تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت

سر مست اگر درآیی عالم بهم بر آید

خاک وجود ما را گرد از عدم بر آید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر آید

خلوت نشین جان را  آه از حرم بر آید

گلدسته امیدی بر خاک عاشقان نه

تا رهروان غم را خار از قدم بر آید

 

رادیو ملی آمریکا برای برگزیدن ۵۰ صدای برتر تاریخ دست به پرسشگری در تارنمای خود کرده است. سیاهه خوانندگان برتر در ژانویه ۲۰۱۰ خوانده خواهد شد.
در این سیاهه تنها نام استاد محمد رضا شجریان از ایران آورده شده است.
اگر نوای استاد را می پسندید می توانید به نشانی زیر رفته و نام استاد را انتخاب نمایید.
 
 
 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 11:55 توسط آذرباد

 

 

به بهانه جشن فرخ

مـــــــــــــهرگان

 

دلا چو غنچه شکایت  ز کار بسته  مکن         که  بـاد  صـبح نـسیـم  گـره  گـشا  آورد

رسیدن گل و نسرین به  خیر و خوبی باد         بنفشه شــاد و کش آمد سمن  صفا  آورد

صبا  به خوش خبری هدهد سلیمان است         که  مژده  طرب  ز  گلـشن  سبا  آورد

مرید  پیر  مغانم  ز من  مرنج  ای شیخ         چرا که  وعده تو کردی و او بجا  آورد

 

فرهنگ ایران، فرهنگ شادی است. فرهنگ جوش و خروش، فرهنگ آبادانی. چرا که فرزانه توس آبادانی و شادمانی را جدا نمی داند؛ "کز آباد کردن، جهان شاد کرد". فرهنگ ایرانی خرد بنیان است، در هر زمان و مکانی بر پایه خرد است و خرد نگر. این شادی که در تمام جان و اندیشه ایرانی جریان دارد نیز از خرد بر می خیزد؛"از و شادمانی وزویت غم است". با نگاهی بر سالشمار ایرانی می توان جشن های بی شماری را دید که هر یک با خردمندی در درازنای سال برگزار می شوند. از نوروز خجسته که درفشی نمادین از ایرانی بودن است و براستی سرآغاز سال نو است تا جشن های ماهانه­ی فروردینگان و اردیبشهتگان. از سده­ی فروزان که یادگاری است از هوشنگ داد گستر تا چله. همچنین است گاهان بارها یا جشن های آفرینش که براستی آرمان آنان زدودن خستگی و تاریکی از دل و جان مردم است؛ به ویژه مردم دردمندی که درد زمانه شادی را از لبان آنان زدوده است. و مهرگانی که زمان مهر ورزیدن به تمام نیکی ها و زیبایی ها است. بی شک پس از نوروز بزرگترین جشن از میان تمام جشن های سپنت ایران مهرگان می باشد. مهرگانی که در میان سال برپا می شود تا نیرویی باشد برای آغاز سرمای زمستان. اما براستی چرا در آئین ایرانی شادی چنین جایگاهی دارد؟ جایگاهی که داریوش شاه دادار را سپاس می گوید چرا که شادی را برای انسان آفرید؛ داریوش شاهی که خود در مهر روز از مهر ماه، در جشن فرخ مهرگان تاج کیانی بر سر کرد.

اندیشه ایرانی اندیشه انجمنی و همازوری است. اندیشه ایی که همگان خویشکاری دارند تا با هم و کنار هم برای آبادانی و زیبایی کوشش کنند. همین در کنار هم بودن است که اندیشه ایرانی را با شادی گره زده است. گره ایی که نه با آتش اسکندر خاموش شد و نه با جزیه عرب خمیده. گره ایی که نه زیر سم مغولان نابود شد و نه قهوه قجری تار و پودش را گسست. گره ایی نا گسستنی که یک یک ما را به هم پیوند داده است تا با مهر دست در دست یکدگر نهیم و ایرانشهر، از سرخ تا خرمشهر، از ارس تا کارون، از سیستان تا کردستان را آباد و شاد کنیم.

از همین روی است که بر ما بایسته است یک بار دگر بر برگزاری آئین های ایران پافشاریم و در کنار هم به سور نشینیم. سوری که ما را به هم پیوند می دهد و با مهر این گره را محکم و محکم تر می کند. بر ماست که آئین های ایرانی را نه تنها در تارنگارهایمان بلکه در خانه و کوچه و مغازه و دفتر کارمان به یکدیگر شادباش گوییم تا بار دگر این خاکستر خاموشی را از روی ققنوس کنار زنیم و پروانه بال و پر گرفتن به این ققنوس زیبا دهیم. بیایید از همین امروز جشن های ایرانی را چنان که شایسته ایرانی است برپا کنیم.

   

فریدون چو شد بر جهان شهریار          ندانست جز از خویشتن شهریار

بفرمود  تا  آتـــش  افروخــــتند          همه  عنبر و  زعفران  سوختند

پرستیدن مـــــهرگان دین اوست          تن آسانی و خوردن آئین  اوست

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 8:46 توسط آذرباد |

 

فرهنگ معین معنی اسطوره را چنین نوشته: افسانه­ی باطل، داستان بی سامان و قصه دروغ. این همان معنی می باشد که لغت شناسان عرب برای اسطوره قائل هستند. عربان اسطوره را بر وزن "افعوله" از ریشه "سطر" می دانند که به معنای سخن های بی بنیاد و شگفت آور است. اسطوره به این معنی در قران نیز بارها به کار رفته است از جمه سوره نحل، آیه ۲۴: و اگر بپرسند چیست آنچه خدای شما فرستاده است؟ می گویند افسانه ها و دروغ های پیشینیان (اساطیر الاولین). هر چند عربان اسطوره را واژه ایی عربی می دانند اما حدس درست تر این است که این واژه باید از زبان یونانی به عربی برده شده باشد. واژه یونانی Historia“" به معنی سخن و خبر راست است که، "Story" در انگلیسی نیز از همان ریشه است. به نظر می رسد اسطوره نیز تغیر یافته همین لغت باشد که امروزه در فارسی کاربرد دارد. اما واژه اسطوره در فارسی برابر با معنی "Myth" در زبان های اروپایی است که در ادامه بیشتر از آن سخن خواهیم گفت. بسیاری از مردم افسانه و اسطوره را یکی می دانند و به جای یکدیگر استفاده می کنند اما باید توجه داشت افسانه، داستان ها و حکایت هایی عامیانه است که در بین مردم رواج دارد و همگان با آن آشنا هستند اما هنوز به پیچیدگی و رازآلودگی اسطوره در نیامده است، هرگاه افسانه ها بتوانند پیوندی ژرف با یکدیگر بدهند و جهان بینی باستانی را بپذیرند می توانند تبدیل به اسطوره شوند. به بیان دیگر اسطوره، افسانه هایی است که در گذر زمان با یکدیگر یکی شده اند و با پذیرش نمادها و دریافت جهان شناسی رازآمیز و باستانی به شکل اسطوره ایی واحد در آمده­اند. 

بیان تعریفی جامع و مانع از اسطوره اگر غیر ممکن نباشد بسیار دشوار است چرا که اسطوره همواره مورد پژوهش دانشوران زمینه های گوناگون قرار گرفته است و هر یک بنابر منش و مشرب علمی خود تعریفی از اسطوره ارائه کرده اند که در عین درست بودن بسیار ناقص می نماید. هنرمندان، تاریخ شناسان، ادیبان، روانشناسان، مذهبیون، فلاسفه و دیگر پژوهشگران هر یک از دیدی به اسطوره نگاه کرده اند و همین جهاشمولی است که ارائه تعریفی از اسطوره را مشکل می سازد. با این وجود زمانی که به سرچشمه های اسطوره نگاهی می اندازیم اهمیت اسطوره شناسی بیش از بیش آشکار می شود. انسان جستجوگر و پرسشگر از روز نخست در پی یافتن پاسخ هایی برای پرسش های خود بود، پرسش هایی در باره انسان، جهان و خدا. پاسخ های انسان نخستین به این پرسش ها که برخاسته از اندیشه و نگاه او به جهان بود پایه گذار بنیان های اسطوره می باشد. با گذر زمان شاخ و برگ این شالوده نخستین رشد کرد و اسطوره های گوناگون شکل یافت. از همین روی اگر به اسطوره های مردم گوناگون نگاه کنیم اشتراکات بی شماری بین آنان می بینیم. این اشتراکات به دوسبب بین اسطوره های مردم گوناگون وجود دارد. نخست، ریشه­ی آرزوها و خواسته های مردم یکسان است همگی خواهان قدرت بیشتر، شکست ناپذیری و نامیرا بودن هستند این آمال یکسان سبب شباهت بین اسطوره های ملت های مختلف است. از طرف دیگر، نخستین یاری دهنده انسان در جستن پاسخ های خویش، طبیعت و نیروهای طبیعی بود؛ پس انسان با دیدن آسمان، زمین، باد و ... شروع به اندیشیدن کرد. برای مثال در بسیاری از اسطوره های آفرینش، آسمان چون پدری بر روی زمینی که نمادی از مادر است می بارد و انسان چون گیاهی از خاک می روید. با وجود تمام این شباهت ها، اختلافات دینی، جغرافیایی و نژادی سبب دگرگونی اسطورهای مردم گوناگون از هم است که با مطالعه آگاهانه و اندیشورانه در اسطوره ها می توان به این باورها دست یافت. جان هینلز درباره سودمندی مطالعه اسطوره های ایرانی معتقد است: "اسطوره ها از داستان ها یا روایت های نمادین محض به مراتب با اهمیت ترند. اسطوره ها منشورهایی را در مورد رفتار اخلاقی و دینی به دست می دهند، عقاید را تبیین و تدوین می کنند و سرچشمه های قدرت مافوق الطبیعه هستند. از این رو هنگامی که ما بر اسطوره شناسی ایرانی نظر می اندازیم صرفا بر روایات تاریخی غیر واقعی یا بر اشعار زیبا و باستانی نمی نگریم، بر جهان بینی اصلی ایرانیان و دریافت آنان از انسان، جامعه و خدا توجه می کنیم."

اما پرسشی در اینجا باقی می ماند و آن طریقه پژوهش در میدان اسطوره شناسی و فرق آن با تاریخ است. در تاریخ ما با مستندات و رخدادهایی روبروییم که زمان و مکان مشخصی دارند و با پی گیری این مستندات  می توانیم به بن تاریخ رخدادها پی ببریم. اما در اسطوره ما با رخدادهایی فارغ از زمان و مکان روبروییم. ما نمی توانیم اسطوره را با ابزارهای تاریخ شناسی بکاویم بلکه باید نگاهی به زبان اسطوره که زبان نماد است داشته باشیم. تنها با شناخت نماد ها و نقش آنان است که می توان راز اسطوره را آشکار ساخت. استاد کزازی در باره فرق تاریخ و اسطوره باور دارد که؛ " تاریخ گزارشی است خودآگاه از نمودها، از آنچه به راستی رخ داده است؛ و در برابر آن، اسطوره گزارشی است ناخودآگاه از پدیده هایی که نیک در جان و نهاد مردمان و تبارها در درازنای زمان کارگر افتاده اند"، پس تنها با گذر از پوسته خودآگاه و رسیدن به شناخت از نهاد و نماد است که می توان از راز اسطوره آگاه شد چنانکه پیر فرزانه طوس هم یادآور شده:   

تو این را دروغ و فسانه مدان          به یکسان رَو ِشن ِ زمانه مدان

ازو هر چه اندر خورد با خرد            دگر بر ره رمز معنی برد

این نکته ساده اما بنیادین را ابومنصور معمری سالها پیش از سخنگوی طوس در دیباچه شاهنامه ابومنصوری بدین شیوه یادآور شده: "پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند، و اندرین چیزهاست که به گفتار خواننده را بزرگ می آید و ... این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی، و آنکه دشمن دانش بود این را زشت گرداند." 

در اسطوره گاه فرد چنان گسترش می یابد که نمادی می شود از یک آئین و دین؛ به مانند زال که نمادی است از "زروان" یا خدای زمان و یا فریدون که می تواند نمادی از "مهرپرستی" باشد. از دیگر سو دوره های تاریخی گاه چنان فشرده می شوند که یک تن نمادی می شود از دوره ایی تاریخی، برای نمونه طهمورث نمادی است از دوره ایی که انسان خط را اختراع کرد و یا هوشنگ نماد دوره ایی از زندگی انسان است، که انسان موفق به کشف آتش شد.

پس همانطور که دیدیم برای شناخت اسطوره باید با زبان رازها و نمادها آشنا بود و نمی توان با ابزارهای شناخت دیگر علوم به شناخت اسطوره پرداخت. برای شناخت اسطوره باید به خویشتن ناخودآگاه بشر که در طول هزاره ها شکل گرفته رفت و راز از رمزها گشود و پی به درون پر پیچ و خم اسطوره برد.

در انتها جا دارد نقلی کنیم از استاد محمد مقدم که واژه پارسی "میتخت" را برابر اسطوره می دانست: "در اوستا "میث" به معنی دروغ و "میثَ اوخته" به معنای گفته دروغین است؛ در پهلوی، به "میتُخت" و "دروغ گوشن" برگردانده شده است. در بونانی "میث، موث" به معنای افسانه و داستان، از این واژه اوستایی و "موثولوگیا" (در انگلیسی Mythology) درست برگردانده "میتخت" است. در عربی به گونه های "متوع":دروغ گفتن؛ "مذ ّاع": دروغگوی؛ "مذیذ": دروغگوی؛ راه یافته است. اینکه میث با دروغ فرقی دارد، از اینجا پیداست که دو واژه جداگانه برای آنها در اوستا به کار رفته؛ و شاید این فرق در واژه "مذع" عربی مانده که "مذع له مذعا" به معنای "گفت با وی بعضی را و نهان داشت بعض آنرا" است. این درست معنایی است که در میتخت: Mythology مانده که دروغی نیم بند است؛ چنانکه خواجه می فرماید: "چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند"    

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 باشد که فرمانروایان خوب  و نیک کرداد بر ما فرمان برانند (گاتها)

جشن شهریورگان خجسته باد

 

 

تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر

بر آمدی ّ و سر آمد شبان ظلمانی

 

زبان اسطوره، زبان نمادها است. برای راه یافتن به درون اسطوره و آگاهی از بن آن، نخست باید به شناخت نمادها بپردازیم. بدون آگاهی درست از چیستی نماد، اسطوره چون افسانه و داستان هایی می ماند ساخته و پرداخته ذهن رویا پرداز انسان اما زمانی که نماد را به کار می گیریم، دریایی می شود بی کران. نماد را می توان بیانی رمزآلود از نمودهایی دانست که در بین مردمانی از یک تبار یکسان و همانند است. ویژگی نماد به گفته دکتر کزازی، همه سویگی و همه رویگی آن در میان تبارها است. هر نمادی دارای یک پادنماد است که در برابر آن نماد رشد می کند و ارزش هایی ضد ارزش های نماد را بازگو می کند. برای نمونه ایی از این نماد و پادنماد می توان به شب و روز اشاره کرد. از دیر باز روز و روشنی نمادی بوده است برای اهورا و خجستگی، نمادی برای بهروزی و گشایش در کارها، شادی و سرور و از دیگر سو شب، نمادی رازآمیز از اهریمن و گجستگی، مرگ و نیستی و سیاهی. از همین روی سرزمین ایران در اسطوره ها همواره با روز و روشنایی و نور در پیوند است اما پادنماد سرزمین سپنت ایران که سرزمین توران است نمادی شده است از سیاهی و تاریکی و اهریمنی. برای روشن شدن سخن به بیان نمونه هایی از شهنشاه نامه فردوسی بزرگ می پردازیم.  

