به بازوان تـوانا و قـوت سر دســت خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نـــترسد آنکه بر افـتادگان نبخشایـــــد که گـر ز پا در آید کسش نگیرد دست
هرآنکه تخم بدیکشت وچشم نیکی داشت دماغ بیهــده پخت و خیال باطل بســت
ز گوش پنبه بـرون آر و داد خلق بده و گرتو می ندهی داد، روز دادی هست (سعدی)
امروزه همگان از مدنیت و حقوق انسان ها سخن به میان می آورند اما چیزی که در میان تمام جوامع روز به روز کمتر دیده می شود احترام به انسان و انسانیت است. گویی پیر بلخ سالیان پیش امروز را دیده بود که شیخان چراغ به دست به جستجوی انسان اند.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
و در میان این تاریکی پر هیاهو هر روز برای افتخار و بالیدن دستمان کوتاهتر از دیروز است. دیروزی که در هرگوشه آن سندی است نمایان، از اندیشه پاک ایرانی که به کرداری پاک می رسد، کرداری که جهان را به کرنش وا می دارد.
سالیان سال از نبرد سالامیس می گذرد؛ نبردی که با تیزهوشی و آینده نگری تميستوكلس، انديشمند، دمكراسي دوست، دولتمرد و نظامي يوناني به سود یونانیان پایان پذیرفت و نیروی دریایی خشایارشا شکستی سختی را از متحمل شد. تميستوكلس که قدرت روزافزون ایران را پیش بینی کرده بود با گرفتن رای موافق آتنی ها برای برداشت بیشتر از معادن نقره، نیروی دریایی یونان را با بهره گیری از کشتی های تريرم سه برابر کرد و با هوش نظامی خود کشتی های ایرانی را در تنگه كم عرض سالاميس به دام انداخت و از بین برد.
اما این پایان داستان نبود؛ چند سال بعد زمانی که وی درگیر رقابت هاي داخلي بر سر قدرت شد برخي از رقيبانش او را متهم كردند كه بيش از جمع كل درآمد مشروع، ثروت اندوزي شخصي كرده و با این اتهام تیمستوکلس را تبعید کردند. تیمستوکلس پس از چندی نامه ایی به خشایارشا نوشت و خواهان گرفتن پناهندگی سیاسی از ایران شد. هر چند وی شکستی سنگین به ایران وارد کرده بود اما زمانی که سخن از انسانیت و کرامت انسانی است ایرانی گونه ایی دیگر می اندیشد. خشایارشا نه تنها در بيست و چهارم سپتامير سال ۴۶۴ پيش از ميلاد پناهندگی سیاسی به وی داد بلكه فرمانداري شهر مگنسيا را هم به وي سپرد و برايش يك مستمري سالانه برابر ۵۰ تالان نقره در نظر گرفت. این جریان را تاریخ نگارانی چون توسيديدس، ديودوروس و پلوتارك برای آیندگان نگاشته اند و اندیشه پاک ایرانی را ستوده اند.
براي يك جامعه هيچ نعمتي بالاتر از داشتن دمكراسي و مديريت خوب نيست و اين نعمت تا زماني باقي ماندني است كه افراد جامعه قدردانش باشند و از اصالت آن پاسداري كنند. (تیمستوکلس)
به بهانه سالگرد مشروطهایی که رهبرانش را کشتند و صاحبانش را کشتند
و نمایندگان مجلسش را کشتند و جنازهاش را مشروطه نامیدند.
