشو زرتشت ۱۷۶۸ سال پیش از زایش مسیح در خورداد روز فروردین ماه (ششمین روز فروردین) می باشد. زنده یاد استاد پورداود نیز زمان اشو زرتشت را در حدود ۱۱۰۰ سال قبل از زایش مسیح می داند که این زمان با دیگر شواهد تاریخی سازگاری بیشتری دارد.
آئین زرتشت بر نه اصل استوار است که هر یک را شرح کوتاهی می دهیم:
۱- باور به یکتایی خدا
۲- باور به پیامبری اشو زرتشت
۳- باور به بقای روان و جهان واپسین (جهان مینوی)
۴- باور به اشا ( راستی و هنجار هستی)
۵- باور به گوهر آدمی و آدمیت
۶- باور به هفت پایه کمال؛ اهورامزدا دارای شش فروزه می باشد. وهومن (منش نیک)، اردیبهشت (راستی و پاکی)، شهریور (شهریاری بر خویش)، سپندارمزد ( مهر و وفای به عهد)، خرداد ( کمال جوئی) و امُرداد (بی مرگی و جاودانگی). هر انسان با تمرین و کوشش می تواند از این شش فروزه برخوردار گردد و در پایه هفتم تکامل خویش جز خدا نبیند.
۷- باور به داد و دهش و دستگیری از نیازمندان
۸- باور به مقدس بودن چهار آخیشج (عنصر) آب، باد، خاک و آتش
۹- باور به فرشکرد؛ فرشکرد به معنای تازه کننده جهان می باشد. هر انسانی باید به دنبال یافتن روش های نوین در زندگی برای رسیدن به اهداف انسانی مشترک باشد.
یکی از واژگان ادب زرتشتی ایزد می باشد که ناآشنایی با این واژه انحرافات بسیاری را در طی زمان ایجاد کرده است. ایزد از ریشه یز به معنی قابل احترام و ستایش است. در آئین زرتشت تمام چیزهای خوب، قابل احترام و ستایش هستند. مانند عهد، هوا، زمین، راستی، آتش، انسان و . . . در میان ایزدان گیتی اشو زرتشت رَد (سالار) تمام ایزدان می باشد. در میان ایزدان مینوی نیز اهورامزدا که یگانه خالق جهان می باشد ولاترین مقام را داراست.
اوست ( اهورامزدا) یگانه آفریننده جهان
(یسنا ۴۴-۷)
اشو زرتشت هفتاد و هفت ساله در هنگامه یورش تورانیان درماه دی روز خور (۵ دی) زمانی که در آتشکده بلخ در حال ستایش و سپاس مزدااهورا بود به دست توربراتور کشته میشود. بسیاری بر این باورند که مقبره مزارعلی در شهر مزارشریف افغانستان که به باور گروهی از شیعیان آرامگاه علی بن ابوطالب است!!! در حقیقت آرامگاه اشو زرتشت می باشد.
درشهنشاه نامه استاد بزرگ فردوسی بیت های زیبایی در مورد زرتشت آمده است که از ان جمله می توان به بیت های زیر اشاره داشت:
در ایوان گشتاسب هر سوی کاخ
درختی گشن بود و بسیار شاخ
همه برگ وی پند و بارش خرد
کسی کو خرد پرورد کی مرد
خجسته پی و نام زردهشت
که آهرمن بد کنش را بکشت
به شاه کیان گفت پیغمبرم
سوی تو خرد رهنمون آورم
چو بشنید ازو شاه به دین به
پذیرفت ازو راه و آئین به
۷ آبان روز جهانی کورش بزرگ خجسته باد
در نظر گاه دلم خورشید عالم کوروش است
بهترین نوع بشر از جنس آدم کوروش است
جلوه ای از مهر یزدانی بود اندیشه اش
مظهر منشور آزادی در عالم کورش است
آنکه نامش لرزه اندازد بر اندام ستم
یا که گیرد بار غم از دوش رستم کورش است
تا ببینی جلوه او چشم دل باز کن
منظر نور اهورایی مسلم کورش است
آنکه بعد از کسب پیروزی به میدان نبرد
آشیان ها را نمی پاشد زهم کوروش است
ای که از زخم زبان ها بر نمی دارید دست
آنکه بر زخم زبان ها بود مرهم کورش است
هر سبک عهدی نگردد در جهان تاریخ ساز
آنکه با تاریخ دارد عهد محکم کورش است
نیست پروا شمس را از کینه اهریمنان
آنکه روی دشمن را می کند کم کورش است
شمس الدین خلخالی
آشور بنی پال: هنگامی که ایلام را گرفتم آن سرزمین را برهوت کردم. مردمش را برده کردم و پیکر خدایانش را به تاراج بردم.
سناخریب: شهر و معابد را از پی تا بام در هم کوبیدم. ویران کردم و با آتش سوزاندم. دیوار، بارو، حصار نمازخانه های خدایان، هرم های آجری و گلی را در هم کوبیدم.
پادشاهان پیروز چنین سخن می رانند. از پیروزی های خویش می گویند و شمار برده ها. از ویرانی ها و زبانه های آتش. در این هنگام سخنی نیک، خاسته از اندیشه ای نیک به گوش می رسد. پیروزی سوار بر اسب سپید پیشاپیش سپاهی نیرومند به پیش می آید. سپاهی که جهان چنین سپاه پر شمار و دادمندی را در ذهن ندارد. سوار پیروز چنین می گوید: آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم همه ی مردم گام های مرا به شادمانی پذیرفتند. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. برده داری را برانداختم. مردم را در پرستش خدای خود آزاد گذاشتم. به بدبختی آنان پایان بخشیدم... .
کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین شاه و بنیانگذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. کوروش بهخاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها ، احترام به دینها و کیشهای گوناگون و گسترش تمدن شناخته شدهاست. دوران کودکی او بسیار رازآلود و همراه با افسانه های بسیار است. مادر او ماندن دختر پادشاه ماد و پدرش کمبوجیه از پارسیان بود. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : او کودکی بود زیرک، زرنگ و باهوش، و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. کوروش پس از پدر به حکومت انشان رسید و در صدد گسترش حکومت خود برآمد. او ابتدا با نیای مادری خویش آستیاگ به نبرد پرداخت و در سال ۵۵۰ پیش از میلاد وارد اکباتان شد. در سال ۵۳۹ پیش از میلاد نیز بابل بدون هر گونه مقاومت و خونریزی فتح شد. در بابل کوروش، یهودیانی را که سالها در اسارت بودند آزاد ساخت و نخستین منشور حقوق بشر جهان را منتشر ساخت. در این منشور مردم در پرستش و دین خود آزادی دارند و هر گونه برده داری منع شده است. نمونه این منشور هم اکنون در مقر سازمان ملل در نیویورک قرار گرفته است. کوروش در آخرین نبرد خود با سکاها زخمی گشت و پس از مدتی بر اثر جراحات مرگ را پذیرا شد. آرامگاه کوروش در میان باغی در پایتختش، پاسارگاد قرار دارد. کوروش رفتار بسیار بزرگوارانه ای با ملل و سرزمین های مغلوب داشت. هیچ جنگی را آغاز نکرد و پس از پیروزی هیچ سرزمینی را ویران نساخت. فردی را به بردگی نبرد و احترام پادشاهان مغلوب را حفظ می نمود. در کتاب های آسمانی قران و تورات از کوروش به نیکی یاد شده است. کوروش چنان بود که ایرانیان او را پدر، یونانیان وی را قانونگذار و یهودیان او را مسیح وعده داده شده می نامیدند.
این منم کوروش
شکوه ملت خویشم
من پیام آور برگزیده اهورا و عدالتم
که جز آزادی
آواز دیگری نیاموخته ام
و جز آزادی
آواز دیگری نخواهم آموخت
علی صاحی
ای خطه ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمه دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دل پر حزن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
ملک الشعرا بهار
۳۲۰ سال پیش در ۳۰ مهر آخرین سردار بزرگ خاور زمین زاده شد. مردی از تبار ایران، نادرشاه بزرگ. بزرگمردی که روس و ازبک و عثمانی را به زانو درآورد و از ایران بیرون راند و دگر بار درفش ایران اهورایی را بر تارک این سرزمین برافراشت. گریزی کوتاه به زندگی نادر ایران زمین میزنیم.
نادر شاه افشار در حدود سال ۱۶۸۸ میلادی در ایل افشار در شمال ولایت خراسان به دنیا آمد. نادر فردی میهن پرست و شجاع بود که توانست ایران را دگربار به زیر یک پرچم گرد آورد و مرزهای ایران را برای آخرین بار در تاریخ به حدود فلات ایران برساند. در نوجوانی به واسطه یورش ازبکان به همراه مادرش اسیر گشت. پس از فوت مادرش از نزد ازبکان گریخت و به خراسان بازگشت. در خراسان به خدمت حکمران ابیورد باباعلی بیگ در آمد. در مدت زمان کوتاهی توانست به واسطه دلاوری و شجاعت خود حاکمیت شاه طهماسب را در خراسان تثبیت کند. در آن هنگام شاه طهماسب، نادر را والی خود درخراسان اعلام کرد و بعد از آن نادر اسم خود را به طهماسب قلی تغییر داد. در آن زمان ایران از چهار طرف مورد یورش افغان ها، ازبکان، روس ها و عثمانی ها قرار داشت. نادر پس از شکست دادن افغان ها و کشتن اشرف افغان، با برپایی مجلسی از بزرگان ایران شاه طهماسب را از سلطنت خلع و فرزند خردسال او را به عنوان شاه معرفی کرد. نادر خود را نایب السلطنه نامید ولی در عمل نادر شاه ایران گشت. نادر دولت عثمانی را شکست سختی داد و تمام سرزمین های ایران را از آنان بازپس گرفت. سپس به سوی نیروهای روس رفت. نیروهای روس پا به فرار گذاشتند و تمام قسمت های شمالی ایران آزاد گشت. سپس نادر به بهانه فرار افسران افغانی به هند، به سوی هند شد و توانست با زیرکی بر سپاه عظیم هند پیروز شود. نادر شاه از هند جواهرات و غنایم بسیار آورد ولی حکومت هند را برای پادشاه هند گذاشت و هند را به او بخشید. نادر شاه علاقه بسیار به کتاب داشت طوری که کتاب های بسیاری از هند آورد و به کتاب خانه های ایران بویژه کتاب خانه مشهد که پایتخت او بود هدیه کرد. نادر در اواخر عمر پسر خود میرزا قلی را به واسطه خیانت کور کرد. پس از این واقعه خلق وخوی نادر تغییر کرد و تبدیل به فردی ستمگر و بدبین شد. او بسیاری از اطرافیان خود را کشت یا کور کرد. در اثر این ستمگری ها شورش هایی در سراسر ایران آغاز شد. سرانجام نادر که در حال لشکر کشی برای خاموش کردن یکی از این شورش ها بود، در سال ۱۷۴۸ میلادی، شبانه در چادر خود توسط افسرانش کشته شد.