در سراسر شاهنامه ایرانیان جز در سه مورد همواره در روز رای می زنند. برای نمونه:

چو برخاست از خواب از موبدان

یکی انجمن کرد با بخردان

یا

به هشتم تهمتن بیامد پگاه

یکی رای شایسته زد با سپاه

از دیگر سو در سرزمین تاریکی، اهریمنان همواره در شب به رای زدن و سخن گفتن می پردازند:

شب تیره بنشست با بخردان

جهاندیده و رای زن موبدان

یا

همه شب همی ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن

در نمونه ایی دیگر می توان نگاه این نورانیان و تاریکیان را به شبیخون نگاه کرد. پیام فریبرز که هم پهلوان بود و هم پور شاه درباره شبیخون چنین است:

بگویش که کردار گردان سپهر

همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را بر آرد به چرخ بلند

یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلا جست گرد آن بود

شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند گندآوران

کسی کو گراید به گرز گران

اما، اما تورانیان که زادگان تاریکی اند از شبیخون پروایی ندارند:

چو آش بریشان شبیخون کنیم

ز خون روی کشور چو جیحون کنیم

و در جای دگر؛

به تدبیر یک با دگر ساختند

همه رای بیهوده انداختند

که چون شب شود ما شبیخون کنیم

همه دشت و هامون پر از خون کنیم

چو شب تیره شد تور با صد هزار

بیامد کمر بسته­ی کارزار

شبیخون سگالیده و ساخته

بپیوسته تیر و کمان آخته

ایرانیان همواره بر آنند که پیام رسانی را در روز انجام دهند و سخن های خود را در روز به گوش دیگران برسانند:

چو آن جامه سوده بفگند شب

سپیده بخندید و بگشاد لب

به سوی شهنشاه بنهاد روی

ابا نامه سام آزاده خوی

و داستان، داستان رویارویی روز است و شب. تورانیان شب هنگام به پیام سانی می پردازند:

پس آگاهی آمد به افراسیاب

از ایشان شب تیره هنگام خواب

یا

نهادند بر نامه بر مهر شاه

چو برزد سر از برج خرچنگ ماه

یکی از نمودهای بسیار زیبای نماد شب در داستان تورانیان، نیرو گرفتن آنان در شب است تو گویی که شب، که از آن سیاه اندیشه گان است سبب می شود فرزندانش نیرو بگیرند و از این روی است که بارها و بارها تورانیان در شب بر ایرانیان چیره می شوند:

چنین تا شب تیره آمد به تنگ

برو چیره شد دست پور پشنگ

یا

ز گرد سواران جهان تار شد

سرانجام نوذر گرفتار شد

و چنین است که روشنایی از آن ماست و سیاهی و تاریکی از آن زادگان شب. از آن افراسیابی که  زال نشان او را چنین برای دستان بر می خواند:

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سیاه بسته بر خُود بر

این کوتاه، نمونه ایی بود از نماد شب و روز در شاهنامه، در باور ایرانی همواره روز و صبح پیام آور شادی و خبر پیروزی بوده و چنین است که رازگوی شیرین سخن شیراز می خواهد:

 

 برآی ای  آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 7:0 توسط آذرباد |

 

 

به بهانه سالگرد مشروطه­ایی که رهبرانش را کشتند و صاحبانش را کشتند

و نمایندگان مجلسش را کشتند و جنازه­اش را مشروطه نامیدند.

 

 

ناگهان، ایـــــــرانیان هوشیار    هم ز خر بد بین و هم از خرسوار

ناگهان ملت بنای هو گذاشت     کره خر رم کرد، پا بر دو گذاشت

 

 

گاهی رخدادهایی در تاریخ رخ می دهد که انسان توان هضم آنها را در خویش نمی بیند. شاید خیلی ها نگاره گیوتین در میدان انقلاب فرانسه را دیده باشند، و البته سرهای جدا افتاده بر پای گیوتین. سرهایی که تا دیروز از آن انقلابیونی بود که خود سر مخالفان انقلاب را با ایمان به گیوتین می سپردند. نگاره­ی دار زدن ثقه السلام نیز انسان را به درنگ وامیدارد. آزاده خواهی آذری که تا دیروز مردم ایران به وجودش می بالیدند و امروز چون برگ درختی از چوبه دار آویزان گشته و مردم، دار را اگر حق او ندانند سببی برای جلوگیری از دار زدنش نمی بینند. این رخدادها بی شمارند، ستارخانی که ایران را از چنگ پلید استبداد رهایی بخشید اما خود آماج تیر آزادیخواهان !!! شد.

پس از هر دگرگونی بزرگ (انقلاب) یک فضای دو قطبی در جامعه ایجاد می شود. انسان ها به دوگونه بخش می شوند یا دوست و خودی هستند یا دشمن و نخودی. در هر زمانه­ایی این انسان های ناخودی نامی به خود می گیرند. روزی ضد انقلاب می شوند و روزی طرفدار دربار محمدعلی شاه، روزی حامی کمونیست می شوند و روزی ایادی استکبار. برای من نام و شمار این ناخودیان دارای اهمیت نیست، نکته مهم برای من فضای دو قطبی حاکم است. فضایی بسته و تاریک که بوی گند اندیشه های راکد آن در فضا می پیچد. برای من مهم زمانه­ایی است که اجازه نقد را می گیرد. فضایی که تنها یک نقد کننده منصف!!!، دانا!!! و خیرخواه!!! در آن اجازه نقد دارد و از بختِ برگشته ما، نام ملی را هم یدک می کشد. فضایی که اجرا کننده­ها و وضع کننده­ها خود نقاد می شوند و نقادها تماشاگر این صورتگران چین تا این بار صورت یار را چگونه نقش زنند. و من برای ایران بانویی نگران هستم که تشنه تنها و تنها کمی آزادی است. ایران بانویی که از فرزندان خود تنها کمی اعتماد می خواهد. اعتماد به یکدگر، اعتماد به ایرانی.

پیشرفت و تحقق آرمان های یک جامعه تنها و تنها در یک محیط نقاد به دست می آید. هر انسانی از دید خود کار درست و بهترین کار را انجام می دهد از همین روی نقش نقد کننده های خبره در هر زمینه­ایی به چشم می آید. برای پیشرفت، همه چیز و همه کس باید نقد شود. مسئولان، برنامه ها، ساختارها، اندیشه ها و ... از درون این گفتگوها و نقد هاست که بهترین ها سربرون می آورند.

برترین نهاد نقد کننده در جامعه نهاد های مدنی می باشند همان نهادهایی که امروزه در فضای دوقطبی ایران جای خالیشان دیده می شود. نهادهایی که تنها به مردم و اعضایشان وابسته باشند و هیچ گونه پیوندی با دولت و حکومت نداشته باشند. نهادهایی که آزادانه و البته با پایبندی به اخلاق به گفتگو بنشینند و با صدای خود این زندان دو قطبی را بشکنند.

در حدود دو ماه پیش زمانی که تبلیغات انتخاباتی در اوج بود و یک نامزد از دوران موفق اقتصادی در طول هشت سال جنگ می گفت و دیگری سیب زمینی خیرات می کرد گفتم و نوشتم که درد ما ایرانیان امروز درد نان نیست. در مشروطه­ایی که مردم محاصره شدند و به ناچار به خوردن سگ و گربه روی آوردند یک شعار اقتصادی دیده نمی شود زیرا آنان می دانستند چه می خواهند. آن آزادگان خواستار عدلیه و قانون بودند، آنان خواستار آزادگی و سربلندی ایران بودند. بودند کسانی در تاریخ معاصر ایران که از نظر اقتصادی ایران را بسیار ترقی داده از راه آهن گرفته تا دانشگاه و ذوب آهن و حتی نیروگاه بوشهر یادگاری از ایران دوستی آنان است اما آنان نیز فراموش کرده بودند که درد امروز نان نیست.

قانون تنها زمانی در جامعه نهادینه می شود و به جایگاه راستین خویش که بالاترین جایگاه ها است می رسد که کسانی پیدا شوند که از آن جانبداری کنند. هر چند نهادهایی در جامعه مسئول وضع و اجرا و بازرسی قانون هستند اما در ایران ِ ما تمام این نهادها دولتی می باشند پس نمی توانند نگاهبانانی پاک برای قانون باشند. در تمام کشورهای آزاد جهان این نهاد های مدنی و غیردولتی پرقدرت هستند که با نیرو و پشتوانه مردمی از قانون نگاه بانی میکنند و شرایط را برای بهره وری بیشتر آماده می کنند. امروز نیز ما نیاز به نهادهایی غیر دولتی و قوی داریم تا از بن بست خویش رها شویم و برسیم به آنچه حق ماست. اگر بنابر تاریخ ما نخستین مردمی بودیم که به دیگر مردمان آزادی داده ایم این بار نیز باید برای کسب آزادی خویش به دست خویش در کشور خویش تلاش کنیم.      

ما امروز نیازمند صداهای جدیدی هستیم که این زندان دو قطبی را بشکند.       

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 10:56 توسط آذرباد |

 

باشد که با نیک اندیشی و شهریاری برخویش،

 با پیروی از اشا و فروتنی، به رسایی و امرداد برسیم.

امردادگان خجسته باد

 

 

بدانگه که  اسکندر آمد ز روم      به ایران و ویران شد این مرز و بوم

کجا  ناجوانمرد  بود و درشت      چو سی و شش از شهریـاران بکشت

لب خسروان پر از کین اوست      هــمه روی گیتی پر از کین اوســـت

کجا بر فریــــــدون کنند آفرین      بـــــرویست  نفریــن  ز جویای  کین

 

همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم. اسکندری که در حدود ۳۵۰ سال پیش از میلاد در مقدونیه زاده شد و در جوانی پس از پدرش، فیلیپ، به تاج و تخت سرزمینی کوچک رسید. اسکندر در ۳۳۴ سال پیش از زایش مسیح جهانگشایی خویش را آغاز کرد و با گشودن سرزمین های یونانی و آسیای صغیر نام خود را در جهان پراکنده ساخت. سپس به مرزهای ایران تاخت درفش خود را در شهرهای مرزی به پا کرد. وی به جهانگشایی های خویش ادامه داد، سوریه، مصر و میان رودان را گشود و با سپاهی بزرگ به ایران آمد وتوانست تمام ایران را زیر پرچم خویش در بیاورد. هر چند دلاورانی چون آریوبرزن سرفرازانه در برابر وی ایستادند اما داستان کهن خیانت به وطن آنان را به خاک و خون کشید و سرانجام اسکندر به پارسه رسید و کشت و برد و سوخت. در پارسه جهانگشای بزرگ یونانیان به فرمان روسپی­ایی تائیس نام، که اینک نماد آزادی در آمریکاست!!!، شهر پارسه را به آتش کشید. در باور ایرانیان و کتاب های پهلوی همواره اسکندر با واژه گجستک (ملعون) آمده است. چرا که کتاب سپنت اوستا را به آتش کشید و پارسه که نمادی از خرد جهان­اندیش ایرانی بود را سوزاند. حتی آموزگاری والا جایگه چون ارسطو نتوانست خوی ستیز و خون ریزی اسکندر را کم کند و اسکندر بی شک گجسته ترین شاگرد ارسطو از دید ایرانیان است.

 

همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم. در ادبیات ما اسکندر فردی خوب دانسته شده است. ایرانیان که توان دیدن بر تخت نشستن یک انیرانی (غیر ایرانی) را نداشتند، داستان سرایی کردند و اسکندر را از سوی مادر ایرانی دانستند تا شاهی ایرانی را شاه ایران بوم بدانند. در شاهنامه بسیاری از نیکی های شاهان گذشته به اسکندر نسبت داده شده است. در نخستین نامه­ایی که اسکندر در شاهنامه برای سران جهان می نویسد سرنامه را چنین آغاز می کند:

به داد و دهش دل توانگر کنید

به آزادگــــی بر سر افسر کنید

دگر چکامه سرایی توانا به نام نظامی، اسکندر نامه­ایی در بزرگی و نیکی های اسکندر می نویسد و اسکندر را از بزرگان جهان می داند و در دیگر سو بسیاری از بزرگان تاریخ جهان چون زنده یاد پروفسور علیرضا شاپور شهبازی ذوالقرنین قران را اسکندر می دانند.

 

همه ما بیش و کم با نام اسکندر آشناییم اما پرسش هایی است که باید برای آنها جوابی یافت. اگر نقشه­ایی از جهان را پیش روی خود بگذاریم و از مقدونیه مسیر حرکت اسکندر را پی گیریم تا تمام یونان و آسیای صغیر را فتح کند. به ایران بیاید سپس به سوریه و مصر و میان رودان برود از آنجا دگر بار به ایران بازگردد پشت برج و باروی شهرها به نبرد بپردازد به پارسه و خراسان برود از آنجا به هند برود و به بابل بازگردد می بینیم گذر از این مسیر در عمر کوتاه اسکندر با سپاهی بزرگ و نبردهای بی شمار اگر ناممکن نباشد بسیار جای درنگ دارد. اگر به گستره هنر یونان در ایران نگاهی کنیم می بینیم که این هنر در خاور ایران نفوذ چندانی ندارد و می توان گفت به هیچ روی نفوذی ندارد. اگر به سکه های سلوکی یافته شده نگاه کنیم می بینیم شمار آنان در خاور ایران بسیار اندک است.