ناگهان، ایـــــــرانیان هوشیار هم ز خر بد بین و هم از خرسوار
ناگهان ملت بنای هو گذاشت کره خر رم کرد، پا بر دو گذاشت
گاهی رخدادهایی در تاریخ رخ می دهد که انسان توان هضم آنها را در خویش نمی بیند. شاید خیلی ها نگاره گیوتین در میدان انقلاب فرانسه را دیده باشند، و البته سرهای جدا افتاده بر پای گیوتین. سرهایی که تا دیروز از آن انقلابیونی بود که خود سر مخالفان انقلاب را با ایمان به گیوتین می سپردند. نگارهی دار زدن ثقه السلام نیز انسان را به درنگ وامیدارد. آزاده خواهی آذری که تا دیروز مردم ایران به وجودش می بالیدند و امروز چون برگ درختی از چوبه دار آویزان گشته و مردم، دار را اگر حق او ندانند سببی برای جلوگیری از دار زدنش نمی بینند. این رخدادها بی شمارند، ستارخانی که ایران را از چنگ پلید استبداد رهایی بخشید اما خود آماج تیر آزادیخواهان !!! شد.
پس از هر دگرگونی بزرگ (انقلاب) یک فضای دو قطبی در جامعه ایجاد می شود. انسان ها به دوگونه بخش می شوند یا دوست و خودی هستند یا دشمن و نخودی. در هر زمانهایی این انسان های ناخودی نامی به خود می گیرند. روزی ضد انقلاب می شوند و روزی طرفدار دربار محمدعلی شاه، روزی حامی کمونیست می شوند و روزی ایادی استکبار. برای من نام و شمار این ناخودیان دارای اهمیت نیست، نکته مهم برای من فضای دو قطبی حاکم است. فضایی بسته و تاریک که بوی گند اندیشه های راکد آن در فضا می پیچد. برای من مهم زمانهایی است که اجازه نقد را می گیرد. فضایی که تنها یک نقد کننده منصف!!!، دانا!!! و خیرخواه!!! در آن اجازه نقد دارد و از بختِ برگشته ما، نام ملی را هم یدک می کشد. فضایی که اجرا کنندهها و وضع کنندهها خود نقاد می شوند و نقادها تماشاگر این صورتگران چین تا این بار صورت یار را چگونه نقش زنند. و من برای ایران بانویی نگران هستم که تشنه تنها و تنها کمی آزادی است. ایران بانویی که از فرزندان خود تنها کمی اعتماد می خواهد. اعتماد به یکدگر، اعتماد به ایرانی.
پیشرفت و تحقق آرمان های یک جامعه تنها و تنها در یک محیط نقاد به دست می آید. هر انسانی از دید خود کار درست و بهترین کار را انجام می دهد از همین روی نقش نقد کننده های خبره در هر زمینهایی به چشم می آید. برای پیشرفت، همه چیز و همه کس باید نقد شود. مسئولان، برنامه ها، ساختارها، اندیشه ها و ... از درون این گفتگوها و نقد هاست که بهترین ها سربرون می آورند.
برترین نهاد نقد کننده در جامعه نهاد های مدنی می باشند همان نهادهایی که امروزه در فضای دوقطبی ایران جای خالیشان دیده می شود. نهادهایی که تنها به مردم و اعضایشان وابسته باشند و هیچ گونه پیوندی با دولت و حکومت نداشته باشند. نهادهایی که آزادانه و البته با پایبندی به اخلاق به گفتگو بنشینند و با صدای خود این زندان دو قطبی را بشکنند.
در حدود دو ماه پیش زمانی که تبلیغات انتخاباتی در اوج بود و یک نامزد از دوران موفق اقتصادی در طول هشت سال جنگ می گفت و دیگری سیب زمینی خیرات می کرد گفتم و نوشتم که درد ما ایرانیان امروز درد نان نیست. در مشروطهایی که مردم محاصره شدند و به ناچار به خوردن سگ و گربه روی آوردند یک شعار اقتصادی دیده نمی شود زیرا آنان می دانستند چه می خواهند. آن آزادگان خواستار عدلیه و قانون بودند، آنان خواستار آزادگی و سربلندی ایران بودند. بودند کسانی در تاریخ معاصر ایران که از نظر اقتصادی ایران را بسیار ترقی داده از راه آهن گرفته تا دانشگاه و ذوب آهن و حتی نیروگاه بوشهر یادگاری از ایران دوستی آنان است اما آنان نیز فراموش کرده بودند که درد امروز نان نیست.