خجسته باد
بیست و هفتم شهریور ماه
خجسته روز شعر و ادب فارسی و روز
بزرگداشت استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
چکامه زیر از استاد شهریار به نام (به پیشگاه آذربایجان عزیزم) از ماهنامه طرح نو شماره هفدهم امرداد ماه ۱۳۸۷ آورده می شود:
به پیشگاه آذربایجان عزیزم
روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان
آن که لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد
آن چه کس با دشمن خونخوار خود نپسندد آن
دوست از دشمن ندانستی و تقصیر تو نیست
راست بودی و نبودی از دوستانت این گمان
گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی
چون کند، وقتی که پوشد گرگ شولای شبان
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ای
صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان
بی کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان
آسمانت دلفریب و آفتابت دلفروز
سرزمینت دلنشین و گلستانت دلستان
نو گل گلزار تو چون آتش جشن سده
گرمی بازار تو چون جشن عید مهرگان
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز
لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان
با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست
همت والای سردار میهن ستارخان
این همان تبریز کز جانبازی و مردانگی
در ره عشق وطن صد ره فزون داد امتحان
این همان تبریز کامثال خیابانی در او
جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان
این قصیدت را، که جوش خون ایرانیّت است
گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان
آن که جز آزادی ملت ندارد آرزو
آن که جز آبادی میهن ندارد آرمان
من کلنل را کلنل کردهام پنجه او رهزن دل کردهام
نام مجازیش علیالنقی است نام حقیقیش ابوالموسیقی است
ایرج میرزا
علينقي وزيري به سال ۱۲۶۵ خورشيدي در تهران به دنيا آمد. پدرش موسي خان از نظامیان بود و مادرش بي بي خانم استرابادی بانویی فرهیخته بود. بی بی خانم نویسنده، فعال حقوق زنان و بنیانگذار اولین مدرسه دخترانه در ایران بود. وزیری در خانواده ای فرهنگی رشد کرد. پدر و دائی او علاقه بسیاری به هنر داشتند و اولین معلمین و مشوقین وزیری بودند. وزیری تار را بسیار دوست داشت و با علاقه بسیار تمرین می کرد. در نوجوانی کلنل وارد خدمت نظام شد ولی پس از چند سال آن را رها کرد. البته او در این سال ها از مجاهدین انقلاب مشروطه بود که در راه انقلاب کوشش هایی داشت. در آن سال ها او در قسمت موزیک نظام به آموختن موسیقی نظامی پرداخته بود. همچنین به واسطه ارتباط با غربیان موسیقی غرب و ارگ و ویولن را فرا گرفته بود بعد ها به واسطه مقام او در موسیقی به او لقب کلنل وزیری دادند و همگان او را کلنل خطاب می کردند. او برای آموزش موسیقی راهی اروپا شد. مهمترین کار او را باید بخشیدن شخصیت به موسیقی ایران دانست. چراکه با تبلیغات خشک مذهبی در آن زمان موسیقی دانان را مطرب می نامیدند و در زمره پست ترین افراد جامعه می دانستند. کلنل پس از مراجعت به وطن مدرسه عالي موسيقي را تاسيس کرد. دو سال بعد کلوپ موزيکال را داير کرد. يک سال بعد از آن کلاس دختران و کلوپ خانم ها و سينماي زنان با کوشش های شبانه روزی کلنل افتتاح شد. او مدتی نیز ریاست شورای موسیقی رادیو را عهده دار بود. در کنار این کارها او با تاسیس موسسه باستان شناسي گامی مهم در زمینه تربيت فارغ التحصيلان و عالماني در اين زمينه برداشت. کلنل دارای مارش های ملی، اپرت ها، نمایشنامه ها، سرود ها و تالیفات بسیاری می باشد. کلنل وزیری پس از خدمات ارزنده ای که به ایران کرد در بامداد روز يکشنبه هجدهم شهريورماه ۱۳۵۸ در ۹۳ سالگي در بيمارستان جم چشم از جهان بست و در مقبره خانوادگي به خاک سپرده شد. بسیاری از استادان بنام معاصر چون خالقی، صبا، معروفی، سنجری، روح انگیز و بنان از شاگردان او بودند. بانو قمر پس از معرفی شدن به عنوان یکی از چهره های موسیقی با کسب اجازه از کلنل نام خانوادگی خود را وزیری ثبت کرد. جایگاه کلنل در موسیقی ایران چنان ارزشمند است که استاد خالقی، نویسنده کتاب ارزشمند سرگذشت موسیقی ایران، یک جلد از این کتاب سه جلدی را به کلنل علی نقی وزیری اختصاص داده است. استاد خالقی، آهنگساز سرود ملی ای ایران، از شاگردان کلنل می گوید: خدمات کلنل وزيري به موسيقي ايران به حدي است که مي توان گفت هيچکس تا کنون در صنايع ظريفه چنين کار مهمي انجام نداده است.
ای وطن
کشور ما کشور شیران بود
مسکن شیران و دلیران بود
پادشاهش کوروش و دارا بود
چون جم و خسرو شاه والا بود
ای وطن ای حبّ تو آئین من
دوستیت کیش من و دین من
دولت اقبال تو پاینده باد
نام بلندت به جهان زنده باد
(از ساخته های کلنل)
مَردم! ای مَردم!
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد.
نیم شبها و سحرها، این خروس پیر،
می خروشد، با خراش سینه می خواند.
گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد.
مردم! ای مردم!
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد.
و شنیدم دوش، هنگام سحر می خواند.
باز،
اینچنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خواند:
مردم! ای مردم،
من اگر جغدم، به ویران بوم،
یا اگر بر سر
سایه از فرّ هما دارم،
هر چه هستم از شما هستم؛
هر چه دارم، از شما دارم.
مردم! ای مردم،
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد...
اگر در تاریخ چکامه سرایی ایران بوم، فردوسی بزرگ توسی را پدر چکامه سرایان بدانیم بی شک مهدی اخوان ثالث (م. امید) را باید فرزندی شایسته برای آن پدر دانست. فرزندی که دست روزگار وی را نیز در زادگاه پدر، توس، به جهان هدیه کرد به سال ۱۳۰۷ خورشیدی. نخستین چکامه اخوان به نام سه قطره یا داستان دوستی ها در هفده سالگی سروده شد و سرآغازی شد برای دگرگونی در چکامه سرایی ایران. ارغنون را به شیوه گذشتگان سرود و پس از آشنایی با نیما فراموش را به راه و رسم نیما سرود و با سرودن زمستان، سالاری خویش را نمایاند :
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
زمستان است.