از دیگر روی در تاریخ ایران به فردی اشکنتار نام برمی خوریم که در سالهای پایانی هخامنشی در برابر شاه می ایستد و خواهان تاج و تخت است. اشکنتار و واژگانی چون اشکان، اشک، ارشک و... همه از یک ریشه و به یک معنا هستند. گروهی از پژوهشگران بر این باور هستند که اشکنتار که از قوم پارت بود پارسه را می گشاید، به آتش می کشد و اشکانیان را پایه گذاری می کند. از همین روی نیز پس از اسکندر نامی از سلوکیان و نفوذ فرهنگی آنان در خاور ایران دیده نمی شود. یکی دیگر از پرسش های بی پاسخ در این بازه زمانی این است که چگونه سلوکیان توانستند بیش از ۱۳۰ سال بدون داشتن مشترکات زبانی، دینی و فرهنگی بر تمام ایران حکومت کنند؟ آنهم در شرایطی که پایتخت خود را در برون از مرزهای ایران مرکزی در انطاکیه برپا کرده بودند؟     

آیا می توان گفت با توجه به نابودی نشانه های اشکانی به دست ساسانیان و گذر تاریخ، در حافظه تاریخی ایرانی اسکندر و اشکنتار به هم پیوسته اند و یکی شده اند؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 20:25 توسط آذرباد |

 

 

 یاد باد یاد عاشقی که سرود:

عشقی بود ار نوحه گر امروز عجب نیست

خون می چکد از دیده ایرانی و ایران     اینجا

 

 

شادباد و فرخنده یاد

سپنت جشن سترگ  تیرگان     اینجا

                  

 

                    آذرباد مهراسپندان چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند

 

 

سودابه پس از بازماندن کام گیری از سیاوخش پاک به نزد کی کاوس رفته و زبان به بدگویی می گشاید. شاه را به بدگمانی می اندازد که سیاوش نیست، چنان که هست. شاه بی مغز کیانی سیاوش پاک را فرا می خواند و از وی چند و چون را می پرسد. پس:

 

زهردوسخن چون بر این گونه گشت         بر آتــــــــش  بباید  یکی  را  گذشت

چنین  است  سوگــــــــند  چرخ  بلند         که  بر  بیگناهان  نیاید  گزنـــــــــــد

 

هیمه ایی کوه وار از هیزم برآورده می شود که شراره های آن سر به آسمان می ساید سیاوخش سفیدپوش بر باره سیاه خویش به میان آتش می رود اما سالم و خندان­روی به انجمن بازمی گردد:

 

چو بخشایش پاک یـــزدان بود         دم آتـــش  و  باد  یکسان  بود

چو ازکوه آتش بهامون گذشت         خروشین آمد ز کوه و ز دشت

 

واژه "ورنگهه" در اوستا که از ریشه "ور" می باشد به معانی گوناگونی آمده چون باور کردن و برگزیدن این واژه در پهلوی به "واور" و در پارسی کنونی به "باور" دگرگون شده است. مراد از آن آزمایشی است برای نشان دادن بی گناهی یا گناه کاری و نمونه هایی از آن بسیار است. شناخته شده ترین آن ها شاید داستان سیاوش در شاهنامه باشد. همچنین هنگامی که آذرباد، موبد زمان شاپور دوم خرده وستا را گردآوری کرد برای نشان دادن درست بودن آن و از بین بردن دگرگونی های دینی در پیشگاه مردم ور کرد و روی گداخته بر سینه وی ریختند که آسیبی بدو نرسید در کتاب شایست لا شایست می گوید آزمایش فلز گداخته این است که روی دل (سینه) به عمل می آید دل باید به اندازه ایی پاک و بی آلایش باشد که نسوزد چون آذرباد مهراسپندان که چنان زیست که وقتی فلز گداخته بر روی سینه اش ریختند به این می ماند که بر روی سینه اش شیر دوشیده باشند. ابوریحان در آثار الباقیه می گوید زمانی که زرتشت به دربار گشتاسب رفت برای نشان دادن راستی خویش مس گداخته بر روی سینه وی ریختند و زمانی که گزندی ندید گشتاسب و جاماسب به دین بهی گرویدند آن مس ها را گردآوردند و در خزانه شاهی نگاه می داشتند. بنابر نوشته های کتاب هشتم دینکرد در سکاتوم نسک از اوستای ساسانی که هجدهمین بخش آن بوده و اینک در دسترس نیست از گونه های گوناگون ور سخن رفته بود و بنا به نوشته های دینی ۳۳ گونه بوده است. امروزه در رشن یشت از چند گونه ورهای گرم "گرمو ورنگهه" نام برده شده است لازم به گفت است که ور به دوگونه گرم و سرد بخش می شده است اما از نام ها و چگونگی انجام آن خبر چندانی در دست نیست. همچنین گاهی در اوستا از ور آزمایش روز پسین منظور بوده است که به پاکان و اشوان آسیبی نمی رساند.    

آزمایش و سوگند برای نشان دادن پاکی با آتش و فلز گداخته از کارهای رایج در باستان بوده است. این آزمایش حتی در قرون وسطی در اروپا به گونه های گوناگون انجام می شده است و در فرانسه به نام "اوردالی" خوانده می شود. همچنین گذر بیگزند ابراهیم از آتش نمرود را باید نشانی از این باور در میان سامیان دانست که آتش به بی گناه آسیب نمی رساند. امروزه روز نیز در روزهای نخستین ماه آپریل در هند جشنی برپا می شود که جوانان با لباس سپید و پای برهنه از روی آتش و ذغال های گداخته می گذرند با توجه به برادری فرهنگی بین ایران و هند که در روزگاری دور از هم جدا شده و گروهی هند را برای زندگی برگزیدند و گروهی ایران را این جشن شاید بازمانده ایی برای یاد سیاوش یا نشان دادن ور باشد.

 

مرا گوید  که  بر آتش  گذر کن         جهان را از تن  پاکت  خبر کن

بدان  تا  کهـتر  و  مهتر  بدانند         کجا در ویس و رامین بدگمانند

ویس و رامین/ فخرالدین اسعد گرگانی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 18:39 توسط آذرباد |

 

پای  در زنجیر با دوستــــان

به که با بیگانگان در بوستان

 

 

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

(دهخدا)

 

از دیرباز تمام مردم جهان به ارزش و جایگاه خنده و طنز پی برده بودند و در بین تمام ملت ها ما شاهد طنزگویی­های بسار شیرینی هستیم. اگر نگاهی به تاریخ پرفراز و نشیب ایران هم بیاندازیم می بینیم گاهی ملیجک های دربار چنان قدرت و نفوذی می یافتند که خود شاهان بدان رشک می بردند!!! گروهی بر این باور هستند که طنز اجتماعی زاده خفقان و سرکوب است و ازین روی است که برای گفتن سخن باید به جامه بهلول درآمد تا سخن راست را بر زبان راند. یکی از رایج ترین نمایش ها در سالهای نه چندان دور نمایش های روحوضی بود که سیاه با گستاخی تمام با زمان و زمین سخن می راند و شاه و شیخ را به سخره می گرفت و چون از دردهای مردم می گفت چهره ی سیاهش چهره ی دوست داشتنی مردم بود. به هر روی یادی می کنیم از بزرگان طنز در ایران از عبید زاکانی تا داستان سرای دوران کودکیم منوچهر احترامی که سال گذشته از بین ما رفت. به خواندن سه چکامه از ابولقاسم حالت طنزگوی چیره دست که دوتای آنها در توفیق (نخستین مجله طنز ایران) سال های دهه ۲۰ منتشر شده است می نشینیم.  

 

(سیاستمداران ما  ۱۹/۵/۴۴)

هر که در کشور ایران به سر کار آمد       مدتی خورد و بخوابید و بیاسود و برفت

همچنان ارسی قلابی و شلوار نخی       هفته ایی چند به پا بود و بفرسود و برفت

آمد از دامن میهن بنشاند گردی       بدتر از آن را به کثافت بیالود و برفت

هر زمان خواست ز کاری گرهی بگشاید       گرهی بر گره کار بیفزود و برفت

 

 

(چه ملت صبوری، چه دولت شروری!                توفیق ۵/۷/۲۳)

در این دیار بینی هزار عیب و علت       یکی قرین رنج است، یکی غریق ذلت

یکی است در مضیقه، یکی است در مذلت       اگر بپرسی ازمن ز دولت و ز ملت،

یکی مثال ماری است، یکی مثال موری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

رفاه و شادکامی است جزء امور موهوم       زمشت ظالمان است، کوفته مغز مظلوم

بدست اهل مجلس دولت ماست چون موم       به پای ظلم دولت، ملت ماست معدوم

دولت ما چو دیوی است، ملت ما چو حوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

به هر زمان که گردد نیازمند مجلس       به یک طعام ناباب، به یک شراب نارس

به هیئتی محلل، به دولتی مُنجّس       کند به خلق تحمیل با کلک و دسائس

هیئت تازه کاری، دولت نوظهوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

کنون که نیست مقدور نهضت و جنبش ما       نتیجه ای ندارد تلاش و کوشش ما

وکیل ما کند کار خلاف خواهش ما       مجلس ما چو آب است به روی آتش ما

درسر خلق دیگر نمانده است شوری       چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

اگر که پاک بسته است لب و دهان مردم       برون نرفته هرگز ز لب فغان مردم

بریده گشته دیگر امن و امان مردم       رسد ز دست دولت لطمه به جان مردم

بدان صفت که از سنگ لطمه خورد بلوری        چه ملت صبوری، چه دولت شروری!

 

 

(ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم              توفیق ۱/۱۰/۲۲)

ما بی هنر و بیرگ و بی نام و نشانیم       منگیم، دبنگیم، چنینیم، چنانیم

کاندید شریران و سفیهان و خسانیم       ما مایه برهم زدن کون و مکانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

ما رای بر و رای خر و رای فروشیم       دیروز چنان گربه و امروز چو موشیم

آن به که بجنبیم و بجوشیم و بکوشیم       شاید به وکالت برسیم ار بتوانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

شک نیست که ما دور ز ایمان و یقینیم       امروز به ظاهر همه گر حامی دینیم

خواهیم که برکرسی مجلس بنشینیم       هر حرف که داریم به کرسی بنشانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

ما بیخبر از دانش و عاری زسوادیم       ما نخل جفا، شاخ ستم، بیخ فسادیم

کاندید دغا پیشه ی بی دانش و دادیم       مائیم که تیرافکن بی تیر و کمانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

بدگویی ما در همه جا ورد زبان است       کاین شخص فلان است و فلان است و فلانست

آن جا که عیان است چه حاجت به بیان است؟       دیروز همین بوده و امروز همانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

تا جامعه غرق است به دریای جهالت       تا نیست کسی منصرف از راه ضلالت

جز ما نشود منتخب از بهر وکالت       ما مخلص نادانی هر پیر و جوانیم

ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمورچه خانیم       خودرا به میان وکلا خوب چپانیم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 13:13 توسط آذرباد |

 

 

عشق اینجا آتش است و عقل دود          عشق چون آمد گریزد عقل زود

خجسته باد ۲۵ فروردین

روز بزرگداشت عطار نیشابوری

 

 

 

 

در نوشته پیشین دوستی پرسشی از من کرده بودند و در اینجا پاسخی پیرامون آن پرسش و اندیشه های خودم را مینویسم.

پرسش: می دونید من کم و بیش کمی گیج شده ام

اصلا نمی تونم استوره های ادیان مختلف رو کنار هم بگذارم اگر هر دینی متفاوت با دیگری ، اعتقاداتی دارد پس کدام یک را باید قبول داشت؟ شما به من می گید از دید همان دین یا قوم به استوره ها باید توجه کنم خوب اگر اینگونه باشد، کدامیک حقیقت دارد؟؟؟ اساس زمان بر چیست؟؟؟ منکه حسابی گیج شدم فقط اینو می دونم اکثر ادیان به دنیای بعدی اعتقاد دارند اما هر کدام به نوعی یعنی ارداویراف واقعا وجود خارجی داشته و آیا این مراحل را طی کرده ؟؟؟ اگر اینگونه است پس چرا ادیان بعدی آنرا قبول ندارند؟ ؟ ؟

 

پاسخ: نخست باید به فرایند پدید امدن دین ها در جهان پرداخت. بنابر هرم سلسله نیازهای مازلو انسان نیاز دارد تا به دیگران احترام گزارد؛ از سوئی انسان می دید که قدرتی فرای نیروی وی در طبیعت جاری است و درپی یافتن آن بود تا به وی احترام گزارد و خوشنودش کند. بسیاری به پرستش نیروهای گوناگون و رخدادهای طبیعی چون جانوران، آتشفشان و ... پرداختند. گروهی نیز که آسمان را دست نیافتنی می دیدند به پرستش خورشید و ماه و ستارگان مشغول شدند با گذشت هزاره ها و رشد فکری انسان، وی پی برد که هیچ یک از این ها نمی تواند نیروی برتر در جهان باشد پس نیرویی فرای این نیروها را سبب جهان دانستند و هر کس نامی بدان داد، اهورامزدا، خدا، اله، یهوه ... . اینک همه پذیرفته بودند که این نیروی نادیدنی برتر از تمام دیگر عوامل در جهان جریان دارد.

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

 

انسانی که اینک نیروی برتر خویش را یافته بود در پی یک پرسش بنیادین بود که آفرینش چگونه رخ میدهد؟؟؟ سه اندیشه بنیادین در این زمینه بیان شده است.

          ۱-   خلقت: در این اندیشه که در میان دین های سامی رایج است آفرینش به دست خدا می باشد و خدا با نیروی بی پایان خویش می تواند هر چه را که بخواهد در لحظه بیافریند. هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا (بقره۲۹) اوست خدایی که خلق کرد برای شما همه موجوات را که در روی زمین است. در اینجا اگر به فرزندان آدم (قابیل و هابیل که نخستین انسان بود، نگاه کنیم می بینیم یکی کشاورز و دیگری گله دار است. از این روی گروهی آدم را آغاز زندگی یکجا نشینی انسان میدانند و چون در استوره ها هر شخص نماینده دوره ایی از زمان است این سخن می تواند درست باشد.

          ۲- جاری بودن (Emanation): در این اندیشه آفریننده را کل میدانند و همانطور که تابش در خورشید جاری است آفرینش را نیز در خدا جاری میدانند این اندیشه باور دارد که همه چیز از کل آمده و نخستین و با ارزش ترین آفریده عقل است. در این بیان که نخستین بار افلاطون مطرح کرده انسان در محیط مادی، که پست تر است، گرفتار آمده و برای رهایی از آن سه راه دارد: عشق، هنر و حکمت. آرای مولانا جلال الدین بلخی نیز از این مکتب پیروی میکند. احتمالا نظریه وحدت وجود در بین عرفا نیز از این اندیشه سرچشمه گرفته.

          ۳-  نظریه علمی: بنابر این اندیشه که داروین بیان کرده است انسان نمیتواند ناگهانی به وجود بیاید بلکه باید در طول سال ها به تکامل برسد. در زمان مطرح شدن این ایده داروین با پرسشی روبر بود که برای آن پاسخی نداشت اما اینک ما پاسخ آن را میدانیم. در آن زمان عمر جهان ۴۰۰ هزار سال دانسته می شد اما این زمان بسیار کم بود تا انسان بتواند بنابر اندیشه داروین به تکامل برسد اما چون اینک عمر زمین را بیش از۴ میلیارد سال می دانند این پرسش که داروین پاسخی برای آن نداشت حل شده است.    

اینک که انسان ها هر یک به طریقی روش آفرینش خویش را بیان کردند با پرسشی دیگر روبرو شدند آنها می خواستند بدانند که در پس مرگ چیست و چون در پی زندگی جاودان بودند نمیتوانستند بپذیرند که پس از مرگ به کل نیست و نابود میشوند. یافته های باستان شناسی نشان میدهد از هزاره های دور که انسان هنوز به دین های یکتاپرستی روی نیاورده بود به زندگی پس از مرگ باور داشته است. از همین روی همراه مرده خوردنی و نوشیدنی و سلاح و ... قرار میدادند تا بتواند در جهان پسین زندگی را آغاز کند. با گذشت زمان دین های آسمانی به این سو رفتند که در جهان پسین انسان ها پادافره کارهای دنیوی خویش را می بینند و نیکان به خوشی و بدکرداران به سختی می افتند نکته زیبا در این جا این است که هر قوم بنابر لذت ها و سختی هایی که دیده بود دنیای پسین را تعریف میکرد. برای نمونه عربان که بیابان های بی آب و علف و سوزان را دیده بودند جایگاه بدکاران را آتش میدانستند اما آریاییانی که سرمای کشنده شمال آسیا را دیده بودند سرما و یخ را جایگاه بدکاران می دانستند. اختلاف اساسی بین اندیشه آریایی و سامی این است که آریاییان جهان پسین را مادی نمیدانند اما سامی ها آن را جهانی مادی چون این جهان میدانند. شایان گفتن است اندیشه تناسخ نیز به سبب کشش به سوی زندگی جاودان پدید امده است.