قانون تنها زمانی در جامعه نهادینه می شود و به جایگاه راستین خویش که بالاترین جایگاه ها است می رسد که کسانی پیدا شوند که از آن جانبداری کنند. هر چند نهادهایی در جامعه مسئول وضع و اجرا و بازرسی قانون هستند اما در ایران ِ ما تمام این نهادها دولتی می باشند پس نمی توانند نگاهبانانی پاک برای قانون باشند. در تمام کشورهای آزاد جهان این نهاد های مدنی و غیردولتی پرقدرت هستند که با نیرو و پشتوانه مردمی از قانون نگاه بانی میکنند و شرایط را برای بهره وری بیشتر آماده می کنند. امروز نیز ما نیاز به نهادهایی غیر دولتی و قوی داریم تا از بن بست خویش رها شویم و برسیم به آنچه حق ماست. اگر بنابر تاریخ ما نخستین مردمی بودیم که به دیگر مردمان آزادی داده ایم این بار نیز باید برای کسب آزادی خویش به دست خویش در کشور خویش تلاش کنیم.
ما امروز نیازمند صداهای جدیدی هستیم که این زندان دو قطبی را بشکند.
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟؟؟
خانه اش ویران باد
آن سال سی تیر شهر تهران گرم بود ولی گرمای آن سال از گرمای سال های گذشته دگر بود. گرما و جوشش آن سال از فریادهای ایرانیانی بود که آمدند و دیدند که اگر در میانه باشند می توانند خواسته خود را داشته باشند. مردم در سی تیر ۱۳۳۱ دیدند که فریادهای:
یا مرگ یا مصدق
آنان به جایی رسید که جهان و تمام بدخواهان ایران عقب نشستند و در برابر خواسته مردم سرخم کردند.ما سی تیر را فراموش نخواهیم کرد.روزی که رنگ خیابان های بهارستان، اکباتان، توپخانه و شاه آباد سرخ بود.روزی که دلیران کرمانشاه کفن پوش راهی تهران شدند و دانشجویان اندک آن سال های دانشگاه تهران به خروش آمدند. خروش مردم چنان کوبنده بود که نه تنها مصدق ایران را به نخست وزيري بازگرداند بل رهبری وزارت جنگ را هم به دستان کاردان مصدق سپرد. چنان جوشان بود که مخالفان مصدق را در مجلس یارای رای مخالف نبود. در آن روز مخالفان مصدق در مجلس که تنها و تنها سه تن بودند، رای سفید دادند که ترس خود از مردم آگاه را نشان دهند. هماره چنین بوده. آگاهی و خرد سبب ترس زورگویان تاریخ است، زورگویانی که می ترسند مردم بدانند آنچه را نباید بدانند. برای شناخت زورگویان در تاریخ همین بس است که ببینیم کدام ها سدی در برابر آگاهی مردم زدنند و آنان را از دانستن باز داشتند.
هر که چشمی داشت بی شک دید
آن گرامی قهرمانان را
سنـّشان از شانزده تا بیست
حبسشان از بیست تا جاوید
من گروهی این چنین دیدم که ایشان را
ماجراها ریشه در مغز و دل و جان داشت
نه شکم، یا زیر آن، آری تو هم دیدی
قصه هاشان ریشه در اقصای روح، اعماق ایمان داشت
آری آری شاتقی جانم! درین زندان
زندگی افسانه و افسون فراوان داشت
هر که چشمی داشت بی شک دید
آن گرامی قهرمانان را
سنـّشان از شانزده تا بیست
حبسشان از بیست تا جاوید
کاروانی یکدل و یکرنگ و یک آهنگ
تجربتشان ذره، ایمان کوه، دل خورشید
عرصه آمال بی فرسنگ.
