تبليغاتX
 پاینده ایران,مرگ بر وطن فروشان تجزیه طلب مــزدشـــت

 

 

                                                                                   ارس، به فتح اول و ثانی و سکون سین بی نقطعه، نام رودخانه­ایی است مشهور که از کنار تفلیس و مابین آذربایجان و اران می گذرد. (برهان قاطع)

 

 

 

"حزب دموکراتیک فدرالیست های مساواتی ترک" برای نخستین بار در ژوئن ۱۹۱۸ استقلال بخشی از قفقاز را زیر عنوان جمهوری مستقل آذربایجان اعلام کرد، هر چند در بیست و هشتم آوریل ۱۹۲۰ دولت مساوات ساقط و سرزمین مذکور مجددا بخشی از خاک روسیه شد اما نکته حائز اهمیت این است که نام این سرزمین در تاریخ هیچ گاه آذربایجان نبوده است. "حزب دموکراتیک فدرالیست های مساواتی ترک" در سال ۱۹۱۱ با نام  "حزب دموکراتیک اسلامی مساوات" با هدف ایجاد کشور اسلامی بزرگ تحت رهبری ترکان آسیای صغیر در باکو تاسیس شد. پس از چندی، زمانی که سران حزب دریافتند در پیشبرد اهداف خود برای تشکیل کشور اسلامی بزرگ با محوریت ترکان موفق نیستند در سال ۱۹۱۷ به "حزب فدرالیست های ترک" پیوستند و بنیان  "حزب دموکراتیک فدرالیست های مساواتی ترک" گذاشته شد. اعضای حزب برای تغییر اساسنامه ها و آئین نامه ها کار دشواری پیش رو نداشتند در تمام نوشته های پیشین کلمه اسلام با ترک جایگزین شد و اساسنامه حزب شکل گرفت. اصولا نخستین هدف برای سران تشکل، ایجاد هویتی دروغین و ساختگی برای ترکان بود به طوری که در کتاب "ترکان سراسر جهان" که به دست "حسین نامق اورکون" در سال ۱۹۴۴ نوشته شده است آمده: "فراموش نکن که تو تنها نماینده ۱۸ میلیون ترک نیستی. تو باید همه علم و دانش و تفکر و امکان های خود را صرف اعتلای ترکان کنی و حتی یک لحظه این شعار را از یاد نبری که می گوید، همه چیز برای ترکان و به خاطر ترکان است." سران حزب همه چیز را به هر قیمتی برای ترکان می خواستند. نخست بحث کشور اسلامی را پی ریختند، اما پاسخی ندادند که چرا امپراطوری اسلامی باید با محوریت ترک و با زبان رسمی ترکی ایجاد شود و پس از شکست، کشور ترکان را پی ریزی کردند و از آسیای میانه و سیبری تا آسیای صغیر و آذربایجان را ترک نامیدند. 

در نوشته های پیشین که در باره آذربایجان نگاشته شد و همگی در آرشیو تارنگار موجود است بسیاری از برهان های تاریخی و اساطیری بیان شد که نشان می داد آذربایجان سرزمین ترکان نیست. اما باید توجه شود سرزمین های شمالی ارس نیز هیچ گاه آذربایجان نام نداشته است، هر چند از دید سیاسی در بیشتر زمان ها از ایالت آتورپاتکان شمرده می شده است. بارتولد از ترک شناسان بزرگ روس بر این باور است که: "رود ارس که اکنون آذربایجان ایران را از قفقاز جدا می کند در روزگاران کهن مرز قومی و نژادی قاطعی بود میان سرزمین ایرانی ماد و سرزمین آلبانیا." این اشاره می رساند نه تنها سرزمین های شمالی ارس آذربایجان نام نداشته است بلکه مردم آن سرزمین ها از دیدگاه نژادی نیز با آذری ها یکسان نیستند. یکی دیگر از سند های شایان توجه را می توان در نزهه القلوب نوشته حمداله مستوفی در قرن هشتم دید، آنجا که وی از شهرهای آذربایجان نام می برد: "تبریز، اوجان، طسوج، اردبیل، خلخال، دارمرزین، مشکین، انار، ارجاق، اهر، ... مرند، زنجان، زنوز و ماکو." مشاهده می شود تمام این شهرها در جنوب رود ارس قرار دارند و در همانجا حمداله مستوفی بالای ارس را اران می خواند. یکی دیگر از سندهای معتبر، دانش نامه روسی است که در سال ۱۸۹۰ در لایپزیگ آلمان به چاپ رسیده است. در این دانشنامه مرز شمالی آذربایجان به روشنی ارس نامیده شده است اما این نکته زمانی برجسته تر می نماید که در همین دانش نامه واژه آلبانیا را نیز نگاه کنیم که به مردم شیروان و جنوب داغستان (جمهوری آذربایجان جعلی کنونی) اطلاق شده است.