سپس به آخر شاهنامه رسید و از خوان هشتم خواند. از این اوستا، شکار، پائیز در زندان، عاشقانه ها و کبود، بهترین امید، مرد جن زده، درخت پیر و جنگل، در حیاط کوچک پائیز در زندان، زندگی می گوید: اما باید زیست، دوزخ اما سرد، بدعت ها و بدایع نیما یوشیج، عطا و لقای نیما یوشیج، ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم، قاصدک و در چهارم شهریور ماه ۱۳۶۹ آخرین سروده خویش را سرود و من بی اختیار و اندوهناک ترسیدم:
و اندوهناک ترسیدم.
و او – با گریه شاید – گفت:
شب و ویرانه، آری این و این آری.
و شب را دوست می دارم.
اخوان فردی دگر است، مانند دیگران نیست. از شور و عشق می خواند، از فریب های سیاسی، از روزگار زندانی بودن و از بزرگی و شکوه از دست رفته وطن. اما هر چه می خواند زیبا می خواند و دل و جان را می لرزاند. چه آنجا که از لرزیدن دل و دست در لحظه دیدار می گوید و چه آنجا که کام خویش را از دلدار می جوید. آنجا که از جوانان در صف اعدام می خواند و از زندانیان پاک تر از پاک. آنجا که از ایران و آتش و زرتشت می خواند و از بیژن و گیو و رستم. آنجا که راه مردم ایران را سخن های عربی، در کتاب های قانون، شفا، اشارات و نجات (این چهار کتاب به عربی می باشد و نوشته پور سیناست) نمی داند و فریاد بر می آورد:
درین زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو بی صفا شو من صفای دیگری دارم
چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم هر چه باداباد
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
ز قانون عرب درمان مجو دریاب اشاراتم
نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زرتشت
که عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم
وی فرنام (عنوان) امید را بر خویش نهاده ولی ناامید ترین است. فریادهایش بوی افسوس و غم گذشته دارد و خواهان بازگشت روزگار بزرگی ایران است.
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،
من نخواهم برد، این از یاد:
کآتشی بودیم و بر ما آب پاشیدند
وی سخن گوست اما تنها سخن سرایی نمی کند. اخوان می داند هر شکستی قصه ای دارد، صدایی نیز، پس در پی یافتن سبب هاست تا بداند:
گفته ام آری و می گویم
این دگر نقل و حکایت نیست.
و بگویم نیز و خواهم گفت
حَسبِ حال است این، شکایت نیست.
هر شکستی قصه ای دارد، صدایی نیز...
و او رفت و همسفر شد با مینوان. او رفت و کوله باری برای ما به یادگار نهاد ارزشمند. کوله باری که همدردیست برای اندوه و داغ ما
بگذار که داغ دل ما تازه شود
دل را نغمه همدرد فتوحیست عظیم
صدم غم هست، اما همدمی نیست
وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا! محرمی نیست
خمارآلودم، اما ساغری نه
سراپا ریشم، اما مرهمی نیست
گـُنه ناکرده بادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد چو بیژن
چه گویم، با که گویم، رستمی نیست
بمیر، ای خشک لب! در تشنه کامی
که این ابر ستَرَون را نمی نیست
نصیحت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم، که بی محنت دمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوش تر از آن عالمی نیست
کم است امید اگر صد بار گویم
صدم غم هست، اما همدمی نیست
مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم
زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
قمر در سال ۱۲۸۴ خورشیدی در کاشان به دنیا آمد. در کودکی پدر و مادر خویش را از دست داد و تحت سرپرستی مادربزرگ قرار گرفت. مادر بزرگ وی فردی مذهبی بود که در مجالس مذهبی بانوان برای آنها می خواند. از این راه قمر با مقدمات خوانندگی آشنایی یافت. پس از چندی استاد مرتضی نی داود صدای قمر را شنید و شیفته قدرت آن صدا شد. قمر نزد استاد نی داود به آموزش موسیقی پرداخت و تنها پس از گذراندن دو سال به چنان مهارتی دست یافت که جهت کنسرت بزرگی آماده شد. این کنسرت نه تنها سرآغازی در زندگی قمر بود بلکه سرآغاز یک دگرگونی برای جامعه بانوان ایرانی بود. در روزگاری که بانوان از اولین حقوق اجتماعی محروم بودند، قمر در کنسرتی بدون چادر و روبنده در برابر مردان خواند تا راهگشای راهی جدید در تاریخ موسیقی ایران باشد. بعد از این واقعه چنان همگان شیفته هنر وی شدند که بزرگترین هنرمندان زمان چون کلنل وزیری، شهریار، عارف، ایرج میرزا و جاهد با او همکاری کردند. علاقه شاگرد و استادی چنان بین قمر و کلنل وزیری برقرار بود که قمر با اجازه استاد نام خانوادگی وزیری را بر خود نهاد. قمر زنی بخشنده و خیر بود. وی بارها درآمد کنسرتهای خویش را به بنیادهای خیریه بخشید و خود سرپرستی دختران بی سرپرست را بر عهده می گرفت. در اواخر عمر بر اثر این بخشش ها وی فردی بسیار فقیر بود. در این زمان دوستداران او برای تهیه خانه پولی شایان توجه جمع کردند ولی اندک زمانی بعد متوجه شدند قمر تمام آن پول را به کودکی بی سرپرست داده است. سرانجام بانو قمر در ۱۴ امرداد ماه سال ۱۳۳۸ در تهران دار فانی را وداع گفت و در آرامگاه ظهیرالدوله دفن گشت.