در اینجا روشن است انسان ها جدای از نژاد و روش زندگی و ... منش یکسانی دارند برای همین دوره های یافتن موجود برتر برای پرستش و اندیشیدن به جهان پسین را همه گذرانده اند و با اختلافاتی چند به نتایجی با شباهت های بسیار رسیده اند. اگر بپذیریم که جهان پسینی وجود دارد هیچ کس از چند و چون آن آگاه نیست زیرا هیچ کس آن را تجربه نکرده است و هیچ کس از آن جهان نیامده که برای ما شرحی دهد. پس اگر کتاب سیاحت غرب را میخوانیم بنا بر اعتقاداتمان میتوانیم آن را حقیقت بدانیم با تنها وهم و خیال نویسنده (سیاحت غرب کتابی است که شرح سفر نجفی قوچانی به جهان پسین را میگوید) اما خود نویسنده به یقین در این جهان زندگی میکرده است. در باره ارداویراف نیز وی را میتوان بنا بر نوشته ها فردی پاک و شاید موبدی دانست که زمان زندگی وی در نوشته پیشین آورده شده است اما اینکه گفته های وی راست است یا دروغ را به اعتقاد خوانندگان وا میگزارم تا هر کس پاسخ خود را داشته باشد. اما کتاب از این نظر که نشان دهنده باورهای دوره ایی از ایران است بسیار ارزشمند است.

اینکه چرا دین ها آرای هم را رد میکنند شاید این باشد که این باورها با گوشت و پوست آنها درهم تنیده شده است و کوچکترین اختلاف را نمیتوانند بپذیرند. نمیتوانند شباهت های گذر سیاوش و ابراهیم از آتش را ببینند و تنها اختلاف را می بینند (گذر از آتش آزمایشی رایج در ایران بوده که ور نامیده میشده است) نمیتوانند شباهت طوفان نوح و کشتی آن را با یخبندان زمان جمشید و باغ وی ببینند. این تعصب سبب می شود آنها فکر کنند که اندیشه های خودشان برترین در جهان است و هر چیزی بیرون از آن اشتباه است. اما

 

به بتخانه رفتم به میخانه در

در او هیچ رنگی هویدا نبود

به کعبه کشیدم عنان طلب

در او مقصد پیر و برنا نبود

سوی منظر قاب قوسین شدم

در آن بارگاه معلی نبود

نگه کردم اندر دل خویشتن

در آنجاش دیدم دگر جا نبود

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت 10:12 توسط آذرباد |

 

 

 

سپاس و ستایش خداوند را           خداوند بی مثل و مانند را

بیاراست ما را به پندار نیک           بیاموخت گفتار و کردار نیک

 

مطالعه ی نوشته های باستانی از سه دید دینی، تاریخی و زبان شناسی دارای اهمیت می باشند. یکی از نوشته های با ارزش پهلوی ارداویراف نامه می باشد. ارداویراف نامه دارای ۸۸۰۰ واژه و ۱۰۱ فصل می باشد. کتاب شرح حال مردی پاک دین است که از جهان مادی به جهان مینوی می رود و نتیجه کارهای نیک و بد مردمان در آن جهان را می بیند. هر چند متن نوشته که متاثر از زمان ساسانی است ارزش ادبی چندانی ندارد و فاقد زیبایی و عصاره ی شعری است اما از بسیاری جهات همانگونه که در بالا یادآور شد دارای ارزش های والایی است.

نام این کتاب از سه واژه ترکیب یافته است. پاره نخست، که با اختلاف ارتای، ارتاک، اردای و ارداگ خوانده شده همسنگ اشه در اوستا و رته در سانسکریت به معنای راستی و درستی و پاکی است.  واژگانی چون اشه وهیشتا (=اردیبهشت ارته خشثره (= اردشیر) و ارته پان (= اردوان) از این ریشه هستند. پاره دوم، ویراف از ریشه ویره اوستایی، به معانی مرد، هوش، خرد، فهم و حافظه آمده. با این توضیحات واژه ارداویراف به مرد سپنت یا دارنده هوش و خرد سپنت معنا می شود.

همانگونه که در مقدمه آورده شد این نامه دارای ۱۰۱ فصل می باشد. از سه فصل نخست که مقدمه داستان است، روشن است ارداویراف در زمان اردشیر بابکان می زیسته است اما چون در مقدمه های (سه فصل نخست) موجود اختلافاتی است پژوهشگران بر این باورند که زمان داستان و زمان نگارش آن یکسان نبوده. زمان زندگی ارداویراف را با توجه به نامی که از آذربادمهراسپندان در کتاب آمده از میانه سده چهارم میلادی تا سال ۶۵۰ می دانند. دلیلی که داستان را جدید تر از آن نمی دانند این است که در کتاب از یورش اسکندر گجستک و زمان پورآشوب سلوکی و پارتی سخن رفته است اما هیچ سخنی از حمله عرب ها به ایران در آن دیده نمی شود در نتیجه ارداویراف باید پیش از حمله عرب ها زندگانی کرده باشد. با این وجود با توجه به نام بردن کتاب دینکرت در فصل نخست ارداویراف نامه زمان نگارش ارداویراف نامه باید از نیمه قرن نه میلادی به بعد باشد البته با توجه به وجود نسخه ایی دستنویس که در اوایل قرن چهارده نوشته شده روشن است زمان نگارش کتاب در این فاصله بوده است.

در این کتاب می بینیم پس از یورش اسکندر و راه یافتن فساد در دین، مردم در آتشگاه آذرفرنبغ انجمن می کنند و از بین پاک ترین مردمان، ارداویراف را برمی گزینند که به نزد امشاسپندان رفته و ببیند که راه رسم درست پرستش چیست و آیا آنها به راه درست هستند یا نه. در این کتاب ارداویراف به همراهی ایزدان ِ سروش و آذر و مهر و رشن پس از گذر از چینود پل نخست به همستکان (جایگاه روان هایی که گناه و ثوابشان برابر است) رفته سپس به جایگاه اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک و در نهایت به گرزمان (سرای نور بی پایان) راه می یابد. اهورامزدا را در آنجا نیایش می کند و فروهر کیومرث و زرتشت و فرشوشتر و ... را می بیند. سپس از آنجا فرود آمده و به جایگاه اندیشه بد، گفتاربد و کردار بد پا می نهد و در چهارمین گام به دوزخ می رسد. سفر ارداویراف با این سخنان اهورا مزدا پایان می گیرد؛ نیک بنده ایی هستی تو ای ارداویراف که پیام بر بهدینانی. به جهان گیتوی برو و هر آنچه دیدی به راستی با جهانیان بگو. هر که راست بگوید من می شناسمش و من با توام. ارداویراف پس از بازگشت از ۸۱ قسم کیفر که دیده بود نام می برد همچنین وی به خوش های آن جهان، هر چند کوتاهتر، اشاره دارد. ارداویراف نامه بی شک تاثیر مستقیم و غیرمستقیم بر نوشته های گوناگون که در این باب هستند چون رساله الغفران از ابی العلا معری و کمدی الهی دانته داشته است.

هر چند نویسنده ناشناس کتاب از منابعی چون اوستا بویژه هادخت نسک و بهمن یشت و وندیداد بهره برده است اما در مجموع هیچ نمونه ایی قدیم تر از ارداویراف نامه برای این کتاب نمی توانیم پیدا کنیم و کتاب را باید تالیفی خلاقانه و البته متفکرانه از نویسنده گم نامش دانست. نخستین بار پوپ (Pope) در سال ۱۸۱۶ این کتاب را به اروپا شناساند پس از آن ترجمه های بسیاری از این کتاب به دست بزرگترین زبان شناسان به زبان های فرانسه و آلمانی و ... منتشر گردید. از بین چکامه سرایانی که کتاب را به نظم در آورده اند می توان معروفترین آنها زرتشت بهرام پژدو را نام برد که چکامه خویش را چنین آغاز میکند:

 

به نام خداوند جهاندار           کنم آغاز از این نغز گفتار

حدیثی گویم اندر راه این دین          زمن بشنو تو این گفتار به دین

 

همچنین آقای حسین سمیعی (ادیب السطنه) سرنشین سال های دور فرهنگستان ایران نیز این کتاب را به نظم در آورده اند که از دیگر چکامه سرایان بهتر از عهده بر آمده اند:

 

سپاس و ستایش خداوند را          خداوند بی مثل و مانند را

که ما را ز یک مشت گل افرید           در آن مشت گل جان و دل آفرید

بیاراست ما را به پندار نیک          بیاموخت گفتار و کردار نیک

      

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 19:57 توسط آذرباد |

 

 

 

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم

ماتم آن خاندان دارد مقیم

تا به شب نوحه کنند اندر بکا

شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلم ها و امتحان

کز یزید و شمر دید آن خاندان

از غریو نعره ها در سرگذشت

پُر همی گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید

روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد

قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان میشد اندر افتقاد

چیست این غم بر که این ماتم فتاد؟

این رئیسی زفت باشد که بمرد

این چنین جمعی نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید

که غریبم من شما اهل دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او

تا بگویم مرثیه الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم

تا از این جا برگ و لالنگی برم

آن یکی گفتش که تو دیوانه ای

تو نه ای شیعه عدو خانه ای

روز عاشورا نمیدانی که هست

ماتم جانی که از قرنی به است

پیش مومن کی بود این قصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مومن ماتم آن پاک روح

شهره تر باشد ز صد طوفان نوح

گفت آری لیک کو دور یزید

کی بـُد است آن غم چه دیر اینجا رسید!

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کران این حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدید از عزا!

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زان که بد مرگی است این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چون در یم و چون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند

وقت شادی شد چو بگسستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

دور ملک است و گه شاهنشهی

گر تو یک ذره از ایشان آگهی

ورنه ای آگه برو بر خود گری

زان که در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

چون نمی بیند جز این خاک کهن

ور همی بیند چرا نبود دلیر

پشت دار و جان سپار و چشم سیر

در رخت کو از پی دین فرخی؟

گر بدیدی بحر کو کف سخی؟

آن که جو دید آب نکند دریغ

خاصه آن کاو دید دریا را و میغ (مولوی بلخی)

 

 

مولوی گوید هر ساله در روز عاشورا مردم حلب در باب انطاکیه گرد می آمدند و از برای حسین بن علی شیون و ناله می کردند. روزی چکامه سرایی از آن شهر می گذشت و ناله مردم می شنود پس راه خویش را بدان سو می کند تا آگاه شود سبب این شیون را. چکامه سرا پس از دیدن انبوه مردم می گوید گرد آمدن این مردم کاری کوچک نیست بی شک مردی بزرگ و یا سرنشینی (رئیس) والا جایگاه از میان آنان رفته است که اینان چنین ناله سر داده اند، وی رو به مردم می گوید نام و کار این از دنیا رفته را بر من بازگویید تا چکامه ای بسرایم شایسته، از برای وی.

در این میان مردم خشمگینانه فریاد سر می دهند که ای وای بر تو مگر تو مسلمان نیستی؟ مگر از عاشورا با خبر نیستی؟ این رویداد از هزاران طوفان نوح شناخته شده تر است چگونه است که نمی دانی امروز چه روزی است؟

و مرد چکامه سرا از آنان می پرسد:

 کی بـُد است آن غم چه دیر اینجا رسید!

مردم در برابر پرسش چکامه سرا بی پاسخ مانده اند. نمی دانند چه پاسخی بیارایند و مرد چکامه سرا می افزاید:

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 18:15 توسط آذرباد |

 

 

... و

همانگونه که پیش از این نیز گفتیم به سبب دشواری در نگاه داری آتش در زمان های دور گروهی ار مردم خویشکاری (وظیفه) نگه داری آتش را بر دوش داشتند و این گروه از مردم طبقه ای اجتماعی ایجاد کردند که سال ها در فرهنگ سرزمین های آریایی پابر جا بود و چه بسا موبدان از همان طبقه بودند. در نوشته های پهلوی این ۴ گروه بدین شرح هستند: آتوربان (نگاه بانان آتش ارتشتاران (سربازان)، واستریوشان (کشاورزان) و هوتوخشان (کارگران و پیشه وران). در شاهنامه این نام ها بدین شرح است؛ کاتوزیان، نیساریان، نسوری و اهتوخشی. این نام ها در ودای هندوان نیز بدین صورت آمده؛ برهمنه، کشتریه، ویسیه و سودره. حال اگر به پاره ۸۸فروردین یشت بازگردیم می بینیم که اشو زرتشت دارای ۳ پسر می باشد که هر یک بزرگ گروهی از مردم هستند. ایسدواستر (موبد موبدان اروتدنر (بزرگ برزیگران) و خورشید چهر ( سر سپاهیان).

در کتاب های پهلوی چون نیرنگستان مرتبه پیشوایان و نگاهبانان آتش یاد گردیده است. در این نوشته ها از ۸ مرتبه یاد گردیده است که والاترین جایگاه از آن زوت می باشد که اشو زرتشت نیز خود را در اوستا زوت نامیده است. مرتبه های پسین از آن هاونان، آتروخش، فربرتار، آبرت، آسنتار، راسپی و سروشاورز می باشند. امروزه دگر مراسم دینی با ۸ پیشوا برگزار نمی شود بلکه در کنار زوت تنها از راسپی بهره گرفته می شود و خویشکاری هر ۷ موبد دگر را راسپی بر دوش دارد. شاید پس از یورش عرب ها و کاهش شمار به دینان و سختی انجام مراسم دینی شمار پیشوایان از ۸به ۲ کاهش یافته باشد. 

آتش در اوستا دارای چنان مرتبه است که پسر اهورامزدا نامیده شده است. البته روشن است که این همانند سازی تنها برای نشان دادن جایگه آتش است و بس، چرا که آفریننده پاک از این گونه مانند سازی ها دور است. از این دست مانند سازی ها در تمام دین ها می توان یافت، واژگانی چون پسر خدا، ثار اله و ... . آذر، باید در برابر ضحاک بایستد و وی را از رسیدن به فر شاهنشهی باز دارد. در وندیداد این باور را از ایرانیان می بینیم که آتش از آنجا که اهورایی و پاک است مردم را نمی کشد بلکه دیو مرگ، استوویذوتو، با همکاری ویّه مردم را در آتش می سوزاند. در اوستا از پنج آتش یاد شده و به آنها درود فرستاده شده است.

۱-     برزی سونگه (در تفسیر پهلوی: بلند سوت نامیده شده است که نام آتش بهرام است)

۲-    وهو فریان (در تفسیر پهلوی: آتشی که در بدن مردم است )

۳-  اوروازیشت (در تفسیر پهلوی: آتشی که در رستنی ها و چوب و .. است )

۴-     وازیشت (در تفسیر پهلوی: آتش برق که در گرز ایزد تیشتر است)

۵-     سپنیشت (در تفسیر پهلوی: آتشی که در گرزمان (سرای نور) جاویدان افروخته است )

آتشکده ها برجا مانده از همان سنت قدیمی است که در ابتدای نوشته آوردیم. به سبب دشواری نگهداری آتش و ایجاد آن گروهی در شهرها و روستاها آتش را در مکان هایی نگاه می داشتند که بعدها از آنها به نام آتشکده نام برده شد و پرستشگه ایرانیان گردید. باید آگاه بود که واژه پرستش به چم (معنی) نگاهداری و بزرگ داشتن است وبس.