سوزدم تا زنده ام یادش، که ما بودیم
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده.
چشمه بس پاکی روشن.
هم فروغ و فرّ دیرین را فروزنده،
هم چراغ شب زدای معبر فردا.
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،
من نخواهم برد این از یاد.
سال ها پیش ایرانشهر (کشور ایران ) به نام نخستین کشور جهان به چم (معنی) راستین واژه کشور، بر جهان خودنمایی می کرد تا به ناگاه تندبادهای بیابان های سوزان، این آئیژ ( شعله آتش ) سپنت را به زیر خود کشید. دیر زمانی نپائید که این شراره های فروزان از زیر شنهای بیابان دگر بار نور و روشنی را برای ایرانی به ارمغان هدیه آورد و ایرانی دگر بار با قامتی چون سرو ( سرو یکی نشان های ایران است ) بر تارک جهان درفش کاویان را افراشت.
در ۱۰۷۷ سال پیش در چنین روزی مردی مردآویج نام با گشودن شهر همدان، نخستین پایتخت ایران زمین، و بیرون راندن فرزندان عباس (عباسیان )دگر بار به نام پادشاه ایران زمین تاج شاهی بر سر گذاشت و درفش کاویان بر دست. وی سپس شهرهای اصفهان و کاشان را دگر باره به زیر درفش ایران آورد. دو سال پس در بهمن ماه شهر اصفهان را با آتش جشن سده آذین بست و فرمان برگزاری نوروز با تمام آئین های آن را داد و چنان در انجام ریزه کاری های آئین نوروز پا فشرد که بر سر راه آن جان سپرد. وی را باید نخستین کسی دانست که پس از یورش اعراب دگر بار ایران را از زیر نام آنها بیرون راند و پایه گذار ایران شد.
دوم تير ماه ۱۲۸۷ هجري خورشيدي سرهنگ لياخوف فرمانده روس واحد مركزي قزاق دستور داد كه ساختمان مجلس در ميدان تاريخي بهارستان را با توپ گلوله باران كنند.
محمدعلي شاه قاجار روز پيش از اين، ضمن صدور اعلاميه اي كه براي مقامات دولتي در تهران و شهرهاي ديگر ارسال شد چگونگي انتخاب نمايندگان مجلس و رفتار اين نمايندگان را مغاير اصول دمكراسي خوانده و دستور داده بود كه مجلس تا اصلاح اين نقائص به مدت سه ماه تعطيل شود. چون بسياري از نمايندگان حاضر به ترك ساختمان مجلس نشده بودند؛ در اجراي دستور محمدعلي شاه، يك واحد قزاق به بهارستان فرستاده شد تا مجلس را محاصره و نمايندگان را از آنجا بيرون كند كه اين نيرو با مقاومت هواداران مسلح مجلس كه از پيش در آنجا سنگربندي كرده بودند رو به رو شد و عقب نشيني كرد. لياخوف پس از اطلاع از اين مقاومت مسلحانه بود كه تصميم گرفت ساختمان مجلس را با توپ گلوله باران كنند. در پشت پرده، دست انگلستان و روسيه كه با هم رقابت استعماري داشتند ــ هركدام به حمايت از يك طرف ــ دركار بود. در جريان تيراندازي با توپ به عمارت بهارستان، بسياري از مدافعان مجلس كشته و يا مجروح شدند و نمايندگان متحصّن، از آنجا به پارك امين الدوله كه در همان نزديكي واقع بود گريختند و در آنجا پنهان شدند.