کوتاه سخن اینکه، مردم پائین دست ارس آریاییانی آذری هستند که ساکنان آذربایجان می باشند اما بالا دست ارس همواره سرزمین اران یا آلبانیا نام داشته است (که البته هیچ وابستگی به ترکان ندارد) اما تمامیت خواهانی با مقاصد سیاسی با نادیده گرفتن حقایق تاریخی تنها برای بهره برداری نام این سرزمین ها را دگرگون کردند تا به اهداف خویش برسند.

 

                                                                                                                                                            میان آذربایجان و اران رودی است که آن را ارس گویند. آنچه در شمال و مغرب این رود نهاده است از آن اران و آنچه در سوی جنوب قرار گرقته است از آذربایجان است. (معجم البلدان قرن 7)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 6:0 توسط آذرباد |

 

 

گشته اسباب حنده گریه بر حال وطن

بیشم از حال وطن این نکته محزون می کند

 

 

در نوشته هایی پی در پی زیر نام ایران و ترکان به گفتگو پیرامون ترکان و رخدادهای تاریخی هم پیوند با آنها پرداختیم. در نوشته های نخست سخن های خودم و در دو نوشته زیر نام "سرزمینت دلنشین۱ و۲"  تنها با بازنویسی متن های کهن بدون هرگونه داوری و افزودن اندیشه خودم نشان دادم که خاستگاه ترکان نه سرزمین آذربایجان بلکه سرزمین های خاوری ایران و نزدیک چین است. گروهی آمدند و گفتند این سخن ها دگرگون کردن تاریخ به دست کسروی و دربار پهلوی یوده است !!! و اگر می توانید نوشته­­ایی کهن تر از کسروی بیاورید. حال چرا نگاه نکردند که تاریخ طبری هزار سال پیش از کسروی بزرگ نوشته شده است من نمی دانم. گفتند از شاهنامه که نمی شود برداشت تاریخی کرد، شاهنامه همه افسانه است. زمانی که از ایشان پرسیدیم تعریف و تفاوت افسانه و اسطوره چیست پاسخی ندادند. تنها گفتند چون زبان ساکنان اذربایجان ترکی است پس ساکنین اذربایجان ترک هستند و هستند و هستند. و زمانی که پرسیدیم آیا مصریان عرب زبان، عرب هستند جوابی نشنیدیم.

اما درباره شاهنامه:

تو این را دروغ و فسانه مدان     به رنگ فسون و بهانه مدان

از او هرچه اندر خورد باخرد     دگر بر ره رمز و معنی برد

 

 

و در باره شاهنامه باید به نگاهی زیبا و اندیشمندانه که در پس آن است آگاه بود. ترکان دشمنان دیرینه ایرانند اما هیچ گاه از آنان به بدی یاد نمی شود و دشنام  و سخنی درشت با آنان گفته نمی شود. از دگر سو اگر دانا و فرهیخته­ایی مانند "پیران ویسه"، نیز در میان آنان است با نیکی از وی یاد می شود. یکی دیگر از ترکانی که به نیکی از وی یاد می شود اغریرث، برادر افراسیاب است. برای اندیشه ایرانی مهم ترک بودن و دشمن بودن آنان نیست در درجه نخست خوب بودن آنان است اگر چه دشمن باشند. مانند کی کاوس، که گرچه شاه ایرانشهر است اما هرگاه راه به ناراست می برد استاد بیمی از کاربرد واژگانی چون بی مغز و سبکسر ندارد.