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
استاد شهریار
دلم به حال تو ای دوستدار ایران سوخت
که چون تو شیر نری را در این کنام کنند
سزد که هر چه به هر جا وطن پرست بود
پس از تو تا به ابد جامه مشک فام کنند
(ایرج میرزا)
باقرخان معروف به سالار ملی از مبارزان انقلاب مشروطه بود.پیشه او بنائی بود ولی در هنگام محاصره تبریز به دست نیروهای محمدعلی شاه، باقرخان رهبری نیروهای مبارز در محله خیابان تبریز را برعهده گرفت و با پیوستن به ستارخان توانستند پس از یک سال تبریز را از محاصره نیروهای دولتی آزاد کنند. پس از این واقعه باقرخان به علت رشادت ها در مبارزه با استبداد ملقب به سالار ملی شد. باقرخان همراه با ستارخان ( سردار ملی ) با استقبالی شاهانه وارد تهران شدند. باقرخان در باغی که برای اسکان او آماده شده بود اقامت گزید. بی شک باید باقرخان را در کنار ستارخان دو بازوی قدرتمند و شکست ناپذیر انقلاب مشروطیت ایران دانست که برای آزادی ایران از هیچ کوششی دریغ نکردند.باقرخان نیز در پی قانون خلع سلاح نیروهای غیر نظامی همچون ستارخان با نیروهای دولتی درگیر شد و از صحنه سیاسی ایران کنار رفت. برای اطلاع بیشتر می توانید به نوشته سی و دو نگاه کنید.
ایران ایران ایران
بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان
ایران ایران ایران
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
فردا که بهار آید
صد لاله به بار آید
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
فردا که بهار آید
آزاد و رها هستیم
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
فردا که بهار آید
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
ایران ایران ایران
یکی از تاثیر گذارترین چهره ها در مبارزات مسلحانه انقلاب مشروطه بی شک، ستارخان می باشد.ستار سومین پسر حاج حسن قره داغی بود.ستار به همراه برادرنش از کودکی به آموزش اسب سواری و تیراندازی پرداختند. آنها به دسته عیاران و جوانمردان پیوستند و برای احقاق حق ستم دیدگان علیه ظلم و جور عوامل حکومتی به مبارزه مشغول شدند. در نوجوانی برادر او دستگیر و اعدام شد. این واقعه باعث آزردگی و ایجاد کینه علیه درباریان وقت در او شد.ستارخان دارای سواد خواندن و نوشتن نبود ولی هوش، ذکاوت و مهارت او در امور نظامی از یک سو و حس میهن پرستی و وطن دوستی از سویی او را در زمره فرهیختگان زمان خویش قرار داده است. پس از آغاز استبداد صغیر و به توپ بسته شدن مجلس ملی در تهران، ستار خان رهبری نیروهای منطقه تبریز را بدست گرفت. در این زمان محمدعلی شاه با اعزام قشون خواهان دستگیری وی می شود. شهر تبریز نزدیک یک سال به محاصره نیروهای دولتی در می آید و در نهایت با عدم موفقیت نیروهای شاه، محاصره تبریز پایان می گیرد. پس از مدتی با اعطای لقب سردار ملی به ستارخان از او دعوت می شود به تهران بیاید.او در پی استقبال پر شور مردم شهرهای مختلف به تهران رسید و در باغی که برای او و همراهانش تدارک دیده شد اقامت گزید. پس از چندی برای به انزوا کشیده شدن نیروهای مسلح که درواقع نقش اول در پیروزی انقلاب را داشتند، قانونی به تصویب رسید که طی آن تمام نیروها ملزم به تحویل اسلحه های خویش به مقامات دولتی بودند. نیروهای تحت امر ستارخان شدیدا با این قانون به مخالفت برخاستند.در نتیجه محل اسکان آنان محاصره شد جنگی بین نیروهای ستارخان و نیروهای دولتی در گرفت که منجر به کشته شدن چند صد نفر از نیروهای ستارخان شد. در این مبارزه تیری هم به پای ستارخان اصابت کرد. پس از این واقعه ستارخان دلسرد از مجاهدت های خویش از صحنه سیاسی ایران کنار رفت. سردار ملی ایران چهار سال بعد بر اثر زخم همان تیر در ۲۵ آبان سال ۱۲۹۳ خورشیدی در حالی که حدود پنجاه سال داشت درگشت. ستارخان در جوار حضرت عبدالعظيم در جنوب تهران به خاک سپرده شد.
درود بر دوستان گرامی
در نوشه های پیشین ( نوشته هشت (شهریار نامه کمال تبریزی) - در قسمت واکاوی) گلایه هایی در مورد چهره پردازی کسانی چون میرزاده عشقی ایرج میرزا ستارخان و ... در سریال شهریار نوشتم. در سالگرد کشته شدن میرزاده عشقی شایسته دیدم از این آزادیخواه گرامی بنویسم.
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نسیت
میرزاده عشقی
۱۲ تیر ماه سال ۱۳۰۳، هنوز خنکی سحر در هواست، سحرگاه پرسکوتی است، چند برگ حیاط خالی را آرایش است، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله، صدایی آمد، پرنده ها پریدند، چند قطره خون ایران را آذین بست، سحرگاه هنوز ساکت است.
مکش که بیهده این نقش میکشی نقاش
که خون بگریی اگر پی بری به احوالم؟
چه حاجت است پس از من بماند این تمثال؟
فلک چه کرد به من، تا کند به تمثالم
جوانی ۳۱ساله به نام سيد محمدرضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم کردستاني در سحر گاه ۱۲ تیر با گلوله مردان نامرد از پا در آمد. جوانی که در همدان زاده شد و در همان جا آموزش های نخستین را دید. سفرهایی به اصفهان و تهران کرد و به همدان بازگشت. در جنگ جهانی نخست به عثمانی رفت. چنان قلبش برای ایران می تپید که با دیدن خرابه های مداین لبانش به جنبش افتاد و اپرای رستاخیز شهریاران ایران را سرود:
ز دلم دست بدارید که خون می ریزد
قطره قطره، دلم از دیده برون می ریزد
کنم ار درد دل، از تربت اهخامنشی
از لحد بر سر آن سلسله خون می ریزد
چنان به روزگار بانوان ایرانی نگران بود که نمایشنامه های ایده آل دهقان و کفن را سرود:
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گر چه بود ضد حجاب
...