در میان آتش ها و آتشگاه های سپنت ایران ۳ آتشگاه از جایگه ویژه ای برخوردار بودند.

۱-     آذرگشنسب (آتش اسب نر): این آتشگاه در شیز آذربایجان قرار دارد. به باور مردم ایران زمین کیخسرو پس از ویران کردن بتکده در کوه اسنونت بنای این آتشگاه را نهاد. این آتش نگاهبان سران، سپهبدان، بزرگان و شاهان ایران بوده است. گاهی شاهان ایران برای تاجگذاری پیاده به سوی این آتشگاه پا می نهادند.

۲-    آذر فرنبغ (آتش فر خدا): جایگاه این آتشکده در کاریان فارس می باشد و آتش موبدان، پیشوایان، دانایان و دبیران است.

۳-   آذر برزین مهر (آتش مهر بالنده): این آتشگاه که در ریوند خراسان قرار دارد از آن کشاورزان و پیشه وران است. آتش آن را کی گشتاسب از کابل به ریوند برد.  

 در نوشته های تاریخی و سفرنامه ها از آتشکده های زیادی نام برده شده است که شوربختانه یورش های اسکندر و عرب و ترک و مغول، آن ها را به ویرانی کشیده است. اما هنوز هم می توان از آتشکده های روشن در تهران، یزد، کرمان، شیراز، تفت، مبارکه، پاکستان، هند و باکو نام برد.

آتش نه تنها در استوره ها بل که در میان عاشقان و عارفان نیز جایگه بلندی دارد. فرزانه فروغ (شیخ اشراق) بنای اندیشه خود را بر نور گذاشته و جهان را از پرتو شیدان شید (نور الانوار) دانسته و جلال الدین بلخی نیز ارزش انسان را بر آتش وجود او دانسته و می گوید: هر که این آتش ندارد نیست باد.

 

به پیش جهاندار یزدان پرست

گشاد از میان شاه زرین کمر

بر آتش براگند چندی گهر

نیایش کنان پیش آذر گشسب

بنالید و ز هیربد برگذشت

همی گفت که ای داور داد و پاک

سر دشمنان اندر آور به خاک

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 0:55 توسط آذرباد |

 

 

 

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهره ی شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

 

 

با درودی  پر مهر بر گرامی دوستان؛ نخست بر آن بودم که این نوشته را در ۲ بخش به سرانجامی برسانم اما پس از پرسش دوست گرامی، مارال، بر آن شدم تا با افزودن پاسخی بر آن پرسش این نوشته را نیز به ۳بخش گسترش دهم. شما را به خواندن دومین بخش این نوشته فرا می خوانم. باشد که شراره های اهورایی در جان و روانمان هماره فروزان باشد.

ایدون چنین باد

 

پرسش: آیا زرتشتیان جمعه شب ها شمع روشن می کنند؟

 

برای پیش گفتار می خواهم به دو جشن آخر سال بازگردم و سر سخن خویش را از آنجا آغاز کنم. نخست ۴ شنبه سوری؛ در این جشن مردم در شب چهارشنبه با برپایی آتش و پریدن از روی آن به سور می پردازند. در اینجا چندین پرسش به میان می آید: آیا ایرانیان که جایگاه بلندی برای آتش در باورهای خویش دارند میپزیرند آتش را در میان گیرند، از روی آن بپرند و بیماری و زردی خویش را به او دهند؟؟؟ پرسش دیگر در مورد شب چهارشنبه بودن این سور است. پیشتر از گاهشار ایران سخن رانده ایم و گفته ایم که ایرانیان مانند سامی ها دارای هفته نبودند بل آنها دارای ۱۲ ماه سی روزه بودند و هر روز را نامی نهاده بودند. پس از این کوتاه گفتار میتوان به این پاسخ رسید که ایرانیان نمیپذیرند که از روی آتش پاک و سپنت بپرند و از دیگر رو ایرانیان دارای هفته نیستند که شب چهارشنبه آخر سال را به سور بنشینند.

سپنت جشن دیگر فروردیگان است. گفتیم که ایرانیان دارای ۱۲ ماه سی روزه بودند که ۳۶۰ روز سال را می سازد. برای اینکه سال ۳۶۵ روزه تمام شود ایرانیان ۵ روز بر این ماه ها افزوده بودند که بسته به هیچ ماهی نبودند و آنها را به نام پنج بخش گاتها اهنود، اشتود، سپنتمد، وهوخشتره و وهیشتوایش می نامند. باور ایرانیان بر این است که فروهر مردگانشان در این ۵ روز به خانه باز میگردد تا کارها و رفتار بازماندگان خویش را ببیند از این روی در این روزها بر بام ها آتش می افروختند تا راه خانه را به فروهرها بنمایند. امروزه این رفتار زیبا تنها در شب پایانی سال در محله های یزد و اردکان دیده می شود.

اما پاسخ پرسش دگر، چرا چهارشنبه؟؟؟ فیروز ابولولو با همکاری هرمزان در شب چهارشنبه ذی القعده سال ۲۳ هجری با خنجری خلیفه دوم عمر را کشت. از آنجایی که ایران در زمان عمر گشوده شد و ایرانیان هماره کینه ای فراموش نشدنی به عمر دارند گروهی بر این باورند ایرانیان شب چهارشنبه را به سبب کشته شدن عمر به سور و شادی پرداختند.

با این سخنان روشن می شود که ایرانیان که دارای روز آدینه نیستند نمیتوانند برای مردگانشان در آن روز شمع بیافروزند ولی از دگر رو بسیاری از رفتارهای مسلمان شدگان ایرانی را میبینیم که با رنگ و بوی اسلامی و شیعه تنها و تنها در ایران انجام میپزیرد. برای نمونه؛ تنها ایرانیان در هنگام آمدن برق صلوات میفرستند. تنها ایرانیان برای برآورده شدن نیازشان در سقاخانه ها شمع روشن می کنند. آیا تا بحال به این بندها که ایرانیان از آنها بهره میبرند اندیشیده اید؟ خانه ات روشن. اجاقت روشن. فلانی اجاقش کوره...

در تمام این نوشته بر آن بودم با آوردن پاسخی برای دوست گرامی یاداور شوم که بزرگ داشتن آتش با پوست و خون ایرانی در هم آمیخته و ایرانی آگاهانه و نا آگاهانه کماکان بر باور خویش ایستاده است.

 

گمان مبر به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

 

 

پی نوشت

هر آفریده، نیک نیرویی دارد فروشی یا فروهر نام که پیش از زایش در آسمان ها بوده و پس از درگذشت به آسمانها می رود بی آنکه از کارهای مردمان دگرگونی پذیرد و هر سال در آستانه سال نو به خانه خود بازمیگردد.   

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 10:17 توسط آذرباد |

 

 

 

هنوزم ز خردی به خاطر در است

که در لانه ماکیان برده دست

به منقارم آن سان به سختی گزید

که اشکم، چو خون از رگ آن دم جهید

پدر خنده بر گریه ام زد که هان

وطن داری آموز از ماکیان

دهخدا

 

بیشک یکی از بزرگترین یافته های انسان های نخستین آتش و راه و رسم مهار آن بوده است. در روزگار نخستین پس از کشف آتش مردم به ارزش این آفریده پاک پی بردند و به سبب سخت بودن آماده سازی آن جایی را برای نگاه داری آن فراهم کردند. بنابر استوره های ایرانی روزی هوشنگ پیشدادی برای کشتن ماری سیاه (مار جانوری اهریمنی است) سنگی را به سوی مار پرتاب می کند. سنگ به مار نمی خورد اما از برخورد سنگ با سنگی دگر نخستین آئیژ (شراره آتش) زده می شود. هوشنگ شاه به سپاس مزدا می پردازد و آتش را قدر می نهد.

 

جهاندار پیش جهان آفرین

نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد

همین آتش آنگاه قبله نهاد

 

امروزه جایگه آتش بر همگان روشن است و سبب درون شد آتش به استوره های تمام مردم جهان نیز بیشک این ارزش و رازآلودگی آتش است. در قران می خوانیم:  خدا نور آسمان ها و زمین است داستان نورش به مشکوتی ماند که در آن روشن چراغی باشد... و خدا هر که را خواهد به نور خود هدایت کند. در باب ۱۹ از سفر خروج نیز چنین می بینیم: خداوند با زبانه آتش با موسی سخن می گوید؛ در کوه خداوند با آذرخش خود را نمایان می سازد. در تورات هماره به روشن بودن آتش در قربانگاه ها دستور داده شده است. در ریگ ودا که باید آن را کهن ترین کتاب دینی در جهان دانست، اگنی پروردگار آتش است که پیشکش پرستندگان را می پذیرد و با خویش به بارگاه خدایان می برد. در استوره های چین یونگ مانندی برای هوشنگ است که آتش را یافته است. خدای آتش در چین تسئودانگ می باشد. چینیان در جشن آتش که در ماه فوریه برگزار می شود پول و شیرینی به درون آتش می ریزند. در استوره آفرینش یونان؛ پرومنئوس پس از ساختن کالبد آدمی از آتش بر او جان دمید. آتش پرستشگاه دلف هماره فروزان بوده و خاموشی آن گویای حادثه ای تلخ بوده است. تنها جایی که گناهکاران یونان در پناه بودند جوار آتش شهر بوده است و برای نامگزاری کودک، در پنجمین روز زایش، کودک را به گرد آتش می گرداندند سپس نامی بر او می نهادند. در ایران نیز آتش والاترین جایگاه را دارد. در این نوشتار کوشش خواهد شد تا به بررسی جایگه آتش در ایران پرداخته شود. 

بسیاری از مردم ناآگاهانه ایرانیان باستان و به دینان را آتش پرست دانسته و بزرگی آتش در نزد آنان را ازین روی میدانند. حال نیک روشن است که ایرانیان تنها و تنها دادار پاک آفریننده را می ستانند و آتش پرستی در راه و رسم آنان جایی ندارد. استاد توس، فردوسی بزرگ در این باره می گوید:

 

نیا را همی بود آئین و کیش

پرستیدن ایزدی بود پیش

نگویی که آتش پرستان بودند

پرستنده پاک یزدان بودند

در آنگه بود آن آتش خوب رنگ

چو مر تازیان راست محراب سنگ

 

سبب بزرگی آتش آن است که آتش پاک است و پاک کننده، آتش هماره سر به سوی بالا دارد. آتش هرگز آلوده نمی شود و همه چیز را به خود دگرگون می کند. آتش نور است و روشن کننده.

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 22:37 توسط آذرباد |

 

 

 

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

شنیدم عاشقی را بود مستی

و از آنجا خاست اول بت پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند

ز عشق آفتاب آتش پرستند

(دیباچه خسرو شیرین)

 

یکی از واژگان پر رمز راز در فرزان (فلسفه) ایران زمین واژه عشق است. واژه ای که بزرگترین چکامه سرایان و عارفان از آن بهره برده اند و سترگترین دفترها را با یاری جستن از عشق بنا نهاده اند. اما به راستی عشق چیست؟؟؟

آیا می توان عشق را یک جذبه و کشش درونی به سوی نور جاودانی نامید؟

طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق خوانند  (نظامی)

یا باید عشق را آتشی دانست که جان و دل می سوزاند؟

در کوی تو من سوخته دامن بودم

و از آتش غم سوخته خرمن بودم

آری جانا دوش به بامت بودم

گفتی دزد است دزد نبد من بودم    (ابوسعید ابوالخیر)

آیا باید عشق را بی خبری و از خود بی خود شدن دانست؟

ز حال خویش ما بی خبر بیم

ندونم در سفر یا در حضر بیم

فغان از دست تو ای بی مروت

همی دونم که عمری دربه در بیم  (بابا طاهر)

آیا عقل و عشق دو روی یک سکه هستند؟

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا (جلاالدین بلخی)

به راستی هدف از آفرینش چیست؟

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده درس مقصود زین کارگاه هستی  (حافظ)

به راستی عشق را باید واژه ای دانست که کسی را یارای بیان ریز و کامل آن نیست تنها می توان به آن نزدیک شد. چه اگر شخصی که عشق را بیان (تعریف) می کند خود به مقام عاشقی نرسیده باشد هرگز نمی تواند از پدیده ای فرافیزیکی شرح و بیانی ارائه دهد و اگر به جایگاه عاشقی رسیده باشد، آیا می توان به سخن های او اعتماد کرد؟ در این گاه تمام سخن های وی با رنگ عشق رنگ آمیزی شده و دگرگونی در حال وی، سخن عاشق را غیرقابل اعتماد می سازد

بی خود شده از خویشم لیک بی خودتر از این خواهم

پس چگونه باید از کیفیت عشق آگاه شد؟

عشق را از کس مپرس از عشق پرس

عشق ابر دُرفشان است ای پسر

ترجمانی منش محتاج نیست

عشق را خود ترجمان است ای پسر (دیوان شمس)

شاید بتوان در مورد عشق چنین نگاشت: در فرزان ایرانی - اسلامی، عارف پس از گذر از فنا بالله و فنا فی الله به مرحله بقا فی الله می رسد و

به صحرا بنگرم صحرا ته ونیم

به دریا بنگرم دریا ته ونیم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته ونیم (بابا طاهر)

در این مرحله است که دیگر عاشق نیست می شود و هر چه می بیند معشوق است.

جمله معشوی است و عاشق پرده ای

زنده معشوق است و عاشق مرده ای (جلاالدین بلخی)

 حال راه گذر از این مسیر که تمام درد دوری و سوز و گداز است نیروی عشق است.

این بیانی بسیار کوتاه از عشق (فرزانگان ایرانی - اسلامی عشق را تنها برای آفریننده می دانند واز آن به عشق حقیقی یاد می کنند) می باشد اما جایگه عشق مجازی (عشق فرد به فرد) در این فرزان کجاست؟

نظامی که شورانگیزترین داستان های عاشقی ایرانی را سروده است می گوید:

عشقی که نه عشق جاودانی است

بازیچه شهوت جوانی است  

و در دگر جای جلاالدین بلخی می گوید

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

هر چه جز عشق خدای احسن است

گر شکر خواریست آن جان کندن است

در این نکته که شوربختانه امروز واژگانی چون دوست داشتن، عشق، کشش، شهوت و هوس به راحتی به جای یکدگر به کار می روند سخنی نیست. می بینیم که بالزاک در این باره می گوید:

درشکه های کرایه ای، که سرتاسر خیابان را پر کرده و آسفالت را برای عشق فروشی می سایند...

 اما پرسشی در اینجا پیش می آید: آیا انسان هایی که توانایی ابراز عشق راستین به یکدگر را نداشته باشند می توانند قدم در جایگه عشق حقیقی گذارند؟

حال نگاهی به فرزان ایرانی می اندازیم تا جایگه عشق را در آن ببینیم. بدین منظور باید اردی بهشت و اشا را بشناسیم. اردی بهشت یکی از فروزه های مزدا (امشاسپندان) می باشد که در جای جای نوشته های دینی از آن یاد شده است.