در ادامه چند رج دیگر از شاهنامه که بازگو کننده آمدن کی­خسرو به ایران است را می خوانیم:

 

زمانی که کیخسرو از توران، سرزمین ترکان، به ایران می آید تمامی شهرهای ایران را می گردد و آثار ویرانی ناشی از افراسیاب را در آنها می بیند. سپس با بزرگان ایران به آذرابادگان می رسد:

همی رفت تا آذرابادگان    ابا او بزرگان و آزادگان

در آذرابادگان پس از ستایش دادار در آذرگشنسب به سوی کیکاوس می رود و با باشندگی (حضور) آتش و رستم، نماد مردم ایران، با شاه پیمان می بندد که کین پدر خویش، سیاوش، را از ترکان و افراسیاب بگیرد.

پس از پیروزی یافتن کیخسرو بر افراسیاب وی سرفرازانه از سرزمین ترکان به ایران باز می گردد و همراه کاوس شاه برای ستایش یزدان راهی آذرگشنسب در آذربایجان می شوند و یک ماه به نیایش می پردازند:

نشستند با باژ هر دو بر اسب     دوان تا سوی خان آذرگشسب

بیک ماه در آذرابادگــــــــــان    ببودند شاهان و آزادگــــــــان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 15:36 توسط آذرباد |

 

به بهانه ۱۴ تیر زاد روز آموزگار بزرگ ایرانی

و روز قلم             اینجا

 

دید   آذربایجــــانی  زین  پلیدان،  صد  زیان
اندرین آتش دریغا سوخت باهم خشک وتر
یاد   دارد  آنچه   رسام  از  زمان   کـــودکی
بوده   تـــبریزی  همیشه تیر دشمن   را  سپر

رسام ارژنگی تبریزی

 

 

در نوشته پیشین "سرزمینت دلنشین ۱" بر آن شدیم تا با یاری گرفتن از شهنشاه نامه دانای توس نشان دهیم جایگاه و سرزمین ترکان در خاور ایران و نزدیکی چین می باشد. بسیار جای درنگ و دلسردی است که گروهی بد اندیش با بودن هزاران برهان روشن چون گذشته ترکان و آذری ها را یکسان دانسته و سرزمین سپنت آذربایجان را که با فرهنگ و تاریخ و اعتبار ایران گره­ایی ناگسستنی خورده است زادجای ترکان می دانند. در این نوشته از تاریخ کبیر طبری نوشته محمدبن طبری تاریخ نویس برجسته ایرانی بهره می گیریم. کتابی ارزشمند که بیش از هزار سال پیش نوشته شده است و برهانی است استوار بر بسیاری از رخدادهای تاریخی. در نوشته های آتی باردگر به شهنشاه نامه بازخواهیم گشت و با یادکرد دیگر بیت ها، برهان های دیگری را به بدخواهان نشان خواهیم داد. در این نوشتار به پوشینه های (جلدهای) نخست و دوم تاریخ طبری نگاه می کنیم. پوشینه هایی که بیشتر از دید اسطوره­ایی و باور شناسی به رخدادها نگاه می کند اما در نوشته های پیش رو با نگاه کردن به دیگر پوشینه های طبری به برهان های استوار تاریخی نیز نگاه خواهیم کرد.

 

پوشینه۱، رویه۱۵۰، خط۱۳: و روایت از سعید بن مسیب هست که گفت: نوح سه پسر داشت و هر یک را سه پسر بود؛ سام و حام و یافث. سام عرب و فارس و روم را آورد که همه نیکند و یافث ترک و سقلاب و یاجوج و ماجوج را آورد که نیکی ندارند...

پوشینه۱، رویه۱۵۳، خط۴: افریدون بیم اشت که پسران اتفاق نکنند و به یکدیگر تعدی کنند و ملک خویش را بر آنها تقسیم کرد و بگفت تا هر یک تیری برگیرند و روم و ناحیه مغرب از سرم شد و ترک و چین از طوج شد و عراق و هند از سومی شد که ایرج بود.