جوانی که از قرار داد ننگین ۱۹۱۹ نوشت و پاداش میهن دوستی خویش را در زندان دید. جوانی که از کابینه سفارشی نوشت و نمایندگان انگلیسی و روسی و از کسانی که دم از عشق وطن می زدند:
عشقی به خدای همانکه می گفت خدای،
از عشق وطن سرشت آب و گل من
چون کالبدش ز پای تا سر دیدم
عشق همه چیز داشت جز عشق وطن
در تهران روزنامه قرن بیستم را انتشار داد، روزنامه ای که بعد از هر شماره چندی بسته می شد چون از وثوق می نوشت و الفبای فساد، از آدم های تازه کار و اسکلت های جنبنده.
عشقی که درد عشق وطن بود درد او هر چه می نوشت بوی عشق وطن می داد. از غریبی فردوسی در ایرانش نوشت و از ناشناس بودن زرتشت خردمند.
مگو که غنچه چرا چاکچاک و دلخون است
که این نمایشی از زخم قلب مجنون است
زبان عشقی شاگرد انقلاب است این
زبان سرخ زبان نیست بیرق خون است
و نوشت و نوشت و نوشت تا در نهایت روی خود با خون خود شست و شهریار سخن ایران (محمد حسین شهریار) چنین نالید:
آنرا که دل به سیم خیانت نشد سیاه
با خون سرخ رنگ شود روی زرد او
درمان خود بدادن جان دید، شهریار
عشقی که درد عشق وطن بود درد او
پس از افزون بر ۸۰ سال، اینک اگر در جنوب تهران به ابن بابویه برویم در گوشه ای آرامگاهی می بینیم کوچک برای عاشقی بزرگ، دریغا، هر بار به امیدی تازه می رویم که شاید این بار دست کم اطراف آرامگاه را تمیز کرده باشند ولی ... ولی مردانی چند در این آرامگاه خفته اند، بی نشان. چون دکتر حسین فاطمی، همراه راستین دکتر مصدق و چون تختی، پهلوانی، که به قهرمانی های زیادی رسید. و ما اینک به گمنامی نامداران ایران خو گرفته ایم!!!
دیوانه عشقی است نه مجنون، من این سخن
اثبات با ادله و فرهنگ میکنم
مجنون ز روی عقل همی گفت دلبر است
لیلی و دل بطره اش آونگ می کنم
مجنون منم که عشق وطن دارم و فغان
از عشق آب و خاک گل و سنگ میکنم
انوشه باد روان راد مرد عاشق ایران زمین، میرزاده عشقی
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من
نامردم ار به بی کله، آنی به سر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر انچه میکنی بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم بمرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک
ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
"عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم"
نادر در سال ۱۷۱۵ ميلادي توسط زعماي ايران، سران قبايل، كدخدايان و معتمدان نقاط مختلف كشور به شاهي انتخاب شده بود. وي نيروهاي روسيه را به آن سوي داغستان فراري و عثماني را گوشمالي داده و برجاي خود نشانده بود، فرارود (آسياي ميانه) را آرام، و گردنكشان ايران خاوري (پختون ها = پشتون ها) را تنبيه و دهلي را در سال ۱۷۳۹ (نوروز) به تصرف خود درآورده بود. نادر نه تنها حاكميت ايران را بر سراسر خليج فارس مسلم ساخته بود، بلكه سران مسقط و عمّان را نيز به سوي خود جلب كرده، سرگرم ساخت ناو جنگي و درصدد تصرف جزيره زنگبار در حاشيه آفريقا هم بود تا راه آسيا را بر استعمار غرب سد كند.
نادر دو سوم از ايام عمر خود را روي زين اسب گذرانيد و لشكركشيهاي لاينقطع و ضعف مزاج و خستگي جسماني ناشي از آن، وي را به تدريج بدخلق و خوي ساخته بود كه نتيجه اش اتخاذ تصميمات سخت و نيز اعمال مجازاتهاي شديد و فوري اطرافيان خود و مقامات از جمله افسران ارشد بود.
نادر كه آخرين آيين هاي نوروزي دوران حيات را در كرمان گذرانيده بود، نيمه خرداد در راه بازگشت به پايتخت خود (مشهد)، در فتح آباد قوچان اردو زده بود. در اين اردوگاه كه در ۱۲ كيلومتري قوچان (خبوشان آن زمان) برپا شده بود، نادر دژباني اردو را به احمدخان دراني، افسر ۲۵ ساله پشتون، سپرده بود كه اين امر باعث ترس افسراني شده بود كه بر جان خود ايمن نبودند.
اين بيم و نگراني به زودي ۷۰ افسر و عمدتا از قاجارها و افشارها را برآن داشت كه هم قسم شوند تا نادر را بكشند. اين توطئه گران شبانه به چادر خوابگاه نادر نزديك شدند، نگهبان چادر را خفه كردند، و وارد چادر شدند. نادر با شمشير دست به دفاع زد ولي صالح خان دست نادر، و يك ژنرال قاجار سر او را قطع كرد و روز بعد، در آن اردوگاه عظيم جز جسد نادر ـ تقريبا چيزي ديگر بر جاي نمانده بود، و اين بود سرانجام يكي از مردان بزرگ تاريخ مشرق زمين.
جنازه نادر سپس در گوري كه خود قبلا در خيابان بالا در مشهد تدارك ديده بود دفن شد. در جريان كفن و دفن بود كه حاضران متوجه شدند نادر ريش خود را رنگ ميزد تا كهولت او آشكار نشود.
