جشن تیرگان ( آب پاشان ) خجسته باد
تیــــــر برو باد بـــــیا غم برو شــادی بیا
محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا
آبان و خور و ماه می گذرند تا به تیر روز برسیم.درنگی در این روز بایسته و شایسته است. روزی که در تیر ماه به سور می نشینیم، پای می کوبیم و جشن می گیریم. روزی که آرش برترین کمانگیر آریائی جان خود در تیرکرد و درفش ایران را بر لب جیحون برپا.
روزی که پس از هفت سال خشکسالی، فیروز ساسانی مردم را به کوه و دشت خواند تا با نیایش خود باران را فراخوانند. روزی که به شادباش باریدن باران مردم بر یکدیگر آب می پاشند و شادی می کنند. آبی که ایزد تشتر به ما ارزانی داشته است تا جهان را آباد سازیم. آبی که نماد پاکی و بی ریایی است.
می ستائیم ایزد تیشتر رایومند فرهمند، تشتر را که با دیو اپوش (دیو خشکسالی) می جنگد و هنگامی که گرز آتشین ( رعد و برق ) خود را بر فرق خصم فرود می آورد، باران فرو می ریزد.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می گوید: "پس از آنکه افراسیاب بر منوچهر غلبه نمود او را در طبرستان محاصره کرد. بر این قرار دادند حدود خاکی که از ایران باید به توران واگذار گردد به واسطه پرش و خط سیر تیری معین شود. در این هنگام فرشته اسفندارمذ حاضر گشته امر کرد تا تیر و کمانی چنانکه در ابستا (اوستا) بیان شده است برگزینند آگاه آرش را که مرد شریف و حکیم و دینداری بود برای انداختن تیر بیاوردند. آرش برهنه شده بدن خویش به حضار بنمود و گفت ای پادشاه و ای مردم به بدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده فدای شما خواهیم گردید. پس از آن دست بچله کمان برد به قوت خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان تسلیم نمود. خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ نماید آن تیر از کوه رویان باقصی نقطه مشرق به فرغانه رسید و بریشه درخت گردکان که در دنیا بزرگتر ار آن درختی نبود نشست. آن موضع را سر حد ایران و توران قرار دادند. گویند از آنجایی که تیر پرتاب شد و تا آنجایی که فرو نشست شست هزار فرسخ فاصله است. بنابراین جشن تیرگان بمناسبت صلح ایران و توران می باشد."
در اوستا دو بار از ارخش (آرش) نام برده شده است:
(تیریشت-۶) " تشتر ستاره رایومند فرهمند را می ستائیم که تند بسوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریائی از کوه ائیریوخشوث بسوی کوه خوانونت انداخت."
(تیریشت-۳۷) " تشتر ستاره رایومند فرهمند را می ستائیم که شتابان بدان سوی گراید چست بدان سوی پرواز کند تند بسوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیر انداز بهترین تیرانداز آریائی از کوه ائیریوخشوث بسوی کوه خوانونت انداخت."
هر چند نام این کوه ها به یقین روشن نیست ولی بسیاری نام این کوه را البرز کوه و کوهی در ساحل جیحون یاد کرده اند. چیزی که در این بین روشن است این کوه ها در طبرستان و در خاور ایران قرار دارند.
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جان تو خدمتگر آتش
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
دشمنان بر جان ما چیره
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
ترس بود و بالهای مرگ
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کـَس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربان پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
دلم از مرگ بیزار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
شما ای قله های سرکش خاموش
امدیم را برافرازید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
(سیاوش کسرائی)