قزاقها پس از تصرف مجلس به پارك امين الدوله حمله بردند و نمايندگان را مضروب و دستگير كردند و به باغ شاه منتقل ساختند. چون جماعتي از مجلسيان و هواداران آنان از جمله تني چند از اصحاب جرايد عازم سفارت انگلستان شده بودند تا در آنجا متحصن شوند، قزاقها باغ سفارت (واقع در محل فعلي ــ خيابان فردوسي) را محاصره كردند و راه آن عده را كه هنوز پاي به سفارت نگذارده بودند بستند و آنان را دستگير كردند كه اين عمل باعث اعتراض شديد نماينده سياسي انگلستان شد. گروهي از دست اندركاران نشريات نيز كه جداگانه دستگير شده بودند به زندان باغ شاه (پادگان حرّ) منتقل شدند و از همين روز در تهران حكومت نظامي برقرار شد و ... روز بعد (سوم تيرماه) خبر مربوط به اعدام ميرزا جهانگيرخان شيرازي ناشر صور اسرافيل، و ملك المتكلمين و سلطان العلماي خراساني از دست اندركاران نشريات ديگر به گوش رسيد كه در ميان بازداشت شدگان بودند و در باغ شاه اعدام شده بودند.
۲۰خرداد سال ۱۱۲۶در فتح آباد قوچان، نادرشاه در خوابگاهش به دست تني چند از ژنرالهايش به قتل رسيد و به اين ترتيب ناپلئون شرق از اين دنيا رفت- مردي كه آرزو داشت ايران را بار ديگر ابرقدرت جهان كند.
۶ خرداد سال ۱۶۱۴ ميلادي شاه عباس در اصفهان دومين پيام فيليپ پادشاه وقت اسپانيا را از فرستاده ويژه او دريافت كرد كه در آن بار ديگر خواسته بود كه ايران جزيره بحرين را تخليه و به اسپانيا تحويل دهد.
شاه عباس در همان جلسه خطاب به فرستاده پادشاه اسپانيا كه به ديدار وي شتافته بود گفت كه بحرين طبق اسناد موجود و فرهنگ مردم آن جزيي از قلمرو ايران بوده است و وي بر سر قلمرو ايران با كسي مذاكره و مصالحه نخواهد كرد و اگر پادشاه اسپانيا از آن گوشه جهان مدعي بحرين است تنها از طريق جنگ مي تواند آن را از ما بگيرد كه گمان نمي كنم در جهان ارتشي يافت شود كه بتواند با سربازان ايران مصاف دهد.
شاه عباس در پايان اين ديدار كه تفصيل آن را فرستاده اسپانيا برنگاشته و موجود است، خطاب به اين فرستاده گفته بود : مهمان نوازي خصلت ماست، ولي اين آخرين بار باشد كه چنين پيامي براي ما بياوري.
شاه عباس سپس درحضور فرستاده اسپانيا به مقامات حاضر در جلسه تاكيد كرده بود كه اگر فرستادگان بعدي اسپانيا حامل چنين پيامي باشند؛ آنان را از بندر محل ورود به داخل ايران راه ندهند.
چند صده بعد در۱۲ خرداد ۱۳۳۱ (دوم ژوئن ۱۹۵۲) وزارت امور خارجه ايران (دولت دكتر مصدق) طي يادداشتي به دولت انگلستان تاكيد كرد كه امضاي هرگونه قرارداد انگلستان با بحرين ايران را، نقض تعهدات و يك دو - رويي محض مي داند.
در اين يادداشت آمده بود كه دولت انگلستان طبق اسناد موجود از زمان شاه عباس به بعد، بارها پذيرفته است كه مجمع الجزاير بحرين گوشه اي از قلمرو ايران است. بنابراين، نبايد با متمردين اين جزاير قرار داد امضاء مي كرد. دولت انگلستان با اين عمل غير قابل قبول، تعهدات خود و موازين بين المللي را نقض كرده و شئون و حيثيت خود را ناديده گرفته است.
اگرایران در زمان شاه عباس ارتشی داشت که جهان یارای ایستادگی در برابر آن را نداشت. امروز جوانانی داراد که جهان را یارای ایستادن در برابر آنان نیست.