نادر كارها و وقايع روزانه را در پايان هر روز به منشي اش ميرزا مهدي ديكته مي كرد تا فراموش نشوند. وي جز پزشك، هرگز از كمك اروپائيان استفاده نكرد. نادر نسبت به اروپاييان بسيار بدبين بود، از همين رو به جاي خريد كشتي از اروپا، از مازندران و از راه خراسان كه هموارتر بود، چوب به بوشهر حمل كرد و ۱۹ كشتي جنگي توپدار ساخت. به ابتكار نادر بود كه توپهاي سبك كه تا آن تاريخ در جهان سابقه نداشت ساخته شد و اين توپهاي قابل حمل با شتر، زنبورك نام گرفتند. نادر خريد كالاي صنعتي از اروپا را را روا نمي دانست و بارها گفته بود كه چنين خريدهايي قوه ابتكار را از ايراني سلب مي كند، ما خودمان بايد نيازهاي صنعتي مان را برطرف سازيم، آنان چيزي بالاتر از ما ندارند، ما نبايد عادت كنيم كه محتاج ديگران شويم.
به نوشته مورخان اروپايي، نادر بر خلاف صفويه، كوچكترين نظر مساعدي به اروپاييان نداشت و براي تارانيدن آنان از آبهاي شرق بود كه درصدد ايجاد يك نيروي دريايي بزرگ برآمده بود تا بتواند با آن جزاير اقيانوس هند از جمله زنگبار را از دسترس اروپاييان كه هدفي جز سلطه و استثمار شرق نداشتند دور سازد و براي اين منظور مهندسان كشتي ساز هند را با كمك پارسيان ساكن اين شبه قاره يافته و استخدام كرده بود. اين مورخان نوشته اند نادرشاه كه شديداً به اروپاييان بدبين بود به سرزمينهاي مورد نظر اروپاييان در منطقه، از جمله عمّان قول حمايت نظامي داده بود. نادرشاه استقرار اروپاييان در بنادر اقيانوس هند و خليج هاي منشعب از آن را كه به بهانه تجارت صورت ميگرفت، وسيلهاي براي دست اندازي به همه شرق تلقي مي كرد
نادرشاه علاقه عجيبي به جمع آوري كتاب و اهداء آنها به كتابخانه ها داشت. وي صدها جلد كتاب خطي نفيس به كتابخانه رضوي مشهد هديه كرده بود.
كودتاي قوچان، نه تنها مسير تاريخ ايران، بلكه سرنوشت مشرق زمين را تغيير داد. اگر اين كودتا رخ نداده بود، انگلستان بر آسياي جنوبي و بعداً خاورميانه، و روسيه بر قفقاز و سپس آسياي ميانه دست نمي يافتند، افغانها از ايران جدا نمي شدند و مسأله اي به نام كشمير به وجود نمي آمد و نقشه جغرافيايي آسياي جنوبي چيز ديگري بود و ....
براي اثبات احساس ميهن دوستي نادر ذكر اين دو دليل كافي است: يكي حك كردن عبارت نادر ايران زمين بر سكه هايش و ديگري ورود وي به شهر دهلي در روز نوروز. وي پس از شكست دادن ارتش هند، منتظر شد تا نوروز فرا رسد و در اين روز ملي ايرانيان وارد دهلي شود.
۲۸ اردیبهشت زادروز حکیم خیام خجسته باد
خیام از درخشان چهره های تاریخ فرهنگ ایران است که نامش برای هر ایرانی یادآور روح کنجکاوی، جستجوگری، تردید و تمنای زندگیست. خیام که خود در جستجوی چیستائی و چرائی بود در پرده ای از راز زیست و امروز بدرستی مشخص نیست خیام دانشمند و خیام شاعر دو نفر بوده اند یا یک تن. ولی نکته ای روشن وجود دارد و آن اینکه برای ایرانی خیام، خیام است.
خراسان از دیرباز محل پرورش مردانی مرد در ایران زمین بوده. و خورشید فرهنگ و ادب ایران همواره در این سرزمین فروزان. خیام نیز از پرورش یافتگان این خراسان است. زایش او را در حدود ۴۳۹ و جاودنگی او را به سال ۵۱۷ نوشته اند. هر چند او سفر های زیادی به اصفهان و ی و. . . داشت ولی از خراسان آمد و به خراسان رفت.
قبل از سی سالگی به اصفهان رفت و در تهیه و اصلاح تقویم جلالی کوشید. مقالاتی از او به جاست از جمله نوروزی نامه که باید آن را باورهای نیمه عامیانه زمان دانست. در مقام او گفته اند در بخارا با سلطان بر یک تخت می نشست. محمد غزالی متکلم بزرگ را از شاگردان او دانسته اند که نشان از مقام او در علم کلام است که در رباعیات او نمایان است. خیام شدیدا با جبر و چیزی که امروزه به نام سرنوشت و قسمت می شناسیم مخالف بوده است.
بر من قلم قضا چو بی من خوانند
فردا به چه حجتم به داور خوانند؟
یا
بی حکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟
یا
انگور حلال خویش در خم کردم
گو تلخ مکن خدای تا نخورم
هر قدر انسان آگاه تر دانشمند تر به قوانین طبیعت شود بی شک به آزادی بیشتری می رسد و خیام هم به دلیل اندیشه جلوتر از زمانش با جبریون درگیری ها داشته است.