در اوستا اشا وهیشت و امروزه اردی بهشت گوییم. واژه اشا از گسترده ترین واژگان در فرزان ایرانی می باشد. این واژه را می توان به درستی و راستی و داد و آئین ایزدی و پاکی و ... برگرداند. تنها در گات ها که ۸۹۶ فرد چکامه (بیت شعر) است ۱۸۰ مرتبه از واژه اشا بهره گرفته شده است. در چندین جای اوستا فردوس را خانه اشا نامیده اند. پیروان نور و راستی نیز اشون خوانده می شوند. زرتشت بزرگ نیز در اوستا اشو زرتشت نامیده شده است. آمال و آرزوی هر فرد پیروی از راه و دادِ اشا (قانون اشا) و گرویدن به اشون می باشد.

به زبان ساده می توان چنین بیان نمود که مزدااهورا جهان را بر داد (قانون) آفریده است. و تمام پدیده های جهانی از این داد و راه که اشا نام دارد پیروی می کنند. هیچ پدیده ای در جهان از راه اشا خارج نمی شود. و انسان های پاک تمام کوششان درآمدن به راه اشا می باشد. از همین روی است که معجزه و شفاعت در آئین های ایرانی جایگاهی ندارد. چه تمام رخدادها بر اساس قانون جاری (اشا) پیش می روند.

راه کمال در آئین های ایرانی از ۷ مرتبه تشکیل شده است که انسان ها پس از وارد شدن بر راه اشا و گذر از این راه با منش نیک، شهریاری بر خویش، مهر و پیمان، به کمال و جاودانگی می رسند و جایگاه آنان گرزمان (سرای نور) خواهد بود.

می توان همسنگی این هفت گام در فرزان ایرانی را با داستان هایی در فرزان ایرانی – اسلامی چون هفت شهر عشق بررسی نمود. یکی از برجسته ترین مشخصه های فرزان ایرانی نزدیکی خواسته و سعادت مینوی و گیتوی (مادی و معنوی) است. از همین روی رابطه ای تنگ بین حماسه های ایرانی چون هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار با هفت مرحله کمال موجود است. از دیگر سو فرزان ایرانی انسان را بسیار والا می داند و عشق و مهر و محبت را تنها از آن آفریننده نمی داند. چه انسان ها در فرزان ایرانی یاوران و همراهان مزدااهورا هستند نه بندگان. پس این فرزان از مردم می خواهد باور کنند: سعادت از آن کسی است که در پی سعادت دیگران است. در این فرزان بارها و بارها از مهر و محبت سخن به میان آمده است.     

 

اشِم  وُهو  وَهیشتم  استی

اوشتا  استی  اوشتا  اهمایی

هِیَت  اشایی  وهیشتا یی اشم

راستی و نیکی بهترین و مایه خوشبختی است

خوشبختی از آن کسی است که بهترین اشویی را بخواهد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 12:27 توسط آذرباد |

 

 

این نوشته در پی نوشته بی بنیاد و سراسر مغلطه شخصی پیرامون کوروش بزرگ و ذوالقرنین به نگارش در آمده است. با توجه به قصد سریع آماده شدن این پاسخ نتوانستم از تمام منابع بهره ببرم اما به حتم در آینده نزدیک نوشته کاملتر را ارائه خواهم کرد. برای من جای پرسش است نویسنده آن نوشته نظر بزرگترین قران شناسان را نادیده نگاشته و به نظر چند داستان نویس پرداخته است، یا چرا در میان چندین و چندین منبع ذکر شده برای نوشته خویش یکی از نوشته های ابولکلام آزاد را قرار نداده است؟؟؟ (نشان می دهد چیزی را که نخوانده است رد می کند)

چند سال پیش دانشمند هندی ابوالکلام آزاد در پی مطالعات خویش ذوالقرنین قران را با کوروش بزرگ یکی دانست و مقالات و کتابهایی در این زمینه نشر داد. وی مدتی وزیر فرهنگ هند بود و جوانترین دانش آموخته دانشگاه الازهر مصر است (این دانشگاه از معتبرترین دانشگاه های اسلامی جهان است و فارغ التحصیلی در جوانی از این دانشگاه نشان از تسلط ایشان به دین اسلام و قران دارد)

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان که یکی از معتبرترین تفسیر های قرانی است در مورد ذوالقرنین می گوید: ... (تطابق کوروش بزرگ و ذوالقرنین) از هر گفتار دیگری، انطباقش با آیات قرانی روشن تر و قابل قبول تر است.

داستان ذوالقرنین به تفضیل در سوره کهف و کتابهایی چون ذوالقرنین نوشته ابولکلام آزاد و ترجمه باستانی پاریزی آمده است که در اینجا به اختصار به آن می پردازیم.

این قضیه را باید از زوایای بسیار مورد کاوش قرار داد ما در اینجا تنها چند نکته که از آیات قرانی بر می آید را می نویسیم و دیگر موارد قابل تامل چون معنای قرن که گروهی آن را به معنای شاخ می گیرند و گروهی به معنای مو و دیگران زمان ( ذوالقرنین را گروهی دارای شاخ ها گروهی دارای موی بافته شده آویخته از طرفین و گروهی صاحب زمان معنا کرده اند) یا خواب پیغامبران یهود را به نوشته های آتی وا می گداریم. همچنین نگاره ی موجود در پاسارگاد که جای بحث بسیار دارد و در تمام دنیا به عنوان نگاره کوروش بزرگ پذیرفته شده است و بسیاری از دانشمندان زمان های گذشته طرح آن را همراه با کتیبه آن نگاشته اند.

 

1-    کارهای ذوالقرنین

(انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شیئی سببا) ما به او قدرت و توانایی اداره کشور را بخشیدیم و هر چه برای بنیاد نهادن حکومت و فتوحاتش لازم داشت برایش فراهم ساختیم.

(انا مکنا له فی الارض) طبق اسلوب قران این آیه نشان می دهد امری خارق العاده و بزرگ رخ داده است که خدا انجام آن را به قدرت لایزال خویش نسبت می دهد و می گوید به خواست او این امر رخ داد. با بررسی زندگی کورش می بینیم این کودک که در بدو تولد دستور مرگش توسط پدربزرگش صادر شد و او در میان افرادی با سطح اجتماعی و فرهنگی کمتر از خویش پرورش یافت اما توانست  در جوانی موفق شود اولین و بزرگترین کشور جهان را پایگذاری کند که کاری خارق العاده و بزرگ بوده است. برای تمام خردمندان پر واضح است که چنین زندگی، یک زندگی معمولی نیست.

(و آتیناه من کل شیئی سببا) خدا می گوید هر گونه وسایل و اسباب مورد نیاز او آماده شد. جوان چوپانی بدون جنگ و خونریزی در مدت زمان نه چندان زیادی به پادشاهی عالم می رسد و بزرگترین و وفادارترین ارتش گرد او جمع می شوند. مورخین یونانی می گویند: تمام قبائل از دل و جان قبول فرمانروائی او را نمودند و برای اولین بار در تاریخ کشور متحدی تشکیل شد و نیروهای فراوان که تا آن روز سابقه نداشت بر گرد کوروش جمع آمد. برای تمام خردمندان پر واضح است که اسباب و لوازم چنین حکومتی به سادگی فراهم نمی شود.

در قرآن سه کار بزرگ برای ذوالقرنین آمده در نخستین آنها آمده مغرب الشمس، یعنی این کار در مغرب رخ داد. نخستین کار کوروش بزرگ نیز در مغرب رخ داده است. هنگامی که وی متوجه لیدی گشت و سارد را گشود. هرودت می گوید: پیروزی کوروش چنان سریع بود که هیچکس آن را تصور نمی کرد چهار روز بیشتر از جنگ پتریا نگذشته بود که پایتخت لیدی تسلیم و کرزوس پادشاه آن تسلیم شد. از هگمتانه تا لیدی حدود 2500 کیلومتر است. طی این مسافت و گشودن سارد در چهار روز از دید هر خردمندی کاری بزرگ است.

(و وجدها تغرب فی عین حمیه و وجد عندها) قوم سارد در نزدیکی ازمیر کنونی قرار داشته است. در آن ناحیه به علت خلیج های زیاد جریان آب تیره رنگ است. در این آیه نیز آمده ذوالقرنین در غرب تا جایی که خورشید در آب تیره رنگ فرو می رود پیش رفت. اگر در هنگام غروب خورشید در کنار دریا باشیم می بینیم که گویی خورشید در آب فرو می رود. و این مکان همان منتها علیه پیشروی کوروش بزرگ در آسیای صغیر است که بر هر خردمندی روشن است با آیه فوق مطابقت دارد.

مکان دومین قدم بزرگ را قران  مطلع الشمس نامیده است. هرودت و کتزیاس هر دو نگاشته اند که پس از فتح لیدی و قبل از گشودن بابل کوروش شورش های شرق ایران را فرو نشاند. (حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا) قران می گوید در شرق قومی را دید که در برابر آفتاب سرپناه ندارند. همانطور که می دانیم در شرق ایران قوم های نیمه وحشی و بیابان گردی زندگی می کردند که هنوز وارد شهر نشینی نشده بودند. و از دید هر خردمندی این آیه و حقایق تاریخی هم خوانی دارد.

(حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما فوما لا یکادون یفقهون قولا) در قدم سوم از قومی کوهستانی و وحشی نام برده شده است از مدنیت و سخنگویی نصیبی نداشتند و ذوالقرنین برای جلوکیری از یورش آنان سدی در سوی شمال بنا نهاد. قوم یاجوج و ماجوج که در یونان گوگ و ما گوگ (gog, magog) نامیده شده اند قومی هستند که علاوه بر سوره کهف در سوره انبیا آیه 61-96 از آنها نام برده شده است. همچنین بارها در تورات از آنها نام برده شده است. ساختن سد در شمال با ساختن سد در قفقاز توسط کوروش بزرگ از دید خردمندان همخوانی دارد.

2-    اخلاقیات ذوالقرنین

قران پس از فتح به ذوالقرنین می گوید: سرنوشت این قوم در دست توست، تو می توانی آنان را مجازات کنی یا اینکه ببخشی و به نیکی گرائی. و ادامه می دهد که ذوالقرنین گفت من از آنان که میل به ستمگری و ستمکاری دارند نیستم. هرودت و دیگر تاریخ نگاران یونان به تفضیل از نیکی های کوروش بزرگ در برابر دشمنان خویش نگاشته اند و خردمندان به طور حتم آنان را مطالعه کرده اند.

 

عرب ها در ضرب المثلی می گویند: زن زیبای نمکین آن زنی است که هوویش به زیبایی او شهادت دهد. ما نیز باید توجه کنیم تمام این تعریف و تمجید ها از زبان یونانیانی است که دشمن ایرانان بوده اند.

از تمام ترک ها می خواهم پیش از نظر دادن نوشته سی (که من از پرتو این آنش است ار تابشی دارم) را بخوانند و به پرسش های آن نوشته پاسخ دهند.

 

غمگین مشو دلا تو ازین ظلم دشمنان

اندیشه کن دراین که دل آرام داورست

از روی زعفران من ار شاد شد عدو

نی روی زعفران من از ورد احمر است

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 15:40 توسط آذرباد |

 

 

خجسته باد ۱۴ امرداد ماه سالروز

انقلاب مشروطه ایران

 

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه طلب می کرد

 

در پی درگیری های سیاسی ایران در نیمه دوم قرن ۱۳ خورشیدی و خواستار شدن دگرگونی حکومت از سلطنت مطلق به سلطنت مشروطه، سرانجام در ۱۴ امرداد ماه سال ۱۲۸۵ خورشیدی مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را امضا کرد. نخستین جلسه با باشندگی (حضور) شاه و نمایندگان پس از آماده شدن قانون اساسی در کاخ گلستان برپا گردید. چندی پس تابلو عدل مظفر بر سر در مجلس در میدان بهارستان قرار گرفت. در همان سال با مرگ مظفرالدین شاه و روی کار آمدن محمدعلی شاه روزگار مشروطه دگر بار دگرگون شد. شاه جدید که از دشمنان مشروطه بود با همکاری لیاخوف روس مجلس را به توپ بست و بسیاری از آزادیخواهان را کشت و ایران را وارد دوره ای شناخته شده به نام استبداد صغیر کرد.

در این زمان مردم ایران از پا ننشسته و همچنان به مبارزه ماندند. یکی از برجسته ترین نقش ها در این زمان را مردم آذربایجان بر دوش داشتند؛ شهر تبریز یکسال به محاصره نیروهای دولتی درآمد و قحطی تمام شهر را فراگرفته بود ولی مردم تبریز با شوری همگانی و برخاسته از یک خواست ملی با رهبری ستارخان و باقرخان مبارزه نمودند و شهر را از محاصره درآوردند. همزمان با حرکت آذری ها به سوی تهران، نیروهای علیقلی خان بختیاری از سوی جنوب و نیروهای پیرم خان ارمنی از سوی گیلان راهی تهران شدند. این نیروها محمدعلی شاه را برکنار و دگر بار مجلس مشروطه را به کار نشاندند.

اما پرسشی بی پاسخ در میان مانده است.اگر ایرانیان در سالهای پیش از زایش مسیح دارای مجلس هایی برای اداره ایران بودند (در زمان پارتیان ایران دارای دو مجلس بود که مجلس عالی تر را مـِهستان می نامیدند) ویا در قرن هفتم هنگام یورش عرب ها یزدگرد در مجلس شاهی نقشه جابجایی پایتخت ایران را به رای می گذرد، چرا باید سالها بگذرد تا ایرانیان با خون های بسیار که از جان و دل خود ریخته اند در پی مجلس آنهم با الگو برداری از کشورهای اروپایی باشند؟؟؟ اگر تاریخ نویسان یونان می نگارند که : شکل حکومت ما دموکراسی است ولی روح حکومت در ایران دموکراسی است. نشان از دیرنگی راه و رسم گفتگو و هم اندیشی در ایران است. اگر همپرسی (وحی) در اوستا دو سویه است و زرتشت با مزدا به گفتگو می پردازد همه و همه نشانی برای ما ایرانیان امروز است که بدانیم تنها با نگاه داری داشته های خویش می توانیم در جهان سخنی برای گفتن داشته باشیم.همان راهی که چین و ژاپن طی کرده اند و در بالاترین جایگاه جهانی ایستاده اند. کشور های خاور زمین با نگاه بانی از تمام داشته های ارزشمند خویش و کسب آگاهی های نوین، امروزه از قدرتمندترین کشورها در جهان می باشند ولی ایرانیان با به فراموشی سپردن (شوربختانه گویی از دیرباز گروهی بر فراموشی پافشاری می کنند) داشته های گهربار خویش همچو زاغی گشته اند که در پی فراگیری راه و رسم طاووس راه خویش را نیز گم کرده است.       