پوشینه۱، رویه۱۵۴، خط۱۶: ... (افریدون) زمین را بر سه پسر خود طوج و سلم و ایرج تقسیم کرد و قلمرو ترک و خزر و چین را که چین بغا نام یافت به طوج داد و همه نواحی مجاور را بدان پیوست و روم و سقلاب و برجان و نواحی مجاور را به سلم پسر دوم داد و قسمت میانه و آباد زمین را که اقلیم بابل است و آنرا خنارث گفتند با هند و سند وحجاز و جاهای دیگر به ایرج داد. 

پوشینه۱، رویه۲۱۹، خط۱۸: لهراسب به پیکار ترکان مشغول بود و به مقابله آنها در بلخ مقر داشت. چنانکه گفته اند وقتی اقامت وی برای جنگ ترکان به درازا کشید بلخ را بنیاد کرد

پوشینه۱، رویه۲۸۹، خط۱۷: ... و افراسیاب پسر فشنگ پسر رستم پسر ترک که ترکان بدو انتساب دارند

پوشینه۱، رویه۲۹۰، خط۱: ارشسیاطیر (آرش) تیری در کمان نهاد و رها کرد و نیروی بسیار داشت و تیرش تا رود بلخ رسید و آنجا افتاد و رود بلخ حد ترکان، پسران طوج و پسران ایرج شد و از تیر ارشسیاطیر جنگ میان افراسیاب و منوچهر به پایان رسید.

پوشینه۲، رویه۳۷۰، خط۹: پادشاهان کیانی و اعقابشان از نسل وی (کی قباد) بوده اند و میان وی و ترکان و اقوام دیگر جنگ های بسیار بود و مابین مملکت پارسیان و قلمرو ترکان بنزدیک رود بلخ اقامت داشت که ترکان را از دست اندازی به قلمرو پارسیان باز دارد.

پوشینه۲، رویه۴۲۲، خط۵: سیاوخش از رستم خواست تا از کیکاوس بخواهد که ار را به جنگ فراسیاب فرستد که شاه ترکان بود.

پوشینه۲، رویه۴۲۳، خط۱۶: وقتی کیکاوس از قتل فرزند خبر یافت گروهی از سالاران خویش و از جمله رستم را ... بفرستاد تا از ترکان بسیار کس بکشتند.

پوشینه۲، رویه۴۲۵، خط۱۷: هنگامی که بی (بیژن) پسر گودرز، کیخسرو را از دیار ترک آورد کیکاوس شاهی بدو داد

پوشینه۲، رویه۴۲۷، خط۹: ... و (کیخسرو) بفرمود تا آماده پیکار افراسیاب و کشتن او و ویران کردن دیار ترکان شود.

پوشینه۲، رویه۴۳۱، خط۱۹: و کیخسرو و یارانش به تعقیب فراسیاب بکوشیدند و او پیوسته از ولایتی به ولایتی گریخت تا به آذربایجان رسید.

پوشینه۲، رویه۴۸۰، خط۱۴: ...( و به شهر) در آمد و دیار ترکان را در هم کوفت و به اقتضای حدود آن و دیار تبت و دربند صول رسید آنگاه ولایت ترکان را پاره پاره کرد و هر ناحیه را به یکی از سران ترک داد و امانشان داد.

پوشینه۲، رویه۶۲۲، خط۱۱: آنگاه بهرام (گور) یکی از سرداران خویش را به ماوراءالنهر فرستاد و بفرمود تا با آنها (ترکان) پیکار کند... آنگاه بهرام سوی آذربیجان شد تا به مقر خویش رود... و همه یاقوت و جواهر تاج خاقان و شمشیر گوهر نشان وی را با زیور بسیار به آتشکده شیز داد.

پوشینه۲، رویه۶۳۳، خط۷: و چنان بود که بهرام گور میان سرزمین خراسان و قلمرو ترکان مناری ساخته بود که ترکان از آن تجاوز نکنند و به خراسان نیایند.

پوشینه۲، رویه۶۴۴، خط۱۴: آنگاه شمر به آهنگ چین روان شد و با انبوه ترکان روبرو شد.

پوشینه۲، رویه۷۲۶، خط۲: پادشاه بزرگ ترکان در سال یازدهم پادشاهی وی (هرمز کسری) با سیصد هزار سپاه تا بادغیس و هرات پیش آمد.