خیام به دم خوش است، به لحظه، به حال ولی حال او : وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است. دلیل این حال بودن خیام چیست؟ چرا خیام به فکر آینده و گذشته نیست؟ از رفته میندیش و وز آینده مترس. او آینده و زندگی پس از مرگ را رد نمی کند. ولی در جایی قبول هم نمی کند. با تمسخر می نگرد. شاید حال خیام ناشی از ترس است. ترس آینده :
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر وشهد و شکر باشد
یک جام بده ز باده هان ای ساقی
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
یا
گویند که بهشت و حور عین خواهد بود
وانجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم رواست
چون عاقبت کار همین خواهد بود
شاید ترس خیام ناشی از ندانستن است. ناشی از تاریکی. نسبت به آینده :
ای دل تو به اسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
یا
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین خط معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
آیا خیام در اثر این سوالات بی جواب به پوچی رسیده؟
چون کار جهان با من و بی من هیچ است
پس من به چه کار در جهان آمده ام؟
یا
از آمدنم نبود گرون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
یا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
همین پرسش را فردوسی هم می پرسد :
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
ولی خیام شاد و سرمست است :
وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
یا
ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کاو در غم ایام نشیند دلتنگ
شاید خیام مایوس نیست و این ها فقط سوالاتی است که ما را به اندیشیدن وا دارد تا در یابیم فلسفه خیام از مرگ و زندگی چیزی دیگر است. خیام از ما می پرسد تا ما به اندیشه رویم. در نظر گیریم زمانه خیام زمانه نادانی و تاریک اندیشیست :
با این دو سه نادان که چنین می دانند
از جهل، که دانای جهان ایشانند
خر باش که از خری که این دونانند
هر کاو نه خر است کافرش می خوانند
یا
گاوی است بر آسمان نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
زمانه خیام زمانه دوگانگی و پنهانکاریست :
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا، شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو نیز چنان که می نمایی هستی؟
و اینگونه خیام با تمام تردید ها، دودلی ها، سوالهای با جواب و بی جواب زیست و با رباعیاتش ما را به خرد ورزی و اندیشه دعوت کرد. پس بیایید زین پس این اشعار را چون پرسشی بنگریم و در آنها اندیشه ای کنیم.
گویند آخرین کلمات زندگی او چنین بود :
سیر آمده ام خدای از مستی خویش
از تنگدلی و از تهیدستی خویش
از نیست چو هست می کنی بیرون آر
زین نیستی ام به حرمت هستی خویش
و از برای وصیت خویش نوشت :
چند از پی حرص و آز تن فرسودن
ای دوست روی گرد جهان بیهوده
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند
یک دم به مراد خویشتن نابوده
۲۵اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی خجسته باد
فردوسی در حدود سال ۳۲۰ ه.ق. (اندکی از پژوهشگران زمان زایش را بسی قدیم تر می دانند) در باژ از توابع توس زاده شد. خوانواده فردوسی از دهقان های خراسان بوده که می رساند احتمالا خوانواده ای متمول بوده اند. از مطالب شهنشاه نامه بر می آید که فردوسی از دانشهای نظامی، موسیقی، آداب درباری و مکاتب فلسفی و عرفانی آگاهی داشته است.
بی شک شاهنامه فردوسی با حدود شصت هزار بیت از بزرگترین منابع ادبیات ایران اسن که با گذشت افزون از یک هزاره کماکان شیوائئ خود را حفظ کرده است. و روز به روز ایرانیان بیش از بیش به ارزش این کار سترگ پی می برند. به راستی شاهنامه را باید کتاب فرهنگ ایران نامید که توانست نگهبان زبان و فرهنگ ایران باشد.
به باور بسیاری فردوسی شاهنامه را پس از سرودن به محمود غزنوی پیشکش می کند و محمود با بی اعتنائی به شاهنامه هر یک از سربازانش را رستمی دانسته و سبب دلخوری فردوسی می شود. البته گروهی نیز با توجه به منش فردوسی که در شاهنامه در جریان است این واقعه را یک واقعه تاریخی ندانسته و تمام ابیات شاهنامه را که در مدح افراد مختلف است را، ابیاتی می دانند که بعد ها به شاهنامه افزوده شده است.
همه کارهای جهان را در است
مگر مرگ کان از در دیگر است
زمان مرگ فردوسی را حدود سال ۴۰۰ه.ق. داسته اند. متعصبین شهر اجازه دفن فردوسی در گورستان مسلمین را ندادند و فردوسی در باغ خویش آرمید تا جاودان گردد. پس از برسی های انجام یافته محل فعلی در اوایل قرن حاضر به عنوان آرامگاه فردوسی شناخته شد و با کمک و بودجه مردمی آرامگاه کنونی بنا گردید که در سال ۱۳۱۳افتتاح گردید.
.
۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت مردیست که در آن هنگامه ای که عربی گفتن و نوشتن درجه ای از فخر و دانش بود؛ در هنگامه ای که آداب و رسوم ایرانیان در گرداب خشمی کور افتاده بود بپا خواست و کاخی بپا کرد که در طول زمانه همچو ایرانی بر پا و استوار مانده و از باد و باران گزندی نیافته. و استاد توس بهتر از هر کس مقام خود را بر ما یاد آور می شود :
چو این نامور نـــــامه آید ببن
ز من روی کشور شود پرسخن
ز آن پس نمیرم که من زنده ام
که تخم سـخـن من پراکنده ام
هرآنکس که دارد هشُ رای ودین
پس از مرگ بر من کند آفــــرین
هر که می خواهد از استاد توس بگوید باید دغدغه وطن داشته باشد که از ایران گفتن کار هر کس نیست، پس به قطعه ای از میرزاده عشقی بسنده می کنیم چرا که :
درد عشق وطن بود درد او
این شنیدستم که عیسی،مرده ای را زنده کرد
مرده ای را زنده کرد نام خود پاینده کرد
نیم ِ گــــــیتی شد مسخر از طریق دین او
شـــد جهان آئینه دار چهرهء آئـــــــین او
هر دو فرســــخ یک کلیسائی بپا بر نام او
گـــــشت تاریخ همه تاریـــــخ ها ایـــام او
گر حکیمی مرده ای را زنده سازد اینچنین
بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین
بهر فردوسی چه باید کرد؟ کو از کار خویش
یعنی از نیروی طبع و معـجز گفتـار خویـش
مرده فرزندان چندین قـرن ایران زنده کرد
از لب آمــــوی تا دریای عمان زنده کرد