 

همدرد من! عزیز من! ای مرد بینوا

آخر تو نیز زنده ای، این خواب جهل چیست

مرد نبرد باش که در این کهن سرا

کاری محال در بر مرد نبرد نیست

 

برای دیدن قانون اساسی مشروطه و متمم آن از رویه های (صفحه های) درونی می توانید بهره ببرید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 17:50 توسط آذرباد |

 

 

 

                    همی تاز تا آذرآبادگان

                   بجای بزرگان و آزادگان

 

 

در میان چکاد سهند و سبلان می ایستیم، در یک سو دریاچه خجست آرمیده و دیگر سو شراره های فروزان آتشکده شیز. کمی آن سو تر ارس چونان همیشه به سوی دریای فراخکرت می تازد. چه شگرف سرزمینیست. سرزمین آتش،  

 

                                               آتورپاتکان

 

اگر بخواهیم از زیباییهای آن بگوییم باید از ارس گوییم و ارسباران، از تاکستانهای خلخال و باغ های زنوز، از سیمینه و زرینه رود، از خانه های یگانه در کندوان، آب های گرم دامنه های سبلان و اگر بخواهیم از بزرگان این سرزمین نام بریم ناچار باید انگشتان تمام مردم سرزمین ایران را به یاری خواهیم تا شمارشان در دست بماناد. اشو زرتشت بزرگ، بابک سرخ جامه، شمس تبریز، سردار و سالار ملی، رشدیه (پدر فرهنگ جدید ایران)، باغچه بان ( بنیانگذار نخستین مهدکودک و نخستین مدرسه ناشنوایان)، بانوی چکامه سرا پروین اعتصامی و و و

سرزمینی که شاهان ایران زمین برای تاجگذاری از دیر باز به آن سرزمین می آمدند، با پای پیاده. سرزمینی که نگهدار آتش آذرگشسب بود و اینک مردم آتورپاتکان شعله های سوزان آن را در سینه نگاه بانند.

دیر زمانی است گروهی ناآگاهانه و گروهی دگر دژخواهانه این سرزمین را آتورپاتکان نمی خوانند، درفششش را سه رنگ نمی دانند و دریغا زبانش را... 

در هنگامه ای که فریدون جهان را به سه بخش کرد و شاهی را به فرزندان سپرد،  بلعمی به ما می گوید: ناحیت ترک و خزر و چین و ماچین و مشرق تور را داد ... و اقلیم میان را که آن را ایران زمین خوانند عراقین و آذربایجان و پارس و خراسان و حجاز تا حد یمن به ایرج داد...

پس پارس و آذربایجان و عراقین (عراق و اراک) و خراسان در کنار هم سازنده نام ایران می باشند. ترک جایی دگر است در همسایگی چین و ماچین است. در دگر جای حمزه اصفهانی می گوید: پاره مشرقی را که اندرو ترک و چین است پسرش را داد توژ پاره مغربی که اندرو روم است پسرش را داد سلم و پاره میانکی که ایرانشهر است پسرش را داد ایرج

مگر این دوستان در نوشته های یونانیان به سرزمین ماد بزرگ و ماد کوچک برنخورده اند؟؟؟ چرا این دوستان چکامه و سخنی ترکی از نظامی و شمس در دست ندارند؟؟؟ چرا در شاهنامه ترکان دشمنند ولی:

                                                              همی تاز تا آذرآبادگان

                                                             بجای بزرگان و آزادگان

 

چرا در شهنشه نامه هوم در آذرآبادگان به پرستش می پردازد؟ و کیخسرو به کوه اسنونت می رود؟

چرا آتش شاهی ایران، آذرگشسب در آذربایجان جاریست؟

چرا شمس الحق تبریز در مقالاتش ترکان را خر می خواند؟؟؟ چرا بانوی سالخورده آتشکده باکو در هنگام بیان تاریخ و تاریخچه آتش و آتشکده، در هنگام بیان سه واژه پندار، گفتار و کردار نیک از زبان پارسی بهره می برد و می گوید این زبان باستانی ما می باشد؟؟؟

هماره واژگان آمیخته با هنر قدمتی بس طولانی دارند. چرا این دوستان پاسخ نمی آرایند که تمام دستگاههای موسیقی آذرآباگان نام های پاک پارسی دارد؟ چهارگاه و بیات و شور و ...

آیا این دوستان از خود پرسیده اند چرا بابک که از سرزمین آذر برخاست نامی پارسی داشت؟  و پسرش را نیز نامی پارسی داد؟ تا کنون پرسیده اند چرا تمام تاریخ نگاران نوشته اند بابک در برابر خلیفه به پارسی سخن راند؟؟؟  آیا سفرنامه ناصرخسرو را خوانده اند تا از چگونگی گویش این مردمان آگاه گردند؟ در سفرنامه مارکوپولو نیز که از تبریز گذر کرده نامی از ترکان در این شهر سپنت نمی بینیم.

آیا این یاران دروغ به چم ( معنی) نام های آذربایجان، باکو، مرند، مراغه، مارالان، مایان و ... اندیشیده اند؟ تمام این نام ها پارسی اند. 

و هزاران چرای دیگر که تنها با خرد ورزی و دوری از کج اندیشی باید به آنان پاسخ داد.

هماره بر آن بوده ام که در مقابل خورشید برافروختن شمع روا نباشد. پس سخن کوتاه می کنم و در لینک زیر دفتر (آذری) نوشته اندیشمند خردورز تبریزی، احمد کسروی تبریزی را برای بهره دوستان می آورم. این دفتر را چندی پیش در کتابفروشی ها نیز دیدم که سبب بسی شادمانی است.

                             http://rapidshare.com/files/131689116/azari.pdf.html

و در انتها چکامه زیر که نام سراینده اش را شوربختانه نمی دانم به ایرانیان گرام هدیه می گردد.    

 

کلام “آذر” ما خود کتاب است
هزاران پرسش ار باشد جواب است

 

به آنانی که چشم خویش بستند
به آنانی که حرمت را شکستند:

زبان “آذری” ترکی نباشد
طلا را قدر، سنگ و مس نکاهد

زبان آذری غیر است از ترک
حریر است آذری ترکی بُوَد کرک

ز چنگیز و عرب جز آتش و خون
نشد سهم وطن الا که محزون

عرب وحشیگری از سمت اهواز
و ترکان آمدند از سمت قفقاز

پلیدی را به خاک ما رساندند
ستم بر خلق ما بسیار راندند

به خوزستان وطنسوزان نبودند
به آذربایگان ترکان نبودند

به آتشگاه،آتش کفر گردید!
از آنها غیرِ آتش، کس کجا دید؟

به هر جا که اثر بود و کتابی
به خاکستر نشانیدند حسابی

لباس میش بر تن کرد گرگان
به نام غزنوی، سلجوق یا خان

به نام آذری ترکی سرودند
به زعم خود زبان ما زدودند

خدا را شکر از تبریز و هرزند
اثرها از زبان آذری چند

به تاکستان و خلخال و به فومن
زبان آذری بگشود دامن

به رضوانشهر و ماسال و خوشابر
بسوی “هسته رو” (آستارا) رویت بیاور

به تالش در دو سوی مرز ایران
به ماسوله ،ضیابر ،غرب گیلان

نمین و عنبران،آذر دژ(تاکستان) و شال
کلور و فومن و بسیار… امثال

زبان آذری را پاس داریم
ز بیگانه بجای آن نیاریم

وفادار زبان خاک خویشیم
و از “غیر خودی بودن”پریشیم

خدایا خاک آذربایگانم
نگه دار از زوال دشمنانم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 0:54 توسط آذرباد |

 

معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک       ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم       با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم 

 

جستار زیر، نوشتاری بسیار گویا و شیوا از روان‌شاد دکتر محمود حسابی، دانشمند بزرگ و فرزانه­ی ایرانی است از ماهنامهطلایه، مهرماه و آبان ماه ۱۳۷۴، ص ۷-۱۱ که توانایی و قدرت بالا و برتر زبان پارسی را در واژه‌سازی ، در مقایسه با بسیاری دیگر از زبان‌‌های جهان، با شرح و بیانی دانشوارانه و روش‌مند، به نمایش می‌گذارد و به دشمنان فرهنگ و هویت ریشه‌دار ایرانی، پاسخی کوبنده و درهم ‌شکننده می‌دهد.

***

در تاریخ جهان، هر دوره‌ای ویژگی‌هایی داشته است. در آغاز تاریخ، آدمیان زندگی قبیله‌ای داشتند و دوران افسانه‌ها بوده است.
پس از پیدایش کشاورزی، دوره ده‌نشینی و شهرنشینی آغاز شده است. سپس دوران کشورگشایی‌ها و تشکیل پادشاهی‌های بزرگ مانند پادشاهی‌‌های هخامنشیان، اسکندر و امپراتوری رم بوده است.
پس از آن، دوره هجوم اقوام بربری بدین کشورها و فروریختن تمدن آن‌ها بوده است.
سپس دوره رستاخیز تمدن است که به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسایل کار و پیکار یکسان بودند. می‌گویند که وسایل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظیفه‌شناسی لژیون‌های رومی بوده که ضامن پیروزی آن‌ها بوده است. همچنین وسایل جنگی مهاجمین مغول و ملل متمدن چندان فرقی با هم نداشته است.
از دوران رنسانس به این طرف، ملل غربی کم‌کم به پیشرفت‌های صنعتی و ساختن ابزار نوین نایل آمدند و پس از گذشت یکی دو قرن، ابزار کار آن‌ها به اندازه‌ای کامل شد که ملل دیگر را یارای ایستادگی در برابر حمله آن‌ها نبود. همزمان با این پیشرفت صنعتی، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پیدا شد؛ زیرا برای بیان معلومات تازه، ناگزیر به داشتن واژه‌های نوینی بودند و کم‌کم زبان‌های اروپایی دارای نیروی بزرگی برای بیان مطالب مختلف گردیدند.
در اوایل قرن بیستم، ملل مشرق پی به عقب‌ماندگی خود بردند و کوشیدند که این عقب‌ماندگی را جبران کنند. موانع زیادی سر راه این کوشش‌ها وجود داشت و یکی از آن‌ها نداشتن زبانی بود که برای بیان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذیرفتن یکی از زبان‌های خارجی برای بیان مطلب دیدند؛ مانند هندوستان، ولی ملل دیگر به واسطه داشتن میراث بزرگ فرهنگی نتوانستند این راه حل را بپذیرند که یک مثال آن، کشور ایران است.
برای بعضی زبان‌ها، به علت ساختمان مخصوص آن‌ها، جبران کمبود واژه‌های علمی، کاری بس دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبان‌های سامی، که اشاره‌ای به ساختمان آن‌ها خواهیم کرد.
باید خاطرنشان کرد که شمار واژه‌ها در زبان‌های خارجی، در هر کدام از رشته‌های علمی خیلی زیاد است و گاهی در حدود میلیون است.
پیدا کردن واژه‌هایی در برابر آن‌ها کاری نیست که بشود بدون داشتن یک روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمی‌شود از روی تشابه و استعاره و تقریب و تخمین در این کار پُردامنه به جایی رسید و این کار باید از روی اصول علمی معینی انجام گیرد تا ضمن عمل، به بن‌بست برنخورد.
برای این که بتوان در یک زبان به آسانی واژه‌هایی در برابر واژه‌های بی‌شمار علمی پیدا کرد، باید امکان وجود یک چنین اصول علمی‌ای در آن زبان باشد.
می‌خواهیم نشان دهیم که چنین اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که بعضی زبان‌ها - گو این که از جهات دیگر سابقه درخشان ادبی دارند - ولی در مورد واژه‌های علمی ناتوان هستند.
اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزدیک وجود دارد صحبت می‌کنیم که عبارت‌اند از: زبان‌های هندواروپایی و زبان‌های سامی (زبان‌های: عبری، عربی، اکدی، سریانی، آرامی و…). زبان فارسی از خانواده زبان‌های هندواروپایی است.
در زبان‌های سامی واژه‌ها بر اصل ریشه‌های سه حرفی یا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی و رباعی گفته می‌شوند و اشتقاق واژه‌های مختلف براساس تغییر شکلی است که به این ریشه‌ها داده می‌شود و به نام ابواب خوانده می‌شود. پس شمار واژه‌هایی که ممکن است در این زبان‌ها وجود داشته باشد، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشه‌های ثلاثی و رباعی.
پس باید بسنجیم که حداکثر شمار ریشه‌های ثلاثی چه قدر است؟ برای این کار یک روش ریاضی به نام جبر ترکیبی  به کار می‌بریم. حداکثر تعداد ریشه‌های ثلاثی مجرد مساوی ۱۹۶۵۶ می شود و نمی‌تواند بیش از این تعداد ریشه ثلاثی در این زبان وجود داشته باشد. درباره ریشه‌های رباعی می‌دانیم که تعداد آن‌ها کم است و در حدود پنج درصد تعداد ریشه‌های ثلاثی است، یعنی تعداد آن‌ها در حدود ۱۰۰۰ است. چون ریشه‌های ثلاثی‌ای نیز وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که یکی از آن‌ها تکرار شده است؛ مانند فعل ( شَدّ َ) که حرف «د» دوبار به کار رفته است. از این رو بر تعداد ریشه‌هایی که در بالا حساب شده است، چندهزار می‌افزاییم و ۲۵۰۰۰ ریشه را می‌پذیریم.
چنان که گفته شد، در زبان‌های سامی از هر فعل ثلاثی مجرد می‌توان با تغییر شکل آن و یا اضافه کردن چند حرف، کلمه‌های دیگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول می‌باشد،
مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ
از هر کدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق می‌یابد:
اول، نام‌های مکان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شیوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی.
با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق کلمات، نتیجه گرفته می‌شود که از هر ریشه‌ای حداکثر هفتاد مشتق می‌توان به دست آورد. پس هر گاه تعداد ریشه‌ها را که از ۲۵۰۰۰ کم‌تر است در هفتاد ضرب کنیم، حداکثر عده کلمه‌هایی که به دست می‌آید   ۱۷۵۰۰۰۰  کلمه است. یک اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان است، این است که برای تسلط یافت به آن باید دست‌کم ۲۵۰۰۰ ریشه را از برداشت و این کار برای همه مقدور نیست، حتی برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از دو میلیون عدد بگذرد، دیگر در ساختار این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد مگر این که معنی تازه را با یک جمله ادا کنند. به این علت است که در فرهنگ‌های لغت از یک زبان اروپایی به زبان عربی می‌بینیم که عده زیادی کلمات به وسیله یک جمله بیان شده است، نه به وسیله یک کلمه! مثلاً کلمه Confronation که در فارسی آن را می‌شود به «روبه‌رویی» ترجمه کرد، در فرهنگ‌های فرانسه یا انگلیسی به عربی، چنین ترجمه شده است: «جعل الشهود و جاهاً و المقابله بین اقولهم»! یا کلمه تراوایی در فرهنگ‌های عربی چنین ترجمه شده است: امکان قابلیة الترشح!
اشکال دیگر در این نوع زبان‌‌ها، این است که چون تعداد کلمات کم‌تر از تعداد معانی مورد لزوم است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعدا کمتر کلمات تقسیم شود، پس به هر کلمه‌ای چند معنی تحمیل می‌شود در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمه‌ای فقط به یک معنی دلالت بکند تا هیچ گونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که یکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار می‌کردند، در یکی از مجله‌های خارجی خوانده‌اند که در برابر کلمات بی‌شمار علمی که در رشته‌های مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع یاد شده در بالا واقع شده است، چنین نظر داده است که باید از به کار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبان‌های هندواروپایی استفاده کرد. مثلاً درمورد کلمه  Cephalopode که به جانوران نرم‌تنی گفته می‌شود مانند «اختاپوس» که سر و پای آن‌ها به هم متصل‌اند و در فارسی به آن‌ها «سرپاوران» گفته شده است، بالاخره کلمه «رأس رجلی» را پیشنهاد کرده‌اند که این ترکیب به هیچ وجه عربی نیست. برای خود کلمه Mollusque که در فارسی نرم‌تنان گفته می‌شود، در عربی یک جمله به کار می‌رود: حیوان عادم الفقار!
قسمت دوم صحبت ما مربوط به ساختمان زبان‌های هندواروپایی است. می‌خواهیم ببینیم چگونه در این زبان‌ها می‌شود تعداد بسیار زیادی واژه علمی را به آسانی ساخت. زبان‌های هندواروپایی دارای شمار کمی ریشه در حدود ۱۵۰۰  عدد می‌باشند و دارای تقریباً ۲۵۰پیشوند و در حدود ۶۰۰ پسوند هستند که با اضافه کردن آن‌ها به اصل ریشه می‌توان واژه‌های دیگری ساخت. مثلاً از ریشه رو می‌توان واژه‌های «پیشرو» و «پیشرفت» را با پیشوند «پیش»، و واژه‌های «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای «اند» و «ار» و «اش» ساخت. در این مثال، ملاحظه می‌کنیم که ریشه «رو» به دو شکل آمده است: یکی «رو» و دیگری «رف». با فرض این که از این تغییر شکل ریشه‌ها صرف نظر کنیم و تعداد ریشه‌ها را همان ۱۵۰۰ بگیریم، ترکیب آن‌ها با ۲۵۰ پیشوند، تعداد ۳۷۵۰۰۰ = ۲۵۰ × ۱۵۰۰ (سیصد و هفتاد و پنج هزار) واژه را به دست می‌دهد. اینک هر کدام از واژه‌هایی که به این ترتیب به دست آمده است را می‌توان با یک پسوند ترکیب کرد. مثلاً از واژه «خودگذشته» که از پیشوند «خود» و ریشه «گذشت» درست شده است، می‌توان واژه «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه «پیشگفتار» را از پیشوند «پیش» و ریشه «گفت» و پسوند «ار» به دست آورد. هرگاه ۳۷۵۰۰۰ واژه‌ای را که از ترکیب ۱۵۰۰ ریشه با ۲۵۰ پیشوند به دست آمده است با ۶۰۰ پسوند ترکیب کنیم، تعداد واژه‌هایی که به دست می‌آید، می‌شود ۶۰۰ ضرب در ۳۷۵۰۰۰ ( مساوی با دویست و بیست و پنج میلیون). باید واژه‌هایی را که از ترکیب ریشه با پسوند‌های تنها به دست می‌آید نیز حساب کرد که می‌شود ۹۰۰۰۰۰ = ۶۰۰  ×۱۵۰۰ (نهصد هزار). پس جمع واژه‌هایی که فقط از ترکیب ریشه‌ها با پیشوندها و پسوندها به دست می‌آید، می‌شود: ۲۲۶۲۷۵۰۰۰ = ۹۰۰۰۰۰ + ۳۷۵۰۰۰ + ۲۲۵۰۰۰۰۰۰ یعنی دویست و بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه. در این محاسبه فقط ترکیب ریشه‌ها را با پیشوندها و پسوندها در نظر گرفتیم، آن هم فقط با یکی از تلفظ‌های هر ریشه. ولی ترکیب‌های دیگری نیز هست مثل ترکیب اسم با فعل (مانند: پیاده‌رو) و اسم با اسم (مانند: خردپیشه) و اسم با صفت (مانند: روشن‌دل) و فعل با فعل (مانند: گفتگو) و ترکیب‌های بسیار دیگر در نظر گرفته شده و اگر همه ترکیب‌های ممکن را در زبان‌های هندواروپایی بخواهیم به شمار آوریم، تعداد واژه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معینی ندارد و نکته قابل توجه این است که برای فهمیدن این میلیون‌ها واژه فقط نیاز به فراگرفتن ۱۵۰۰ ریشه و ۸۵۰ پیشوند و پسوند داریم، در صورتی که دیدیم در یک زبان سامی برای فهمیدن دو میلیون واژه باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از برداشت و قواعد پیچیده صرف افعال و اشتقاق را نیز فراگرفت و در ذهن نگاه داشت.
اساس توانایی زبان‌های هندواروپایی در یافتن واژه‌های علمی و بیان معانی همان است که شرح داده شد. زبان فارسی یکی از زبان‌های هندواروپایی است و دارای همان ریشه‌ها و همان پیشوندها و پسوندها است. تلفظ حروف در زبان‌های مختلف هندواروپایی متفاوت است ولی این تفاوت‌ها طبق یک روالی پیدا شده است. توانایی‌ای که در هر زبان هندواروپایی وجود دارد، مانند یونانی و لاتین و آلمانی و فرانسه و انگلیسی، در زبان فارسی هم همان توانایی وجود دارد. روش علمی در این زبان‌ها مطالعه شده و آماده است و برای زبان فارسی به کار بردن آن‌ها بسیار ساده است. برای برگزیدن یک واژه علمی در زبان فارسی فقط باید واژه‌ای را که در یکی از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی وجود دارد با شاخه فارسی مقایسه کنیم و با آن هم‌آهنگ سازیم.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 0:1 توسط آذرباد |