پوشینه۲، رویه۷۳۳، خط۱۱: و (بهرام چوبین) بدانست که با پرویز بر نیاید و سوی خراسان شد آنگاه سوی ترکان رفت.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 20:0 توسط آذرباد |

 

 وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

گرامی باد ۱۰ اردی بهشت  ماه

روز گرامی داشت خلیج همیشه فارس

 

 

 

بی کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر

روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان

آسمانت دلفریب و آفتابت دلفروز

سرزمینت دلنشین و گلستانت دلستان

(شهریار)

 

کوتاه زمانی است که گروهی دژآگاه در پی جدایی ناحیه های ایران هستند در این بین شوربختانه گروهی ناآگاه که تنها سخنان شیرین اما پوچ چون طبل غازی اینان را شنیده اند نیز در پس آنان روان گشته اند و خواهان بازپسگیری!!! هویت!!! لگدمال شده خویش هستند. از آنجایی که به فرنام یک ایرانی آذری برخود لازم میدانم به اندازه آگاهی های خویش با این اندیشه ناپاک ستیز کنم بر آن شدم تا از روی کتاب ها و سند های موجود به برسی جایگاه ترکان بپردازم تا نشان دهم که ترکان مهاجرانی بیابانگرد بودند که از خاور به باختر کوچ کردند و از بیابان های آسیای میانه به آذربایجان ایران سرازیر شدند. در سال های آغازین سده گذشته گروه هایی چون پیشه وری ها با کمک کشورهای بیگانه کوشش هایی برای جدایی انجام دادند که ره به جایی نبردند و پس از آنها نیز با روی کارآمدن ابوالفضل ایلچی بیگ (قادوروقلو اوغلو علی اوف) در جمهوری تازه بنیان نهاده شده آذربایجان (اران) این کوشش ها شدید تر شد.

در این نوشته ها من تنها بر آنم که با یاداشت های گذشتگان نشان دهم جایگاه ترکان نه آذریایجان سپنت ایران بلکه سرزمین ها خاوری (شرقی) ایران می باشد. در این نخستین نوشتار از شاهنامه استاد توس کمک میگیریم و به داستان بخش کردن جهان به دست آفریدون برای سه پسرش و جنگ های سنتی ایران و توران نگاهی می اندازیم:

 

یکی روم و خاور دگر ترک و چین          سیم داشت گردان و ایران زمین

دگر تور را داد توران زمین          ورا کرد سالار ترکان و چین

بدان ای شهنشاه ترکان و چین         گسسته دل روشن از به گزین

سپارد تورا مرز ترکان و چین         که از تو سپهدار ایران زمین

و گرنه سواران ترکان و چین         هم از روم گردان جوینده کین

سپاهی بیامد ز ترکان و چین         هم از گرزداران خاور زمین

کجا گفته بودش که از ترک و چین       سپاهی بیاید به ایران زمین

چو سهراب را دید بر پشت زین        چنین گفت که ای شاه ترکان و چین

بدو گفت من کین ترکان و چین         بخواهم ز سگزی برین دشت کین

ز ترکان وز چین هزاران هزار         کمربستگان از در کارزار

پسر گفت که ای شاه ترکان و چین         دل خویش را بد مکن روز کین

همه ترک و چین زیر فرمان تو        رسیده بهر جای پیمان تو

برین ایستادند ترکان چین         دوتن نیز کردند زیشان گزین

که ارجاسب سالار ترکان چین         یکی نامه کردست زی من چنین

به توران زمین شهریاری نماند         ز ترکان چین نامداری نماند

شهنشاه گیتی ببخشید راست         مرا ترک و چین است و ایران توراست

 

 

          و ادامه دارد ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 14:9 توسط آذرباد |

 

 

 

خجسته باد

بیست و هفتم شهریور ماه

 خجسته روز شعر و ادب فارسی و روز

 بزرگداشت استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

 

چکامه زیر از استاد شهریار به نام (به پیشگاه آذربایجان عزیزم) از ماهنامه طرح نو شماره هفدهم امرداد ماه ۱۳۸۷ آورده می شود:

 

 

به پیشگاه آذربایجان عزیزم

 

روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان

سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان

آن که لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد

آن چه کس با دشمن خونخوار خود نپسندد آن

دوست از دشمن ندانستی و تقصیر تو نیست

راست بودی و نبودی از دوستانت این گمان

گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی

چون کند، وقتی که پوشد گرگ شولای شبان

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ای

صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان

بی کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر

روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان

آسمانت دلفریب و آفتابت دلفروز

سرزمینت دلنشین و گلستانت دلستان

نو گل گلزار تو چون آتش جشن سده

گرمی بازار تو چون جشن عید مهرگان

این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز

لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان

با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست

همت والای سردار میهن ستارخان

این همان تبریز کز جانبازی و مردانگی

در ره عشق وطن صد ره فزون داد امتحان

این همان تبریز کامثال خیابانی در او

جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان

این قصیدت را، که جوش خون ایرانیّت است

گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان

آن که جز آزادی ملت ندارد آرزو

آن که جز آبادی میهن ندارد آرمان

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 0:29 توسط آذرباد |

 

 

 

                    همی تاز تا آذرآبادگان

                   بجای بزرگان و آزادگان

 

 

در میان چکاد سهند و سبلان می ایستیم، در یک سو دریاچه خجست آرمیده و دیگر سو شراره های فروزان آتشکده شیز. کمی آن سو تر ارس چونان همیشه به سوی دریای فراخکرت می تازد. چه شگرف سرزمینیست. سرزمین آتش،  

 

                                               آتورپاتکان

 

اگر بخواهیم از زیباییهای آن بگوییم باید از ارس گوییم و ارسباران، از تاکستانهای خلخال و باغ های زنوز، از سیمینه و زرینه رود، از خانه های یگانه در کندوان، آب های گرم دامنه های سبلان و اگر بخواهیم از بزرگان این سرزمین نام بریم ناچار باید انگشتان تمام مردم سرزمین ایران را به یاری خواهیم تا شمارشان در دست بماناد. اشو زرتشت بزرگ، بابک سرخ جامه، شمس تبریز، سردار و سالار ملی، رشدیه (پدر فرهنگ جدید ایران)، باغچه بان ( بنیانگذار نخستین مهدکودک و نخستین مدرسه ناشنوایان)، بانوی چکامه سرا پروین اعتصامی و و و

سرزمینی که شاهان ایران زمین برای تاجگذاری از دیر باز به آن سرزمین می آمدند، با پای پیاده. سرزمینی که نگهدار آتش آذرگشسب بود و اینک مردم آتورپاتکان شعله های سوزان آن را در سینه نگاه بانند.

دیر زمانی است گروهی ناآگاهانه و گروهی دگر دژخواهانه این سرزمین را آتورپاتکان نمی خوانند، درفششش را سه رنگ نمی دانند و دریغا زبانش را... 

در هنگامه ای که فریدون جهان را به سه بخش کرد و شاهی را به فرزندان سپرد،  بلعمی به ما می گوید: ناحیت ترک و خزر و چین و ماچین و مشرق تور را داد ... و اقلیم میان را که آن را ایران زمین خوانند عراقین و آذربایجان و پارس و خراسان و حجاز تا حد یمن به ایرج داد...

پس پارس و آذربایجان و عراقین (عراق و اراک) و خراسان در کنار هم سازنده نام ایران می باشند. ترک جایی دگر است در همسایگی چین و ماچین است. در دگر جای حمزه اصفهانی می گوید: پاره مشرقی را که اندرو ترک و چین است پسرش را داد توژ پاره مغربی که اندرو روم است پسرش را داد سلم و پاره میانکی که ایرانشهر است پسرش را داد ایرج

مگر این دوستان در نوشته های یونانیان به سرزمین ماد بزرگ و ماد کوچک برنخورده اند؟؟؟ چرا این دوستان چکامه و سخنی ترکی از نظامی و شمس در دست ندارند؟؟؟ چرا در شاهنامه ترکان دشمنند ولی:

                                                              همی تاز تا آذرآبادگان

                                                             بجای بزرگان و آزادگان

 

چرا در شهنشه نامه هوم در آذرآبادگان به پرستش می پردازد؟ و کیخسرو به کوه اسنونت می رود؟