 

                                                              بشود که فرمانروایان خوب و نیک کردار و دانشور بر ما فرمان برانند

                                                                                رهبر فریفتار هر چند که خود را پاک وانمود کند. نمی تواند

                                                                                                                پیام آور اهورامزدا باشد (اشو زرتشت)

    

شاه از ریشه خشئیت و هم خانواده واژگانی چون شید، شیر، شهریار، شهریور، خشایار وشیخ است. در میان امشاسپندان ایزد شهریور پشتیبان پادشاه است. ایزد مهر نیز همواره همبسته و نمایه پادشاهی است.

پادشاهی از دید اسطوره شناسان، بازسازی و نمایش مظاهر هستی در زمین است. خالق نا پیدا، خلیفه ای هویدا دارد تا دستور های آسمانی اش را بگستراند و جامعه بشری را به رشد و تکامل برساند. اسطوره شاهی نمونه برداری از روند و قانون طبیعت است. خورشید و شیر و شاهین همواره نماد هایی از نمایشنامه شاهان بوده اند.

در دنیای کهن شاه نماد انسان کامل می باشد. و آنچه شاه ایرانی را متمایز می نماید و دشوارترین خویشکاری ها (وظیفه ها) را بر دوش او می نهد این است که شاه ایرانی باید از نظر فردی، اجتماعی، دینی، سیاسی و کشور داری در خور توجه باشد. از این روست که شخصی چون کوروش در کتب دینی با صفاتی چون ذوالقرنین، شاهین شرق و نور امت ها خوانده شده است. یا آیسوخولوس خشارشا را باران طلا (کنایه از پرتو خورشید) و داریوش را چنین می خواند : مردی که هرگز مانندش را خاک ایران دفن نکرده. شاه ایرانی چنان است که یونسکو در سال های ۱۹۶۱ و ۱۹۷۰ و در همایش شرق شناسان در ۱۹۷۱ در سراسر جهان کمیته هایی به نام کوروش بزرگ تشکیل می دهد. کیخسرو یک شاه نمادین در ایران است؛ کین ایرانیان را از توران می ستاند، دین را جاری می سازد و داد را به پا می دارد. کیخسرو شاه را چنین می داند :

 

که یزدان کسی را کند نیکبخت

سزاوار شاهی و زیبای تخت

که دین دارد و شرم و فر و نژاد

بود راد و پیروز و از داد شاد

 

شاهان ایرانی چون فتحعلی شاه ها در حرمسراها نیستند. شاهان ایرانی چون سلطان حسین های صفوی بزدل و ترسو نیستند. شاهان ایرانی در تمام نبردها در ردیف اول قرار دارند و در جنگ های تن به تن پیروزند. پلوتارخ می گوید : اردشیر با آنکه رخت شاهانه در بر داشته و سراپای او با زرینه ابزار آراسته بود، با این همه آرایش و عنوان شاهی در غیرت و کوشش قدمی از دیگران پس تر نمی گذاشت. همیشه ترکش از کمر آویخته و سپر بر دوش پیاده در پیشاپیش سپاه در آن فرازها و نشیب ها راه می پیمود.

آموزش شاهان در ایران چگونه است؟ به گواهی یونانیان، از هفت سالگی ( هرودت زمان آموزش را پنج تا بیست و پنج می داند) به ایرانیان سوارکاری، تیراندازی، راستگویی و شجاعت می آموزند. افلاطون در رساله آلکیبیادس می گوید : پادشاهان ایران از تخمه هخامنش هستند و نژاد به زئوس می برند. همه نیاکان آنان شاه هستند و ما و پدرانمان مردمی عادی هستیم. اگر تو (آلکبیادس) نیاکانت را در برابر اردشیر پسر خشایارشا نمایش دهی بی گمان بر تو خواهند خندید. ما از حیث تبار و تربیت از آنان کمتریم. آنان لایق ترین افراد را به تربیت کودکان می نهند اما پریکلس سالخورده ترین فردش، سوپیروس را که به سبب پیری به کاری نمی آمد به سرپرستی تو گماشت...  

هر چند تمرکز قدرت زمینه فساد را افزایش می دهد ولی بسیاری از یکسو نگران، حکومت های شاهی را ناگزیر خودکامه می دانند. در حالی که شاه در نقش پدر ملت قرار دارد خودکامه گی از نوع حکومتی آن در شاه ایرانی جای ندارد. مجلس مهستان پارتیان شاه را بدون خونریزی برکنار و شاهی لایق تر را به شاهی می نشاند. در جای دگر امستد می گوید :  داریوش بزرگ به ماردونیوس دستور داده بود که دولت های استبدادی را از یونان بیرون براند و شهر های یونانی را با پایه دموکراسی از نو سامان دهد. برای نخستین بار در تاریخ، دموکراسی یک بخش بزرگ و مهم جهان یونانی را فرا گرفته بود. در جای دیگر می بینیم داریوش شاه از میان پسرانش خشایارشا و آریامن ( پسر ارشدش)، خشایارشا را به ولیعهدی بر می گزیند چرا که نظر پارسیان بدو است. در رساله سوم قوانین افلاطون می گوید : دو حکومت مادر موجود است. پادشاهی و دموکراسی، نمونه کامل شاهی را در ایران می توان یافت ایرانیان هم آزادند و هم حکمرانان زیر دست را آزاد می گزارند. سربازان فرمانده و شاه را دوست دارند و مشتاقانه به جنگ می روند. اگر کسی پیشنهاد خوبی دهد شاه رشک نمی برد و ابرو در هم نمی کشد. هر کس پندی خردمندانه دهد محترم می شود و این آزادی سبب رشد کشور است.

چنانکه نیای رستم، سام به مردم آرامش می دهد و می گوید در مقابل اشتباهات شاه باید او را پند داد :

 

بگوییم بسیار و پندش دهیم

به پند اختر سودمندش دهیم

 

ایرانیان شاه را برای بزرگی ایران می خواهند آنها چشم به تخت و گاه ندارند. رستم که نمایده توده هاست به کاوس شاه می گوید :

 

سوی تخت شاهی نکردم نگاه

نگه داشتم رسم و آئین و راه

 

اگر ایرانیان نخست بار از آزادی سخن راندند و انسان را دارای اختیار نامیدند؛ ای اهورا مزدا از آن تو بود خرد مینوی جهان ساز آنگاه که تو او را آزادی در گزینش راه دادی تا به رهبر راست یا دروغ بپیوندد... ، برای بررسی دلیل خودکامگی شاهان باید توده ها را نیز بررسی کرد و نباید با نقد یک جانبه به میدان رفت. چه بسیار توده ها که استبداد را می سازند و زمینه خودکامگی را فراهم می آورند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 0:1 توسط آذرباد |

 

 

یک نفر در یونان قدیم در مقام خودستائی و تفاخر و بی اعتنائی در مجلسی گفت : هرگز ایلیاد را نخوانده است. این حرف به گوش آلکی - سردار معروف یونانی که بارها در برابر سپاه ایران ایستاده بود- رسید. طرف را احضار کرد و به خاطر این توهین او را سیلی زد و سپس گفت : نمی شود یک نفر یونانی باشد و ایلیاد را نخوانده باشد. ( نقل از کتاب شاهنامه آخرش خوش است نوشته استاد باستانی پاریزی )

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 13:30 توسط آذرباد |

 

 

 

پس از حدود ۲۰ قسمت سریال شهریار امشب به پایان رسید و شاهد پخش آخرین قسمت آن بودیم. جای خرسندی است که هنرمندان ایران به سوی به تصویر کشیدن شخصیت ها و داستان های ایران می روند. و جای تشکر و سپاس از آقای کمال تبریزی می باشد. البته این عرصه نیازمند تحقیق و سرمایه گذاری های زیادی است تا با فیلم هایی چون ۴۰ سرباز روبرو نشویم. که باید به  تاثیر مخرب فیلم هایی چون ۴۰ سرباز در آشنایی نوجوانان با وقایع سرزمینشان توجه شود. در خصوص سریال شهریار گفتن چهار نکته را شایسته می دانم.

۱-    با توجه به جامعه آماری کوچک اطراف خودم متوجه این نکته شدم که در طول پخش سریال از بینندگان این سریال به طور مدام کاسته شد. بررسی این نکته برای بهبود تجربه های آتی می تواند مفید باشد.

۲-    جای بسی خوشبختی است که در کنار شهریار از شخصیت های فاخر دیگری نیز در این سریال یاد شد. اما در خصوص شناساندن بعضی شخصیت ها چون میرزاده عشقی یا صبا می شد اهتمام بیشتری ورزید که هر یک کارهای سترگی در کارنامه دارند. یا چرا شخصیتی چون ایرج میرزا بیشتر به تمسخر گرفته شده بود؟ یا در قسمتهای ابتدایی چرا از ستارخان که حق بزرگی بر ایران دارد تنها صحنه ای چند ثانیه ای و بدون هر گونه زمینه سازی و معرفی او ارایه شد؟ ( اهتمام خواهم ورزید به مناسبت هایی به شناساندن این شخصیت ها بپردازم )

۳-    بسی دور از باور است که چرا شهریار در جوانی و پیری علاقه وافری به حوادث سیاسی و اجتماعی نشان  می دهد و در سریال کاملا به این مسایل پرداخته می شود. ولی در میان سالی و اوج پختگی در خصوص مسایلی چون ملی شدن صنعت نفت و وقایع سالهای ۱۳۳۱و ۱۳۳۲ نشانی در سریال نمی بینیم.

۴-    ای کاش در خصوص وقایع، صحنه آرایی و مسایلی از این دست وسواس بیشتری به خرج داده شود. که باعث حذف یا تحریف وقایع نگردد. از سویی نیز میراثی حقیقی تر از وسایل، لهجه ها، پوشش ها و . . . به آیندگان هدیه شود

در انتها تشکری از تمام تهیه کنندگان این سریال دارم و امیدوارم تمامی هنرمندان هنرهای هفت گانه در پی رسالت حقیقی خویش که آگاه کردن است، پیش از پیش کوشا باشند.

  

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 23:4 توسط آذرباد |