چرا آتش شاهی ایران، آذرگشسب در آذربایجان جاریست؟

چرا شمس الحق تبریز در مقالاتش ترکان را خر می خواند؟؟؟ چرا بانوی سالخورده آتشکده باکو در هنگام بیان تاریخ و تاریخچه آتش و آتشکده، در هنگام بیان سه واژه پندار، گفتار و کردار نیک از زبان پارسی بهره می برد و می گوید این زبان باستانی ما می باشد؟؟؟

هماره واژگان آمیخته با هنر قدمتی بس طولانی دارند. چرا این دوستان پاسخ نمی آرایند که تمام دستگاههای موسیقی آذرآباگان نام های پاک پارسی دارد؟ چهارگاه و بیات و شور و ...

آیا این دوستان از خود پرسیده اند چرا بابک که از سرزمین آذر برخاست نامی پارسی داشت؟  و پسرش را نیز نامی پارسی داد؟ تا کنون پرسیده اند چرا تمام تاریخ نگاران نوشته اند بابک در برابر خلیفه به پارسی سخن راند؟؟؟  آیا سفرنامه ناصرخسرو را خوانده اند تا از چگونگی گویش این مردمان آگاه گردند؟ در سفرنامه مارکوپولو نیز که از تبریز گذر کرده نامی از ترکان در این شهر سپنت نمی بینیم.

آیا این یاران دروغ به چم ( معنی) نام های آذربایجان، باکو، مرند، مراغه، مارالان، مایان و ... اندیشیده اند؟ تمام این نام ها پارسی اند. 

و هزاران چرای دیگر که تنها با خرد ورزی و دوری از کج اندیشی باید به آنان پاسخ داد.

هماره بر آن بوده ام که در مقابل خورشید برافروختن شمع روا نباشد. پس سخن کوتاه می کنم و در لینک زیر دفتر (آذری) نوشته اندیشمند خردورز تبریزی، احمد کسروی تبریزی را برای بهره دوستان می آورم. این دفتر را چندی پیش در کتابفروشی ها نیز دیدم که سبب بسی شادمانی است.

                             http://rapidshare.com/files/131689116/azari.pdf.html

و در انتها چکامه زیر که نام سراینده اش را شوربختانه نمی دانم به ایرانیان گرام هدیه می گردد.    

 

کلام “آذر” ما خود کتاب است
هزاران پرسش ار باشد جواب است

 

به آنانی که چشم خویش بستند
به آنانی که حرمت را شکستند:

زبان “آذری” ترکی نباشد
طلا را قدر، سنگ و مس نکاهد

زبان آذری غیر است از ترک
حریر است آذری ترکی بُوَد کرک

ز چنگیز و عرب جز آتش و خون
نشد سهم وطن الا که محزون

عرب وحشیگری از سمت اهواز
و ترکان آمدند از سمت قفقاز

پلیدی را به خاک ما رساندند
ستم بر خلق ما بسیار راندند

به خوزستان وطنسوزان نبودند
به آذربایگان ترکان نبودند

به آتشگاه،آتش کفر گردید!
از آنها غیرِ آتش، کس کجا دید؟

به هر جا که اثر بود و کتابی
به خاکستر نشانیدند حسابی

لباس میش بر تن کرد گرگان
به نام غزنوی، سلجوق یا خان

به نام آذری ترکی سرودند
به زعم خود زبان ما زدودند

خدا را شکر از تبریز و هرزند
اثرها از زبان آذری چند

به تاکستان و خلخال و به فومن
زبان آذری بگشود دامن

به رضوانشهر و ماسال و خوشابر
بسوی “هسته رو” (آستارا) رویت بیاور

به تالش در دو سوی مرز ایران
به ماسوله ،ضیابر ،غرب گیلان

نمین و عنبران،آذر دژ(تاکستان) و شال
کلور و فومن و بسیار… امثال

زبان آذری را پاس داریم
ز بیگانه بجای آن نیاریم

وفادار زبان خاک خویشیم
و از “غیر خودی بودن”پریشیم

خدایا خاک آذربایگانم
نگه دار از زوال دشمنانم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 0:54 توسط آذرباد |